دیدار مثنوی در دژ هوش ربا (بخش نخست)
26.04.2022 - 23:33

" اکنون با کمال صراحت و از روی صدق و صفا ،منصفانه اعلام می کنم که هنوز در اول قدم فرو مانده و

  به سِرّی از اسرار ِ کلام ِ مولانا نرسیده ام و درین مکتب آن نوآموز را مانم ، که در شناخت ِ حروف الفبا

 بازمانده وگامی فراتر ننهاده است .... " (بدیع الزّمان فروزانفر ــ شرح مثنوی شریف ــ مقدمه)

این سخن را پژوهنده ای اعلام می کند که بدون تردید بیشترین حق را بر گردن خوانندگان ِ آثارمولانا دارد

.پژوهنده ای که به تنهایی کار سترگ تصحیح دیوان غزلیات شمس، نگارش "فرهنگ لغات و نوادر" آن و

همچنین سنجش نسخه های خطی مثنوی با نسخۀ قابل اطمینان"نیکلسون" ،ونیز تحقیق در "احادیث مثنوی"و

 "مآخذ قصص و تمثیلات مثنوی" را بر عهده داشت. از میان شارحان مثنوی تا کنون کسی را یارای اشراف

بر تمامی نکات عرفانی و فلسفی آن نبوده است؛ هر کدام  به فراخور استعداد باطنی و دانش الهی زمان خود

  به گوشه ای از این شاهکار ادب جهانی پرداخته اند

.باری... منظور از طرح این حکایت پیش از هر چیز ،معرفی شاهکاری در ادب جهانی ست که موضوع

 اصلی آن همچنان پس از گذشت هشت قرن ذهن بشریت را به چالش می کشد وازاین پس نیز تا جهان باقی

 ست خواهد کشید. موضوعش نبرد و رقابت عقل و عشق در شناسایی "حقیقت" است:

عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست

عشق گوید راه هست ورفته ام من بارها

خلاصلۀ  حکایت

گیرم که نبینی رخ ِ آن دختر چینی

از جنبش ِ او جنبش ِ این پرده نبینی ؟

پادشاهی به سه پسرش سفارش کرد برای آشنایی با مملکت داری به هر جای آن سفر کنند، مگر به قلعه ای

دارای نقش و صورت ، به نام "دژ هوش ربا "و یا "قلعۀ ذاتُ الصّوَر":

هر کجاتان دل کشد عازم شوید

فی امان الله، دست افشان روید

غیر ِ آن یک قلعه نامش هش ربا

تنگ آرد بر کله داران قبا !!

الله الله ز آن دز ِ ذاتُ الصّوَر

دور باشید و بترسید از خطر !!

شاهزادگان سخن پدر را بر چشم نهاده جهانگردی آغاز می کنند؛ اما آن منع، خار خاری در دلشان

می رویاند که مخفیانه به آن قلعه نیز سری بزنند .رفتن همان و شیدا شدن بر تندیس دختر چینی همان .

آشفته وار از قلعه بیرون می روند و به جست و جوی صاحب تندیش میپردازند.پیری جهاندیده به آنان

برمی خورد و احوال شان را درمی یابد ونشانی پادشاه چین را می دهد. درعین حال ایشان را از رفتن

به دیار برحذر می دارد؛چرا که شاه، چندان غیور است که وجود دختری داشتن را انکارکرده از هر

که او را بخواهد، نشانی  می طلبد، وگرنه سرش را بر باد خواهد داد. سرانجام، عشق دیدار و وصال

 دختر، آنان را به چین می کشاند. بر آن می شوند که نزدیک قصر شاه مخفی گشته مدتی اوضاع را

زیر نظر بگیرند،تا شاید راهی به اتاق دختر و آوردن نشانی بیابند . مدتی می گذرد و برادر بزرگ

 را طاقت به سر رسیده راهی دربارشاه می شود و به نصیحت دو برادر دیگر گوش فرا نمی دهد.

پادشاه چین عارفی وارسته و پر جلا لی ست. چندان که شاهزاده جرئت گفتن واقعیت را نمی کند و

اعلام می دارد برای خدمت به وی راهی چین شده است .شاه حقیقت را می داند ولی تجاهل العارف

کرده وی را می نوازد. حشمت پادشاه مانع از این می شود تا آن جوان قصد خود را بگوید.چندی بعد

شاهزادۀ عاشق از غم ِ معشوق ِ نادیده می میرد . برادر دوم برای شرکت در عزاداری وی به دربار

راه یافته مورد توجه پادشاه واقع می شود .او نیز چنان در چنگال جلال و حشمت شاه گرفتارست،که

جرئت باز گویی واقعیت را ندارد و حرفی از دختر نمی زند .وی نیز عزیز کردۀ پاد شاه چین گشته،

به همت وی با پاره ای از اسرار الهی آشنا می شود وبه کشف و کراماتی می رسد.همین امر وی را

بر خویشتن مغرور ساخته در دل احساس بی نیازی از دستگیری شاه می کند و خود را به سرمنزل

مقصود رسیده می پندارد . شاه ِ روشن ضمیر،از نهاد وی به نیروی بصیرت خود آگاه گشته، آهی از

سردرد می کشد که چه حیف شد آن سالک، گرفتار ابلیس نفس خویش گردید. تیر آن آه از عالم غیب

کارگرافتاده شاهزاده را می کشد . و اما برادرکوچکین به جای هر گونه کوشش عملی برای تصاحب

دختر، به درون خویش پرداخت و از محل اختفاء بیرون نیامد و کاهلی ورزید . هم او گوی معنی زد

 و پیروز بر آمد و به آنچه مقصودش بود رسید :

آن سوم کاهل ترین ِ هر سه بود

صورت و معنی به کلی او ربود ... 

مولانا در این بلند ترین حکایت مثنوی که شامل هزار و چهارصد و سی و سه بیت می باشد، تنها همین

یک بیت را در شرح حال برادر سوم می آورد و ظاهرا حکایت را نا تمام می نهد .اما در واقع ، مثنوی

رابه پایان می رساند و در پاسخ خامانی که پرسیده و می پرسند پایان مثنوی چه نتیجه ای حاصل آمد و

و چرا حکایت نیمه تمام ماند؟ می فرماید:

ز آنکه از دل، جانب دل روزنه ست .....

این آخرین مصراع مثنوی معنوی ست که با زبان حال بر پرسندۀ بی "حال"، به طعنه می گوید، دل را از

 آشوب افکار پراکنده دور بدار تا متوجه معنی گردی .

تفسیر حکایت

شارحان مثنوی تفاسیر گوناگونی از این حکایت رمزی آورده اند که اشاره به آنها در حوصلۀ نوشتار ما

نیست .گروهی حوادث داستان را عینی دانسته اند وگروهی ذهنی . به نظر راقم این سطور،حوادث حکایت

مانند گیسویی بافته شده از سه رشته پیچیده به یکدیگر در نظر آورد.گشودن هریک، ساختار آن را بر هم

می زند .از این سه گانه، یکی روال محتوای قصه است که آغازی و انجامی دارد، دیگری وجه آفاقی

 آن ست  که شخصیت های اصلی ِ حکایت را نمایندۀ قشر و افراد خاصی از مردم می کند و سه دیگر،

جنبۀ انفسی و درونی و ذهنی ِحکایت است . هر دوجنبۀ برونی و درونی حکایت نیز شامل تفسیرات

و تأویلاتی متناسب با متن داستان است. ــ تفسیر، آشکار ساختن معنی ِ موضوعی ست و تاویل، باز

گرداندن آن معنی به سرچشمۀ اولیه اش. تفسیر، شرح و بیان مطلب است و با واژگان و فرم گفتار سر

و کار دارد، اما در تأویل، مفسران از یک معنای ظاهری به منظوری که در باطن و پشت صحنۀ حوادت در

جریان است می پردازند ــ .   

(تأویل آفاقی حکایت دژ هوش ربا)

 شایسته است نخست  از تاویل ِ آفاقی استاد همایی نام ببریم،که واسطۀ  اتصال دو وجه دیگر می باشد:

"مهاجرت شاهزادگان از دارلملک پدر.اشارت است به آن صنف از سالکان که به عقاید تقلیدی و موروثی

قناعت نکرده و خود در صدد تحقیق حقیقت بر آمده باشند.///پدر شاهزادگان یعنی عقل مصلحت بین و دور

 اندیش که ایشان را از رفتن به "دز هوش ربا" بر حذر داشته بود.////// سفر پر خطرشان تمثیل احوال آنان 

که در بادی امر،مجهول مطلق است . "دز هوش ربا" همین جهان صورت است که هر نقشی از آن فریبندۀ 

عقل و دام راه جماعتی از اصناف بشر است //////.اما آن صورت که در قصر ِ قلعه بود،نقش جمال ِ عشق

آفرین ست که عشق مجازی از آن تولید می شود . /// اگر این عشق قنطرۀ (پل) حقیقت شد، نتیجه اش همان

 سعادت ابدی ست ،وگرنه محصولش همان شقاوت (بدبختی) ابدی ست .مملکت چین،کنایه ازعجایب روحانی

ست که رهروان وادی  سلوک بدانجا می رسند و سرنوشت آنان را رقم می زند.////  پیری که درایام حیرت

 و آشفتگی به شاهزادگان بر می خورد و راز آن صورت را بر ایشان کشف می کند، پیر دلیل یا شیخ دستگیر

 است،که از طرف قطب ِ وقت، مامور هدایت ایشان باشد و پادشاه چین تمثیل قطب وغوس اعظم، که کمال

 هر سالکی موقوف عنایت باطنی اوست. از این روست که مولاناگوید:

شاه را مکشوف ،یک یک حالشان

اول و آخر غم و زلزا لشان

اما سه شاهزاده به سه طبقه ازاصناف سالکان اشاره دارد:

برادربزرگین تمثیل آن طایفه است که رسیدن بسرمنزل مقصود را موقوف بر جدّ و جهد خویش می دانند و

درانتظارتوفیق و تصادف نمی نشینند./// برادربزرگین لاابالی وار می رود و همه جا به قدم صدق و ارادت

وارد می شود، یعنی "سالک مجذوب" می شود. برادر میانین،تمثیل آن دسته از اهل معنی ست که خود به

پای طلب پیش نرفته اند،بل که در اثر برخورد به اولیاء حق موهبتی به ایشان رسیده است.چنانکه برادر دوم

را روی داد که تصادفی پیش آمد، تا بر جنازۀ برادر بزرگتر رفت و منظور شاه واقع شد./// برادر کوچکین

تمثیل آن طبقه از مردم است،که از خود جوش و خروش و جنبش ِ طلب ندارند، فقط منتظر توفیق و عنایت

موهوبی حق اند. و چون نسیم لطف وزیدن گرفت، به تمام مقاصد خود می رسند." (نک،همایی ،شرح مثنوی

مقدمه ) البته استاد همایی این حقیقت را از قلم انداخته است که توفیق حق می رسد اما بر دل آگاه می رسد.

آن انتظار وکاهلی برادر کوچکین انفعال و بی خبری نبود،بلکه همه از توجه به عالم درون و بریدن از جهان

 بیرون بر می خاست.چنانکه در داستان مسابقۀ نقاشان روم و چین، از دفتر نخست مثنوی نیز چینیان همه

تلاش و هنر و حرکت بودند ولی رومیان تنها به زدودن زنگار از لوحی فلزی پرداختند.کار و کردار برادر

سوم نیز زدودن آیینۀ دل اززنگار اندیشه ها بود تا با انعکاس اندیشۀ دیگران در آن، بتواند به خواندن درون

 آدمیان بپردازد.

(تأویل انفسی حکایت دژ هوش ربا) 

پیش تر آمد که این حکایت را می توان همچون گیسویی بافته از سه رشته در تصور آورد. یک رشتۀ آن

آن روال حوادث رخداده است که بدنۀ داستان را می سازد؛رشتۀ دوم بیان تمثیلی ِ شخصیت های آنست ،

و رشتۀ سوم ، بازی حوادث ِ حکایت؛ درجهانی خارج از دنیای مادی ست که تنها با قوای ذهنی ما قابل

درک است .بنا براین هرکدام از شخصتهای آن را می توان ظهور یکی از مؤلفه های جهان اعلی دانست.

دنیایی که در تعبیر عرفانی، نه خارج از جهان درون است ونه داخل آن و درعین حال عینی و ذهنی ست.

به تعبیری دیگر متعلق به جهانی لاهوتی ست که در برابر دنیای مادی ــ جهان ناسوت ــ می باشد .

منظور از مؤلفه ها،همان اقانیم سه گانه ای ست که پلوتین،حکیم نوافلاطونی در قرن سوم میلادی پس از

آشنایی با حکمت هند و ایران باستان و در آمیختن آن با آموزه های افلاطونی بنا نهاد که بعدها  بواسطۀ

ترجمه های سُریانی و عربی به اسلام راه یافته بنای حکمت و عرفان نظری را پایه ریزی کرد.

بنا بر نظر وی هستی از سه اقنوم ِ واحد،و عقل و نفس صادر شده است . واحد یا حضرت احدیت، خود

تمامی  هستی ست. عقل کل از او صادر می شود که آن هم نفس کل را پدیدمی آورد.بدنۀ جهان ِ آفرینش

نیز از نفس کل بر می آید. حال با چنین نقشه ای می توان به تفسیر وتاویل ِ انفسی این حکایت رمز آلود

پرداخت . با تذکرِ این که وقتی پای داستانی رمزی در میان باشد،پهنۀ تاویلات ِ بدون قرینه وسیع و باز

است . پژوهندگان؛ تعابیر گوناگون از آن آورده اند،که خواننده باید خود با چشم بصیرت دریابد :

پادشاهی که سه پسر داشت،نمادی از عقل کل است ،همان اقنوم دوم از اقانیم سه گانۀ پلوتین. و ازسه

فرزند او، برادر بزرگین "نفس انسانی" ست و برادرمیانی "عقل اکتسابی" که از تجارب زندگی و دانش

مردم بدست می آید وبرادر کوچکین "نفس ناطقه" یا همان جان الهی ست که در نهاد بشریت وجود دارد.

این سه موجود روحانی در قالب انسانی در ارتباط با جهان ماده قرار می گیرند وطعم عشق را می چشند.

دژ هوش ربا ، خانۀ دل و نهاد آدمی است که پنج در به بیرون سو و پنج در دیگر به سوی درون دارد.

از دیدگاه آفاقی نیزجهان مثال ست که حد فاصل دنیای بی صورت علوی و جهان مادی ست :

اندر آن قلعه ی خوش ِ ذاتُ الّصُوَر

پنج در در بحر و پنجی ، سوی بَر

پنج از آن ، چون حس بسوی رنگ و بو

پنج از آن چون حس ِ باطن ، راز جو

پیری که در زمان سرگردانی برادران آنان را به کشور چین راه می نماید، لایه های متفاوت و تو در

توی  خویشتن باطنی  فرد می باشد که رونده را اندک اندک به اذن حق و یاری عشق مجازی و کشف

و شهود  ِ باطنی، از راه  بینش و بصیرت بسوی آن " انسان الهی" درونی می کشاند 

(نقش دختر پادشاه چین ) 

در تاویل انفسی ،آن صورت از "عالم مثال" و "جهان خیال" با تایید الهی در قصر دژ هش ربا فرود آمد

یعنی در خانۀ دل شاهزادگان نشست تا ضرب شستی از عشق حقیقی را بیاری صورت ،به نفس و عقل و

 نفس ناطقه چشانده، نشان دهد که نیروی عشق بر فرازِ همۀ این مولفه های جهان ِ هستی ست .

 مملکت چین را هم مولانا برای آن انتخاب کرده است که از قرن ها پیش از وی مکان عرضۀ نگارگری

 استادان چیره دست و موطن خوبرویان بی نظیر از مرد و زن بوده است و نظربازان و زیبا پسندان اغلب

 آرزوی داشتن معشوقی از خطه چین را داشته اند.

پادشاه چین هم در تاویل ِ انفسی"انسان ِالهی" بشمار می رود . وی حقیقت انسان وجان ِ جانان می باشد،

یعنی جان خداوند ، از بس که محبوب ِ اوست .مقام وی نزد حق فراتر ازفرشتگان ست. آن مقام که در فهم

 و وهم آدمی در نمی آید . مقام معشوق الهی.ــ که در عرفان نظری از آن به "انسان کامل"تعبیر می شود:

بار دیگر از ملک پرّان شوم 

 آنچه اندر وهم ناید آن شوم

از همین روست که مولانا انسان الهی ِ این حکایت را پادشاهی از کشور چین فرض می کند تا اگرشریعت

زدگان زبان به طعنه بگشایند که : " کافر چینی و ولی حق؟"با هزاران زبان بگوید: ِ

" ملت عشق از همه دین ها جداست ..."

http://zibarooz.blogfa.com/post/327

 

(ادامه دارد)

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

مطالب مرتبط:

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما