فرار به جلو با چشم و گوش بسته[۱]
28.04.2022 - 22:10

هیاهوی بی سابقه رسانه های جریان اصلی در مورد وقایع اوکراین موجب شده، ابعاد و ماهیت این واقعه به گونه ای پیچیده و بغرنج نمایش داده شود که انگار نخستین بار است که چنین اتفاقی در تاریخ رخ داده و به همین علت از شمول مفاهیم و تعاریف شناخت پدیده های جوامع انسانی خارج است و باید آن را به سان پدیده ای خاص، نگریست. این موضوع نه تنها برای مردم عادی که زیر پوشش فراگیر و گسترده رسانه های جریان اصلی قرار دارند و اطلاعات یک سویه و عمدتا نادرست و جهت دهنده افکارعمومی دریافت می کنند، بلکه برای بسیاری از مدعیان چپ که قاعدتا باید بر بنیان های این نوع تحولات آگاه باشند و تحولات جوامع انسانی را در چارچوب مقولات و مفاهیم جهانشمول شناسایی و ارزیابی کنند، نیز این گونه جلوه داده شده است که گویا این واقعه، موضوع ویژه ای است که ریشه های آن را نباید در تاریخ و اقتصاد سیاسی و اساسا روند ماتریالیستی تحولات جوامع انسانی در پویه ای دیالکتیکی جستجو کرد، بلکه اتفاق نادری است که باید به صورت مستقل به آن پرداخت؛ این درک و دریافت نادرست از موضوع و گرفتار شدن در تله تبلیغاتی رسانه های جریان اصلی تا آنجا پیش رفته است که تحلیل ها و برداشت های بسیار متناقضی توسط این جمع مطرح شده است که باید به دانش پایه ای واهداف و اغراض سیاسی بسیاری از آنان شک کرد وبا تجدید نظر جدی، در آرا گذشته اشان نیز نگریست.  این اغتشاش آرا به قدری است که موجب پراکندگی در میان بخش هایی از نیروهای مترقی و چپ شده است؛ در حالی که با قدری تفکر و تامل می توان از منظری دیالکتیکی به بنیان های این اتفاق پی برد و حتی به پیامدهای آتی آن هم کمابیش و بدون پیشگویی پیامبرانه دست یافت.

 بخش های نسبتا بزرگی از جریانات و احزاب چپ در معنای مارکسیستی و نه آن «چپ» با تعریف گل و گشادی که از سوی رسانه های اصلی تلاش می شود نوع غالب چپ «امروزین» یا «نو» وانمود گردند، دچار این اغتشاش و بدفهمی شده اند که اکنون هم به ظاهر صف مستقلی تشکیل داده اند. از این چپ انتظار می رفت که بتواند این تحولات و در واقع این «گردش عظیم جهانی» را از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی به درستی تبیین کند و نتایج حاصل از آن را نه فقط در سطح روابط میان ملل در شرایط مشخص نبردِ تعیین کننده ­ی ژئوپلتیک برای آینده ­ی انسان و طبیعت بلکه پیش و بیش از آن در راستای منافع اکثریت قریب به اتفاق مردم جهان (نیروی کار) دریابد و مواضع درست و یا حداقل متناسب با شرایط و لحظه مشخص کنونی اتخاذ کند. ولی، متاسفانه این بخش از چپ نتوانسته این گردش عظیم تاریخی را به خوبی درک کند و تحلیل هایی از وقایع ارایه می دهد که انگار بناست نظام سرمایه داری و نظم برساخته ­ی آن تا ابد دوام داشته باشد و هر تغییر و تحولی باید فقط و فقط در چارچوبِ «نظم موجودِ» پذیرفته شده و مسلط چند سده ­ی گذشته پدید آید و هر اقدامی در راستای شکستن این قواعد و مبانیِ ساخته و پرداخته­ ی سرمایه داری، عملی خلاف جریان و مردود و مطرود است. در حالی که تغییر و تحول بنیادی در «نظم جهانی» و وضع موجود نه تنها باید مورد استقبال قرار گیرد بلکه باید با تمام نیرو و توان برای پیشرفت و تقویت و استحکام آن کوشید. به بیان دیگر، ظاهرا در هم شکستن نظم ساخته و پرداخته ­ی سرمایه داری به مثابه خط قرمز این جریانات و احزاب تبدیل شده است و از این رو، اینان با نیروی پروپاگاندای مشمئز کننده رسانه های جریان اصلی امپریالیستی (البته گاهی هم با تردید و دو دلی ویژه خرده بورژوازی) که اکنون به مثابه یکی از ارکان اصلی سلطه سرمایه عمل می کند و دیگر ارکان اقتصادی، سیاسی، نظامی را هم به ظاهر پوشش می دهد و هر روز بر حجم و تعداد و تنوع آن ها نیز افزده می شود، همراستا شده اند.

تبلیغات عموما ساختگی و منزجرکننده­ ی رسانه های حقیقی و مجازی جریان اصلی شبانه روز این گونه وانمود می کنند که چه نشسته اید که دو «نیروی تازه نفس امپریالیستی» یعنی فدراسیون روسیه و جمهوری خلق چین در حال تبدیل شدن به امپریالیست های جدید و لابد خونخوارتر و سبع تر می باشند و اگر دیر بجنبید دیگر امکان بهره گیری از «جهان فراوانی ها و پرعیش و نوش و عشرت کنونی» ممکن نخواهد بود. این جریان با ارجاع مطلق و مدرسی به کتاب «امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله سرمایه داری» لنین، بدون توجه و در نظر گرفتن عوامل و شرایط مشخص کنونی جهان و تغییر در توازن قوای سرمایه و نیروی کار، برخلاف آنچه ادعا می کند و «کمونیسم ارتدکس» را دائما از این منظر مورد انتقاد قرار می دهد، خود در همان وادی افتاده است که دیگران را ملامت و متهم می کند. بدیهی است که نباید از نیروهای امپریالیستی و زائده های آن در سراسر جهان انتظار دیگری داشت؛ اما، این رویکرد، خارج شدن از حبابی که سرمایه به گرد جهان تنیده و امکان دیدن جهانی دیگر را مشکل ساخته است، برای این چپ ناممکن ساخته است.

بنابراین، ندیدن این گردش عظیم تاریخی در چارچوب یک تحلیل مشخصِ ماتریالیستی – دیالکتیکِی، شک و شبهه هایی بوجود می آورد که امید است یک بدفهمی و اغتشاش فکری، صرفا ناشی از ندیدن عمیق وقایع و عدم توجه به تکانه ها و امواج گسترده اقیانوس جوامع انسانی باشد و در آینده نزدیک با تحولاتی که ناگزیر در این گردش عظیم تاریخی پدید خواهد آمد، همانگونه که با آشکار شدن هر چه بیشتر رذالت های پروپاگاندای رسانه های جریان اصلی، طلیعه دروغ پردازی های بزرگ به تدریج در حال نمایان شدن است، شاهد آگاهی و اشراف آنان بر تغییر و تحولات عمیق تاریخی به گونه ای که مواضع خود را به صورت انقلابی، اصلاح نمایند، باشیم. در ادامه، برای کمک به شناساندن این هدف، تلاش شده موضوعاتی که این روزها بیشتر مورد تاکید رسانه های جریان اصلی است، به صورت پرسش وارایه پاسخ هایی ولو موجز و کوتاه مورد بررسی قرار گیرند:

  1. آیا فدراسیون روسیه در برابر تهاجم برنامه ریزی شده و در شُرف اجرای جریان های فاشیستی – نازیستی شناسنامه­ دار که بر دولت و ارتش اوکراین تسلط کامل دارند و نیابتا تلاش کرده اند در راستای برنامه های امپریالیسم جهانی گام بردارند، حق واکنش و دفاع از خود داشته است، یا خیر؟

برای پاسخ به این پرسش که لب و لباب تبلیغات رسانه های جریان اصلی است، در ابتدا به صورتی گذرا عملکرد این نیروهای امپریالیستی که حداقل در یک سده اخیر و به ویژه پس از جنگ جهانی دوم به کرات، ده ها کشور را به خاک و خون کشیده اند، مرور می شود. این نیروهای اهریمنی، با بهانه های واهی، در آخرین تهاجم های غیر قانونی خود به تخریب کامل کشورهای یوگسلاوی، عراق، افغانستان، سومالی، سودان، سوریه، یمن، … همراه با کشتار میلیون ها انسان دست زده اند و پیش از آن نیز در ده ها کشور در سه قاره از جمله آمریکای لاتین که تحت «دکترین مونرو»، قلمرو رسمی و در واقع «حیاط خلوت» ایالات متحد آمریکا محسوب شده و می شود، حضور هیچ نیروی مخالفی را تحمل نکرده و با هر وسیله ممکن تلاش کرده اند که هر مخالفی را به سرعت سرکوب و از سر راه بردارند و اگر هم به هر دلیل نتوانسته اند بدین منظور دست یابند، با تحمیل تحریم های فراگیر، عملا آن کشور را از نظر اقتصادی و سیاسی چنان در تنگنا قرار داده اند که روند طبیعی رشد و توسعه اش منحرف یا مسدود شده است؛ به عنوان مثال ونزوئلا، بولیوی، اکوادور، … و پیش و بیش از همه اینها کوبای انقلابی که به قدر کافی از آن سخن رفته است، نمونه هایی از کشورهای گرفتار شده در تله استراتژی های ویرانگر امپریالیسم در سال های اخیر هستند.

 بدیهی است که استفاده ازابزارهای امپریالیستی در وقایع و رخ دادهای جهانی، منطقه ای و محلی، هرگز مورد قبول و تایید انسان های شریف نیست با ارجاع به «منشور سازمان ملل متحد» و «مصوبات مجمع عمومی این سازمان» به این موضوع پرداخته خواهد شد که آیا عملیاتی که فدراسیون روسیه در اوکراین در حال انجام آن است بر اساس منشور و مصوبات پیش از این عملیات، قانونی است، یا خیر؟

 هر چند بر اساس نگاه سطحی به مصوبه «کنفرانس بازنگری اساسنامه دیوان کیفری بین المللی درکامپالا، اوگاندا در سال۲۰۱۰» که «قطع نامه ۳۳۱۴ مجمع عمومی سازمان ملل متحد در سال۱۹۷۴» را مبنای تعریف تجاوز قرار داده و بنابر «ماده۲» همان قطع نامه و «ماده ۳۹منشور سازمان ملل متحد»، می توان اقدام فدراسیون روسیه را نوعی تجاوز تلقی کرد؛ اما بر مبنای «ماده ۳» باز همان قطع نامه، در اختیار قرار دادن سرزمین یک کشور برای اقدامات تجاوز کارانه علیه کشوری ثالث نیز تجاوز تلقی شده و بنابراین طبق همان قطع نامه و «ماده ۳۹» منشور سازمان ملل متحد، به دلیل در اختیار قراردادن سرزمین به «پیمان نظامی آتلانتیک شمالی (ناتو)» توسط دولت اوکراین، بدون عضویت در آن پیمان و همچنین ماده ۵۱ منشور سازمان ملل متحد که تجاوز را منوط به تصویب شورای امنیت و دفاع در برابر تجاوز را مشروع دانسته، دولت فدراسیون روسیه متجاوز شتاخته نمی شود. این موضوع وقتی مظاعف تلقی می شود که تعدیات، تجاوزات و جنایات دهشتناک مستمر و مکرر نیروهای نئونازی و نئوفاشیستی ادغام شده در ارتش اوکراین به مردم روس منطقه دنباس و دیگر روس زبان های آن کشوراز سال ۲۰۱۴ هم در نظر بگیریم.

اگرچه در ابتدا شک و شبهه ای در مورد حضورمستقیم و فعال نیروهای خارجی (عموما نیروهای نظامی کشورهای عضو ناتو) در اوکراین وجود داشت، اما دستگیری شمار زیادی ازنظامیان آمریکایی و اروپایی، حتی ژنرال ها و افسران ارشد آنها، در خاک اوکراین توسط ارتش فدراسیون روسیه و دو جمهوری دونباس، حضور و استقرار صدها هزارتن تسلیحات تهاجمی در این کشور و به ویژه در مرز دو جمهوری دنباس در منطقه شرقی همجوار با روسیه، استفاده از سرزمین اوکراین به عنوان پایگاه اقدام علیه این کشور را مسجل کرده است. از سوی دیگر، از زمان برگزاری کنفرانس امنیتی مونیخ در سال ۲۰۰۷ تاکنون، خروج پیمان نظامی آتلانتیک شمالی (ناتو) از چارچوب توافقات انجام شده در سال های ۱۹۹۱-۱۹۹۰میان ایالات متحد آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی  به کرات از طرف دولت فدراسیون روسیه به صورت مکتوب و رسمی مورد اعتراض قرار گرفته و به سازمان ­های بین المللی از جمله سازمان ملل متحد نیز رسما اعلام شده است. همچنین، در آخرین مرحله نیز، چند ماه پیش از انجام عملیات کنونی، دولت فدراسیون روسیه طی دو پروپوزال رسمی که به دولت ایالات متحد آمریکا و پیمان ناتو ارایه داد، نسبت به پایان دادن به اینگونه عملیات به صورت رسمی هشدار داد و اولتیماتوم مصرحه در این دو پروپوزال، حاکی از قطعیت انجام هر گونه اقدام واکنشی متناسب با دخالت های پیمان ناتو و بی توجهی به مداخلات غیر قانونی ابلاغ شده بود که به عمد با پاسخ منفی ایالات متحد آمریکا و پیمان ناتو روبرو شد و در واقع عملا روسیه را ناگزیر از انجام عملیات نظامی کرد.

لازم به ذکر است که به رسمیت شناختن دو جمهوری دونتسک و لوگانسک توسط روسیه پیش از انجام عملیات، مطابق با همان شیوه ای که کشورهای غربی مناطق جدا شده سودان جنوبی، مقدونیه شمالی، کوسوو و … را به عنوان کشورهای مستقل به رسمیت شناخته و نیروهای نظامی خود را در برخی از این کشورها مستقر کرده بودند، انجام شد. با این تفاوت که این دو جمهوری روس نشین هستند و پس از به رسمیت شناختن این دو جمهوری منطقه دونباس توسط روسیه، با درخواست رسمی این جمهوری ها، نیروهای خود را برای مقابله با بیش از یک صد هزار نیروی مسلح آماده تهاجم به دونباس، متشکل از گارد ویژه فاشیستی-نازیستی ملحق شده به ارتش رسمی اوکراین، متشکل از شبه نظامیان گردان های «آزوف»، «آیدار»، ناسیونال سوسیالیست های حزب «اسوبودا» و … به این کشور وارد کرد و تاکنون نیز اقدامات خود را با تمرکز بر این نیروها و اهداف اولیه اعلام شده، انجام داده است.

بنابراین، با توجه به آنچه گفته شد، می توان استنباط کرد که در واقع، شروع کننده بحران به صورت مشخص دولت ایالات متحد آمریکا و دول اروپایی عضو پیمان ناتو با بازیگری دولت اوکراین، بوده اند. هر چند که دول اروپایی به عنوان دنباله های دولت ایالات متحد آمریکا، علیرغم تحمل زیان فراوان اقتصادی، سیاسی، چاره ای جز همراهی نداشته اند.

  • بدون در نظر داشتن اینگونه مسائل حقوقی ، آیا از نظر چپ، استفاده از قهر جایگاهی در «مناسبات اجتماعی» و نه صرفا «روابط بین الملل»،دارد یا آنگونه که «چپ» وانهاده خارجی و ایرانی فریاد می کند باید به «صلح جهانی» بی قید وشرط سرمایه دارانه پایبند بود واز هراقدام قهرآمیزی پرهیز کرد؟

پاسخ به این پرسش برای چپ و یا مدعی چپ به قدری روشن است که نیاز به دلیل و مدرک فراوانی نیست؛ مگر آنکه این «چپ» بخواهد تا ابد در نظم برساخته­ ی نظام سرمایه داری امپریالیستی باقی بماند و وضع موجود را نمونه ­ی یک صلح آرمانی و پایدار جهانی تلقی واهدافش را در چارچوپ نوعی «سوسیال دموکراسی» غربی و یا به تعبیر «چپ»های وانهاده ­ی وطنی «سوسیالیسم دموکراتیک» تعریف کند و به مبارزه بی امان با «وضع موجود» و تلاش برای رهایی از آن و پی افکندن جهانی دیگر که نیروی کار در یک صلح جهانی پایدار میان خود، دست به آفرینش های زندگی بخش و همزمان بازسازی و پاسداشت طبیعت به عنوان مادر زندگی بزند، نپردازد. مبارزه ای که گویا برای «چپ» وانهاده امری پایان یافته است و برخلاف مارکس «قهر را قابله هر جامعه کهنه ای که آبستن جامعه ای نو است» نمی داند و «صلح» سرمایه دارانه در «نظم جهانی» کنونی را منتهای آمال خود می پندارد، اما برای چپ در معنای واقعی، می تواند این یک شروع تازه باشد.

کافی است به این سخن جو بایدن رئیس جمهورایالات متحد آمریکا که در ۲۱ مارس۲۰۲۲ اظهار داشت :«نظم جهانی جدیدی ایجاد خواهد شد و ایالات متحد آمریکا باید آن را رهبری کند.» توجه شود تا مشخص گردد که سرمایه داری هرگز با خواست خود دست از استثمار نیروی کار، در «نظم موجود» بر نخواهد داشت، بلکه بر عکس به محض خلاص شدن از فشار نیروی کار، همه دستاوردهایش را با بکار گیری تمامی ابزار سیاسی و حقوقی  و به صورت مشخص و واضح با اقدامات نظامی و سرکوبگرانه توسط نیروهای مخربی که در اختیار دارد، باز خواهد ستاند. کیست که بتواند جنایات و فشارهایی که از دهه هفتاد سده بیست، بر جوامع انسانی و نیروی کار هم در جوامع مرکز و هم پیرامون وارد آمده، ببیند و بر باد رفتن دستاوردهای بیش از یک سده مبارزه نیروی کار توسط سرمایه داری امپریالیستی را انکار کند و اکنون با لحنی دلسوزانه و در واقع ریاکارانه، برای «صلح جهانی» و اوضاع پیش از بحران در «اوکراین دموکراتیک» اشک تمساح بریزد. از این رو، اکنون «چپ» وانهاده جهانی و داخلی، به انحای مختلف، بر خلاف همه هیاهویی که درباره «نئولیبرالیسم» به راه انداخته است، سعی در نادیده انگاشتن اصل موضوع دارد و دائما از «جنگ بینا ­امپریالیستی» دم می زند و به بر کنار ماندن از این نبرد و در واقع کناره ­گیری از هر اقدامی  دعوت می کند. هر چند که به صورتی شرم ­آور، دل بسته­ ی سوی دیگر است و برای وارد آمدن ضربه­ ای کاری بر سویه تحول گرا لحظه شماری می کند.

مجددا یادآوری می شود که همانگونه که از مارکس نقل شد، نیروی جهانی کار در نهایت تنها با نیروی قهر می تواند به اهداف خود که همانا رهایی از ستم سرمایه داری است، دست یابد. مقدمه معروف ۱۸۹۵ انگلس بر کتاب «مبارزات طبقاتی در فرانسه» نیز تایید دیگری بر این مدعاست که «سوسیال دمکراسی» خیانتکار آلمان با دستکاری در آن سعی بر کنار گذاشتن این اصل حیاتی، یعنی اعمال قهر در شرایط خاص و زمان لازم و استنکاف ورزیدن از آن را داشت و البته مورد عتاب شدید انگلس قرار گرفت، و سرنوشت تسلیم طلب ­هائی امثال «ادوارد برنشتاین» و «کارل کائوتسکی» و پیروان بعدیشان هم پیش چشم ماست.

  • آیا این اقدام فدراسیون روسیه می تواند نقطه عطفی برای یک «گردش عظیم جهانی» و بر قراری «نظمی نوین» ابتدا مبتنی بر احقاق حقوق اکثریت ملت ها در یک «جهان چند جانبه گرا» و سپس طلیعه غلبه کامل نیروی کار بر سرمایه باشد؟

پاسخ به این پرسش البته آسان نیست و به عوامل متعددی ارتباط دارد. اما، آنچه مسلم است در هم شکستن نظم برساخته کنونی می تواند یک شروع امیدوار کننده باشد. پشتیبانی قاطع جمهوری خلق چین و استقبال اکثریت مردم جهان، به ویژه مردم سه قاره از تغییرات ماهوی در ساختار «نظم تک قطبی جهانی»، با وجود تمامی پروپاگاندای رسانه های اصلی و در مقابل موضع بی طرفی فعال بسیاری از کشورها در وقابع اخیر، بر هیچکس پوشیده نیست. شاید بر خلاف آنچه به ظاهر دیده می شود و «چپ» های وانهاده هم بسیار بر آن تاکید می کنند، حتی اتحاد کشورهای غربی نیز دوام چندانی نیابد، از هم اکنون نشانه هایی از تفرقه و اختلاف میان این دولت ها در خرید نفت و گاز از فدراسیون روسیه و اجماع با عضویت اوکراین در ناتو آشکار شده است. بنابراین، امیدواری و دل بستن به تحول عظیم جهانی در آینده می تواند به نیرویی برای تغییرات بنیادی بدل گردد و این روند روز به روز بیشتر عمق یابد. همانگونه که علیرغم تلاش های پیدا و پنهان نیروهای امپریالیستی، امکان ایجاد یک اجماع جهانی (به جز کشور های عضو ناتو، که تزلزل میان آن ها نیز در حال آشکار شدن است)، برای تحریم فدراسیون روسیه با شکست مواجه شده که در واقع، شکست بزرگ امپریالیسم جهانی به رهبری ایالات متحد آمریکا است.

  • آیا فدراسیون روسیه با توجه به سابقه تاریخی و شرایط کنونی اش می تواند به یک گردش به چپ تعیین کننده تن دهد؟

اگرچه، روسیه یک کشور سرمایه داری است و متاسفانه پس از فروپاشی اتحاد شوروی، بدترین نوع تغییرات سرمایه دارانه در این کشور اجرا شد که ناشی از ضعف پس از شکست بود، اما، مردم این کشور دارای پشتوانه عظیم سیاسی، اجتماعی هستند که روزگاری آن کشور را محبوب قلوب بسیاری از مردم ستمدیده جهان کرده بود. سابقه درخشان تاریخی مردم این کشور در کمک به مردم سه قاره بر هیچ انسان منصفی پوشیده نیست. همچنین پشتیبانی و هم پیمانی جمهوری خلق چین و تمایل و اجبار به نزدیکی و همکاری همه جانبه سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و به ویژه نظامی و در واقع شکل گیری یک اتحاد استراتژیک میان این دو کشور و بسیاری از دیگر کشورهای سه قاره، در قالب پیمان های منطقه ای و جهانی جدید، علاوه بر پیمان های اتحاد و همکاری های موجود، می تواند دولت کنونی روسیه را وا دارد که همانگونه که اکنون حاضر به تن دادن به تحقیر و واگذاری کشور خود به اتحاد حهانی امپریالیستی نشده و با وقوف بر تمامی تبعات، وارد نبرد با اوکراین و به تعبیر صحیح تر مقابله با پیمان ناتو شده است، در آینده نزدیک با فشار از پایین مردم آن کشور که ناشی از نوعی ضرورت تاریخی نیز است،وهمزمان فشار همه جانبه و سنگین امپریالیستی دراین عملیات، انتظار می رود این کشور بسیار زودتر از آنچه تصور می شود، به سوی یک گردش استراتژیک در اقتصاد، سیاست و لاجرم  تحول عمیق اجتماعی حرکت کند.

البته که نباید به صورت مطلق به روی دادن این گردش خوشبین بود، چرا که سرمایه داری در این کشور همچنان بسیار قدرتمند است و اکنون هم به گونه ای در حال مقابله با اقدامات دولت است و مطمئنا آنگاه که منافعش بیشتر به خطر افتد، مقابله خود را افزایش خواهد داد. اما، با یکدست تر شدن جامعه در روسیه و حمایت اکثریت مردم این کشور از دولت و اقدام انجام شده، این سرمایه داری قدری عقب نشینی کرده است و شنیده می شود که برخی از بزرگ ترین و معروف ترین سرمایه داران و نمایندگان سیاسی معروف آن، یا کشور را ترک کرده و یا در حال ترک آن هستند. هر چند این موضوع به معنی واگذاری قدرت عظیم اقتصادی و سیاسی­شان به مردم نیست، ولی می تواند نشانه ای از عقب نشینی این بخش قدرتمند محسوب شود.

بنابراین، بدون خوش خیالی، می توان امیدوار بود که فدراسیون روسیه با توجه به سابقه تاریخی خود به تدریج در مسیری که جمهوری خلق چین طی کرده است، گام بگذارد و به سوی این تحول تاریخی که نشانه های آن کمابیش در حال نمایان شدن است، حرکت کند. این اتفاق، در کنار قدرت عظیم درونی ناشی از جغرافیای پهناور و غنی یعنی قدرت ژئواستراتژیک تعیین کننده، انرژی فسیلی فراوان یعنی منبع بدون جایگزین رشد اقتصادی و توازن سیاسی، قدرت عظیم نظامی دفاعی و تهاجمی و بسیار مهم تر از اینها نیروی انسانی دارای توانایی علمی و فنی متکی بر پیشرفت های دوران شوروی، در کنار قدرت بیرونی یعنی اتحاد استراتژیک با بزرگترین اقتصاد انسان-طبیعت محورِ جهان یعنی جمهوری خلق چین و حتی نزدیکی و ایجاد اتحادهای دو و چند جانبه با کشورهایی که نوعی بی طرفی متحدانه در پیش گرفته اند (کشورهای بزرگی همچون هند، برزیل، آفریقای جنوبی، اندونزی و ده ها کشور دیگر که بدون در نظر گرفتن ماهیت دولت های مستقرکنونی­اشان هر کدام در درون نیز مستعد تحولات عظیم هستند.)، می تواند نیروی کار جهانی را به تحقق آرزوی برآورده نشده مارکس در آینده ای نه چندان دور امیدوار سازد که تنها تحول و انقلابِ همزمان در چندین کشور بزرگ صنعتی با اقتصاد بزرگ است که می تواند سرنوشت قطعی سوسیالیسم را رقم بزند. باور به ماتریالیسم تاریخی و بالندگی نیروهای نو در مقابل آشکار شدن زوال نیرو های کهنه می تواند این امید را هر چه بیشتر در دل میلیارد ها انسان بنشاند که دوران وزش نسیم های دل­افروز گاه­گاهی به سر رسیده است و تند باد های «غول»شکن در حال از راه رسیدن هستند و جهانی دگر را نوید می دهند. در جهانی که «نظم کنونی» متکی بر سرمایه دیگر نتواند به عنوان عامل اصلی و غالب، تکلیف میلیارد ها انسان را در محافلی همچون «گروه هفت» ، «داووس سوئیس» و از این قبیل مجامع شیطانی مشخص سازد.

پرسش مشخص از چپی که نمی تواند امیدوارانه سر آغاز این تندبادها را ببیند و حتی «چپ» وانهاده ای که شرم گینانه و در عین حال هتاکانه، پس از گذشت بیش از یک سده باز به مغاک «سوسیال دموکراسی» ورشکسته خزیده و دل به آن سپرده است و با «بی شرمی» هرچه تمام تر سنگ سرمایه را همانند اسلاف خود به سینه می زند و خود را «چپ ناب» هم می نامد، همانند آنان که خود را سوسیالیست تر و مارکسیست تر از مارکس می پنداشتند و سرانجام  هم سر از آخور سرمایه داری امپریالیستی در آوردند، این است که چگونه نمی توانند این گردش عظیم و این چالش بزرگ در عرصه ژئوپلتیک جهانی را بینند و با دستاویز قرار دادن برخی دگم­ها که خود تا کنون به آن معترض بوده اند و تاکید بر همان استدلال های ابتدایی سده بیست، نمی خواهند تن به قبول تغییر در فضای سیاسی و اقتصادی جهان بدهند و تلاش کنند که از دل وزش این تند بادها، منافع اکثریت عظیم انسانی را نمایندگی کنند.

از این چپ و «چپ» وانهاده باید پرسید: چگونه شما بلندتر و پر هیاهو تر از جریان اصلی به تغییر بزرگی که در جهان تک قطبی کنونی در حال رخ دادن است، بی اعتنا هستید و روز به روز بیشتر از پیش خود را به شعار هایی هم چون «صلح جهانی»، «منشور سازمان ملل متحد»، «حقوق بشر»، « دموکراسی بورژوایی»، …می آرایید. نکند بر خلاف آنچه می گویید از ترس برآمدن نیروی عظیم کار جهانی بر خود می لرزید و همچون زائده های امپریالیسم در پناه پیامبران دروغین خود در حال فرو رفتن هر چه بیشتر درگنداب سرمایه هستید. دفاع از وضع کنونی به هر دلیل و بهانه و با توسل به هر«تئوری»ای، چه نصیبی برای مردم رنجدیده جهان دارد که اینچنین بر افروخته شده اید و همانند آن «آزوفی» جنایتکار پا بر پرچم افتخار می کوبید. مگر آن پیرزن اوکرائینی (بابوشکا) را ندیدید که وقتی پرچم پرافتخارش را زیر پای فاشیست «باندرایی» دید صدقه اش را بدو باز گرداند و با خشم پرچم پر افتخارش را خواست. نشان افتخاری که یک بار زیر آن پوزه اسلاف جنایتکار آن فاشیست را به خاک مالیده بود.

  • آیا توجیه و تمسک برخی از چپ ها و «چپ»های وانهاده به «حق تعیین سرنوشت ملل» در شرایط مشخص کنونی جایگاهی دارد؟

بخشی از چپ و «چپ»های وانهاده خارجی و داخلی با ارجاع و تمسک به «حق تعیین سرنوشت ملل» همچون دست یازیدن به اینکه این جنگ، «جنگ بینا امپریالیستی» است، همچنان که بدفهمی و اغتشاش عمیق فکری خود را از مفهوم امپریالیسم در شرایط مشخص کنونی نمایان می کنند، درک ناقص خود را در مورد «حق تعیین سرنوشت ملل» نیز برملا می سازند.به قول همان کسی که این روزها این همه بدو استناد می کنند،باید«تحلیل مشخص از شرایط مشخص» را بر اساس دیالکتیک پویای جوامع انسانی بر هر چیزی مقدم شمارند، درحالیکه آنجا که نفعی از این مفهوم نمی برند، تلاش خود را بر برخی از مقولات گزینشی معطوف می کنند که در گذر زمان و شرایط مشخص می توانند معنایی یکسان نداشته باشند.

به نظر می رسد این «چپ» همانگونه که در تعریفِ مفهوم امپریالیسم دچار ایستایی فکری است، در این مورد هم نمی تواند یا نمی خواهد بداند که تجزیه کشورها، به ویژه کشورهای بزرگ به خرده کشورها از برنامه های اصلی و استراتژیک امپریالیسم جهانی است، تا بدین وسیله بتواند سلطه دائمی خود را به راحتی بر این خرده کشورها اعمال کند. نادیده گرفتن این که در چند دهه اخیر، امپریالیسم جهانی و بازوی نظامی تجاوزگرش، ناتو، همواره در پی «بالکانیزه» کردن کشورها بوده و اکنون این موضوع به صورت یک استراتژی در صدر برنامه هایش قرار گرفته، جای هیچ اما و اگری باقی نمی گذارد که این «چپ» در خوشبینانه ترین حالت سر رشته افکار خود را گم کرده است. پرسش این است که آیا اینان در چندین دهه گذشته، از زبان تئوریسین ها و سیاست مداران ایالات متحد آمریکا و غرب به کرات بکارگیری همین استراتژی را برای فدراسیون روسیه به عنوان یک کشور بسیار بزرگ، نشنیده اند و متوجه نیستند که روسیه با درک این نقشه و پیش دستی در وارد آوردن ضربه نخست، تلاش کرده که آن نقشه را عقیم سازد. بنابراین دست یازیدن و سوءاستفاده از برخی از مقولات و مفاهیم کلاسیک و تاریخی بدون در نظر گرفتن شرایط مشخص کنونی را نمی توان به ناآگاهی این جماعت نسبت داد، بلکه بر عکس باید این سوءاستفاده را به نوعی همراهی و همگامی خواسته یا ناخواسته با امپریالیسم تعبیر کرد.

باید توجه داشت که ندانستن اصول بدیهی دیالکتیک، برای مدعیان «چپ» جز افسوسی بزرگ و غمی عمیق، چیز دیگری در پی ندارد. آنچه که این «چپ» درعرصه این نبرد از خود به یادگار می گذارد، چیزی جزمستحیل شدن در نظم جهانی سرمایه داری امپریالیستی که با دست اندازی بر اقتصاد، سیاست و فرهنگ جوامع انسانی تلاش می کند همه چیز را از آن خود کند، نیست و این «چپ» در همان راستا و اهداف با هر پدیده به ظاهر ناخوشایند و خارق عادتی که گرد و غباری بر دامن «جامعه جهانی»، «منشور سازمان ملل متحد»، «حقوق بشر» ،«دمکراسی بورژوایی»، … می نشاند، به شدت مقابله کرده و بدون هیچ پرده پوشی ضمن متهم کردن دیگران به «محافظه کاری»، خود به آغوش سرمایه پناه برده و همچون انگل هایی که از زوائد دیگر موجودات تغذیه می کنند، اینان هم به خورد و خوراک از زائده های سرمایه مشغولند و همصدا و همراستا با رسانه های جریان اصلی سرمایه، در محکوم کردن هر نوع «خلاف آمدی» که با «نظم جهانی» کنونی در تعارض باشد، کمترین تردیدی به خود راه نمی دهند.

اکنون، با اندکی تعمق می توان، نبرد میان نظم حاصل از سلطه­ی سیصد ساله­ی سرمایه داری غرب با نظم نوینی که هنوز شکل و صورت سرمایه دارانه دارد ولی نطفه هایی از پدیده های نو در آن قابل مشاهده است که از هر زاویه ای به آن نگریسته شود، با آنچه که در این سه سده، سرمایه بر جهان تحمیل کرده، متفاوت است و جوانه های امید بخش آن به تدریج در حال هویدا شدن است.

جای بسی تاسف است که بخشی هایی از «چپ» قادر به دیدن صف بندی ایدئولوژیک نوینِ در حال شکل گیری نیستند. صف بندی نوینی که اکنون، «با چشم غیر مسلح» قابل مشاهده است و این «چپ» که ادعا دارد مبانی فکریش بر اساس اصول مارکسیستی، مبتنی بر روش شناخت دیالکتیکی و دیدن جهان به صورتی پویا است، یا آن را نمی بیند و یا نمی خواهد ببیند. از این «چپ»در مقاطع مختلف و در بزنگاه های بزرگ، از جمله جنگ های منطقه ای برساخته مستقیم امپریالیستی هم این نوع موضع گیری ها به نفع امپریالیسم جهانی شاهد بوده ایم، آنگاه که در پس دفاع از برخی جریانات محلی و منطقه ای در پوشش همان برداشت های ناقص خود از تئوری ها، اغتشاشات فکری خود را نمایان ساخته و پس از فرو افتادن پرده ها و فاش شدن دست های نظام سلطه امپریالیستی پشت این جریانات، خود را اصلاح نکرده و سخنی در نقد خود بر زبان نرانده است. نمونه های مختلفی در جریان تهاجم امپریالیستی به عراق، لیبی، سوریه، … به کرات از این «چپ» مشاهده شده و این بار هم همان «بازی» در زمینی بسیار بزرگتر در حال رخ دادن است.

با توجه به شواهد و نکاتی که آورده شد،می توان به این نتیجه رسید که آنچه اکنون در اوکراین رخ می دهد نبردی است که می تواند تغییر وضع موجود جهان را در پی داشته باشد.پس این پرسش مهم مطرح می شود که آیا برای ما تغییر وضع موجود اهمیت دارد و اگر دارد چرا باید این چرخش عظیم در سطح جهانی را نادیده گرفت و یا بدتر به مخالفت با آن برخاست. آنچه از شواهد برمی آید این است که تغییر و تحول در نظام کنونی سرمایه دارانه روسیه و گردش به چپ آن می تواند به مرحله ای اجتناب ناپذیر برسد و با توجه به سابقه تاریخی و عقبه ذهنی مردم آن کشور، تغییر و تحولی عمیق پدید آورد.

به بیان دیگر، جهان پس از فوریه ۲۰۲۲، قطعا جهان دیگری خواهد بود که اگر نبرد کنونی به صورتی کنترل شده پیش برود، قطعا آینده بهتری برای جهان نوید می دهد. می توان اطمینان داشت که شکست فدراسیون روسیه در این نبرد، تقریبا غیرقابل تصور است چرا که همه عوامل عینی و سوابق تاریخی و نیروهای موثر در این تحول که پیش از این برشمرده شد، اجازه نخواهند داد که برگشت به عقب رقم بخورد، مگر اینکه امپریالیسم جهانی به سرکردگی ایالات متحد آمریکا دست به عملی بزند که جهانی سرد و تاریک پدید آید. هرچند که این تصورهم چندان محتمل نیست و می توان امیدوار بود که نیروی کار جهانی از جمله نیروی کار در همان کشورهای امپریالیستی و کشورهای بزرگی که در حال شکل گیری هستند، اجازه این ماجراجویی را به امپریالیسم جهانی نخواهند داد.

از سوی دیگر، یکی از عوامل تعیین کننده این نبرد، درهم شکستن هژمونی دلار به عنوان نماد سلطه ایالات متحد آمریکا در انجام مبادلات جهانی با جایگزین های دیگر است که به تدریج در میان کشورهای مختلف از جمله دو کشور بزرگ نامبرده پیشین، که تقریبا نیمی از جمعیت و جغرافیای جهان را تشکیل می دهند، با استقبال روبرو شده و در حال انجام است. این جایگزینی می تواند اشکال مختلفی از جمله ایجاد سبدی از ارزهای مختلف، انجام مبادلات با طلا، استفاده از ارز دیجیتال با مدیریت بانک های مرکزی، انجام مبادلات با ارزهای ملی یا اشکال دیگری از این دست یا همه این اشکال به صورتی همزمان باشد که در هر صورت هژمونی دلارآمریکا که فقط با پشتوانه نیروی مخرب نظامی آن کشور برسر پا مانده است را به چالش جدی بکشد.

اکنون که در میانه­ی یک «دگرگونی بزرگ» قرار داریم و تغییر وضع موجود اجتناب ناپذیر شده است و جوامع شرق در مفهوم سیاسی آن (که اکنون روسیه را هم در بر می گیرد) و خوشبختانه اکثریت انسانی و جغرافیایی دنیا را نیز در بر می گیرند، با سرعتی چشمگیر در حال خروج از خمودی سده های گذشته می باشند و به عنوان نیروی اصلی تاثیرگذار بر دگرگونی های بزرگ عمل می کنند، می توان بر این نکته پای فشرد که زمان آن فرا رسیده است که یا به نئوفاشیسم تسلیم شد و یا «دگرگونی بزرگ» و شورش علیه نظم موجود را سامان بخشید و به شکل دادن زمینه برای «نظم جدید جهانی» مبتنی بر «چند جانبه گرایی» به عنوان هدفی اولیه برای تحولات بنیادی امیدوار کننده بعدی اقدام کرد. به تعبیر لاسال: «بیان حقیقت کاری انقلابی است» ما نیز وظیفه داریم، حقیقت را بگوییم هرچند که برای برخی ناخوشایند جلوه کند.

   3 اردیبهشت ۱۴۰۰

       مرتضی محسنی  


[۱]  اشاره به گاف های که ازجو بایدن رئیس جمهور ایالات متحد آمریکا در حالتی میان خواب و بیداری سر می زند و رسانه های جریان اصلی تلاش می کنند تا جای ممکن آن ها را نادیده گرفته یا بی اهمیت جلوه دهند.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما