طوقی

ظهرهای داغ تابستان خواب به چشمان ما بچه ها نمی رفت بی صبرانه منتظر بودیم آقا و ننه مشدی به خواب بروند بعد پاورچین پاورچین خود را به حیاط برسانیم و در حوض آب بازی کنیم ، پسر خاله گفت: « ننه مشدی جن است » با اطمینان منکر شدم، ننه که خروپفش اتاق را پر کرده بود به محض برخاستن ما ، صدا زد کجا؟؟؟
 
ظهرهای داغ تابستان خواب به چشمان ما بچه ها نمی رفت بی صبرانه منتظر بودیم آقا و ننه مشدی به خواب بروند بعد پاورچین پاورچین خود را به حیاط برسانیم و در حوض آب بازی کنیم ، پسر خاله گفت: « ننه مشدی جن است » با اطمینان منکر شدم، ننه که خروپفش اتاق را پر کرده بود به محض برخاستن ما ، صدا زد کجا؟؟؟
رضا گفت دیدی گفتم جنه!!! به شک افتادم ، نکند راستی راستی جن باشد؟ دوباره خود را به خواب زدیم تا در فرصتی دیگر به حیاط فرار کنیم. جن ها سم دارند، خود ننه مشدی تعریف کرده بود که صبحی زود در حمام ده زنی را دیده که با گیسوانی دراز و سیاه خود را می شسته، سم هایش اصلا او را نترسانده بود آخر او کاری به کارش نداشته.
ننه مشدی که سم نداشت من همیشه پاهایش را دیده بودم، اگر داشت حتما از ترس زهره ترک میشدم. جادوی کودکی که برغول ترس غلبه می کرد من را به حیاط می کشاند.
حوض کوچک بود، با بازی ما آب حوض خالی می شد و باغچه های دورتادورش را پر از آب می کرد.
آقا که دلبستگی زیادی به درختان میوه اش داشت کفرش بالا می آمد، می غرید و با شیلنگ آب حسابی به خدمتمان می رسید. حرمت مهمان حفظ بود، اما با ما بچه هایش اصلا تعارف نداشت ، من اغلب درمی رفتم، پله های حیاط را یکی دوتا کرده به پشت بام فرار می کردم، از پرچین کوتاه به پشت بام همسایه می پریدم ، پله های آنجا را هم یکی دو تا کرده به حیاط و سپس خود را به کوچه می رساندم و پا به فرار می گذاشتم . آنقدر مجبور به این کار شده بودم که مثل برق و باد انجامش می دادم. خشم پدر شوخی بردار نبود بایستی مدتی از جلوی چشمانش دورمی شدم تا کوره گر گرفته خشمش از غلیان بیفتد.
آب ها که از آسیاب می افتاد ، ننه مشدی بود که مجبور به سروسامان دادن به اوضاع به هم ریخته باغچه ها و شستشوی حوض می شد.
خانه کودکیم در محله کفیشه ، با چهار اتاق ، حیاطی بزرگ و پشت بام کاهگلی اش ، صحنه وقوع رویاها و کابوس های من در خواب است. خانه دیگری در کار نیست. یکی از این کابوس های شبانه ، کبوتر های آن خانه اند که به دادخواهی می آیند.
کفتر های کوکا غلام در قفس گوشه حیاط ، کنار باغچه دراز، باریک و پرشده از لاله عباسی زاد و ولد می کردند، پر دادن آنها کار کوکام بود ومن دستیار او در نگهداری از آنها . تعدادشان زیاد شده بودو اسامی با مسمایی داشتند: دم سفید، کله دمبی، مخمل، اسکات ،کفترننه…
برای پراندنشان به پشت بام خانه می رفتیم ، کفترهای علی سرخو هم با ملق زدنشان در هوا خودنمایی می کردند، چشم غلام دنبال طوقی معرکه او بود.
صدای لحن و نفرین دی علی سرخو از خانه کاهگلی مشرف به پشت بام می آمد: «به سید عباس اگه مو دیگه تو ای خونه بمونوم، اون پدر قرمساق تریاکیتم کفتر باز بود، ایشالا تو زندون بمونه تا رو سنگ سید بووا ببینومش
نامرد، جای ای قرتی بازیات برو دنبال یه لقمه نون، مو تا کی تو خونه اجوادا رخت و لباس بشوروم. یا سید ممد نذرت می کونوم مرادمو بده کفتراش یکی یکی سقط بشن ». با مشت به سینه اش می کوبید و گیسوان سرخ حنا زده اش را می کشید و گریه می کرد، مو به تن آدم سیخ میشد، بچه بودم و دل نازک، دلم برای طوقی می سوخت. بیچاره اگر سقط می شد کی در پهنای آسمان بخیل محله مان با ملق زدن های هنرمندانه اش معرکه میاو گرفت و دل از ما می برد؟
طوقی هلالی پهن به رنگ سبز سید عباسی بر گردن داشت و پس کله اش پرهای نرم و نازک رو به بالا رشد کرده بودند. کاکلش حالتی شاهانه و مغرور به او می داد.کفتری بود زیبا و هنرمند، حیف بود سقط شود.
در دل دعا می کردم و التماس سید ممد که نفرین دی علی سرخو را ندیده بگیرد.
پرش طوقی فضای مرده خانه بی ریخت کاهگلی را روح می داد، او زاده و پرورش شده بود که زیبا بپرد و در انبوه کفتر های معمولی خودنمایی کند. طوقی در واقع تنها مورد مثبت و تاثیر گذار زندگی علی سرخو مفنگی و لوده بود و البته تنها مورد قابل توجه و قشنگ آن خانه هم.
بالاخره روزی غلام به آرزوی خود رسید و موفق شد جوجه طوقی زیبایی بخرد. چقدر ذوق می کردیم . همه توجه ما به طوقی زیبای خودمان جلب شده بود و کمر همت بسته بودیم تا «کاکلی » رقیبی سرسخت برای طوقی همسایه شود. ظهرها وقتی بزرگترها خواب بودند، عملیات آموزش آکروبات برای طوقی خود داشتیم.
نزدیک تابستان بود، کاکلی حسابی جان گرفته بود و اولین پرشش در پشت بام خانه با موفقیت و البته کمی ناشی گری انجام شد، او می رفت تا پهنای آسمان داغ کفیشه را با پروازش رنگ و بوی تازه ای دهد.
امتحانات ثلث آخر، غلام کاری مهمتر از درس خواندن داشت، دردانه کفتر او ، دربست وقتش را می گرفت، کاکلی زود بزرگ می شد و زمان از دست می رفت.
نتیجه امتحانات معلوم بود تجدیدی کوکا در بعضی از دروس . پدر که در درس و مشق هم سختگیر بود ، مانع از سفر تابستانی او به همراه ما بچه های کوچکتر و ننه کبری شد ، غلام باید در خانه می ماند و جبران کم کاری اش را می کرد.
شهریور سوزانتر از هر سال از راه رسید ، آمد تا داغیش را تا ابد به دل من و کوکام مهر کند ، شهریوری که با خود
شکست و عزا آورد، نفرین شده آمد تا احساس تعلق و وابستگی مان را سیلی بزند و تحقیر کند. یادآوری آن همیشه دلم را از درد مچاله می کند.
آنهمه حجم سنگدلی و کینه قابل فهم و بخشش نبود.
از سفر شیراز که برگشتیم کاکلی بزرگ شده بود، بغ بغوی پرغروری می کرد، در زمین می خرامید و در هوا چنان می پرید که طوقی همسایه ، خود علی سرخو و حتی دی علی سرخو به او حسادت می کردند.
یکه تاز آسمان دم کرده جنوب بود در آن تکه سهم محله ما .
چه پزی که نمی دادیم ، وقت پر دادنش تمام بچه های محله جمع می شدند انگار می خواستیم موشک هوا کنیم ، بی صدا ، با شماره معکوس ، نفس ها حبس شده، کاکلی را پر می دادیم.
ابول دوكله چشمانش گرد می شد و با یوما یوما گفتنش تحسین و شگفت زدگیش را نشان می داد.
کاکلی از هنرنمایی چیزی کم نمی گذاشت و نمایشی بی نظیر ، شگفت انگیز و مجانی نصیب پاپتی های لین می کرد.
من و غلام باد به غبغب می انداختیم ، بچه ها را تهدید می کردیم که اگر هوای ما را نداشته باشند دیگر خبری از نمایش نخواهد بود.
روزها با شیطنت و بازیگوشی می گذشت، بی خیال از اینکه چه فاجعه هولناکی در انتظاربود تا کودکی معصومانه ما را با قساوت ذبح کند.
غلام صبح برای گرفتن کارنامه از خانه بیرون رفت ،آقا به شوخی گفته بود اگر نتیجه قبولی نباشد زحمت به خانه آمدن را به خودش ندهد، خانه دیگر جای او نیست ، راست برود خودش را توی شط بیندازد.
من دلسوزانه مواظب کفتر ها بودم تا غلام برگردد.
او آمد، با صورتی باد کرده از گریه، یکراست به انباری کوچک خانه رفت ، در را به روی خود قفل کرد و تا شب از آنجا بیرون نیامد.
همه فهمیدند چه اتفاقی افتاده ، پدر از تنبیه او منصرف شده به در انباری می کوبید و از او می خواست که بس کند، بیرون بیاید قول می داد با او کاری نداشته باشد.
غروب کوکام گرفته، اما مصمم بیرون آمد او خودش را حسابی تنبیه کرده و با خود عهد بسته بود که دیگر نه تنها تجدیدی نیاورد بلکه حسابی درس بخواند و با نمرات خوب قبولی بگیرد.
غافل از اینکه دیگر دیر شده بود، حکمی بسیار ناعادلانه با قسی القلبی تمام می رفت تا در ظهری آتش گرفته به اجرا گذاشته شود.آسمان چون سرب داغ ، زمین چون کوره جهنم و دلی که سنگ شده بود شاهد اجرای این حکم جانسوز بودند.‌
ما در خواب غفلت بودیم که حکم اجرا شد.
خون سرخ و گرم در حیاط جاری شده ، و جای جای دلمه بسته بود.جسدها روی هم تلنبار شده بودند. انگار که صدها سرباز در جنگی نابرابر غافلگیر شده و همه از دم تیغ ظالم سر از تنشان جدا شده باشند، کفتر ها هم ناباوری مرگ غافلگیرانه خود را به نمایش می گذاشتند.
در کپه سرهای جدا شده ، سر مغرور کاکلی بطور دهشتناکی نمایان بود. نوکش بسته بود چون شاهزاده ایی پرافتخار و پراز غرور جان کنده بود، کاکل و طوق زیبنده گردنش آغشته به خون بود.
ظهر عاشورا بود، سنج و دمام نبود تا آوای درد و عزای من و برادر بنوازد.
مادران داغدیده عرب نبودند تا هیه خویان بگویند و گونه بخراشند.
مردان عرب نبودند تا چفیه به هوا کنند و غم و ماتم مانده به دل را با یزله هایشان بر زمین بکوبند.
آن گوشه از آسمان که سهم و جایگاه پر کشیدن های کاکلی بود، در غم از دست دادن او قرمز شده و خون می گریست ، می دانست دیگر هرگز نه سر من و نه غلام ونه هیچ یک از بچه های محله به آن سو نمی چرخد تا ملق زدن های زیبای کاکلی را ببیند. آن تکه زشت ترین و غم انگیز ترین آسمان دنیا شده بود.
برادر بزرگتر کفتر ها را سر بریده بود تا گوشمالی خوبی به غلام داده باشد.
او من را، تمامی بچه ها و حتی علی سرخو، ننه رختشویش و طوقی را هم به عزا نشانده بود.
هنوز خواب سر کاکلی سرفراز را در انبوه سرهای جدا شده می بینم ، او بغ بغو می کند، من زبانش را میفهمم از پی دادخواهی آمده…..
ای داد. ای داد
نیکی
شیراز
17.12.21
 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

نظردهی با فیسبوک: