ویتالی می خواهد به خانه اش برگردد. ساعت دو فرودگاه کپنهاک
22.05.2022 - 13:03

ویتالی می خواهد به خانه اش برگردد.

ساعت دو فرودگاه  کپنهاک.

کرونا پایان یافته اما هنوز فضا لبریز از نوعی احتیاط و بی حوصلگی است .فضائی که نوعی استرس را با خود حمل مبکند.احساس می کنی هیچ چیز در جای خود نیست همه چیز تق ولق موقتی است .چهره های بشاش وپر هیاهوی مسافران تعطیلات تابستانی سال های قبل جای خود را به سکونی تلخ بخشیده از میزان مسافران اروپائی اکثرا پیر کاسته شده وجای آن ها را چهره های شرقی عمدتا عربی گرفته است.

دیگر خبری از صف بلند توریست های چینی با آن چمدان هائی که هرکدام دستمالی رنگی بر دسته چمدان خود بسته وبا دقت به پرچم سرخ وکوچک راهنما که بر میله نازک وبلندی در اهتزاز است.خیره شده اند نیست .

هنوزچراغ تابلوی اکثر باجه های کنترل بلیط خاموش است .

درگوشه سالن چند پلیس همرا ه مردی که نشان می دهد از کارمندان فرودگاه است دور مردنسبتا جوانی حلقه زده اند .هنوزاندک وقتی دارم .کنجکاوی شرقیم فشار می آورد ومن را بطرف آن ها می کشاند .

مردی است بلند قد با صورتی کشیده ،ریش وموئی در هم ریخته ودستهای بزرگ که سال ها کار یدی نقش زمخت خود را بر آن ها حک کرده است.جای خالی دو دندان زیری جلو صورتی ترحم انگیز به او می بخشد . به سختی روی پای خود بند است هر بار که دهان می گشاید بوی تند الکل را از همان فاصله دومتری می توانی احساس کنی.

یک تلفن دستی زوار در رفته را مرتب با بازوان بلند خود بالا می آورد و به روسی تکرار می کند "کار نمی کند .من تمام مشخصاتم این جاست ."

کسی زبانش را نمی فهمد .باز تکرار می کند و ملتمسانه برچهره افراد جمع شده بدور خود نگاه می کند .طاقت نمی آورم به مامور فرودگاه می گویم "او می گوید تلفنش کار نمی کند تمام مشخصاتش در این تلفن است."

مامور با خوشحالی می پرسد "روسی می دانی ؟"جواب می دهم در حدی محدود.اگر زبان انگلیسی دست پا شکسته ام یاری دهد برایتان ترجمه می کنم. "

می پرسد" بگو نامش چیست ؟" "نامم ویتالی است اهل اوکراین. می فهمی ویتالی ویتالی "

سرپا بند نیست "بپرس این جا چکار دارد؟" "به تلخی می گوید کاری ندارم .میخوام برگردم اوکرائین می خواهم بروم خارکف سرم را بگئارم زمین آن جا بمیرم! دیگر هیچ کس برایم نمانده است. زنم مرد !خانه ام ویران شد! نمی دانم چه برسر پسرم کوچکم آمد؟ گفتند این جاست به هزار بدبختی خود را به این شهررساندم! هیچ خبری نیست .می گویند می توانی این جا بمانی .بمانم که چه .من می خواهم برگردم !به همان خانه ویران جائی که ویتالی را می شناسند .جائی که هنوز بوی زنم وپسرم آنجاست می خواهم برگردم !"

دست های بزرگش را با تلفن دستی درفضا حرکت میدهد.تلو تلو می خورد دستش را می گیرند به آرامی روی زمین می نشیند .می پرسند" کجا می روی ؟بلیط داری؟"

به حیرت ودرد در چشمانم خیره می شود "همه مشخصات من این جاست داخل این تلفن که کار نمی کند .مراسوار هواپیما کنیدبرم گردانید.اسمم ویتالی ست اسم زنم ناتاشا بود پسرم پتیا پتیا کوچلو .گریه امانش نمی دهد تلفن را زمین میگذارد به ستونی که کنارش قرار دارد تکیه می زند." مرا به اوکراین بر گردانید به شهرم به خانه ام ."

بادردی تلخ درعمق چشمانی که الکل بی رمق وتیره شان ساخته بر من خیره می شود. زمزمه زیرلبش را بسختی می شنوم نامم ویتالی است ویتالی!"

وقتی نیست باید بسرعت خود را به گیت پرواز برسانم. پرواز بطرف استانبول .چهره مسافران هواپبمائی ترکش ایرلاین هم تغیر کرده است. مردانی با ریش های توپی سیاه سرهای تراشیده شده سلفی با شانه های پهن که می توانی با موشک استنگرای بر شانه در حال دویدن از سنگری به سنگری دیگر با آن پرچم های الله اکبر تجسمشان کنی !همراه زنانشان که تماما خود را در چادر ومقنعه ای سیاه پیچیده اند ،بخش قابل توجه مسافران هواپیمارا تشکیل می دهند .

نمی دانم این همه سیمای سلفی در کجای دانمارک ساکن هستند. مسافران جدیدی که حس آرامش از تو سلب می کنند وسرنوشت ویتالی را در مقابل چشمانت می نهند .جهان کجا می رود ؟چه سرنوشتی در انتظار ویتالی هاست؟؟ ویتالی می خواهد به خانه اش برگردد.

براستی خانه خود من کجاست ؟ ابوالفضل محققی

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

مطالب مرتبط:

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما