ادنا ثابت فرشته ای بود که به خاک و خون کشیده شد!
22.06.2022 - 00:20

ادنا ثابت مانند کارل مارکس یهودی بود اما نه از یهودیان آلمان بلکه از یهودیان ایران! همچنان که ادنا ثابت مانند کارل مارکس کمونیست بود، باز هم نه از کمونیست های آلمان بلکه از کمونیست های ایران! اعضای خانواده ادنا ثابت از یهودیان کرمانشاه بودند که در دهه ۱۳۱۰ به تهران کوچ کرده بودند، ادنا ثابت که در دوم تیرماه سال ۱۳۳٤ در بیمارستان باهر در تهران زاده شده بود کوچکترین فرزند خانواده ای یهودی بود که دو برادر و دو خواهر بزرگتر از خودش داشت، پدر ادنا با آن که یهودی بود اما برای او دین یهودی و برگزاری مراسم دینی یهودیان چیزی برای سرگرم شدن بود، کم نبودند خویشاوندانی از این خانواده که به دین بهائی گرویده یا مسلمان شده بودند و به پست های مهم دولتی و حتی وزارت دست یافته بودند اما پدر ادنا به دین دیگری درنیامد، گرچه بیشتر از یک بار در سال به کنیسه یهودیان نمی رفت آن هم برای دیدن دوستان یهودیش!

پدر ادنا می گفت: "من اعتقاد ندارم کنیسه کاری را درست می کند، آدم خودش کارش را درست می کند!" پدر ادنا نمایندگی کمپانی هواپیماسازی یونکرس آلمان را در ایران به دست آورد اما این پیشه را رها کرد و کارخانه هواکش سازی به راه انداخت، مدیر این کارخانه دو برادر ادنا بودند که به آمریکا رفته و در آنجا درس خوانده و دانشنامه های دانشگاه های آمریکا را به دست آورده بودند، مادر ادنا نیز شوهرش را در کارهایش یاری می کرد و چون زمان کمی برای رسیدگی به ادنا داشت کسی که ادنا را می پرورد ثریا ثابت خواهر ادنا بود که شانزده سال از ادنا بزرگتر بود، ادنا در دبستان ‌مادام اریکا ‌و دبیرستان ‌خوارزمی تهران درس خواند و پس از آن که در رشته ریاضی دیپلم گرفت در سال ۱۳۵۲ از دانشجویان دانشکده مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی آریامهر شد، ادنا ثابت با آن که وابسته به خانواده ای یهودی بود اما به هیچ دینی باور نداشت و از سیزده، چهارده سالگی بیدین شده و می گفت که دین باعث چند دستگی و دشمنی میان مردم می شود.

پدر ادنا ثابت کارخانه دار بود و ادنا وابسته به خانواده ای پولدار بود و بهترین خوراک و پوشاک را در دسترس داشت و در بهترین خانه می زیست و همواره جیب هایش پر از پول بودند، ادنا می توانست پس از به دست آوردن دانشنامه های دانشگاهی زن یک پسر پولدار شود و یک زندگی سرشار از آسایش داشته باشد اما چنین نشد! ادنا از رنج مردم ندار و گرسنه رنج می برد، از دیدن پابرهنگان رنج می برد، از دیدن دست های پینه بسته کارگران گرسنه رنج می برد، از دیدن کودکان کار رنج می برد، از دیدن کمرهای خمیده پیرمردان و پیرزنانی که ناچار بودند کار کنند رنج می برد، از دیدن کودکان بیماری که پدران و مادرانشان پولی برای درمان کودکانشان نداشتند رنج می برد، از درد دردمندان درد می کشید و کارگران و رنجبران و دهقانانی را که از بام تا شام کار می کردند اما در آتش نداری و بی پولی می سوختند می دید و آتش می گرفت و می سوخت، می خواست کاری به سود مردم دردمند انجام دهد اما نمی دانست چگونه؟ تا آن که درمان درد دردمندان را در کمونیسم یافت و به کمونیست ها پیوست و برای مردم دردمند هر چه را داشت فدا کرد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

کارل مارکس که یک کمونیست آلمانی بود به انگلستان رفت و برای همیشه در آنجا زیست و سرانجام در آنجا درگذشت، ادنا ثابت هم که یک کمونیست ایرانی بود مانند کارل مارکس به انگلستان رفت اما ماندن ادنا در انگلستان مانند ماندن کارل مارکس همیشگی نبود، ادنا پس از چندی پنهانی به ایران برگشت و یکراست به خانه های تیمی "سازمان چریک های فدائی خلق ایران" پا گذاشت چون رفتن ادنا به انگلستان برای رد گم کردن بود! در پایان سال دوم دانشگاه خانواده ادنا او را به لندن می فرستند، برای ادنا این سفر پوششی بود برای گسستن از خانواده، آغاز زندگی زیرزمینی و پیوستن به چریک های فدائی! هنگامی که خانواده ادنا برای پیوستن به او به انگلستان می رسند ادنا را نمی یابند، برای یافتن ادنا به هر دری می زنند اما راه به جائی نمی برند و به ایران بازمی گردند، مادر ادنا حتی به ساواک و شهربانی هم سر می زند و ماجرای ناپدید شدن دخترش را با آنها در میان می گذارد، سپس بی گمان می شوند که ادنا در لندن است و خود را به دلیلی از خانواده پنهان کرده است، تنها چیزی که به بستگان و دوستان می گویند این است که ادنا هنوز در لندن است اما ادنا در ایران بود!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

گمان بر این است که ادنا ثابت در بهار سال ۱۳۵٤ به سازمان چریک های فدائی خلق ایران پیوست و در همان سال دو بار به انگلستان رفت که بار دوم پیک سازمان بود، ادنا در روزهای پایانی بهمن و شاید در نخستین روزهای اسفندماه سال ۱۳۵٤ بر پایه برنامه ای که یکی از برنامه ریزان آن حمید اشرف با نام مستعار اکبر بود با نام مستعار پری به دیدار حیدر تبریزی در لندن رفت، سپس کیفی را با چند میکروفیلم که کسانی مانند کامبیز روستا و شاید بیژن افتخاری به حیدر تبریزی داده بودند از او گرفت و به ایران برد، پس از بازگشت از انگلستان این بار زندگی پنهانی ادنا در خانه های تیمی سازمان چریک های فدائی خلق ایران آغاز شد، چگونگی رفتن ادنا ثابت به فرامرز نیز این چنین بود که ادنا بار نخست در تابستان سال ۱۳۵٤ با پوشش تعطیلات تابستانی به لندن رفت، گمان بر این است که او همان هنگام از بازگشتش خانواده اش را آگاه نکرده و به زندگی نیمه پنهان روی آورده و برای بار دوم به انگلستان رفته است، ادنا پس از بازگشت دوباره اش به ایران در زمستان سال ۱۳۵٤ بود که تا سال ۱۳۵۷ در ایران و در خانه های تیمی سازمان ماند.

ادنا ثابت پس از بازگشت از انگلستان یکراست از فرودگاه مهرآباد به خانه تیمی رفت، محمدرضا یثربی با نام مستعار مسعود و فاطمه ایزدی با نام مستعار مهرنوش با دسته گلی به پیشواز ادنا ثابت رفته بودند، فاطمه ایزدی در برابرش دختر زیبائی را لبخند بر لب دید، به گرمی مانند اعضای یک خانواده یکدیگر را در آغوش کشیدند، ادنا ثابت یک پالتو سبز یشمی به تن داشت که از چشم های آبیش پر رنگتر بود، یثربی او را با نام مستعارش "رفیق پری" خواند، خانه تیمی در حسن آباد زرگنده بود، هم تیمی ها حسین پرورش با نام مستعار سعید و فرزاد دادگر با نام مستعار اسد بودند، سپس حسین قلمبر با نام مستعار فرهاد و عبدالله پنجه شاهی با نام مستعار حیدر نیز به این تیم پیوستند، کار ادنا در این خانه دوختن جلد سلاح از چرم، ساختن مدارک شناسائی جعلی، یادگیری کار با جنگ افزارهای گوناگون، یادگیری برنامه های فرار و ..... بود، همه یک کمربند جنگی به کمرشان می بستند که دارای مدارک جعلی، پول، سیانور، کارد و نارنجک بود، ماندن ادنا در این خانه چندان به درازا نکشید چون در اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۵ این خانه از سوی ساواک شناسائی شد و همه ناچار شدند از آنجا بروند!

البته اندکی پیش از آن که این خانه شناسائی شود ادنا ثابت از آنجا به خانه تیمی دیگری رفته بود، چگونگی شناسائی این خانه تیمی نیز این چنین بود که در بامداد روز بیست و ششم اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۵ حمید اشرف به خانه تیمی تلفن کرده و با رمزهای ویژه فدائیان پیام داد که خانه از راه شنود تلفنی ساواکی ها شناسائی شده و همه باید از آنجا بیرون بروند! همه داشتند می رفتند که محمدرضا یثربی تلفن کرده و گفت که خانه شناسائی نشده و همه می توانند در آن خانه بمانند! ساعتی بعد حمید اشرف یا شاید محمدرضا یثربی دوباره تلفن کرد و گفت که بیدرنگ از خانه بیرون بروید! بخشی از اسناد در آن خانه سوزانده شدند و بخشی دیگر در ماشینی که در گاراژ خانه بود جاسازی شدند، نخست عبدالله پنجه شاهی و حسین قلمبر تک تک بیرون رفته و از دو راه جداگانه خانه را ترک کردند، سپس در ساعت یک پس از نیمروز فاطمه ایزدی و حسین پرورش با ماشین و با رانندگی فرزاد کمانگر از آن خانه بیرون رفتند، ماشین های ساواکی ها را هم دیدند که به سوی خانه می رفت! روزنامه های عصر در همان روز گزارش ساواک را درباره کشف خانه تیمی خرابکاران به همراه چند عکس از آن خانه چاپ کردند!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

دومین خانه تیمی سازمان چریک های فدائی خلق ایران که ادنا ثابت به آنجا رفت نزدیک میدان خراسان در تهران بود، در این خانه ادنا ثابت با پرویز هدائی با نام مستعار محمود و علی اکبر وزیری با نام مستعار مجتبی و شیدا نبوی با نام مستعار فاطی و غلامعلی خراط‌پور با نام مستعار بهرام هم تیم شد، پرویز هدائی ادنا ثابت را از دانشگاه می شناخت اما در دانشگاه با او چندان به گفتگو نپرداخته بود، تا آنجا که پرویز هدائی به یاد داشت ادنا در جنبش های دانشجوئی شرکت نمی کرد و دختری سر به زیر بود، پرویز هدائی هم هرگز نمی پنداشت که ادنا ثابت کار سیاسی کند چه رسد به این که وابسته به سازمان چریک های فدائی خلق ایران نیز باشد! این تیم بیشتر تیمی آموزشی بود و سازمان همه را ارزیابی می کرد که سزاوار چه کاری هستند، پس از چندی تیم دو بخش شد، علی اکبر وزیری که بیشتر تیپی عملیاتی بود با غلامعلی خراط‌پور به خانه تیمی دیگری رفت و پرویز هدائی، شیدا نبوی و ادنا ثابت در تهران در تیمی کارگری به کار پرداختند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ادنا ثابت در خانه تیمی سوم با پرویز هدائی و شیدا نبوی هم تیم شد، اعضای تیم نوین برای تهیه خانه باید به بنگاه های تهیه مسکن می رفتند و برای این که وانمود کنند که زندگی عادی دارند ناچار بودند داستان هائی ساخته و به بنگاه داران دروغ هائی درباره خودشان بگویند، ادنا هم که بسیار خنده رو بود هر بار که از بنگاهی بیرون می آمد آن داستان های ساختگی و دروغین را می گفت و می خندید، پس از چندی خانه ای یافت شد و ادنا ثابت و شیدا نبوی به کارخانه باتری سازی ری - او - واک (Ray-O-Vak) رفتند و پرویز هدائی نیز در کارگاهی نزدیک میدان خراسان به کار پرداخت، ماندن ادنا ثابت در این خانه نیز چندان به درازا نکشید! چون پس از چندی صاحبخانه آمد و گفت که از اداره ای آمده بودند و درباره شما تحقیق می کردند اما چون شما نبودید گفتند که شناسنامه هایتان را در خانه بگذارید! هم تیمی ها هم پس از شنیدن سخنان صاحبخانه که دیدند یا صاحبخانه به آنها شک کرده است و یا پای ساواک در میان است شبانه خانه را ترک کرده و به یاری پریدخت آیتی با نام های مستعار غزال و پوران به خانه مادری عبدالله پنجه شاهی رفتند!

این رویدادها همزمان با ضربه بزرگ هشتم تیرماه سال ۱۳۵۵ و کشته شدن حمید اشرف بود، این چنین که در اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۵ ساواکی ها ده ها تن از فدائیان را کشتند و به خانه های تیمی فراوانی در شهرهای ایران تاختند، چنان که در بیست و ششم اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۵ ساواک به خانه تیمی خیابان خیام در تهران که حمید اشرف در آن بود یورش برد، در این درگیری چند تن از فدائیان کشته شدند اما حمید اشرف با آن که پایش زخمی شده بود گریخت و به خانه تیمی کوچه نیازی رفت، این خانه را ساواکی ها شناسائی کرده و در کمین حمید اشرف بودند اما حمید اشرف از این کمین نیز گریخت و به خانه تیمی خیابان شارق رفت، ساواکی ها به این خانه نیز تاختند اما حمید اشرف از آنجا نیز گریخت، سرانجام در روز سه شنبه هشتم تیرماه سال ۱۳۵۵ حمید اشرف در خانه تیمی مهرآباد جنوبی با یورش ساواکی ها به همراه همرزمانش کشته شد، گفته می شود که فریدون فرخزاد پس از کشته شدن حمید اشرف با دسته گلی به دیدار مادر حمید اشرف رفت و برای این دیدار بازداشت و پس از کتک و دشنام و تهدید از کار در رادیو و تلویزیون برکنار شد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ادنا ثابت پس از یک هفته ماندن در خانه مادر عبدالله پنجه شاهی به خانه تیمی چهارم رفت، در این خانه فاطمه دوستدار با نام مستعار مهری و ابوالحسن خطیب با نام مستعار رحمت و فرزاد دادگر با نام مستعار اسد از هم تیمی های ادنا ثابت بودند، ادنا را حسین قلمبر به این خانه آورد که در یکی از بخش های فقیرنشین تهران بود، ادنا ثابت یکی دو ماه در این خانه بود و سپس به خانه تیمی دیگر رفت.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ادنا ثابت در پنجمین خانه تیمی با عبدالله پنجه شاهی و رضا غبرائی با نام مستعار منصور و ناهید قاجار با نام مستعار مهرنوش هم تیم بود، هنگامی که ادنا در این خانه بود رویداد دردناک کشته شدن عبدالله پنجه شاهی رخ داد که چند و چون آن روشن نیست، ادنا ثابت با دلی پاک و سرشار از مهر به مردم ستمدیده با آن که وابسته به خانواده ای توانگر بود از همه چیزش گذشت تا به یاری دردمندان بشتابد، برای ادنا ثابت که فرشته ای فداکار با دلی سرشار از مهر به دردمندان بود دوستی و یا زناشوئی دختر و پسر نیز ابزاری برای غریزه و پول و مقام نبود و برای ادنا ثابت مانند همه کسانی که انسان بودند و نه جانور دوپا زناشوئی و یا دوستی دختر و پسر ابزاری برای معنویتی والا به نام عشق بود، ادنا ثابت عاشق عبدالله پنجه شاهی شد و عشقش را به عبدالله پنجه شاهی آشکار کرد، عبدالله پنجه شاهی نیز پیشاپیش عاشق فرشته زیبا شده بود اما کمروتر از آن بود که پیشگام شود، عبدالله نیز عشقش را به ادنا ثابت آشکار کرد، بدبختانه ادنا ثابت و عبدالله پنجه شاهی که عاشق یکدیگر شده بودند فراموش کردند که در درون خانه تیمی هستند و مقررات خانه های تیمی را شل و ول گرفتند!

پس از ضربه بزرگ هشتم تیرماه سال ۱۳۵۵ و کشته شدن حمید اشرف بسیاری از فدائیان در وضعیتی عصبی به سر می بردند، احمد غلامیان لنگرودی با نام مستعار هادی به همراه چند تن دیگر از فدائیان مانند سیامک اسدیان با نام مستعار اسکندر با سختی های فراوان و با کار و کوشش شبانه روزی به سازماندهی دوباره فدائیانی پرداخته بودند که اینجا و آنجا پراکنده شده بودند، احمد غلامیان لنگرودی پس از آن که آگاه می شود ادنا ثابت و عبدالله پنجه شاهی مقررات خانه های تیمی را شل و ول گرفته اند به خانه تیمی آنها آمده و با خشم و پرخاش و داد و فریاد آنها را سرزنش کرده و چند بد و بیراه نیز به آنها گفته و می رود، سیامک اسدیان نیز پس از آن که می شنود ادنا ثابت و عبدالله پنجه شاهی مقررات خانه های تیمی را شل و ول گرفته اند خشمگین شده و با حالتی عصبی می گوید که باید هر دوی آنها را کشت! در این میان عبدالله پنجه شاهی کشته می شود و در سازمان شایع می شود که احمد غلامیان لنگرودی و سیامک اسدیان عبدالله پنجه شاهی را کشته اند! حتی ادنا ثابت نیز باور می کند که عبدالله برای عشقی که به او داشت کشته شده است!

ادنا ثابت روزها و هفته ها برای عبدالله گریه کرده و می گوید که اگر می خواستید کسی را بکشید چرا مرا نکشتید؟ این من بودم که در عشق پیشگام شدم نه عبدالله! سپس در سازمان سخنان دیگری درباره چگونگی کشته شدن عبدالله پنجه شاهی گفته می شوند، یکی می گوید که عبدالله پنجه شاهی هنگام درگیری با ساواکی ها کشته شد، دیگری می گوید که تصادفا تیری از تپانچه عبدالله شلیک شد و او را کشت، آن یکی می گوید که تیری از تپانچه یکی از رفقای عبدالله شلیک شد و تصادفا به عبدالله خورد و او را کشت و ..... باری، هنوز که هنوز است چگونگی کشته شدن عبدالله پنجه شاهی روشن نیست و کسانی هستند که می گویند عبدالله را فدائیان پاکسازی کرده و برای عشقش به ادنا ثابت کشتند و کسانی نیز هستند که کشته شدن عبدالله را کار ساواکی ها و یا برای رویدادی مانند شلیک تصادفی یک تیر می دانند، هر دو گروه هم با جوش و خروش فراوان درباره درست بودن دیدگاه خود و نادرست بودن دیدگاه گروه دیگر سخنانی گفته و برهان های استواری از دید خودشان در نادرست بودن سخنان گروه دیگر می آورند! اما چند چیز درباره کشته شدن عبدالله پنجه شاهی بی چون و چرا هستند:

یک - در هیچ یک از پرونده های ساواک مانند برگ های بازجوئی از فدائیان دستگیر شده و یا گزارش های خائن ها و یا نفوذی ها سخنی از کشته شدن عبدالله پنجه شاهی از سوی فدائیان نیست!

دو - در هیچ یک از پرونده های ارگان های سرکوب رژیم ولایت فقیه نیز هیچ سخنی درباره کشته شدن عبدالله پنجه شاهی از سوی فدائیان دیده نمی شود! آن هم هنگامی که تواب های رژیم آخوندی بسیار بیش از خائن های زمان شاه رکورد خیانت را شکسته بودند و اگر این تواب ها که از کاهی کوه می ساختند به اندازه نوک سوزن درباره کشته شدن عبدالله پنجه شاهی از سوی فدائیان چیزی می دانستند با بزرگ نمائی این رویداد در همه جا بر ضد فدائیان و کمونیست ها زهرپاشی می کردند!

سه - هیچ یک از کسانی که می گویند عبدالله پنجه شاهی را فدائیان برای دوستی با ادنا ثابت کشته اند نمی گویند: کشته شدن عبدالله را "من دیده ام!" و همگی می گویند: درباره کشته شدن عبدالله "من شنیده ام!" و اینان همواره به "من شنیده ام!" استناد کرده اند و "من دیده ام!" جائی در میان سخنان چنین کسانی ندارد!

چهار - هیچ اعترافی از سوی احمد غلامیان لنگرودی و سیامک اسدیان حتی برای یک بار درباره کشته شدن عبدالله پنجه شاهی از سوی اینان در جائی دیده نشده است!

پنج - مخالفان، منتقدان و دشمنان احمد غلامیان لنگرودی و سیامک اسدیان حتی برای یک بار درباره کشته شدن عبدالله پنجه شاهی از سوی این دو تن نه چیزی گفته اند و نه چیزی نوشته اند! چنان که در صفحه پنجم شماره صد و سی و دوم نشریه کار اکثریت در تاریخ چهارشنبه بیست و نهم مهرماه سال ۱۳۶۰ و در نوشتاری با تیتر: "آئینه سکندر" بدگوئی های فراوانی از سیامک اسدیان شده است اما در هیچ کجای این نوشتار هیچ سخنی از دست داشتن سیامک اسدیان در کشته شدن عبدالله پنجه شاهی دیده نمی شود!

شش - ادنا ثابت پس از جدا شدن از سازمان چریک های فدائی خلق ایران و حتی پس از آن که در گفته ها و نوشته هایش انتقادهای سختی از این سازمان و کارنامه آن کرده است درباره کشته شدن عبدالله پنجه شاهی از سوی فدائیان نه چیزی گفته است و نه چیزی نوشته است!

هفت - خانواده عبدالله پنجه شاهی هرگز و حتی برای یک بار هم که شده درباره کشته شدن عبدالله پنجه شاهی از سوی فدائیان برای دوستی با ادنا ثابت نه چیزی گفته اند و نه چیزی نوشته اند! چنان که مادر عبدالله پنجه شاهی زنده یاد شمسی انصاری (مادرپنجه شاهی) که در سال ۱۳۷٩ درگذشت حتی برای یک بار هم که شده هیچ سخنی درباره کشته شدن عبدالله پنجه شاهی از سوی فدائیان نگفته است!

هشت - لاشه عبدالله پنجه شاهی پس از آن که کشته شد تا کنون در جائی یافت نشده است!

باری، کشته شدن عبدالله پنجه شاهی چیستان و راز سر به مهری است که تا کنون چند و چون آن روشن نشده است و درباره این رویداد و این که چرا عبدالله پنجه شاهی کشته شد نمی توان با بی گمانی صد درصدی سخن گفت، به هر روی با کشته شدن عبدالله پنجه شاهی برای هر چه که بود ادنا ثابت به سختی آسیب دید و داغی در دلش ماند که هرگز از یادش نرفت و برای این رویداد دردناک فرشته از خود گذشته و پاکدل و مهربانی به نام ادنا ثابت که خنده از چهره زیبایش دور نمی شد روزها و هفته ها اشک ریخت و به تلخی گریست.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ادنا ثابت فرشته ای بود که دلی سرشار از مهر داشت، حتی مهر به دشمنان و بدخواهانش، چنان که گفته شده است که روزی ادنا ثابت در تهران برای رفتن به سر قراری به جای آن که سوار تاکسی شود سوار یک ماشین مسافرکش شخصی می شود، راننده نخست با ادنا سخنانی درباره این که پنج سر عائله دارد و باید مسافرکشی کند و درآوردن خرج آنها دشوار است و ..... می گوید، ادنا نیز با راننده همدردی می کند، سپس ادنا می بیند که راننده از راه دیگری می رود و از خیابان ها و کوچه هائی می گذرد که او آنها را نمی شناسد! ادنا به راننده می گوید که راه را نادرست می رود اما راننده می گوید که این راه نزدیکتر است!

سپس ادنا پی می برد که در و پنجره ماشین دستگیره ندارند و او نمی تواند در ماشین را باز کند! ادنا از راننده می خواهد که بایستد اما راننده پایش را با فشار بیشتری روی گاز می گذارد و ماشین را از جاده بیرون برده و پس از چندی در جائی پرت و دور افتاده می ایستد! سپس راننده پیاده شده و در ماشین را از بیرون باز می کند، ادنا ثابت نیز که می بیند با یک آدم ربا روبرو است تپانچه کشیده و با تهدید از مرد آدم ربا می خواهد که سوئیچ ماشین را بدهد! مرد آدم ربا که با دیدن دختری تپانچه به دست از ترس زهره ترک شده بود عقب، عقب رفته و به زمین می خورد! ادنا با آن که در آن جای پرت و دور افتاده به آسانی می توانست آن مرد آدم ربا را بکشد اما مرد آدم ربا را نمی کشد و پس از گرفتن سوئیچ ماشین از مرد آدم ربا سوار ماشین شده و از آنجا دور می شود و ماشین را نیز در جائی رها می کند! ادنا ثابت فرشته مهربانی بود که حتی کسی را که می خواست او را برباید و هر بلائی را سر او بیاورد با آن که می توانست بکشد نکشت!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ششمین خانه تیمی که ادنا ثابت به آنجا رفت در اصفهان بود، در این خانه هم تیمی های ادنا ثابت قربانعلی عبدالرحیم پور با نام مستعار مجید و محسن صیرفی نژاد با نام مستعار داود بودند، ادنا ثابت کمابیش سه ماه در این خانه ماند و سپس از این خانه رفت، گمان بر این است که ادنا یک هفته نیز در خانه تیمی دیگری در اصفهان که یکی از هم تیمی های آن مریم سطوت با نام مستعار شیرین بود مانده و سپس از آنجا نیز رفته است.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

خانه تیمی پایانی که ادنا ثابت در سازمان چریک های فدائی خلق ایران و در زمان رژیم شاهنشاهی به آن رفت در یکی از شهرهای شمال کشور بود و او در آنجا با پسری مشهدی به نام غلامحسن سلیم آرونی با نام مستعار عباس هم تیم شد، ادنا ثابت کم کم باورمندیش را به راهکار جنگ مسلحانه برای رسیدن به کمونیسم در ایران از دست داد! حتی در خانه تیمی اصفهان هم در این باره سخنانی را گفته بود، در نیمه دوم سال ۱۳۵۶ ادنا ثابت و غلامحسن سلیم آرونی به این باور می رسند که راهکار سازمان چریک های فدائی خلق ایران برای رسیدن ایران و ایرانی به کمونیسم نادرست بوده و به بن بست رسیده است! سپس دیدگاهشان را با سازمان چریک های فدائی خلق ایران در میان می گذارند و سرانجام در نیمه نخست سال ۱۳۵۷ از سازمان جدا شده و به بخش مارکسیست - لنینیست سازمان مجاهدین خلق ایران می پیوندند.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در سال ۱۳۵۷ مردم ایران خواستند خود را از زندان آریامهری برهانند اما برای نا آگاهی و نشناختن آخوندیسم به جای انقلاب دست به انتحار اسلامی زدند و در دوزخ رژیم ولایت فقیه گرفتار شدند! کشور ایران هزار و چهارصد سال به گذشته بازگشت و فرهنگ و روش های زمان برده داری و شترچرانی دوزخ را جایگزین زندان کرد! یکی از چیزهائی که آخوندیسم را در ایران پیروز کرد این بود که دشمنی شاه ایران محمدرضا پهلوی با کمونیسم و کمونیست ها مرزهای دیوانگی را درنوردیده بود! و هنگامی که محمدرضا پهلوی دیوانه وار همه توانش را برای سرکوب کمونیست ها به کار می برد هواداران آخوندیسم بی هیچ دردسری برنامه هایشان را پیاده می کردند و محمدرضا پهلوی حتی یک صدم نیروئی را که برای کوبیدن کمونیست ها به کار می برد برای ستیز با آخوندیسم به کار نمی گرفت! به هر روی پس از کشته و زخمی و زندانی و شکنجه شدن صدها تن از کمونیست ها و به ویژه فدائیان خلق رژیم شاه نابود شد اما کمونیسم پیروز نشد و آخوندیسم پیروز شد! و پس از انتحار اسلامی به جای دیکتاتوری پرولتاریا آن چه که همگان در ایران دیدند دیکتاتوری ملاتاریا بود!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پس از انتحار اسلامی و رویدادهای سال ۱۳۵۷ مادر ادنا ثابت که چند سال دختر نازنین و زیبایش را ندیده بود او را پیدا کرد و به دیدنش رفت، این چنین که مادر ادنا که شنیده بود محسن صیرفی نژاد با نام مستعار داود نشانی ادنا را می داند از داود نشانی دخترش را خواست، محسن صیرفی نژاد هم به مادر ادنا گفت که ادنا دیگر با فدائیان نیست و به گروه دیگری پیوسته است، محسن سپس مهدی طالبی را یافت و طالبی به گرمی با محسن برخورد کرد، سپس طالبی ادنا را آگاه کرد که مادرش در جستجویش است و سرانجام مادر و دختر همدیگر را پس از چند سال دوری دیدند، ادنا به خانه پدر و مادرش رفت و با خانواده و خویشاوندانش روزها و ساعت ها از رفتنش به انگلستان و ناپدید شدنش گرفته تا رویدادهای دیگری که از سر گذرانده بود گفتگو کرد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پس از چندی ادنا که فرشته ای عاشق پیشه بود دریافت که پس از عشق نافرجامش به عبدالله پنجه شاهی باز هم عاشق شده است، این بار عاشق یک پسر مشهدی به نام غلامحسن سلیم آرونی، غلامحسن نیز عاشق فرشته مهربان و پاکدل و زیبائی به نام ادنا شده بود، خانواده ادنا با زناشوئی ادنا و غلامحسن مخالفت کردند و گفتند که تو وابسته به خانواده ای پولدار هستی و باید زن فلان الدوله و فلان السلطنه بشوی و ..... اما فرشته زیبای عاشق پیشه زن غلامحسن سلیم آرونی شد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پس از رویدادهای سال ۱۳۵۷ کمونیست هائی مانند ادنا ثابت به این ارزیابی رسیدند که اگر کارهای فرهنگی و روشنگرانه در میان کارگران و رنجبران و دهقانان (پرولتاریا) برای تبلیغ کمونیسم انجام می شدند کار به اینجا نمی کشید که در ایران رژیمی بدتر از رژیم شاه بر سر کار آید و اگر زمان و نیروئی که برای کار مسلحانه با سود صفر هزینه شد برای تبلیغ کمونیسم هزینه می شد پیامد آن می توانست بر سر کار آمدن رژیمی کمونیستی در ایران باشد، با این دیدگاه بود که در سال ۱۳۵۸ سازمان هائی مانند: "سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر" آغاز به کار کردند و فدائیانی مانند ادنا ثابت و غلامحسن سلیم آرونی به سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر پیوستند، افسوس که روش ها و برنامه های چنین گروه هائی شاید در زمان شاه سودمند بودند اما در زمان رژیم دوزخی ولایت فقیه نه! چون پس از انتحار اسلامی رژیم ملاتاریا نگذاشت که پیکاری ها حتی برای یک روز هم که شده نفس بکشند چه رسد به کار روشنگرانه و تبلیغ کمونیسم برای پرولتاریا !

از سوی مزدوران رژیم آخوندی هر کس که کوچکترین وابستگی به سازمان پیکار داشت دستگیر، بازجوئی، شکنجه، زندانی و تیرباران شد! ادنا ثابت مانند زمان شاه باز هم در خانه تیمی بود! اما کدام خانه تیمی؟ خانه ای که در آن هیچ جنگ افزاری نبود چون سازمان پیکار به نبرد مسلحانه باور نداشت! با کدام هم تیمی ها؟ هم تیمی هائی که از جنگ دست کشیده و کار فرهنگی و تبلیغی می کردند و حتی برای دفاع از خودشان هیچ جنگ افزاری نداشتند! از سوی دیگر بحران ایدئولوژیک و این که با کدام راه و روش باید کمونیسم را در ایران پیاده کرد در میان پیکاری ها پیدا شد و کار به انشعاب های گوناگون و بگومگوهای بی پایان کشید! از این روی سازمان پیکار از دو سو درگیر بود، یکی تازش های مزدوران آخوندیسم و دیگری بحران ایدئولوژیک! ادنا ثابت هم با نام های مستعار طاهره و زهره با به خطر انداختن خودش هر روز به چند جا سر می زد و برای برون رفت از بحران و سر و سامان دادن به آشفتگی های بی شمار سازمان پیکار خود را به آب و آتش می زد!

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

در میان این آشفتگی ها بود که روز یکشنبه بیست و یکم تیرماه سال ۱۳۶۰ هنگامی که غلامحسن سلیم آرونی به میدان انقلاب در تهران رفته بود تا از کتابفروشی های آنجا کتابی بخرد به یاری یک خائن که با رژیم آخوندی همکاری می کرد دستگیر شد! دژخیمان رژیم ولایت فقیه با ددمنشانه ترین شکنجه ها از غلامحسن بازجوئی کردند اما او هیچ نگفت و کسی را نیز لو نداد! غلامحسن چه کسی را باید لو می داد؟ آیا باید گل زیبا و فرشته مهربان و عشق زندگیش ادنا ثابت را لو می داد تا از سوی سگ های هاری که روی شاه و ساواک را سفید کرده بودند به زنجیر کشیده شود؟ غلامحسن با عشق ادنا چنان نیرو گرفته بود که پس از سخت ترین شکنجه هائی که دژخیمان به کسی نداده بودند حتی نامش را نیز نگفت! سرانجام پس از ددمنشانه ترین شکنجه ها در یک بیدادگاه چند دقیقه ای غلامحسن سلیم آرونی به اعدام محکوم شد و روز چهارشنبه بیست و یکم مردادماه سال ۱۳۶۰ تیرباران شد! گفته می شود که رژیم آخوندی غلامحسن را با نام عباس محسنی مشهدی محاکمه و سپس اعدام کرد! سپس خائن ها و تواب ها رژیم را از نام حقیقی او آگاه کردند!

پس از کشته شدن عبدالله پنجه شاهی که برای ادنا ثابت رویداد بسیار دردناکی در زندگیش بود ادنا آسیب کوبنده تری دید و آن اعدام شوهرش غلامحسن سلیم آرونی بود که او را عاشقانه دوست داشت، فهم این که فرشته از خود گذشته و پاکدل و مهربانی به نام ادنا پس از اعدام غلامحسن چه اشک های سوزانی ریخت و چه گریه هائی کرد و چه دردی کشید و چه رنجی برد و چه داغی دید و چه اندازه سوخت ناشدنی است! ادنا ثابت پس از اعدام غلامحسن سلیم آرونی نوشتاری را درباره شوهرش نوشت که در شماره صد و بیست و سه نشریه پیکار به تاریخ دوشنبه بیست و هفتم مهرماه سال ۱۳۶۰ چاپ شد.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

سرانجام خود ادنا همراه چهار تن از همرزمانش در خانه تیمی لو رفته ای در روز سه شنبه هجدهم بهمن ماه سال ۱۳۶۰ دستگیر شد! "روزی - نامه!" جمهوری اسلامی که روزی گردانندگان و قلم به مزدانش از راه چاپ آن فراهم می شد در شماره هفتصد و هشتاد و چهارم در تاریخ شنبه بیست و چهارم بهمن ماه سال ۱۳۶۰ پس از دستگیری ادنا ثابت و یارانش گزارش سر تا پا دروغی را درباره این که اسلحه کشف شد! بمب کشف شد! توطئه کشف شد! اسناد فراوان کشف شد! و ..... نوشت! این "روزی - نامه!" درباره ادنا ثابت نیز چنین نوشت: "..... ادنا صامت (ثابت) با نام های سازمانی زهره و طاهره عضو مرکزیت شاخه تهران و مسئول کل شاخه کارگری سازمان پیکار، وی از اعضای فعال چریک های فدائی خلق در سال ۱۳۵۲ به بعد بود و در سال ۱۳۵۶ به سازمان پیکار پیوست ....."

در تهران رژیم دژخیمان و شکنجه گران از کمونیست ها در شعبه ششم دادستانی انقلاب اسلامی تهران که در زندان اوین بود با ددمنشانه ترین شکنجه ها به دست دژخیمان هاری مانند حامد ترکه آشغال بازجوئی می کرد، حامد ترکه آشغالی اورمیه ای بود، این آشغال در اورمیه چند تن را با شکنجه کشته بود و به پست بالاتری که کار در دادستانی انقلاب اسلامی تهران بود رسیده بود، دژخیمان هار ادنا ثابت را به سختی شکنجه کردند، مشت، لگد، سیلی، توسری، دستبند قپانی، تازیانه، تهدید، تحقیر، توهین به همراه زشت ترین و رکیک ترین دشنام ها و ناسزاها و ..... تاب آورد! چیزی نگفت! کسی یا جائی را لو نداد!

مزدوران که پایداری ادنا را دیدند به فریب روی آوردند! این چنین که سخنان ادنا را با میکروفونی پنهانی هنگام بازجوئی ضبط کردند و پس از مونتاژ و پس و پیش کردن و دستکاری سخنان ادنا از آن یک مصاحبه دروغین ساختند! برای نمونه مزدوران از ادنا می پرسیدند که آیا اعدام شوهرش غلامحسن سلیم آرونی برایش دردناک بود؟ ادنا هم با جوش و خروش و داد و فریاد می گفت: "البته که دردناک بود، او برای من گرامی بود و برای من همه چیز بود و چیزهای فراوانی را در زندگیم از او یاد گرفته ام، تف به روی کسانی که او را از دست ما گرفتند و ....." پس از ضبط این جمله ادنا در یک مصاحبه ساختگی گوینده ای می پرسید: "آیا شهادت حضرت آیت الله بهشتی برایتان دردناک بود؟" و سپس این جمله ادنا را درباره اعدام غلامحسن که گفته بود: "البته که دردناک بود، او برای من گرامی بود و برای من همه چیز بود و چیزهای فراوانی را در زندگیم از او یاد گرفته ام، تف به روی کسانی که او را از دست ما گرفتند و ....." به این پرسش مونتاژ و سپس ضبط می کردند!

و یا مزدوران آخوندیسم از ادنا می پرسیدند: "آیا کتاب های کارل مارکس را خوانده اید؟" ادنا هم با دلاوری و با جوش و خروش و داد و فریاد می گفت: "نه تنها این کتاب ها را خوانده ام بلکه همواره به دیگران هم سفارش کرده ام که این کتاب های سودمند و ارزنده را بخوانند!" باز هم پس از ضبط این جمله ادنا با میکروفونی پنهانی در مصاحبه ای ساختگی گوینده ای می پرسید: "آیا کتاب های شهید والامقام اسلام حضرت آیت الله العظمی مرتضی مطهری را خوانده اید؟" و سپس این جمله ادنا را درباره کارل مارکس که گفته بود: " نه تنها این کتاب ها را خوانده ام بلکه همواره به دیگران هم سفارش کرده ام که این کتاب های سودمند و ارزنده را بخوانند!" به این پرسش مونتاژ و سپس ضبط می کردند!

و یا مزدوران از ادنا می پرسیدند: "آیا لنین برای شما رهبر بزرگی است؟" و ادنا نیز با بی باکی می گفت: "او نه تنها برای من و نه تنها برای مردم ایران بلکه برای همه ستمدیگان جهان یک رهبر نمونه است!" پس از ضبط این جمله ادنا با میکروفونی پنهان شده که ادنا آن را نمی دید در مصاحبه ای ساختگی گوینده ای می پرسید: "آیا شما حضرت آیت الله العظمی امام خمینی بنیانگزار نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران را رهبر خودتان می دانید؟" و سپس این جمله ادنا را درباره لنین که گفته بود: "او نه تنها برای من و نه تنها برای مردم ایران بلکه برای همه ستمدیگان جهان یک رهبر نمونه است!" به این پرسش مونتاژ و سپس ضبط می کردند!

سرانجام این مصاحبه دروغین و این نمایش ساختگی که گفته می شود نمایشنامه آن با رهنمودهای خائن ها و تواب ها کارگردانی شده بود برای نا امید کردن زندانیان سیاسی سرسخت و سرموضعی و وادار کردن آنها به نوشتن توبه نامه و انجام مصاحبه های فرمایشی و نمایشی پیش از نوروز سال ۱۳۶۱ از بلندگوهای زندان پخش شد:

- آیا شهادت حضرت آیت الله بهشتی برایتان دردناک بود؟

- البته که دردناک بود، او برای من گرامی بود و برای من همه چیز بود و چیزهای فراوانی را در زندگیم از او یاد گرفته ام، تف به روی کسانی که او را از دست ما گرفتند و .....

- آیا کتاب های شهید والامقام اسلام حضرت آیت الله العظمی مرتضی مطهری را خوانده اید؟

- نه تنها این کتاب ها را خوانده ام بلکه همواره به دیگران هم سفارش کرده ام که این کتاب های سودمند و ارزنده را بخوانند!

- آیا شما حضرت آیت الله العظمی امام خمینی بنیانگزار نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران را رهبر خودتان می دانید؟

- او نه تنها برای من و نه تنها برای مردم ایران بلکه برای همه ستمدیگان جهان یک رهبر نمونه است!

و ..... و ..... و .....

با این ترفند مزدوران آخوندیسم شنونده می پنداشت که ادنا با جوش و خروش و داد و فریاد دارد بهشتی و مطهری و خمینی را با آب و تاب می ستاید!!! این ترفند مزدوران روی گرداندن همبندیان ادنا را از او در پی داشت چرا که آنها می پنداشتند که ادنا وا داده است! ادنا به تواب ها پیوسته است! ادنا با بازجویان و شکنجه گران رژیم ولایت فقیه همکاری می کند و ..... این پندار نادرست درباره ادنا در آن فضای پر از بیم و بدبینی پا گرفت و ادنا از سوی همبندیان بایکوت شد و این برای ادنا که با تنی خون آلود و پر از زخم های شکنجه های ددمنشانه و با روانی خسته و دلی پردرد از بازجوئی بازگشته بود بسیار دشوار بود، چنان که ادنا به یکی از همبندیانش گفته بود: "آن دیوار سکوت و بدبینی دوست از شکنجه دشمن عذاب آورتر اَست!" این بایکوت ادنا را بسیار آزار داد اما با روشنگری های ادنا همبندیان از فریبکاری دژخیمان آخوندیسم آگاه شدند و بایکوت از میان رفت.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

پس از شکنجه های فراوان در سیاهچال های رژیم ولایت فقیه دژخیمان آخوندیسم ادنا را نیز مانند غلامحسن اعدام کردند! ادنا ثابت در دوم تیرماه سال ۱۳۳٤ زاده شده بود و در تیرماه سال ۱۳۶۱ آن گاه که بیست و هفت سالگیش به پایان رسیده بود اعدام شد! یکی از همبندیانش هنگام برده شدن ادنا برای اعدام او را چنین به یاد می آورد: "چشمان آبیش برق می زدند، رخسار گرد و مهتابیش زیباتر از همیشه می نمود، تبسم خشکی به هنگام بدرود با یاران بر چهره تکیده و مغرورش پدیدار شد، تبسمی که از به پایان رسیدن زندگی پرشورش خبر می داد، زندگی که در راه مبارزه برای آینده بهتر آن سان گذشته بود!" و این چنین بود که در تیرماه سال ۱۳۶۱ فرشته از خود گذشته ای به نام ادنا ثابت که برای درمان درد دردمندان دردها کشیده بود و برای زدودن رنج رنجدیدگان رنج ها برده بود و هر چه را که داشت فدا کرده بود دل پاک و مهربان و تن رنجورش به گلوله بسته شدند و به خاک و خون کشیده شد.

سخنان نادرست درباره ادنا ثابت

در برخی نوشته ها آمده است که ادنا ثابت روز بیست و سوم بهمن ماه سال ۱۳۶۰ اعدام شد! روشن است که این تاریخ نادرست است چون هنگامی که "روزی - نامه!" های رژیم دژخیمان و شکنجه گران در تاریخ شنبه بیست و چهارم بهمن ماه سال ۱۳۶۰ از دستگیری ادنا و یارانش گزارش می دهند چگونه ادنا در تاریخ جمعه بیست و سوم بهمن ماه سال ۱۳۶۰ اعدام شده است؟ و هنگامی که همبندی های خود ادنا درباره بایکوت ادنا در سال ۱۳۶۱ پس از پخش مصاحبه ساختگی سخن می گویند چگونه ادنا در بیست و سوم بهمن ماه سال ۱۳۶۰ اعدام شده است؟ و هنگامی که همبندی های خود ادنا می گویند که در نخستین روزهای تابستان سال ۱۳۶۱ دژخیمان رژیم آخوندی ادنا را برای اعدام بردند باز هم چگونه ادنا در بیست و سوم بهمن ماه سال ۱۳۶۰ اعدام شده است؟ در برخی نوشته ها نیز به گونه ای خنده دار (بهتر است بگوئیم گریه دار!) هم درباره بایکوت ادنا در سال ۱۳۶۱ پس از پخش مصاحبه ساختگی و هم درباره اعدام ادنا در تابستان سال ۱۳۶۱ سخنانی نوشته می شوند و هم در پایان نوشته می شود که ادنا در بیست و سوم بهمن ماه سال ۱۳۶۰ اعدام شد!!!

گفته شده است که چون ادنا ثابت یهودی بود پیش از رفتن به انگلستان به اسرائیل هم رفته است، شاید هم رفته باشد چون در زمان شاه بسیاری از خانواده های یهودی برای گردش به اسرائیل می رفتند اما تا کنون هیچ دلیل روشنی برای رفتن ادنا ثابت به اسرائیل به دست نیامده است.

گفته شده است که ادنا ثابت یکی از خویشاوندان پرویز ثابتی یکی از مدیران بلند پایه سازمان اطلاعات و امنیت کشور (س.ا.و.ا.ک) در زمان شاه بوده است اما تا کنون هیچ دلیل استواری برای این خویشاوندی به دست نیامده است.

ادنا (EDNA) نام کوچک ادنا ثابت است اما در برخی از سخنرانی ها و ویدئوکلیپ ها نام کوچک ادنا ثابت (ADENA) گفته می شود که گویشی نادرست از نام کوچک ادنا ثابت است.

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

ویدئوکلیپی به یاد ادنا ثابت (پری) و غلامحسن سلیم آرونی

https://www.youtube.com/watch?v=lgjvV3yU80g

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

منابع گوناگون

مطالب مرتبط:

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما