مادری در بند! در زندان شهرسرد سیری من زنجان.
29.11.2022 - 00:39

 

نه! یک چشمم اشگ شوق ودیگری اندوه نیست !جیحونسیت ازخوناب زمانی که به مادران وپدران فرزند از کف داده می اندیشم.

به مادرانی با تصویری از فرزندکه اندوهناک .سر بر خاک پسریا دختر می نهند. در شهر می گردند.مظلومانه عدالت طلب می کنند. به مادرانی می اندیشم که در اعتراض به کشته شدن فرزند.در کنج زندان نشسته اند .

براستی چگونه سر بر بالین می نهیم زمانی که به مادران وپدران در بند با غم کشته شدن فرزند فکر می کنیم؟فرزندانیکه بفرمان مجنونی خود شیفته کشته شده اند.خود کامه ای که برای حکومت ننگینش از هیچ جنایتی فرو گذاری نمی کند.

چه می کشند پدران ومادران در این سرزمین گرفتاردر دست مشتی جانی وبی همه چیز؟

بگذارامروز زندان ها را لبالب از هزاران جان عاشق کنند .بگذارامروزمادری درسلولی سرد دور مانده از کاشانه خود به عزای فرزندش بنشیند.پسری که چون قرص خورشید چهره ای درخشان داشت. قلبی بفراخنای جهان که می توانست تمام زیبائی های حیات را در خود جای دهد. به زنی ،به معلمه ای می اندیشم که دست در دست پسر به خیابان آمد اندکی بعد جنازه فرزند بود برروی دست جوانهای معترض. "آه این پسر من است. پویای من که روی دست ها حمل می شود."

در یک شب بخشی از موهایش سپید شد. در کوتاه زمانی دست ازکار کشید.بخیابان آمدفریاد زد. وجدانهای بیدار را به حمایت طلبید. پدر در قامت یک بختیاری پرچم مبارزه برافراشت.شکنجه شد و نهایت چون مادر به گوشه زندان رفت.

حال در زندان به خانه ای می اندیشدکه درآن بسته شد.اطاق پسرش خاموش از نوای موسیقی درسکوتی سنگین فرورفت. لباسهای آویخته بررخت آویز.کفش های بی صاحب .ساعت شماطه دار کنار تخت که صبح هنگام خبر از بر خاستن دردانه اش می داد دیگر زنگی نمیزند.

دیگرچشمانی به زیبائی یک رویا گشوده نمی شوند. از ورای پنجره به درخت روبروی اطاق با دو کبوترهمیشه ساکن آن که نوک بر نوک هم می سابیدند وبغبغو می کردند نگاه نمی کند.

آبدانی از بلور شب هنگام از آب پرنمی شود.در کنار بستری که دیگر کسی بر آن نمی خوابد!قرار نمی گیرد.

رختخوابی با ملافه های سفید که همچنان خالی خواهد ماند.

دیگرپسری صبح آرام پا ورچین،پاورچین ، وارد اطاقش نخواهد شد.بازوان گرمی به آرامی از پشت در آغوشش نخواهد کشید .در گوشش نجوا نخواهد کرد "مادر صبح بخیر."او دیگرهرگز وارد نخواهد شد.

دیگر آن گرما وشادی زندگی را در کام او نخواهدریخت.هر روز زندگی در اطاق کوچکش که مرکز جهان بود متولد نخواهدگشت.

زمانه تلخ ،حکومتی جانی !مهر باطل بر رویا های او زد .رویا هائی که در وجود پسرش متبلور می شدند.

داستان یک زندگی پایان یافت .داستان یک مادریک پدر. یک فرزند. در سرزمینی بنام ایران در حکومتی فاسدبنام جمهوری اسلامی .

چه بسیارند از این مادران وپدران با داغ جگر گوشه گانی بردل.که در خلوت خود می گریند و آرام نمی گیرند .چرا که اندوهی عمیق را در یافته اند.چرا که فرزندانشان کشته شده اند.

مادربا موهای سفید با چشمانی غمگین به دیوار سیمانی سرد زندان تکیه زده است.به سرنوشتی می اندیشد که قاتلان نشسته بر قدرت برای او ومیلیون ها ایرانی دیگر رقم زده اند. دیگر خدا را فریاد نمی زند. او تنها به امید دیدن سرنگونی این حکومت سختی ها را دوام می آورد. چرا که هیچ نیروئی قوی تر ازعشق و قوی تر از کینه نیست.چرا که "جام کینه از ستگ است."

اما عشق این شعله جاوبدبر آمده از تمامی جان . عشق به پسری که رفته است .اما روحش همیشه با اوست ودر کنار او.روحی زیبا که در تنهای زندان، در این سرمای زمستانی در کنارش می نشیند دلداریش می دهد. "مادر من در وجود میلیون هاجوان که امروزبا شعار "زن، زندگی، آزادی " بمیدان آمده اند زنده شده ام .اندکی طاقت بیاور که پیروزی و سرنگونی در راه است.

صدایت را از لابلای این میله های زندان بصدای جوانان خیابان گره بزن مادر!تو "شیر بیشه ای " گرفتار در بند.

صدای تو، صدای مادران ،صدای پدران زمانی که با جوانان در هم می آمیزد. سقف شب را می شکند.شب غرق درنور می گردد.نگاه کن مادر!

ترک خورده است سقف شب

که شب در نور می سوزد.

طلوع روز نزدیک است.

مادر، با لبخندی محو فریادش را از لابلای میله های زندان روانه آسمان ترک خورده شب میکند.با لالائی فرزند با شادی روز پیروزی دیده برهم می نهد " ابوالفضل محققی

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

ایران گلوبال

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما