روانشناسی انتخابات و چرا همه باید بهایی یپردازند!

اما موضوع این است که هر فکری نیز رهبران و دولتمندان کشور بکنند و بخواهند «انتخابات را مهندسی بکنند»، با «میل بیشترین مشارکت و کمترین هزینه» انجام دهند، باز همین حضور و دوئل سه طرفه هر سه طرف را مجبور می کند که چیزهایی از دست بدهند و یا مجبور شوند برای بدست اوردن رای مردم در دقیقه ی نود مجبور به شدت بخشیدن شعارهایشان و غیره باشند.

داریوش برادری  روانشناس/ روان درمانگر

افشاگران انقلابی انتخابات و آنهایی که مرتب می گویند این انتخابات، انتصابات است، اینکه همه اش یک بازی قدرت میان خودشان است، دچار دو وهم و خطا هستند. اول اینکه آنها خیال می کنند که حرف خاصی می زنند. انگار که کسی هست که این محدودیتها و تلاش برای مهندسی انتخابات را نشناسد و نیاز به افشاگری آنها دارد. انگار که مردم حقیقت را نمی دانند. دوم اینکه با اینکار می خواهند خودشان را از «سیاست ورزی» خلاص بکنند که امری هر روزه و با دیدن امکانات در شرایط موجود و حرکت از آنها برای رشد گفتمان مدرن است،  و دوباره با یک «تحریم همیشگی و نه ی همیشگی» وظیفه ی انقلابی و روشنگرانه خویش را انجام دهند و دوباره لم بدهند تا چهار سال بعدی. در حالیکه سیاست ورزی مدرن دقیقا عبور از این قهرمان گرایی در لحظه های تاریخی و یادگیری حرکت مداوم و هرروزه است. موضوع سیاست مدرن از یکسو «دیدن واقعیت موجود و حرکت از آن» و از طرف دیگر دیدن «واقعیتهای پتانسیل و امکانات» حتی در یک واقعیت بسته و محدود است و بر اساس آنها تلاش بسوی آن «واقعیتی است که او و گفتمان مدرن ایران می طلبد». یعنی به زبان ساده سیاست ورز مدرن هم ساختار انتصابی و محدود انتخابات را می بیند و هم اینکه چگونه و بناچار بحرانها و ضرورت تحول گفتمان سیاسی ایران و انتخابات آزاد و غیره، در درون همین ساختار محدود بروز می کند و خویش را نمایان می سازد و مثلا حال دوئل انتخاباتی «مشایی/اصول گرایانی چون ولایتی یا قالیباف/ رفسنجانی» را ایجاد می کند. دوئلی انتخاباتی که اگر از جنبه ی روانشناختی به آن بنگریم یک« دوئل و مثلث ادیپالی» نیز هست. یک دوئل ادیپالی میان فرزندی چون آقای مشایی که باوجود اصول گرا بودنش می گوید دیگر نیاز به پدر و ولایت نیست زیرا ما همه خودمان حال پدر و رهروان امام زمانیم. دیگری چون آقایان ولایتی و قالیباف می خواهند بگوید که پدر سرحال و قبراق است ، دچار گسست نیست و آنها می توانند ضعفها را برطرف بکنند و فرزندان خلفی باشند . سومی مثل آقای رفسنجانی که حال به عنوان «پدر روادار و قادر به دیدن ضعفها» می اید و می خواهد دوباره بر گسست و بحرانها چیره شود و وحدت ملی را بوجود اورد. با چنین نگاهی نیز می توان دید که نقاط ضعف و قدرت یکایک آنها کجاست. توهمشان کجاست و کجا ناخواسته تبلور بحران کنونی و تلاشی برای پاسخگویی به آن هستند.

موضوع اما این است که تنها آن کسانی اینگونه مدرن و پارادوکس و از مناظر مختلف بیاندیشند و بنگرند و ساختارها را ببیند، نه دچار وهم و دروغ انقلابی و میل «سیاست کردن با دستکشهای سفید» خواهند شد و نه دچار فراموشی ساختارهای انتصابی یا وهم جستجوی ناجی چون اصلاح طلب میشود، بلکه با «جاگیری درست در این ساختار» کاری می کند که این مثلث ادیپالی هر چه بیشتر تن به حضور مقام چهارم یعنی«قانون و تحول» و رای شهروندان بدهد. یعنی با این جاگیری درست می گوید و می پرسد حال آقای مشایی بگو چطور می خواهی اسفندیار شوی. آقای رفسنجانی بگو چطور می خواهی ناجی و پاسخگو بشوی. آقای ولایتی و قالیباف و غیره بگو چطور می خواهی از گسست درونی و بحرانهای کنونی عبور بکنی و تغییری حتی اصول گرایانه بوجود آوری. یعنی مردم و شهروند، اپوزیسیون با «گرفتن جای درست در این بازی» کاری می کتند که آنها در برابر او لااقل تا پایان انتخابات «بازی بکنند و در پی رایش باشند». بجای اینکه حال بدنبال ناجی جدید راه بیافتند. یا بگویند همش دروغ است و منفعل باشند. یعنی همانطور که در مقاله ی ماه پیش خویش به نام « چرا مشایی باید بیاید و خیلی بیشتر، یا چگونه اکسسیو شویم.1»، یاد بگیرد که در همین ساختار محدود انتخاباتی/انتصاباتی چگونه هر چه بیشتر تحول و تغییر را زمینه سازی کند، رشد دهد. اما متاسفانه اکثر این بازیگران در اپوزیسیون یا ایرانی به همان شیوه ی همیشگی یا انقلابی یا اصلاح طلب می خواهند بازی بکنند و تازه تعجب هم می کنند که چرا تغییری بوجود نمی اید. نمی بینند که تو نمی توانی در بازی رقیب سیاسی تغییری بوجود اوری بدون آنکه بازی خویش را تغییر بدهی.

زیرا این روشهای کلی گویانه و افشاگرانه که در پی «خلاص کردن خویش» از «پیچیدگی تحولات» است، دقیقا نکته ی «مشترک و همپیوند» اپوزیسیون و حکومت است. زیرا همه می خواهند از «پیچیدگی و پارادوکس لحظه» در بروند و خودشان را از «سوالات اضافی، از مزاحم» راحت و خلاص بکنند. اما چون این مزاحم یک ضرورت است، بناچار بازمی گردد و ما را به تحول به این شکل یا آن شکل وادار می کند. ازینرو نیز نه خوب تن به سیاست ورزی مدرن و هرروزه می دهند و نه می توانند ببینند که حتی منفعل بودن می تواند بستگی به جایگاهت در دیسکورس اشکال متفاوت و با تاثیرات متفاوت باشد. می تواند «انفعال فعالی» باشد که با بی عملی دیگران را به عمل وامی دارد و غیره. تا آنزمان که حس بکند که آیا حال لازم است نقشی دیگر را بگیرد و از یک نفر پشتیبانی بکند و یا انفعال را به «نه ی محکم» و پشت کردن تبدیل بکند و اینگونه تحول را جلوتر ببرد.

راستی اما این ناتوانی دیدن ساختارها و ناتوانی از حرکت تاکتیکی درست، ناتوانی از «عمل کردن و دیدن امکانات مختلف»، یک مشکل مشترک و همگانی ما در همه زمینه ها از سیاست تا فوتبال نیست؟ اینکه نمی دانیم چگونه با جاگیری درست مرتب بازی را تغییر دهیم و بیشتر احساسی بازی می کنیم. یا اینکه همه جا ما با این معضل مشترک روبرو میشویم که کمتر ایرانی مدرن می تواند در سیاست یا اندیشه و نقد، «با دوپایش روی زمین و لحظه» بایستد و از شرایط و واقعیت موجود حرکت بکند بلکه اکثرا در هوا و در پی پاسخگویی به آرمانی هستند. چه دولتش و حکومتش باشد که بجای پاسخگویی به بحرانهای ضروری کشور، اول در پی این است که اسلام به خطر نیافتد و رهبر ناراحت نشود. (زیرا  اگر اصول گرایان ما و دولتمندان ما حتی بر اساس منافع خویش نیز بیاندیشند، بایستی بدانند که حتی برای خواست اصلیشان یعنی حفظ نظام  و اسلام اول باید به مسائل روز کشور و رفع بحرانهای مالی و خارجی فکر بکنند و تغییری بوجود اورند، مثل چین و بقیه)، چه بخش انقلابی یا رادیکال اپوزیسیونش که می خواهد نقش انقلابیش و باکرگی نداشته اش به خطر نیافتد و اینکه نکند تماشاچیش او را بریده و مزدور بخواند. یعنی هر دو بیشتر اسیر یک نگاه و دیگری بزرگی و تماشاچی بزرگی هستند. بجای اینکه توجه به لحظه و شرایط و ضرورتها و حرکت از آنجا بکنند.

 

دقیقا به خاطر گرفتاری در این «ساده اندیشی انقلابی و از سوی دیگر ناجی طلبی اصلاح طلبانه» است که سیاست ورزی مدرن و قدرتهای مدرن ما در این بخش نمی توانند به گفتمان حاکم حتی در خارج از کشور و در اپوزیسیون تبدیل شوند. زیرا اکثرا به این حالت و شیوه ی بازی عادت کرده اند و با آن لذتشان را می برند. یک نمونه ی آن را می توان در برخی از کامنتهای در پای مقاله ی نامبرده و در بخش ادبیات دید و یا اینکه چرا این تحلیل گران مدرنی که درباره ی همه چیز می نویسند، حتی به این نگاه متفاوت اشاره ای نکردند. در حالیکه برای مثال حال می توان دید که چرا نگاه و نظر این مقاله  منتشرشده در یک ماه پیش هر چه بیشتر درستی خویش را نشان می دهد. زیرا  در مقاله ی نامبرده ی «چرا مشایی باید بیاید و ....)  درباره ی انتخابات، با توجه به «تحولات بنیادین گفتمان سیاسی جامعه ی ایران» و نه آنچه این یا آن آرزو دارد، نوشتم، که چرا خاتمی نمی اید، نمی تواند بیاید و دوره اش تمام شده است. آنهم وقتی که تازه نامه نوشتنها برای امدن او و نجات کشور شروع شده بود. همانطور که آنجا نوشتم رفسنجانی نیز نمی اید و اگر بیاید فقط در یک صورت می اید و آن این است که رفسنجانی تا آخر منتظر می نشیند و بقول مقاله «دم دمهای آخر و وقتی آب خیلی گل الود بشود، بخواهد خودش را به عنوان کاندید فراگروهی معرفی بکند و اینکه بهای او کمتر از مشایی است. این تنها سناریو و نقشه ی احتمالی برای کاندیداتوری رفسنجانی می تواند باشد» و اگر به حرکات و نمایشهای رفسنجانی در چند هفته اخیر نگاه بکنیم، دقیقا او این کار را کرد:.

اینکه اول آقای رفسنجانی گفت که در واقع او پیر است و فقط اگر لازم باشد می اید. سپس گفت که بدون تایید رهبر آقای خامنه ای نمی اید چون به نظام ضربه می خورد. آنگاه خاتمی گفت که خوب است رفسنجانی بیاید و تنها او کشور را نجات می دهد و حال دقیقا در دم آخر ثبت نام کرد و به عنوان «ناجی» از طرف طرفدارانش خوانده شد.

 

تنها با توجه به این «تجولات زیرین و بنیادین سیاسی» در جامعه ما و از منظر علوم مختلف سیاسی، جامعه شناسی یا روانشناختی است که آنگاه حال بهتر می توان جوانب موضوع را باز کرد و دید که آیا با اینحال  واقعا رفسنجانی شانسی در برابر اصول گرایانی چون ولایتی و قالیباف از یکسو و از سوی دیگر مشایی  دارد؟ در مطلب آنزمان این جواب داده شده است که تاریخ سیاسی ما از رفسنجانی نیز گذشته است و تنها زمانی رفسنجانی شانسی دارد که بتواند در این نقش« کاندیدای فراگروهی» برای مردم و «کم دردسرتر»از مشایی برای رهبر کشور آقای خامنه ایی و اصول گرایان، همزمان به قول مقاله « از جهاتی رادیکالتر نیز بشود و حرفهای جدیتری بزند. نشان بدهد که می تواند جاهایی حرفش را حتی در برابر رهبر نیز بر کرسی بنشاند.» . زیرا درواقع تحول سیاسی ایران و تاریخ هم از خاتمی و هم از رفسنجانی گذشته است و تحولی رادیکالتر می طلبد. از آنجا که این خواست رادیکال و عمیق در پی انتخابات آزاد، تحولات اساسی در کشور و رفع بحرانها یا خطر جنگ با جوامع مدرن، به شکل مستقیم قادر به حضور نیست، اما همزمان سرکوب آنها ممکن نیست، از آنرو این خواستهای رادیکال به حالت «رادیکاله شدن نبرد قدرت میان جناحهای مختلف اصول گرا چون احمدی نژاد/ رهبری، به حالت « بی تفاوتی یا بدبینی شدید مردم در لحظه ی کنونی نسبت به انتخابات» حضور می یابد، از سوی دیگر از طریق  گسست میان اصول گرایان و اینکه هنوز نمی توانند کاندیدای واحدی ارائه بدهند، حضور می اید. یا از این طریق که حال «رفسنجانی» بمیدان می آید تا بخشی دیگر از این خواستها بشکل محدود بیان شوند.  زیرا انتصابات را می شود با هزار کلک و زور مهندسی کرد اما تحولات بنیادین را نمی شود و همین تحولات بنیادین است که باعث می شود همه بها بپردازند، از حکومت تا کاندیداها و تا یکایک ما شهروندان و هر اپوزیسیونی. ازینرو نیز  برای مثال حال این سوال مطرح می شود که وقتی با تایید رهبر و پشتیبانی اصلاح طلبان و خاتمی، رفسنجانی به میدان می اید تا «ناجی و فراگروهی» باشد، ایا واقعا جرات این گامهای ضروری و بعدی و بیان معضلات اکتوئل و مشخص را دارد تا بتواند واقعا به یک کاندیدای فراگروهی تبدیل شود و هر چه بیشتر مردم را به انتخابات جلب بکند؟ یا آنکه مردم به مشایی بیشتر امیدوار می شوند زیرا احساس می کنند که او می تواند لااقل حرفش را بزند و بیشتر پایش بایستد؟ آیا با آمدن رفسنجانی، حال مشایی یا قالیباف و دیگری حاضر می شوند برای بدست اوردن رای برخی از طرفداران احتمالی او، وعده ها و قولهای جدیدی بدهند یا نه؟  یا اینکه آیا حضور او در صحنه ی انتخابات در واقع تلاشی از سوی اصولگرایان و از سوی رهبری نیز نیست تا مانع یک دوئل انتخاباتی نافرجام میان «مشایی/ قالیباف یا ولایتی» شود و اینگونه سناریوی دوئل «خوب/بد/زشت» را فعلا راه بیاندازد و اینگونه کاری بکند که برخی هواداران دقیقه نود مشایی و یا طرفداران اصلاحات و سبزها رایشان را به هاشمی بدهند و سپس در دور دوم ولایتی یا قالیباف انتخاب شود؟ یا با حضور او آیا خیال می کنند که راحتتر و با هزینه ی اندکتری به رد صلاحیت مشایی می توان فکر کرد؟ 

اما موضوع این است که هر فکری نیز رهبران و دولتمندان کشور بکنند و بخواهند «انتخابات را مهندسی بکنند»، با «میل بیشترین مشارکت و کمترین هزینه» انجام دهند، باز همین حضور و دوئل سه طرفه هر سه طرف را مجبور می کند که چیزهایی از دست بدهند و یا مجبور شوند برای بدست اوردن رای مردم در دقیقه ی نود مجبور به شدت بخشیدن شعارهایشان و غیره باشند. زیرا مشکل سناریوی «خوب/بد/زشت» دقیقا این است که مرتب می تواند جای خوب یا بد یا زشت تغییر بکند، بسته به تحولات جدید و حرکات بعدی. بهرحال  حال ما یک اسفندیار داریم که می خواهد به قول خودش بهار بیاورد و همزمان «چشم اسفندیارش» نیز مشخص است. از طرف دیگر ولایتی یا قالیباف را داریم که می خواهند واقع گرایانه تر در خدمت نظام و رهبر باشند و « باید خیلی چیزها طرح بکنند تا واقعا یخ کاندیداتوریشان آب شود و مردم متوجه شان شوند» و  حال نیز روباه پیر سیاست ایران آقای رفسنجانی در نقش « ناجی و خالق وحدت ملی» می آید و طبیعتا سریع باعث موجی جدید از امید و هواداری نیز می شود.

بنابراین مشکل اساسیتر این است که دولت یا مهندسان و غیره می توانند هر تصمیمی بگیرند و تلاشی بکنند و حتی در آخر کار «رای خودشان را از صندوق در بیاورند»،اما تحولات عمیق گفتمانی و سیاسی تاثیر نهایی و مهم خویش را می گذارد و همه مجبورند بهایی بپردازند. حتی بهایی برای میل مشارکت بیشتر با کمترین هزینه یا مهندسی انتخابات بپردازند. چه بخواهند و چه نخواهند. یعنی دقیقا همین رادیکال شدن گفتمان سیاسی ایران و ضرورت پاسخگویی به بحرانهای همه جانبه است که اصولا این تلاشها را زمینه سازی می کند. پس خوب است که رفسنجانی نیز می اید، همانطور که خوب است مشایی می اید تا بازی انتخابات هر چه بیشتر «اکسیسو و مازادآفرین» شود. همانطور که خوب است مردم این دفعه اگاهانه تا دقیقه ی نود رایشان را مسکوت نگه دارند تا کاندیداها و انتخابات مجبور به شدت بخشی به سخنانشان و بیان ضرورتها در حد امکانات فرهنگی  وفکریشان باشند، چه بخواهند رای بدهند یا ندهند. موضوع اول این «اکسسیو شدن انتخابات» است که در حال رشد است و بهرحال هزینه و بها ایجاد خواهد کرد و  ضرورتها و بحران گفتمان سیاسی و انتخابات ایران را تشدید خواهد کرد. این توانایی «بی عملی» باعث خواهد شد که همه برای حضور او در روز انتخابات و گرفتن رایش تلاش بکنند و اگر بخواهد آنگاه به رفسنجانی یا مشایی  ویا قالیباف  غیره رای بدهد یا ندهد، لااقل کاری کرده است که همه برای رایش  و حضورش تلاش بیشتری بکنند و شاید به خواستهایش توجه بیشتری بکنند. همانطور که در این مسیر « انفعال فعال» و سوال کردن از کاندیداها مشخص تر خواهد شد که رفسنجانی واقعا چقدر جلو می تواند بیاید، مشایی چه تلاشی می کند و بقیه به چه وحدتهای اصول گرایانه یا حرکات جدید دست می زنند. باری همه بهایی می پردازند و موضوع «تشدید این بها بخشیدن»  به کمک «جاگیری درست سیاسی و انتخاباتی» در خدمت تحول مدرن ایران و دموکراسی و رشد کشور و عبور از بحرانهای کنونی داخلی و خارجی در حد ممکن است. زیرا همه بدنبال چیزی و «ابژه ایی گمشده» می گردند و می خواهند بدان دست یابند. یا بدنبال وحدت یا قدرت از دست رفته،  یا قدرت و  تحول از دست رفته یا بدست نیامده می جویند و برای آن در انتخابات شرکت می کنند یا نمی کنند. اما بهرحال یکایک بهایی می پردازد. ازین فراری نیست. زیرا اجزای یک گفتمان و لحظه ی مشترک به عنوان دولت/ملت/ شهروند یا اپوزیسیون هستند زیرا گفتمان سیاسی و مدرن ایران تحول ضروری و اجتناب ناپذیرش را می خواهد و پاسخ گویی به بحرانها و دردهایش را. ساختار نوین و مدرنش  را می طلبد. یا در لحظه ی کنونی جایگزینی  و ساختار بهتر و مدرنتر دولت/رهبر/اپوزیسیون، دولت/ملت و پاسخگویی به معضلات و رفع بحران و انسدادها را می طلبد.

ادبیات:

1/ http://www.iranglobal.info/node/18038

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آقای برادری! من که اصلا نفهمیدم که شما چه می خواهید بگوئید....