رفتن به محتوای اصلی

بادِ بی‌نیازیِ انقلاب
10.02.2024 - 05:48

 

اگر نقد پیوسته تحولات سیاسی و بازخوانی تاریخ یا روایت‌های تاریخی را لازم و از نشانه‌های رشد یک جامعه بدانیم، نسل‌های بعد از انقلاب ۵۷ نه تنها حق دارند بلکه ضروری است که به این مهم بپردازند. اصولا همه نسل‌هایی که نسبت به سرنوشت کشور و تحولات سیاسی آن احساس مسئولیت می‌کنند و دغدغه بیرون آمدن کشور از وضعیت نابسامان امروز دارند می‌بایست به نقد همه‌جانبه آن اتفاق تاریخی بپردازند. نکته مهم اما پذیرش تکثر روایت‌ها به مثابه به رسمیت شناختن موجودیت دیگر نیروهای سیاسی کشور است.

بسیاری از نیروهای سیاسی و بخش بزرگی از مردم شرکت کننده در انقلاب ۵۷ از همان فردای پیروزی انقلاب بتدریج و در فواصل زمانی مختلف با راه طی شده‌‌ بعد از انقلاب از سوی حاکمان جدید مخالفت کردند. کوتاه‌‌سخن، می‌گفتند این آنچیزی نبود که از آن همه تلاش و امید و فداکاری انتظار داشتیم. گروه بزرگ‌تری اما خارج از بحث موردی انقلاب ۵۷، اصولا با انقلاب به مثابه روش مخالفند. چراکه درس بزرگ انقلاب این بود که روش‌های به کار گرفته شده برای ایجاد تحول سیاسی، خنثی نیستند. با خشونت، قهر و نگاه حذفی نمی‌توان به دموکراسی و صلح و آرامش اجتماعی دست یافت.

واقعیت این است که هیچ‌کدام از سه نیروهای اصلی شرکت کننده در انقلاب، یعنی روحانیون، چپ‌ها و مجاهدین خلق، دموکراسی‌‌‌‌خواه و اهل مدارا با رقیب فکری یا مخالف خود نبودند، چرا که همگی حامل ایدئولوژی‌های توتالیتر بودند. حقیقت را نزد گروه فکری خود می‌دانستند و دیگران قرار بود یا تسلیم خواست و اراده قدرت مسلط شوند و یا از صحنه سیاسی کشور حذف بشوند. دموکراسی خواهان و تکثر باوران آن روز ایران مانند جبهه ملی و نهضت آزدی در اقلیت محض بودند. همچنین، دهه‌ها فرهنگ استبدادی در کشور زمینه مساعدی برای دموکراسی خواهی و مدار با مخالفان فکری و عقیدتی را در سطح جامعه آن روز ایران، فراهم نکرده بود.

شایسته است نسل‌هایی که انقلاب ۵۷ را سرآغاز تباهی یا اشتباه تاریخی می‌دانند، عبارت «پنجاه‌هفتی» را به عنوان دشنام یا برای تحقیر انقلاب‌کنندگان بکار می‌گیرند و یکی از مردمی‌ترین و اصیل‌ترین انقلاب‌های تاریخ را «فتنه خمینی»، «فتنه ۵۷» و یا «بلوای ۵۷» می‌خوانند برای نقد عمیق‌تر، همه‌جانبه‌تر و گذار از تحلیل‌های سطحی و زرد، زمینه‌های واقعی و تاریخی آن رویداد مهم را بررسی کنند و خود را در دام نتیجه‌گیر‌های عوام‌پسندانه و عبارات دل‌خنک‌کن اسیر نسازند.

عوامل متعددی که جای بسط آن در اینجا نیست و از سوی جامعه‌شناسان و صاحب‌نظران در فرصت‌های مخالف مورد نقد و برسی قرارگرفته، باعث بیگانگی و احساس غربت مردم با شاه و حکومت‌اش شده بود، همین احساس فاصله و غربت که در سال‌های آخر حکومت شاه به سبزه‌‌ی حزب رستاخیز نیز آراسته شد، زمینه‌ساز انقلاب ‌و سقوط نظام پهلوی شد. علاوه بر این احساس بیگانگی، عوامل دیگری نیز در شور و اشتیاق مردم و نیروهای سیاسی و خوشبینی آنها برای انقلاب و ایجاد شرایطی بهتر از آنچه داشتند، موثر بودند.

در آن سال‌ها باد بی‌نیازی انقلاب می‌وزید. بی‌نیازی از سازش، بی‌نیازی از مذاکره، بی‌نیاز از پرسش‌گری درباره فردای براندازی، بی‌دغدغه‌ی صبح روز بعد از انقلاب. جز معدود کسانی که صدایشان در فریادها، ولوله‌ی جمعیت و شور انقلابی گم می‌شد، تقریبا همه اعتقاد داشتند «خود راه بگویدت که چون باید رفت». شعار آزادی در تظاهرات سر داده می‌شد، اما رهایی از در و دیوار شهر می‌بارید؛ ساواکی تکه‌تکه شده، پاسبان احاطه شده‌ی وحشت زده با سرِ شکسته و صورت خونین، شهرنوی به آتش کشیده شده. خشم مقدس، انقلابیون را بی‌نیاز از ترحم بر افسران دستگیر شده یا نخست‌وزیر تسلیم شده کرده بود.

آن سال‌ها، عصر ایدئولوژی و دوران بی‌خبری بود. بی‌خبری از آنچه خود داشتیم یا نداشتیم، بی‌توجهی و یا بی‌اطلاعی نسبت به غول عظیمی که در متن جامعه ایران خوابیده بود، بی‌خبری از متولیانی که از حاشیه‌ی هفتاد ساله‌ی خویش به متن یک ساله‌ی انقلاب آمده بودند. بی‌‌اطلاعی از آنچه در سراب «سوسیالیسم واقعا موجود» می‌گذشت. بی‌خبری از «خلق» تقدیس شده، که آماده چه کارهای وحشتناکی که نبود.

خلقی که به فرمان رهبر کاریزماتیک کشور به هیجان می‌‌آمد و بسیج می‌شد. برای هجوم به کردستان و مقابله با نیروهای کرد، برای حمله به دفتر روزنامه آیندگان، برای شکستن قلم‌ها ‌‌و طنین‌انداز کردن شعار «مرگ بر» در سراسر کشور، برای انقلاب فرهنگی، حمله به مخالفان و منتقدان و برهم زدن تظاهراتشان، برای لو دادن همسایه‌ی مجاهد یا کمونیست‌اش و یا برای رفتن به جبهه‌های جنگ.

کاریزما را اما خودِ مردم به رهبران کاریزماتیک می‌دهند. کاریزما از جنس قدرت است که بسته به نگاه و تبعیت مردم از حاکم یا شخصیت فرهمند دارد. چنانکه می‌تواند با رویگردانی همان مردم از او، به سان برف زیر آفتاب تموز آب شود و از بین برود.
شاید خود رهبر انقلاب هم کاملا متوجه همه ابعاد آن غول رها شده نبود. چه بسا تصور می‌کرد چنانکه وعده داده بود اداره امور مملکت را به مسئولین دولت موقت می‌سپارد و به قم می‌رود تا سال‌های کهن‌سالی را در قامت یک پیشوای روحانی و معنوی در آنجا سپری کند، پایانش جایی باشد که همه چیز از آنجا آغاز شده بود. کمااینکه در آغاز چنین نیز کرد و ۱۸ روز بعد از پیروزی انقلاب، در دهم اسفند ۵۷ به قم رفت. انقلاب اما تازه شروع شده بود و بزودی رهبر را برای نشان دادن چهره اصلی انقلاب به مرکز قدرت، به پایتخت فرامی‌خواند.

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی
برگرفته از:
ایران امروز

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان

عنوان مقاله
علّتیابی بی غرض و مرض

درووود بر آقای فرخنده گرامی!

توضیحی برای کاوشهای عمیق و ارزشمند.

در باره این مطلبی که نوشته اید، یکی دو نکته را یادآوری میکنم. در اینکه بررسی علیحده تاریخ معاصر ایران از مقطع تاجگذاری «محمد رضا شاه پهلوی» تا مقطع 22 بهمن سال 1357 شمسی باید در پرانتز پژوهشهای بی غرض و مرض گذاشته شود، مبحثیست که من سالیان سال است مدام بر آن تاکید و اصرار داشته ام تا همین ثانیه های گذرا. البته ناگفته نگذارم که پافشاری و سرسختی مواضع من در خصوص پژوهشگری تاریخ ایران برای کلّ تاریخ ایران صدق میکند. ولی فعلا گذشته ها را به کنار میگذاریم و به همین «پرانتز عصر پادشاهی پهلوی دوم» قناعت میکنم. آنچه بعد از سال 1357 در ایران پیش آمد نیز مبحثیست ثانوی. 

وقتی پژوهنده ای، شخص کنجکاوی، انسان متحیّر و شکّاکی، کلّا هر ایرانی که تمایل به شناخت چند و چون و چرایی رویدادهای این مقطع خاصّ تمایل دارد، باید خیلی نکات کلیدی را پیشاپیش رعایت کند و در نظر بگیرد، چنانچه واقعا و قلبا بدون هیچ مرض و غرضی بخواهد به شناخت و کشف علل فروپاشی شاهنشاهی عصر پهلوی دوم کامیاب شود. فرض کنید کسانی بخواهند کشمکش محمّد رضا شاه را با محمّد مصدّق به حیث فصلی از تاریخ عصر پهلوی دوم بررسی کنند. وقتی پژوهنده ای هنوز نمیتواند تفاوت «حقیقت یابی» را با «ارزشگزاریهای اخلاقی» از همدیگر تفکیک کند، خواه ناخواه با گلاویز شدن به اصطلاحات رایح و نخ نما شده، نه تنها به هیچ شناختی دست نخواهد یافت؛ بلکه بر تداوم تاریکی مِعضل و پیچیدگی کلاف سر در گم حقیقت یابی خواهد افزود و همچنان در چنبره پیشداوریها و کژفهمیها و نادانیها اسیر و دربند خواهد ماند.
وقتی مثلا فردی میآید و کشمکش «محمّد رضا شاه» را با «محمّد مصدّق»، برچسب «کودتا» میزند و سپس به مثلا پژوهیدن و بررسی چگونگی رخدادها رو می آورد، خبر ندارد که با برچسب زنیهایش، راه را بر «شناخت متّقن و مستدل و بی غرض و مرض» هم بر خودش بسته است، هم بر کسانی که ممکن است محصول پژوهشهایش را مطالعه کنند و از همه بدتر اینکه تاریخ ایران را در هاله ای از کژفهمیها و اغراض و پدرسوختگیهای جانبدارانه و گرایشهای مغرضانه مدفون میکند. بحث کشمکش محمّد رضا شاه با محمّد مصدّق را باید در دایره آنچه باختر زمینان از آن به نام «Kontrovers/Controversy» سخن میگویند، گذاشت و سپس بدون هیچگونه جانبداری به تجزیه و تحلیل مواضع فکری و رفتاری جناحهای متقابل همّت کرد تا خوانندگان بتوانند تفاوتها و تشابهات و علل اختلافات عقیدتی را تمییز و تشخیص دهند و خود را در موقعیّت طرفین بگذارند و بفهمند و دریابند که در تحت آن شرایط و دوران، چه تصمیمی پاسخگوی مسائل و معضلات مردم بوده است و راه را برای آنها به سوی جامعه ای سالم و معقول و رضایت بخش رهنمون میکرده است.
من تا امروز نتوانسته ام کتابی را پیدا کنم یا گفت و شنودهایی و نشستهایی را دیده باشم که طرفین یا نویسندگان توانسته باشند دقیقا همین فصل از تاریخ عصر پهلوی دوم را به حیث میدان هماوردیهای «کونتروورز» و بدیلهای اجتماعی در گستره مسائل کشورداری و سیاست و پیشرفت جامعه بررسی کرده باشند.. همش تا دلتان بخواهد، غرض ورزیهای سرسام آور و پیشداوریها و مزخرفنویسیهای هولناک که به نام «پژوهشی علمی» به خورد خلق الله تا امروز داده شده است. شما میتوانید در این دامنه، دیگر گرایشهای «کنتروورزی» را نیز سهیم کنید. مثلا دایره «مذهبیون» را و همچنین دایره «ایدئولوژیگرایان را» همچنین اساتید دانشگاهی و طیف به قول معروف «روشنفکران» و شخصیتهای مستقل را.
حرف شما در خصوص گرایشهایی که در تقابل با سیستم شاهنشاهی پهلوی دوم بودند، کاملا صحیح است و هیچ لم و بمّی در آن نیست؛ آنهم اینکه گرایشها به شدت در چنبره ذهنیّت «توتالیتری» میخکوب و زنجیر و شیفته و اسیر بودند و این مسئله صد در صد در خصوص آنانی که خود را «ملبیون» نیز مینامیدند و هنوز با تبختر و تکبّر خاص خودشان به آن مینازند، مصداق دارد. دلایل و پسزمینه های عقیدتی آنها را میتوان جداگانه بازکاوی کرد که چرا چنان گرایشهایی به رفتارها و کنشها و واکنشهای توتالیتری تمایل و آغشتگی داشتند و هنوزم بقایای آنها دارند.
آقای فرخنده گرامی!. اگر قرار باشد کسانی در جستجوی علّتیابی برای فروپاشی شاهنشاهی پهلوی دوم باشند، باید هنر تشخیص دوغها را از دوشابها بدانند و ششدانگ حواسشان جمع باشد که مسئله حقیقت یابی را با ارزشگزاریهای اخلاقی خلط نکنند؛ بلکه با هوشیاری بدون هیچگونه جانبداریهای فرقه ای/مذهبی/ایدئولوژیکی/نحله ای /تشکیلاتی و امثالهم برای کشف حقیقت ماجراها و کسب شناخت معتبر صنّار سی شاهی اقدام کنند. کاری که من تا امروز در هیچ اثری از پژوهشگران ایرانی و خارجی ندیده ام، هرچند بتوان تک و توکی صفحه ها یا پاراگرافها یا جمله های ارزشمندی در چنان آثاری پیدا کرد. امّا قاعده آنها همانطور که گفتم بر قاطی پاتی کردن مسئله حقیقتیابی با ارزشگزاری اخلاقی آغشته شده است و بی اعتباری اثرات آنها را رقم زده است؛ گیرم که برچسب پر طمطراق «پژوهش علمی» را به همراه صدها و چه بسا هزاران سند و مدرک و صدها صفحه کتابنامه به خودشان آراسته باشند.
مورد دیگری که گفتنش را لازم میدانم، این است که مسئله «فرهنگ» را باید حتما حواستان به آن باشد. رفتارها و کنشها و واکنشهای فردی و گروهی و سازمانی و سیستمی را میتوان اتیکت «استبدادی/دیکتاتوری» و امثالهم زد؛ ولی فرهنگ را نمیتوان با اینگونه صفات تعریف کرد. خلط مبحث است جانا.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان

ش., 10.02.2024 - 09:15 پیوند ثابت

افزودن دیدگاه جدید

لطفا در صورتیکه درباره مقاله‌ای نظر می‌دهید، عنوان مقاله را در اینجا تایپ کنید

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.