رفتن به محتوای اصلی

پرسش شیخ فضل الله نوری و انشاء آقای نوری علاء
02.04.2024 - 19:17

 

پرسش شیخ فضل الله نوری و انشاء آقای نوری علاء

 

دعوت برای ایجاد آلترناتیوی سکولار دموکرات با محوریت شاهزاده رضا پهلوی

مسئله این نیست که آیا شاهزاده رضا پهلوی، ایران و مردمش را چقدر دوست دارد و برای حقوق حقّه آنها  تا کدام مرزها و دامنه ها گام پیش میگذارد. مسئله این نیست که آقای نوری علاء و همعقیدگانش، چقدر در فکر سرنوشت امروز و فردای ایران و مردمش هستند. مسئله این نیست که دیگر گرایشها و اشخاص و شخصیّتها و رجال و گروهها و احزاب و سازمانها و تشکیلات و غیره و ذالک، چقدر به میهن و مردمش عشق میورزند و آرزومند امروز و فرداهای بهتر برای مردم هستند. مسئله این است که چرا ما هنوز نمیتوانیم «معضلات و مسائل کلیدی و ساختاری و شالوده ای» میهن و مردمش را بفهمیم و برای کاری کارستان و ریشه ای کردن، گامهای ارزشمند و نتیجه بخش برداریم.

آقای اسماعیل نوری علاء به حیث نویسنده  این انشاء کلاس پنجمی [= فایده گاو را بنویسید....... البته بر ما دانش آموزان، معلوم و معیّن است که گاو، حیوانی مفید است. او به ما شیر میدهد و با شیرش میتوانیم ماست و پنیر و کره و دوغ و خامه و شیربرنج درست کنیم. پوستش را میتوانیم به حاج کربلائی حسین دباغ بدهیم تا برایمان زیرانداز درست کند. از تاپاله گاو میتوانیم برای سوخت زمستانی استفاده کنیم و در فصل زمستان، کرسی را با آتش آن گرم کنیم. گاو حیوان خیلی مفیدی است و با آن میتوانیم همچنین زمین کشاورزی را شخم بزنیم و الی آخر...] برغم اینکه محاسنش سفید شده اند و بیش از نیم قرن تمام به طور مستقیم و غیر مستقیم در زیر و بم تلاطمهای اجتماع ایران و سیستمهای حاکم بر آن، حضور داشته است، هیچ درسی از تجربیات خودش نیاموخته و همچنان بر همان «تخیلات شاعرانه موج نو!» سیر و سیاحت میکند که در عهد شباب – چنانکه افتد و دانی!- قیقاج میداد. آقای نوری علاء هنوز نیاموخته اند که جمع کردن تجربه، هنر نیست؛ بلکه «اندیشیدن در باره تجربیات و زایاندن ایده ها و تفکّراتی بدیع از زهدان تجربیات فردییست» که اهمیّت دارد و کارسازند. سرتاسر انشاء آقای نوری علاء را که زیر ذرّه بین سنجشگری بی غرض و مرض بگذاریم، هیچ چیز دندانگیری نصیب آدم نمیشود که کسانی بخواهند آن را سنگی/خشتی/آجری/ملاطی/عصایی و امثالهم در نظر بگیرند برای برداشتن گامهای کلیدی. کل این انشاء، توهین مستقیم به «مردم ایران در جامعیّت» وجودیست که آنها را همچون حاکمان وقت، «صغیر و عوام کالانعام» میدانند. 

آقای نوری علاء و کسانی  که همچون او، اعتقاد مشابه دارند، اصلا متوجّه نیستند که در ایران چه میگذرد و نسل امروز ایران و والدینشان در چه حال و هواهایی میاندیشند و دنیا در نظرشان به چه شکلهایی جلوه میکند. من میپرسم که چگونه میتوان جامعه و مردم خود را نشناخت؛ ولی برای آنها نسخه درمانی پیچید؟. چگونه میتوان ملّتی را آنقدر اسیر و ذلیل در نظر گرفت و خود را قهرمان نجاتبخش ملّت؟. چگونه میتوان در باره مردم جامعه ای آمد و سرخود برایشان تعیین تکلیف کرد که چه کسانی را برای زمامداری و چه نوع حکومتی را تایید و تصدیق کنند؟. آیا تعیین تکلیف کردن برای ملّت به معنای صغیر پنداشتن ملّت محسوب نمیشود؟.  وظیفه و تکلیف کسی که ادّعای نخ نما شده «روشنفکری» میکند، چیست؟. آیا سوای این است که در باره مقولات حادّ اجتماعی و کشوری بیندیشد و افکار و ایده های احتمالا کارگشاینده خودش را عبارتبندی کند و در اختیار ملّت بگذارد؟. چگونه میتوان ارجمندی و کرامت و شرف و شعور و فهم و درک ملّت خود را آنقدر به حضیض جهل فروکاهید و سپس نتیجه گرفت که مستعد و توانمند به انتخاب و پذیرش مسئولیّت نیستند و بی برو برگرد به قیّم محتاجند و رهبر و پیشوا؟. آیا ملّتی را که لایق انتخاب نمیدانیم و نیروی تمییز و تشخیص آحادّش را برای تعیین «خیر و شرّ» خودشان به رسمیّت نمیشناسیم، میتوان به زور «خیرخواهی» به پذیرش و تایید و تصدیق اشخاص و گروهها و سازمانها و تشکیلاتی مجبور کرد که برگزیده او نیستند؛ ولی میخواهند متعیّن کنند که او چگونه بزیید؟. ما کی میخواهیم بیاموزیم که مردم میهنمان، انسان هستند و کرامت و شرافت و شعور و فهم و عقل سلیم دارند؟. تا کی میخواهیم مردم خود را تابع و توسری خور محسوب کنیم؟. چرا هیچکس نمیخواهد بپذیرد که اگر ملّت ایران به هیچکس هیچ اعتمادی ندارد، علل و مسبّب بی اعتمادی، همانهایی هستند که ادّعای نجاتبخشی ملّت را تا امروز داشته اند و ملّت را تا کنون به خاک سیاه نشانده اند با ادّعاهای نجاتبخشی خودشان؟. 

بیایید یک سال به عقب برگردیم؛ یعنی زمانی که زلزله مهسا وقوع پیدا کرد. بودند کسانی که در رقابت با همدیگر و دیگر طلایه داران عرصه مبارزه سیاسی که به توهم «نجات ایران» افتادند و جلسات رهائیبخش برای خودشان برپا کردند و البته هیچکس نیز سوای برگزارکنندگان به چنان جلساتی نرفتند و جلوس نکردند و آخر و عاقبتش نیز همچون حباب ترکیدند و ناپدید شدند. 

نگاهی به دور و بر خودمان بیندازیم و اگر حوصله داریم، نگاهی گذرا نیز به خانه همسایه کنیم، شاید که چیزی از آنها بیاموزیم و راه درمان فلاکتهای خودمان را پیدا کنیم. بردارید اگر حوصله و وقتش را دارید، نگاهی گذرا به کتاب «جامعه باز و دشمنان آن»، اثر «کارل ریموند پوپر» بیفکنید. در کتابی که تقریبا با پانویسهایش هزار صفحه میشود و از زمان انتشارش (1945 میلادی) تا همین امروز، نقشی بسیار کلیدی در تحوّلات فکری سرزمینهای باختری داشته است، «پوپر» در باره اینکه «جامعه باز=گشوده فکر»، چه خصوصیّاتی دارد، لام تا کام سخنی نگفته است؛ بلکه از همان جمله اول کتاب در باره «دشمنان و موانع جامعه باز» به بحث پرداخته است. ولی تحصیل کرده و کنشگر ایرانی به جای آنکه بیاید در باره معضلات حادّ اجتماعی و کشورداری، ریشه ای و اصولی و ساختاری بیندیشد و ایده هایی و افکاری راهگشاینده داشته باشد، می آید در باره چیزهایی قلمفرسودگی میکند و حرف میزند که هیچ ربطی و سنخیّتی با واقعیّتها و عینیّتهای میهنی ندارند. آقای نوری علاء و کسانی که همچون وی میاندیشند، هنوز متوجّه نیستند و شاید هم به عمد نمیخواهند بفهمند که دوران تعیین تکلیف کردن برای ملّت ایران با حاکم شدن گیوتین اقتلویی متولیّان الهی برای همیشه و ابد از جامعه ایرانی رخت بر بست و رفت. حکومت آخوندی برغم تمام جنایاتی که تا امروز در حقّ ملّت ایران از صغیر و کبیر مرتکب شده است و همچنان میشود، دست کم درس کلیدی و بسیار ریشه ای را به آنها داد؛ آنهم اینکه ملّت آموخت بر روی پاهای استقلال خودش بایستد و سفت و سخت با طمانینه و آرامش و دوراندیشی به راه خودش برود؛ ولو راهی سنگلاخی و مملوّ از خار مغیلان باشد. ملّت، حدّاقل بر این مسئله آگاه است که راهی را میرود که خودش انتخاب کرده است؛ نه راهی را که در پیش پایش گذاشته اند؛ زیرا ملّت میداند که تمام راههای پیش پایی، دامهای ذلالت و حقارت و فلاکت و بدبختی و نابودی و زجر و عذابند. آحادّ ملّت ایران در کوره داغ جنایتهای الهی و خباثتهای ستمگرانه و جانسوز از طرف خلفای الله در طول چهار دهه و نیم آموختند که باید در راهی گام گذارند که خودشان آن را آفریده و انتخاب کرده باشند. 

چگونه میتوان برای ملّتی که شرایط آزادی انتخاب را ندارد، تعیین تکلیف کرد که چه نوع حکومتی را با چه صفاتی برگزیند؟. مگر ملّت ایران صغیرند و حقیر که کسانی بخواهند برای نوع انتخابی که میکنند از طرف مجامع بین المللی، ناظر و شاهد داشته باشند؟.  مگر ملّت ایران، بی فرهنگ و تاریخ بوده اند که بخواهند از سر فقر و نداری به مفاد «اعلامیه ای» آویزان شوند که محصول تجربیات مایه ای تاریخ و فرهنگ نیاکان خودشان بوده است؟. آنانی که به خودشان حقّ میدهند یا به عبارت دقیقتر، حقّ میتراشند، آیا لحظه ای در این خصوص اندیشیده اند که لیاقت و فرّ خود را باید در میدان کارزارها و همآوردیها به محک زد تا لیاقت آفرینگویی ملّت را بتوان نصیب خود کرد و انتخاب شد؟. آیا تاریخ فلاکتهای نیم قرن اخیر ایران هنوز درس مکفی و تفهیمی نیستند تا مدّعیان بفهمند که اندیشیدن در خصوص معضلات کشورداری به معنای حذف و نابودی و از بین بردن نحله ها و گرایشها و تشکیلات و غیره و ذالک نیست؛ بلکه حسب «پرنسیپ گوهری فرهنگ ایرانیان»، مسئله باید به حول و حوش «امتزاج و همگرایی و همبستگی و همپایی و همسویی و همخوانی» تمرکز کند تا بتوان به آفرینش فضای درخور باهمستان انسانها کامیاب شد. آیا سیستم خلفای الهی، قلعه ایست که مثلا «دروازه قرآن» داشته باشد برای عبور از آن و افتادن به راه دنیای «سکولار- دمکراسی»؟. 

چطور میتوان اینقدر نحیف بود که با قاپیدن مفاهیم دنیای تفکّرات باخترزمینان به خود تحمیل و تلقین کرد که «نامها» میتوانند نامیده ها را واقعیّت پذیر کنند؟. چگونه میتوان انتقال عکس برج ایفل و مجسمه آزادی را به معنای حضور مادیّت وجودی آنها در میهن خود تصوّر کرد؟. چرا وقتی که ما با دنیای افکار و رویدادها و فرهنگ و تاریخ جوامع باختری روبرو میشویم، فقط تا نوک دماغمان را میبینیم و هیچ حواسمان نیست که درخت تنومند آزادی در سرزمینهای باختری، ریشه هایش به عمق تاریخ دو هزار سال کشمکشهای فکری/سنجشگری/انتقادی/کریتکال وابسته و استوار است؟. چرا ما هنوز که هنوز است نیاموخته ایم که کشک خودمان را بسابیم و کمتر ادا و اطوار دیگران را درآوریم؟. 

اگر کسانی تصوّر میکنند یا واقعا از صمیم قلب بر آنند که کاری کارستان را برای مردم میهن خود و سرزمین آبا و اجدادی به سهم خویش اجرا کنند، نیک است قبل از آنکه بخواهند برای ملّت ایران، تعیین تکلیف کنند که کدام نوع از سیستمهای کشورداری با چه نوع صفاتی بهترین راه علاج ملّت برای رهایی از درد «معضل کشورداری» هستند، باید یاد بگیرند که از معلّم و واعظ بی متّعظ شدن دست بردارند و در مقام انسانهایی اندیشنده در باره معضلات همّت سختکوش کنند. تمام آتش فلاکت ایران و مردمش از زمانی شعله ور شد که تحصیلکردگان و کنشگران و ارباب عمائم با ایجاد انواع و اقسام گروهها و سازمانها و احزاب و تشکیلات خواستند به مردم تحمیل و تلقین کنند که کدام «حکومت ایده آلی خود» را پاسخگوی معضلات و مسائل و بدبختیهای اجتماعی میدانند و شبانه روز به تبلیغ و ترویج و تحمیل عقاید خود به مردم ایران، تقلّاها کردند. نتیجه اش نیز تا امروز، سوای ذلالت و نکبت و خوار و زاری، هیچ چیز دیگری برای مردم ایران نداشته است. 

تحصیل کرده و کنشگر ایرانی هنوز به این مرحله از رشد و آگاهی نرسیده است تا در رویکردش به تاریخ و فرهنگ باخترزمینیان تمییز و تشخیص دهد که متفکّران و فیلسوفان و دانشمندان و هنرمندان و رجال سیاسی و حقوقدانان آنها در طول بیش از هفت قرن آزگار از دوران رنسانس تا عصر روشن اندیشی و حتّا همین لحظه های جاری مدام در باره «کلیدی ترین معضلات باهمزیستی» فقط اندیشیده اند و هرگز به مردم نگفتند و تعیین تکلیف برایشان نکردند که «چه نوع حکومتی با چه نوع صفاتی» برای آنها کارساز و راهگشا است؛ بلکه با اندیشیدن در باره مقولات حادّ و کلیدی توانستند فضایی را بیافرینند تا مردم با آزادی کامل بدون هیچ هراس و وحشت و دلهره ای به انتخاب رو آورند و آنچه را که آرزومندش بودند با دلیری برگزینند و مسئولیّت گزینشهای خود را نیز به عهده بگیرند. 

تحصیل کرده و کنشگر ایرانی بیش از هشتاد سال تمام فقط به دنبال این بود که «حکومت مبتنی بر عقیده و ایدئولوژی خودش» را بر جامعه ایرانی حاکم و مستقر کند. نتیجه اش چی شد؟. آیا اگر تحصیل کرده و کنشگر ایرانی به اندیشیدن در باره معضل «کشورداری» همّت کرده بود و با مغز خودش می اندیشید، سریعتر نمیتوانست به ایده آلهایش برسد؟. 

آیا شما و کسانی که همچون شما خیال میکنند، هنوز متوجّه نشده اید که آخوندها به طور کلّی بیش از هزار و دویست سال آزگار در باره «حکومت الهی» به یابس و طوبا بافیهای خود مشغول بودند تا سرانجام در رویداد فاجعه بار 1357 به آنچه قرنها به دنبالش بودند، دست یافتند؟. چرا شما و کسانی که مثل شما خیال میکنند، همواره به دنبال این هستید که دیگران را پشت سر بگذارید و خودتان چهار نعله به راه خودتان بتازید؟. چرا تلاش نمیکنید که دیگران را در کنار خودتان داشته باشید و باهمتازی و در کنار یکدیگر بودن را بیازمایید و پاس دارید؟. 

چرا شما و کسانی که مثل شما خیال میکنند و سفت و سخت به این توهم مبتلایید که مثلا نفی و انکار و نقد تند و تیز اسلامیّت و خلع ید و معزول کردن طیف آخوند جماعت به معنای ضمانت نامه ایجاد حکومت دمکراتیک خواهد بود؟. کی تصدیق کرده است این ادّعا را؟.  آیا زمامداران حکومتی که منشا لژیتیماتسیون خود را «اراده و مشیّت الله» میدانند و به گیوتین اقتلو اقتلو مسلّحند، حاضر هستند در مثلا صف آرایی و روبرویی با رقیبان خود که آنها را خصم «اسلامیّت» میشمارند، کوتاه بیایند و تسلیم قواعد و ضوابط و اصول و مقرّرات و قوانینی بشوند که زاییده از عقل و تجربه  و مشورت انسانها باشند؟. شما و کسانی که مثل شما خیال میکنند و هنوز نتوانسته اید بعد از سپری شدن یکصد و پانزده سال از «اعدام شیخ فضل الله نوری»، آیا کوشش کرده اید که به پرسش تکاندهنده و بسیار کلیدی او پاسخ درخور و شایسته بدهید؟ پرسشی که علّت شکلگیری و دوام حکومت فقاهتی تا امروز بوده است؟.  پرسشی که به موقع طرح شد؛ ولی هیچگاه تا امروز از طرف تحصیل کردگان و کنشگران پر مدّعای ایرانی پاسخ داده نشده است. وقتی که شیخ پرسید: «اگر عقل آدمی میتوانست پاسخگوی مسائل بشری و اجتماعی باشد، پس نقش و هدف از رسالت انبیاء و رسولان بر روی کره زمین، چه بوده است؟». چرا هیچکس تا کنون جوابش را نتوانسته است بدهد آقای نوری علاء گرامی؟. 

آقای نوری علاء گرامی! آیا تا کنون از خودتان پرسیده اید که نسل امروز ایرانیان و والدینشان واقعا در فکر چه چیزهایی هستند و رو به سوی کدام جهان خاصّ خودشان دارند؟. آیا میدانید در ذهنیّت و قلب و دنیای رویاها و آرزوها و خواسته ها و نیازهای نسل امروز ایرانیان چه میگذرد؟. آیا  به خودتان زحمت داده اید که یک نگاه عمیق بیفکنید به «رویداد تکاندهنده و برخاسته از ژرفای تاریخ و فرهنگ ایران» که به نام «مهسا» اتیکت خورد و دریابید که چه پتانسیلهای خجسته و سرشار از انرژیهای باورنکردنی در ژرفای «فرهنگ و تاریخ ایران» و مردم و جوانان و نسل معاصر نهفته است؟. 

آقای نوری علاء گرامی!. زمانی که آلمان، غرق فلاکتها بود و هر گوشه از آن، ناامنی و  ذلالت شعله ور بود، «ایمانوئل کانت» در باره «صلح جاوید و سنجش مرزهای شناخت بشری »اندیشید؛ نه در باره نوع حکومت آینده و صفات آویزونی به همراه معرفی کردن رهبران و زمامداران خوش نیّت. زمانی که آمریکا در گیر تلاطمهای اجتماعی و کشوری بود، «توماس پین [Thomas Paine]» در باره «حقوق انسانها» اندیشید؛ نه در باره نوع حکومت آینده و صفتهای آویخته به آن به همراه معرفی رهبران و پیشوایان فلان و بیسارش. وقتی که اروپا در گیر جنگهای خانمانسور اقوام و ملّتها با یکدیگر بود، «امریخ دو واتل [Emer de Vattel]» در باره «حقوق ملّتها» اندیشید؛ نه در باره نوع حکومت آینده و صفتهای غالبی به آن به همراه معرفی رهبران و پیشوایان آرزویی. زمانی که سلاطین و والیان مستبد مناطق اروپایی با کشتار و اعدام و قتل عامهای هولناک به جان مردم اروپا افتاده بودند، « سزاره بیکاریا (Cesare Beccaria)» در باره «جنایت و مجازات» اندیشید؛ نه در باره نوع حکومت آینده و صفتهای چسبان با معرفی رهبران و رجال و پیشوایان ایده آلی. زمانی که اروپا در آتش جنگ جهانی دوم میسوخت و نظام نازیسم بر آلمان حاکم مطلق بود، «ارنست بلوخ [Ernst Bloch]» در باره «پرنسیپ امید» اندیشید؛ نه در باره نوع حکومت آینده و صفتهای آویزونی و دلبخواهی به آن به همراه معرفی زمامداران و رهبران و پیشوایان نو. زمانی که جنگ و کشتار به هر جنایتی آلوده بود، «هوگو گروتیوس [Hugo Grotius]» در باره «حقوق ناشی از جنگ و صلح» اندیشید؛ نه در باره نوع حکومت آینده و صفتهای آویزونی به همراه معرفی پیشاهنگان عرصه سیاست. 

چرا ما نمیتوانیم برغم بیش از یکصد سال آزگار، تحصیل در دانشگاهها و آموزشکده های باختری، هنوز که هنوز است، تفاوت دوغ را از دوشاب، تمییز و تشخیص دهیم؟. چرا؟. موانع خرفتی و حماقت و بی بو و خاصیّت بودن ذهنیّت آموزش ناپذیر ما در کجا  پنهانند که توانمند به کشف و سیطره بر آنها نیستیم؟. چرا ما نمیخواهیم بپذیریم که مردم ایران، حقّ ذاتی و گوهری آنهاست که نوع حکومت و زمامداران شایسته و لایق خود را در فضایی از آزادی بدون هیچ ترس و اجباری و آقا بالاسری انتخاب کنند و مسئولیّت انتخاب خود را با هوشیاری و بیداری به عهده بگیرند؟. چرا؟. چه چیزی در مردم ایران، کمبود است و فقدانش مصیبتی عظیم؛ طوری که مدّعیان اپوزیسیون به خود حقّ و اجازه سلطان صاحبقرانی داده اند در باره ملّت ایران و سرنوشت امروز و فردای نسلهایش، تعیین تکلیف کنند و نوع حکومت و صفتهای آویزونی به آن را پیشاپیش قالببندی جبری کنند؟. چه چیزی؟. اگر ما به ملّت خود هیچ اعتمادی نداریم، پس چگونه خواهیم توانست در کنار یکدیگر و برای همدیگر باشیم؟. اگر به ملّت خود هیچ اعتمادی نیست، چگونه میتوان به خوش نیّتی و روشها و اقدامها و سیاستهای سیستم مثلا زمامداران آینده، اطمینان خاطر داشت؟. آیا ملّتی و زمامدارانی که هیچ پیوندی و معاشرت و مراوده ای تا امروز با یکدیگر نداشته اند و همواره همچون دو جبهه جنگ هولناک در فاصله ای مویگونه از یکدیگر سنگر گرفته اند، میتوان دیکته کرد که کدام نوع حکومت، ایده آل است و چه رهبرانی و پیشوایانی لایق فرمانروایی؟. چه کسانی باید لیاقت و فرّ و شایستگی و هنر و کاردانی زمامداران را تعیین کنند؟. ملّت در جامعیّت وجودی و حقوقی اش؟ یا مدّعیان خیرخواهی و خود اپوزیسیون پنداشته اش؟. 

مردم ایران از دست ناجیان و آزادیبخشان و رهایبخشان خودش به کجا باید دادخواهی کند تا دست از سرش بردارند و بگذارند راهی را  بپیماید که خودش میخواهد انتخاب کند و بپیماید؟. چند سال دیگر باید این ملّت قربانی بدهد و فلاکتها تاب آورد و انواع و اقسام گشتهای ارشادی داخلی و اپوزیسیونی در هر کوی و برزنی بر سر راهش سبز شوند و امریّه های خیرخواهی تذکرش دهند و او همچنان تاب آورد و تاب آورد و تاب آورد تا شاید مدّعیان نجاتبخشی اش بفهمند که نه تنها هیچ حقّی ندارند که بخواهند برای او تعیین تکلیف کنند؛ بلکه اگر هنری و استعدادی و فرّی و فروزه ای دارند، خصلتهای ارجمند خود را نه در شعارها و تعیین تکلیف کردنها و امریّه های خودپسندانه؛ بلکه در همپایی و همسویی و ارجگزاری به «پرنسیپهای فرهنگ باهمستانشان» به محک بزنند. آیا شما و دیگران تا امروز از خودتان پرسیده اید که «پرنسیپهای فرهنگ باهمستان مردم ایران» کدامینند و کاربرد آنها در مناسبات کشورداری و اجتماعی چیست و چگونه اجرا شدنی؟.

 

شاد زی و دیر زی!

فرامرز حیدریان   

 

 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

کیانوش توکلی

فیسبوک - تلگرامفیسبوک - تلگرامصفحه شما

توجه داشته باشید کامنت‌هایی که مربوط به موضوع مطلب نباشند، منتشر نخواهند شد! 

دیدگاه‌ها

فرامرز حیدریان

عنوان مقاله
مسئولیّت گریزی و ادّعا داشتن بی پایه

دروود بر آقای کردی عزیز!

گفتاری مختصر برای کژ و مژ رفتن همچون قایقی مست بر رودخانه پرسشها!

من هیچوقت از انتقاد به معنای اصیل و ریشه ای و لغوی آن هراسان نبودم که چه بسا با گشوده فکری تمام از هر نوع انتقادی که واقعا انتقاد باشد با جان و دل استقبال میکنم. ولی درد و رنج و دریغ در این است که بیشمار ایرانیان مدّعو تا امروز «فحّاشیگری و چرت و پرتگویی و زر مفت زدن» را با «انتقاد و سنجشگری و استدلال و منطق» تا امروز عوضی گرفته اند و سخت به مزخرفگوییهای خودشان ایمان قیراطی نیز دارند. من آمده ام و در باره فراخوان آقای «نوری علاء»، صحبتهایی را کرده ام. نه کینه ای به او دارم. نه نفرتی از او دارم. نه رفیق گرمابه و پیاله اش هستم. من او را به حیث یک ایرانی که احساس مسئولیّت میکند و میخواهد به سهم خودش کاری کارستان را به پیش ببرد، دوست دارم و احترام میگزارم. امّا احترام گزاشتن و دوست داشتن به معنای این نیست که «خطابینی و کژفهمی و سطحی نگری و احتمالا بدبرداشت کردنهای دیگران» را نادیده بگیرم و سکوت کنم. خیر!. من به دلیل همان دوست داشتنهایم است که خودم را مسئول میدانم اگر در دیدگاه و رفتار و نظرات دیگران – مهم نیست به چه چیزهایی اعتقاد دارند یا ندارند- خبط و خطایی میبینم، تذکر دهم و آنها را به فراتر اندیشیدن و گسترده تر فکر کردن بینگیزانم. آقای «نوری علاء» میتواند به راحتی بیاید و دلایل متّقن خودش را برای من و دیگران توضیح دهد. من نیز بی برو گردد اگر بفهمم استدلالهای منطقی در گفتارهایش هست با جان و دل تصدیق میکنم و با او همآواز میشوم و در نظراتم تجدید میکنم تا گشوده فکری و پروسه پروراندن آموزشی خودم را ارتقاء دهم؛ نه اینکه همچون حضرات هوچیگر تا آخر عمرم تابع و مطیع هر چی آقا گفت بمانم.

هدف من این نیست که هزاران و چه بسا میلیونها نفر را همعقیده خودم کنم که برایم هورا بکشند و امثالهم؛ بلکه بیش از هر چیز تلاشم برای ایجاد فضای «گفت و شنود سنجشی/آموزشی/انگیزشی» است تا کم کم بیاموزیم که برای زیستن در کنار همدیگر به اسلحه کشی و کشتن همدیگر برای همیشه خاتمه بدهیم و راه معقول باهمزیستی را یاد بگیریم.
ولی متاسفانه هستند عده ای که اعتقادات خشک و زمخت و سنگ خارایی دارند یا علقه ها و اعتقادات خاصّ قومی و فرقه ای و تشکیلاتی و امثالهم و در دیدگاههای من، خطر نابودی اعتقادات بی اصل و پایه خودشان را تشخیص میدهند به جای آنکه تلنگری و انگیزشی را کشف کنند و به خود آیند و انسانهای فرزانه و با شعور و فهمیده و خویشاندیش و دریادل و مسئول و قائم به ذات شوند.
خیلیها بلد نیستند «مشکلات و مسائل ذهنی و فکری» خود را طرح کنند و منطقی در باره مسائل خودشان صحبت کنند؛ بلکه خیال میکنند با ایجاد خاکریز و جبهه برقرار کردن و توهین و حمله و لیچارگویی میتوانند به مقاصد خودشان برسند و مسائل ذهنی خود را حلّ و فصل کنند. زهی خیالات ابلهانه!.
انسانی که شعور و درک و فهم و دانش و آگاهی داشته باشد، هیچگاه به دشنام دادن و اسلحه کشیدن و امثالهم نیازی ندارد؛ زیرا منطق استدلالی اش میتواند از هزاران سیاه لشگر بی و بو خاصیّت، سریعتر به اهداف آرزویی کامیاب شوند. درک این مسئله به شعور فردی محتاج است. ولی متاسفانه آدمای هوچیگر، مدام با لیچارگویی به بلاهت خودشان اقرار میکنند و شهادت میدهند.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان
جمعه, 05.04.2024 - 11:53 پیوند ثابت
محسن کردی

عنوان مقاله
انگلهای موذی

 دقیقا آقای حیدریان گرامی. بی جهت من اینها را سگ حسن دله و این گونه لقب نداده ام. اینها حرفی برای گفتن ندارند. خیال میکنند سیاسی هستند چون در جوانی شان دوتا جزوه و بعدها دوتا کتاب خوانده اند. اما سیاسی نیستند چون حرفی برای گفتن که در عمل راهی بگشاید ندارند. سیاست را در اظهار نظر خلاصه کرده اند و فحش! سنگ بنای کج را نیز از اولین زمانی که در دوران قبل و بعد از مشروطیت روزنامه در آمد نهاده شد. درسی بس اشتباه که بسیاری راه را تصحیح کردند و بسیاری چون کریمپور شیرازی کار را به لجن نویسی رساندند. آنها هم که حالی شان میشد درکی از بسیاری معانی که ما امروز داریم نداشتند. تصورش را بکنید، هفته نامه توفیق که محبوب چپ و راست و مردم عادی بود در روی جلدش عکس مرد سال عمله را چاپ می کند. 

جمعه, 05.04.2024 - 10:51 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله
انگلهای موذی

دروووود!

از قدیم الایام گفته اند که: «جواب ابلهان، خاموشیست».

آبادی ما، کوچه پسکوچه زیاد داشت. در اکثر کوچه ها که قدم میگذاشتی، در پشت بام منازل، سگهایی  رینو و ترسالو و ذلیل لمیده بودند. هر بنی بشری که از کوچه ها رد میشد، سگهای رینو تکلیف خودشون میدونستند که حتما واق واق  واق کنند. مردم نیز به واق زدنها عادت داشتند. حالا حکایت دهکده جهانیست. در هر وب سایتی که وجود دارد، یه عده ای سگ به شدّت رینو نیز بر پشت بامشان کمین کرده اند تا کارشان صبح تا شب فقط واق واق کردن باشه. دریغ از یک جمله ارزشمند که نشانگر فهم و شعور و درک و دانش و آگاهی و استدلال و منطق و استقلال اندیشه و رادمنشی باشه. حیف آب مستراب و نان کپک زده و استخون بی مغز برای چنین سگهایی!

شاد زیید و دیر زیید!

فرامرز حیدریان

جمعه, 05.04.2024 - 08:45 پیوند ثابت
ع.ب.تورک اوغلی

عنوان مقاله
بدجوری میسوزی

سالام.
سالام بر شما،،
من اگرمتن کوچکی بنویسم،تو یک کتاب
فحش راقاطی توهمات خودمیکنی،
فکرمیکنی همه مثل خودت هالوهستند.
راستی دیروز درتبریز قوردلاردره سین
دیدی؟
خیلی صحنه های زیبایی داشت.
فکرمیکنی،،در۵۷ سال کودتای انگلیسی
بااین مردم چی کردند!!
فکرمیکنی ،،بااین ها میتوانی طرف بشی؟
فکرمیکنی،،این جوانان چی شعارمیدادند،
مخصوصن در دقیقه ۱۵ ،
توواقعن درعالم توهم و هپروت هستی،
بابام جان آن ممه را دیگه لولو خورده،
خودآمریکا وانگلیس وفرانسه هم ازاین
مردم میترسد،
تو نشسته ایی پشت ،کامپیوتر، ازفرودگاه تا نیاوران راطی خواب می بینی،
این صحنه را درتهران هم راه می اندازیم.
شما نمی دانم واقعن درچه عالمی زندگی
می کنید.
من را ،روانی،شاملی،کمونیست،پان تورک،نزادپرست،ضدفارس،عقده ایی
وو، ،کردی.
راستی خودت درکجا خوابیده ایی،
هنوز در خواب کوروش وشاه شاهان و
لوح کوروشی واشرف ودانشگاه شیکاگو
ودروغ های آن در سازمان ملل و غیر
هستی؟
بابام جان ول کنید ،این حرفهارا،
لوح های اکیدی رابنام کوروش بما
چپانده ،هنوزخبرندارید.
.........

پ., 04.04.2024 - 16:44 پیوند ثابت
فرامرز حیدریان

عنوان مقاله
صمیمی بودن با خود

دروووود!

تقریضی دیگر برای دیدن با چشمان خویشتن.

محوریّت یعنی چه؟. چرا ما محوریّت را در اشخاص میبینیم؛ نه در «پرنسیپها و اصول»؟.  چرا نمی آییم محوریّت را بر شالوده ای پی بریزیم که محصول تجربیات مشترک مردم میهنمان هستند تا با تکیه به آنها بتوانیم هنرهای خود را در گستره «کشوآارایی و مناسبات اجتماعی» به محک بزنیم؟. آقای نوری علاء گرامی! در «گزندناپذیری جان و زندگی»، چه چیزی بی ارج و چندش آور و مکروه است که نمیتواند محوریّت محسوب شود؟. در «مهرورزی» چه چیزی بی ارج و چندش آور و مکروه است که نمیتواند محوریّت محسوب شود؟. در «دادورزی»، چه چیزی بی ارج و چندش آور و مکروه است که نمیتواند محوریّت محسوب شود؟. در «راستمنشی»، چه چیزی بی ارج و چندش آور و مکروه  است که نمیتواند محوریّت محسوب شود؟.

آیا «بنیانهای پرنسیپ فرهنگ باهمستان مردم ایران» در جامعیّت وجودی و تکثّر قومی و زبانی و آداب و رسومی و سنّتها و غیره و ذالک خودشان که برآیند تاریخ و زندگی باهمزیستی و در کنار یکدیگر بودن هستند، محوریّت مشترک و آرزویی و خواستنی آنها نیست؟. چرا باید آنچه را که برای تمام زمانها و دورانها و نسلها میتواند «محوریّت استخواندار و ثمربخش» باشد، به کناری افکند و به چیزهایی چسبید که گذرا هستند و محدود و مقیّد به موقعیّت و زمان؟. چرا ما نمیخواهیم بپذیریم که «اعلامیه حقوق بشر کوروش هخامنشی» که در «اعلامیه جهانی حقوق بشر» تبلور گسترده دارد، در حقیقت برآیندی از «پرنسیپهای فرهنگ باهمستان ایرانیان» بوده است که تا امروز از طرف تمام حُکّام غاصب و غارتگر و خونریز، فقط لت و پار و نادیده گرفته شده اند؟. چرا محوریّت قلمداد کردن شخصیّت خاصّی و انتخابی که از طرف نحله ای و فرقه ای و حزبی و سازمانی و امثالهم باشد، بلافاصله باعث حسادت رقیبان میشود و علل کشمکشهای چه بسا خونین؟. چرا نباید پرنسیپی را پایه و اصل قرار داد که در تمام گرایشها مشترک است و محترم و پذیرفتنی؟. چرا ما اگر به نیّات خود واقعا یقین داریم و در ادّعاهای رفتاری و گفتاری و کرداری، رادمنش هستیم از «آزمایش استعدادها و توانمندیهای خویشتن و هماوردی با رقیبان خود» میهراسیم؟. چه کسانی محقّ هستند که اعتبار فروزه ها و لیاقت اشخاص را ارزیابی کنند و به محک بزنند؟. مردم ایران در جامعیّت وجودی؟ یا همعقیدگان فرقه ای و سازمانی و نحله ای و امثالهم؟.
چرا ما وقتی میخواهیم حرفی و سخنی را بر زبان برانیم در مجامع خودی و بیگانه، اینقدر وحشت داریم و تنمان میلرزد و محتاط هستیم از اینکه بگوییم، «من اینگونه می اندیشم و میفهمم»؟. چرا باید مدام به حرفهای دیگران آویزون شد و دیدگاهایشان را بازخوری کرد؟. چرا برای هر کاری و اقدامی و دیدگاهی و نظری به تایید و تصدیق شدن از مراجع و آئوتوریته ها و قدرتمندان محتاج و ملزومیم؟. چرا ما نمیتوانیم خودمان تصمیم بگیریم که چه باید کرد و چگونه میتوان با همدیگر در کنار یکدیگر زیست؟. چرا ما از یافتن راههای باهمزیستی اینقدر عاجز و ذلیلیم؟. تا کی باید دیگرانی باشند که برای ما تعیین تکلیف کنند، چه کاری درست است و چه کاری غلط؟. چرا باید تمام عمر، مقلّد و تابع و دنباله رو و خوار و زار ماند؟. چرا؟. چه چیزی در ما نیست و کمبودش باعث اینهمه حقارت شده است؟. چرا اگر ما در تجربیات نیاکان و تجربیات یکصد سال اخیر خود به این نتیجه رسیده ایم که برای اداره کردن باهمستان کشوری به نام ایران به «حضور و مشارکت و نقش مثبت یکدیگر بدون در نظر گرفتن عقاید و مذاهب و مرامها و رنگ و نژاد و پوست و زبانها و غیره و ذالک» محتاجیم و ملزوم، به چه دلیل برای آنچه که به حقّانیّتش پی برده ایم، جواز تایید و تصدیق از بیگانگان میطلبیم؟. چرا ما به کرامت و شرافت و شعور و فهم و دانش و آگاهی و تخصّص در وجود خودمان به حیث انسان با تمام خصلتهایی که هر انسانی دارد، هنوز پی نبرده ایم؟. چطور میتوان شبانه روز به دنبال «ایده آلهایی و تخیّلاتی» دوید که هیچ سنخیّتی با واقعیّتهای زندگی ملموس و عینی و زمینی ندارند؟.
ما کی میخواهیم یاد بگیریم که خودمان مغزی برای اندیشیدن داریم و زبانی برای سخن گفتن و استدلالی حرف زدن؟. کی دیگه؟ کی؟. کی میخواهیم یاد بگیریم که باید از بهر حلّ و فصل کردن معضلات و مشکلاتمان با همدیگر دور یک میز بنشینیم و با همدیگر صحبت کنیم و راه حلّ مشترک پیدا کنیم؟. کی؟. این بحث را میتوان مدام ادامه داد و گسترده در باره اش سخن گفت. ولی همین اشاره کافیه.
شاد زی و دیر زی!
فرامرز حیدریان.
پ., 04.04.2024 - 15:01 پیوند ثابت
مبارز نستوه

عنوان مقاله
مشکل مبارز تنها.

........ تا پیش از اعلان تشکیل حزب سکولار مجازی اش، بدلیل توانایی های ادبی در میان جوانان و روشنفکران وطن محبوبیت داشت. او را میتوان یک مبارز دیپلمات یا یک ژیگولوی روشنگر اجتماعی دانست، چون هیجگا دچار مشکل امنیتی از طرف ساواک و ساوامای آخوندی نگردید، و همیشه این امکان را داشت که به بهانه تحصیل به فرنگ برود بقول خودش. او اغلب از 2 خاطره یاد میکند: در نوجوانی شغلی در فرودگاه مهرآباد پیدا کرد ولی بعد از مدتی متوجه شد باید اسامی ممنوع الخروجی ها را در فرودگاه اعلان کند تا ساواک بتواند آنها را دستگیر کند، نوری علا میگوید از ادامه این شغل خودداری نمود.آفرین !
-خاطره دوم اینست که در اوایل انقلاب به بعضی از جلسات آزاد سخنرانی های احسان طبری میرفت تا با ماشینش طبری را بخانه اش در امیرآباد شمالی برساند و در بین راه بتواند از محضر طبری و سواد فلسفی سیاسی او مستفیض گردد؛ البته طبری گویا با 2-1 کتاب نوری علا آشنا بود و خوشحال میشد که یک همدمی مانند نوری علا دارد.
..........ولی گویا در مقابل تئوری و مکتب کمونیسم همیشه موضع داشته و هرگاه هوا واپس نبود علیه آن ادعاهایی ادبی شاعرانه سیاسی می نمود و زهر خود را می ریخت. اگر نوری علا بعد از اینهمه زندگی در اروپا و امریکا حداقل یک سوسیال دمکرات میشد، احترام و اهمیت التقاطی اش بیش از اکنون میشد که رضا پهلوی را یک سرمایه ملی اعلان کند و از جمهوری مشروطه! وی دفاع نماید.رضا پهلوی در 20 سال اوایل انقلاب چندین بار گفت اگر امریکا و انگلیس و سازمان سیا موافق باشند او حاضر است جانشین پدرش گردد! یعنی مانند پدرش غرب امپریالیستی استثمارگر مداخله چی در امور ایران را شرط پیروزی خود و شرط پیرزوزی مردم و شرط سرنگونی آخوندها تصور میکرد. این نشان میداد

وی از چه آموزش و تربیتی در دوران نوجوانی و کودکی اش در پایان قرن 20 و در پایان دوران نواستعماری برخوردار بوده. هم رضا پهلوی و هم نوری علا بارها در بحث های سیاسی خود ادعاهای عجیب با هدف کمونیسم ستیزی نموده اند که مخالف اتحاد و وحدت تشکیل یک جنبش مردمی رهایی بخش است چون اکنون آخوندها به کمونیست های سابقی مانند پوتین و چین نزدیک شده اند و نه سوسیالیست های ایرانی.
از جمله خطر و آسیب کمونیسم ستیزی برای بشریت :
کمونیسم ستیزی یعنی سیاست و ایدئولوژی امپریالیسم در مبارزه با سوسیالیسم، جنبش کارگری انقلابی، احزاب مارکسیستی، نیروهای مترقی، و جریانات دمکراتیک جهان. آنتی کمونیسم نشانه بحران عمومی سرمایه داری، ناامیدی تاریخی، زوال فرهنگی فکری، و وحشت کاپیتالیسم، بورژوازی، و امپریالیسم از سوسیالیسم احتمالی آینده است. کمونیسم ستیزی مشخصه و تمایل اصلی کل سیاست و ایدئولوژی امپریالیسم است. ریشه آن، بحران عمومی نظری و عملی در ایدئولوژی نظام سرمایه داری است. کمونیسم ستیزی مهمترین ابزار و سلاح سیاسی ایدئولوژیک بورژوازی در مبارزه علیه زحمتکشان و ایدئولوژی علمی شان یعنی مارکسیسم-لنینیسم است.
به نقل از توماس مان،نویسنده آلمانی و مبارز ضد فاشیسم، کمونیسم ستیزی فقط جنون اصلی عصر ما نیست، بلکه جنایتی علیه صلح و بشریت است. واژه آنتی کمونیسم ریشه یونانی فرانسوی دارد و بشکل عکس العمل بورژوازی علیه جنبش های خلقی و کارگری و جهان بینی علمی شان یعنی ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیکی است. در بعضی از کشورهای غربی و جهان سومی، کمونیسم ستیزی، ایدئولوژی دولتی است. عواقب و خطر کمونیسم ستیزی برای بشریت را نباید دست کم گرفت. افشای آنتی کمونیسم و مبارزه علیه آن وظیفه مهم اخلاقی سیاسی ایدئولوژیک انسانهای صلحجو،ملی، هومانیست، سوسیالیست، و کمونیست است. به کمونیسم ستیز ارتجاعی و ضد بشر باید در هر زمان و مکان و شرایط اعلان جنگ نمود و با آن شجاعانه مخالفت کرد. از نظر تاریخی مرحله اول آنتی کمونیسم بورژوایی در پایان قرن 19 در زمان مارکس و انگلس شروع شد. مرحله دوم آن بعد از انقلاب اکتبر در روسیه و تشکیل سیستم جهانی سوسیالیسم بعد از پایان جنگ دوم جهانی آغاز گردید و تا مرز جنگ اتمی میان دو بلوک شرق و غرب پیش رفت. امپریالیسم همراه با بورژوازی و کاپیتالیسم همیشه ادعا نموده اند که ایدئولوژی کمونیسم غیردمکراتیک، غیرهومانیستی، مخالف حقوق بشر، و خلاف آزادی انسان است، در حالیکه آنها خود از طریق جامعه طبقاتی تقریبا 3000 ساله شان در طول تاریخ بشر، کم جنایت نکرده اند.
کمونیسم ستیزی در تمام اشکال ایدئولوژی امپریالیستی از جمله در اخلاق، هنر، فلسفه، ادبیات، اصول اخلاقی، حقوق، و جامعه شناسی نفوذ دارد. یکی از حامیان کمونیسم ستیزی، رهبران روحانیت ادیان ابراهیمی است که با ایدئولوژی مارکسیسم سرجنگ دارند و علیه جنبش خلقی و کارگری و علیه سوسیالیسم و کمونیسم مبارزه میکنند. علت و ریشه مادی آنتی کمونیسم امپریالیسم و بورژوازی، سرمایه داری انحصاری و قدرت طلبی سیاسی نظام سرمایه داری است. هدف آن از آغاز نابودی جنبش سوسیالیستی در تئوری و در عمل بوده.
بخشی از اهداف آنتی کمونیسم غربی، تعقیب و سرکوب نیروهای دمکرات، صلح طلب، و سوسیالیستی است و میکوشد از رشد نیروهای انقلابی و مردمی جلوگیری کند، احزاب و سازمانهای کمونیستی را تجزیه و متلاشی سازند و جهانبینی کارگری را با شکست روبرو نمایند و ناسیونالیسم شونیستی را تقویت کنند. آنتی کمونیسم مرسوم فعلی، سلاح ایدئولوژیک اصلی جنگ روانی امپریالیسم و توجیه سیاست تهاجمی علیه جریانات ترقی خواه و سوسیالیستی، توجیه فشار و تعقیب کمونیست ها و فعالان صلح و حقوق بشر در کشورهای امپریالیستی و کشورهای جهان سوم است.
آنتی کمونیسم از آغاز در جریان جنبش کارگری بشکل سلاح ایدئولوژیک طبقه سرمایه دار علیه مارکسیسم و بعدها علیه لنینیسم بوجود آمد و در مقابل زوال بیرونی ایدئولوژی بورژوایی، بشکل دشمنی با ماتریالیسم تاریخی دیالکتیکی وارد عرضه اجتماعی شد. آنتی کمونیسم حتی امروزه در کشورهای سرمایه داری مخصوصا در کشورهای عضو پیمان ناتو تبلیغ و حمایت میشود. تبلیغات آنتی کمونیسم میکوشد در لباس فریب، به بهانه اصلاح سوسیالیسم، پیشنهاد انواع مدل های سوسیالیسم ملی، و اقسام سوسیالیسم دمکراتیک، وارد جنبش ها و فضای سیاسی فرهنگی جوامع بحرانی و مستعد انقلاب و سوسیالیسم گردد.
آنتی کمونیسم امروزه هم خصوصیت اصلی و استراتژی سیاسی امپریالبسم است که ماهیتا انسان ستیز و ضد انقلابی است. از نظر تئوریک آنتی کمونیسم میکوشد از تمام انواع عناصر ارتجاعی و التقاطی ایدئولوژی بورژوایی و انواع نظریه های رویزیونیستی و اپورتونیستی، چه راست و چه چپ، استفاده کند تا جنبش های مردمی چپگرا را بی اعتبار سازد. بورژوازی میکوشد از طریق کمونیسم ستیزی تضاد بین امپریالیسم و خلق را مخدوش کند و یک جبهه واحد ضد سوسیالیستی تشکیل دهد و در سیاست داخلی با سرکوب نیروهای مبارز و صلح طلب، و در سیاست خارجی، دفاع از قوی ترها و مسابقات تسلیحاتی مانع رشد نیروهای استقلال طلب گردد.
آنتی کمونیسم حدود یک قرن است که بشکل سلاح اصلی و سیاسی ایدئولوژیک بورژوازی و امپریالیسم علیه جنبشهای اجتماعی چپگرا و مردمی فعال است و میکوشد با توتالیتر نامیدن احزاب و سازمانها چپ و دکترین آنان، مارکسیسم و سیاست احزاب چپ گرا بدنام، منحرف و بی اعتبار کند، و با صطلاحاتی مانند پلورالیسم و همزیستی مسالمت آمیز، و نامیدن کشورهای کاپیتالیستی بشکل " جوامع صنعتی و جوامع رفاه" و تبلیغ افکار بورژوایی، صلح طبقاتی کذایی ایجاد کند، تا بتواند در سیاست خارجی به استثمار، جنگ و ترور دولتی ادامه دهد. منظور آنان از تکثر و پلورالیسم سیاسی، معمولا التقاط جهانبینی مارکسیسم-لنینیسم با نظریه های بورژوایی و انحراف جنبش انقلابی کارگری بشکل سندیکاهای زرد و جایگزینی افکار ناسیونالیستی شونیستی بجای افکار رهایی بخش و سوسیالیستی است تا جنبش های مردمی و جهانبینی چپ را منحرف یا تخریب سازد.
انکار عملی شدن رهایی، استقلال و سوسیالیسم، تحریک و تنفر علیه نیروهای دمکرات، صلحجو و سازمانهای ترقی خواه، از جمله اهداف آنتی کمونیستی کاپیتالیسم و امپریالیسم است. بورژوازی میکوشد از طریق رویزیونیسم جنبش کارگری و ملی را زیر سلطه خود در آورد یا آنرا تجزیه و منفعل سازد و ایده سوسیالیسم را بی اعتبار نماید و برای این کار گاهی از شاخه راست احزاب سوسیال دمکرات و اتحادیه ای راست کارگری و با کمک ایدئولوگ های رویزیونیست استفاده میکند.
مبارزه فرهنگی آنتی کمونیستی امپریالیسم از طریق طرح شعار "اصلاح و انسانی نمودن فرهنگ" و انکار سیاست فرهنگی مارکسیستی احزاب و سازمانهای چپ است، با این هدف که جنبش چپ را تخریب نماید، رابطه میان سازمانهای مردمی چپگرا و هنرمندان را تیره کند و ادیبان و هنرمندان را از خلاقیت در سبک و مکتب "رئالیسم سوسیالیستی" و در هنر و ادبیات مقاومت و مسئول، و از جانبداری سوسیالیستی جدا سازد. غرب نیروهای خالق فرهنگ دمکراتیک و سوسیالیستی را مورد آزار قرار میدهند و معلمان چپ را از مدارس اخراج میکنند، و به هنرمندان مخالف نظام سرمایه داری امکانات نمیدهند. آنتی کمونیسم بورژوایی میکوشد از طریق رسانه های مدرن و سنتی، خرافات، فردگرایی، منفعت طلبی، ابتذال، بی خیالی، و اشاعه فرهنگ سکس و لذت مجازی مردم را از ارزش های انسانی و مسئولانه جدا سازد. جهت خنثی نمودن توطئه های غیرانسانی آنتی کمونیستی بورژوازی و کاپیتالیسم، باید روشنفکران، هنرمندان، و مبارزان اجتماعی در زمینه های فرهنگی، فکری، سیاسی، صنفی و رفاهی متحد شوند و کوششهای سودجویانه مالی اقتصادی و فرهنگ عقلگریزانه ارتجاعی خرافاتی آنان را خنثی و افشا سازند.



چ., 03.04.2024 - 08:06 پیوند ثابت

افزودن دیدگاه جدید

لطفا در صورتیکه درباره مقاله‌ای نظر می‌دهید، عنوان مقاله را در اینجا تایپ کنید

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.

لطفا نظر خودتان را فقط یک بار بفرستید. کامنتهای تکراری بطور اتوماتیک حذف می شوند و امکان انتشار آنها وجود ندارد.

CAPTCHA
لطفا حروف را با خط فارسی و بدون فاصله وارد کنید CAPTCHA ی تصویری
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.