جنايت اسيد پاشي به روي زنان در جمهوري اسلامي ايران

این حیله، نیرنگ و حقه که نام آن را سورپرایز اسلامی باید نهاد، فقط از جانتای تعلیم و تربیت این آقایان یافت می شود، نه جای دیگر. شرمتان باد آخر این چه نوع تنبیهی برای حتا مجرمین و جنایتکاران است؟ معصومه جوان نه مجرم بوده و نه جنایتکار. همچنین آمنه جوان، هیچکدام مجرم و جنایتکار نبوده اند.

بله ایران آن کشوری که بر روی

زنانش اسید می پاشند!

                        
معصومه عطایی بعد و قبل از حادثه

عکس از مقاله فواد پورآزاد

خبر نگاری از یک جوانک، گویا هنر پیشه از یکی ازکشورهای آسیای شرقی، می پرسد: آیا ایران رامی شناسید؟ او سریع می گوید آری، ایران آن کشوری است که بر روی زنانش اسید می پاشند! خوب ملاحظه بفرمائید که دیگران چگونه کشور ما را توصیف می کنند؟ این چنین پاسخی واقعا درد آور است برای مردمان ملتهای ایران که ادعا می شود، حدود سه هزار سال دارای تاریخ تمدن و فرهنگی کهن هستند. از همه غم انگیز تر آن است که این اسید پاشی از زمانی به اوج خود رسیده و شدت گرفته است که جمهوری اسلامی قدرت را قبضه کرده و قبل از همه قانون قصاص را تصویب نموده است. البته طبیعی است در همه سیستمهای دیکتاتوری معمولا اینطور عمل شده، هرچه قانون مجازات راسخت تر کنند، مانند همین قانون قصاص، حتا مردمان عادی و پیش از همه نا آگاهان به اشکال گونا گون در برابر آن مقاومت نشان می دهند و جنایت کاران بیشتر جنایت می کنند. بنا بر این در مقابل بیشتر سخت گیری و قوانین قرون وسطائی را به مرحله اجرا در می آورند. بدون شک در ایران ما، نفرت به اسلام چند برابر خواهد شد. برای نمونه درهزار و چهارصد سال گذشته به اندازه این 34 سال که این آقایان حکومت را غصب کرده اند و با زور می خواهند اسلام شیعه را به مردمان ملتها تحمیل کنند، با این نوع از اسلام، ضدیت نشده است و مردم به آن نفرت نشان نداده بودند و به این روشنی ازاین دین منزجر نگردیده بودند و یا به این اندازه مردم از اسلام روی گردان نشده بودند که به دین دیگر بگروند. باید گفت: باوصف تمام مشکلات و ضایعه جبران نا پذیری که این انقلاب، برای همه و بویژ زنان ایران بوجود آورده است، آگاهی فرهنگی، اجتماعی وسیاسی را درجامعه قهرمان وجوان ما و ازجمله در میان زنان، چندین برابر شده است. بدون اغراق در هیچ برهه ای از زمان به اندازه این 34 سال، زنان ما قرآن مجید را نخوانده بودند. خیلی از دختران عزیز ما بیشتر آیات ضد زن را درحفظ دارند. گرچه این تحول به قیمت جان بسیاری اززنان متهور تمام شده، اما امیدی هست وبدون شک بایستی دختران عزیز و بی طرفی مانند معصومه ها و آمنه ها و امثال قربانی شوند و بسیار دیگری از فعالان سیاسی باید در غربت بمیرند و یا ترور شوند تا که فرزندان فرزندان ما درآینده، ازنظر تاریخی نه چندان دور، در آزادی، شادی و سر بلندی قادر بزیستن باشند. این ملاهای قرون وسطائی، نخست زمینه ای را خود بوجود آورده اند که اینگونه ضایعه غیرقابل بخشش و جبران ناپذیری اتفاق بیافتد و سپس قوانینی تصویب می کنند که بظاهرجلو آن رابگیرند. برای مثال هرکسی دزدی کند و به چشم بد نگاه زن دگری کند و یازنا نماید، دست وپای اورا قطع خواهند کرد وچشم اورا ازحدقه بیرون خواهند آورد و زانی را سنگسار می کنند، اما با این وصف هم دزد وهم جانی فراوان تر شده است و هم چشم چران بی نهایت است. زیرا هیچ دختری جرأت نمی کند، شبها به تنهائی بیرون برود. این است تربیت اسلامی ناب!! به قدری ازدواجهای نا خواسته و نا برابر انجام می گیرد،
بطوری که گویند، از هر دو زن شوهر دار مسلمان یکی در کنار شوهرش حد اقل یک رفیق دزدکی دارد! این فقط به برکت حکومت خدا و امام زمان برروی زمین می تواند باشد! معمولا من دراین سن وسال، روزهای یک شنبه کاری انجام نمی دهم. یا موسیقی گوش می کنم و یا به برخی ازفیلمهای پنج دقیقه ای کوتاه ویدئوئی و یا مصاحبه های تلویزیونی که دریوتیوب گذاشته شده اند، نگاه می کنم. بعضی ازآنها از 45 دقیه هم بیشتر هستند، اما گوش می دهم، از جمله دیدن و خواندن درباره سنگسار زنان، زندانی و شکنجه آنان و اسید پاشی، برخی از آدمهای انتقام جو و نادان بر روی زنان و دختران جوانی که به ساز این آدمهای وحشی نمی رقصند، گرفته تا شنیدن موسیقی و آواز خوانندگان و هنرمندانی که در آواز و هنر نوازندگی خود اعجاز می کنند، مورد توجه قرار می گیرند. البته، نباید سر خودکلاه گذاشت، این هم بخشی ازکار به حساب می آید. حتاشنیدن موسیقی که گویند به آدمی زیاد آرامی می بخشد و مانند غذا خوردن، نیاز مبرم است، اما برای من ابزار کار است، زیرا گاهی در این باره نیز قلم می زنم. ولی بیشتر درمورد پایمالی حقوق جامعه و بویژه حقوق زنان در کشورهای اسلامی. در واقع من دارم با این کار خطرناکم که از منطق اصلا فاصله ندارد، به آرامی همه چیز را ریسک می کنم، زیرا نمی خواهم درجهان دجیتال بی تفاوت باشم و مصرانه بسهم خود تا زنده ام می کوشم، تغییری درتعلیم وتربیت کهنه بویژه درکشورهای اسلامی داده شود. متأسفم که باید بگویم، تعلیم و تربیت اسلامی بر اساس تهدید و انتقام جوئی (این از یهودیت گرفته شده) وغیر مستقیم دروغ گفتن وحیله استوار است. این ادعا را می توانم ثابت کنم. برای مثال در سراسر قرآن که پایه و اساس دین اسلام است، مملو است ازتهدید، ترس، وحشت، انتقامجوئی و وعده های پوچ و بی اساس. برای نمونه به سوره البقره آیات گوناگون ازجمله آیات 6-7 و 10 و.. و سوره النساء آیات 56 و 115 ... و سوره ق آیات 27-28 وسوره الحاقه آیات 30-31 وسوره المائده آیه 10 و دیگر سوره های قرآن مجید توجه فرمائید. نهایتا بطوری که می گویند، حدود هزار آیه در قرآن مجید برای ترس از دوزخ و وعده به بهشت آورده شده است. من بعنوان پدر دو فرزند دختر توصیه می کنم، بویژه به همه دختران هم میهنم، بدون فشار ووابستگی اقتصادی و ایدئولوژی و غیره این کتاب مقدس را بخوانند و ببینند، آنها در آن دارای چه حقی هستند؟! تقاضای دیگرم اینست که به تفسیر هیچ ملا و رهبردینی توجه نکنند. چون آنها این تفسیر را به نوعی دکان برای خود تبدیل کرده اند و صراحتا دروغ می گویند. دنیای امروز همه نوع ابزار بی طرفانه قضاوت کردن را در اختیار انسان گذاشته است و ما می توانیم این کتاب مقدس و آسمانی را، اگر مقدس و اسمان باشد، به زبانها گونا گون بخوانیم و خود قادریم تفسیر و قضاوت کنیم، نه یک ملا با پنج کلاس سواد زبان مادری و فراگیری عربی برای تفسیر های آن چنانی که جز عوام فریبی، دروغ و سفسطه گری چیز دیگر نیست.

این هفته من چند مصاحبه و سخنرانی دردناک را با دقت نگاه کردم و گوش دادم که درباره یک مصاحبه و یک سخنرانی و موعظه ملاهای مسلمان درگذشته مطالبی چند نگاشته و در روزنامه های اینترنتی درج نموده ام. درمیان بقیه برنامه انتهای هفته، یک صحنه رادیدم و شنیدم و آن برنامه مصاحبه خانم معصومه عطائی بود که با پسرش آریان عزیز در برنامه ماه عسل شرکت کرده بودند. لایق ذکر است بنده نه این خانم عطائی و نه خانم بهرامی، هیچ کدام را نمی شناسم و از همینجا اعلام می کنم حتا نمی دانم اهل کدام شهر اند. این را برای اطمینان گفتم که مأموران صاحب زمان، بی جهت یخه آنها را نگیرند. بهر حال این گفت و گوی بس غم انگیز را دیدم و بادقت گوش دادم. من دقیق نظیر آن را چند سال قبل در مورد آمنه، آن دختر زیبا با چشمهای سحرانگیز اش را نگاه کرده بودم و آن گونه که ذکر شد مطلبی درباره او نیز نوشتم. من هیچ باورم نمی شد که این صحنه دل خراش و غیر قابل تحمل، مجددا تکرارشود. آدم هرچه بی مسئولیت و درنده خو باشد، یک کم باید شرم و حیا داشته و فکر کند قبل از انجام دادن چنین اعمال غیر قابل جبرانی را. متأسفانه درجو زور حاکم برایران وبسلامتی سر گردانندگان حکومت عدل علی، آن صحنه تکرار شده و مجددا اتفاق افتاده است. اکنون برای فهمیدن این جنایت غیر قابل بخشش در مورد این معصومه های جوان و زجر درونی فرزندان بی گناه آنها، خوب است که اشاره ای به جریان اسید پاشی به صورت خانم آمنه بهرامی بنمایم. من چند جمله از ویکی پیدیای این خانم محترم می آورم که آرزو می کنم کافی باشد. جریان از این قرار بود که "دراسفند ماه سال 1382، آمنه از طریق تماس تلفنی مادر مجید موحدی متوجه می‌ شود که مجید موحدی، یکی از هم‌ دانشگاهی‌های سابق وی، به او علاقمند است و مادرش برای خواستگاری تماس گرفته‌ است. آمنه پس از پرس وجو در دانشگاه متوجه می‌شود که وی کیست و در ضمن می‌ فهمد که او ۳ سال از خودش کوچک‌تر است و هیچ وجه مشترکی باهم ندارند. اما آمنه با کمال احترام به مادر او پاسخ می‌دهد که می‌ توانند به منزل وی بیایند اماپاسخ به دلیل تفاوت فرهنگی منفی خواهد بود. از آن لحظه به بعد مزاحمت‌های تلفنی شروع می‌شود و مدت‌ها مجید با التماس و تهدید از وی درخواست ازدواج می‌کند. حتی مادر مجید تلفنی بازهم با آمنه صحبت می‌نماید و تاکید می‌ کند که پسر وی یک مرد است و هر چه را بخواهد به دست می ‌آورد. اما هم‌چنان پاسخ آمنه منفی است. پس از یک سلسله مزاحمت‌های تلفنی بالاخره در 12 آبان 1383، مصادف با شب نوزدهم ماه رمضان، آمنه، در پارک روبروی بیمارستان رسالت، واقع در زیر پل سید خندان، به یک‌ باره مورد حملهٔ مجید موحدی قرار می‌گیرد. مجید پس از 6 ساعت انتظار 10 صبح تا 4 و نیم عصر درمسیر همیشگی رفت وآمد به محل کار آمنه به کمین نشستن، آمنه را در حالی یافت که عازم رفتن به خانه از محل کار بود، تعقیب می‌ نماید و این در حالی است که آمنه اصلا متوجه وی نیست ومجید که در پشت سر وی راه می رفته سعی می ‌کند ازآمنه جلوبزند و آمنه با این تصور او یک رهگذرمزاحم است به وی راه می‌ دهد که عبور نماید و ناگهان مجید را دربرابر خود می‌یابد و مجید در یک لحظه محتوی پارچ قرمز پر از اسید کلریدریک را به روی صورت آمنه ریخته و پا به فرار می‌گذارد. آمنه تصورمی ‌نماید پارچ حاوی آب جوش بوده پس از چند ثانیه دچار درد و سوزش زیادی می ‌شود و پس از داد و فریاد زیاد، با کمک مردم به بیمارستان رسالت منتقل می‌شود. پس ازحدود 2 روز، مجید دستگیر می‌شود و به اسیدپاشی اعتراف کرده و روانهٔ بازداشت‌گاه می ‌شود"، نقل قول باتغییرات جزئی. خوب، در تربیت اسلامی این است،"چیزیکه به من تعلق ندارد، نمی خواهم مال هیچ کسی باشد"! این رذیلانه ترین و نامردمی ترین تربیت است.

غم انگیز این است که هردو دختر جوان آمنه و معصومه، حدود 28 ساله، نخست فکرمی کنند که آب جوش روی صورتشان ریخته شده و غم انگیز تر ازهمه آنست که معصومه هنوز دلیلی را برای این جنایت جز آنکه نمی خواسته مجددا با پسر این مردکه اسید پاش زندگی کند، نمی بیند. در ضمن مادر نا آگاه مجید آن تهدید اسلامی را که رواج دارد، تکرار می کند و در تلفن به آمنه می گوید: "پسر وی یک مرد است و هرچه را بخواهد به دست می ‌آورد". می گویم نا آگاه، زیرا این مادر بیچاره و نادان تا آن اندازه فکر نمی کند، انجام هیچ کاری با تهدید و زورعاقبت خوبی نخواهد داشت. بویژه اگرمسئله، پیوند عشق وعاطفه در میان باشد. خوب ما دیدیم که پسر اوچه مردی بود! او از آن مردها بود که در برابر دوربین خبرنگاران با گریه وزاری به گه خوری و التماس افتاد که چشمهایش را از دست ندهد! این عجز و بدبختی اش، شیوه برخورد و مردانگی او را خوب نشان داد! جالب تر و بازهم غم انگیزتر ازهمه آنست، هردو جنایت درماه رمضان، یکی در 19 ودیگری در 23 ماه بوقوع پیوسته اند! و درجمهوری اسلامی پزشکی حاضر نشده، درپرونده آمنه، این انتقام را به مرحله اجراء در آورد و برادر آمنه را مأمور کرده اند که اسید تو چشم این جنایتکار بریزد که در آن لحظه آخر آمنه با بزرگ منشی خود جلو این نوع انتقام را گرفته است. اکنون بر گردیم به گفتار این نوع مادرهای بیچاره، مانند مادرمجید که مفهوم عشق وعاطفه راهرگز نفهمیده اند وآنها خود ازدواج را نوعی وظیفه می دانند و خودرا تابع مرد، اما آن پسر، حیف است بگویم گاو، چون توهین به گاو است، دانشجو بوده وهمکلاسی آمنه و می بایست خوب بداند، اگرکسی ازیکی خوشش نیاید، هیچ کاری را نمی توان کرد. نه باپول وثروت می توان اورا خرید و نه با تحصیلات و شغل بالا وجمال نیکو، بلکه انسان باید یک جاذبه معنوی واخلاقی و رفتار نیک ودانش واقعی داشته باشد، نه مدرک تحصیلی علی کردانی وپست و مقام او وپول وغیره! دختر یاپسر فرقی نمی کند. مجید این ابتدائی ترین دانستنی را می بایستی می داشت. اگراین را می دانست، بدون تردید فکرش را هم نمی کرد، باید انتقام بگیرد وچیزی که به او تعلق نمی گیرد، بایستی از بین برود و یا ناقص العضو بشود! با تأسف باید گفت: این طرز فکر در فرهنگ اسلامی وجود ندارد و انتقامجوئی فقط به آدمهای خرفت و خودخواه و دیوانه تعلق دارد. آخر اگرمن کسی را دوست داشته باشم، خوش بختی اورا خواهانم نه بدبختی او را. اگر غیر آن باشد، دروغ می گویم عشق نیست، بلکه تملک است وچون من بفرض قادر به تصاحب نیستم پس بایدطرف بمیرد ویانقص العضو شود! این شیوه افکار انتقامجوئی، عقب افتاده ترین و پوسیده ترین نوع آن در تعلیم و تربیت است. در اینجا آمنه کار نیکی کرده است، زیرا اگر مجید کور می شد فقط یک بار زجر می کشید. اما اکنون هر بار با کسی روبرو شود و اورا بشناسد، باید بمیرد و زجر بکشد و یا هر بار به عکس آمنه نگاه کند باید از مرگ و شکنجه برایش بدتر باشد.

همین مسئله درمورد معصومه جوان و پدر شوهرش صدق می کند. من واقعا نمی فهمم این مرد چگونه می اندیشیده است. آیا او در برابر نوه اش، اگر روزی اورا ببیند، چه پاسخی برای جنایتش می تواند داشته باشد؟ آیا اگر معصومه حاضر نبوده مجددا باپسر او زندگی کند، این جرمی است که بایستی اورا ازدیدن زیبائی طبیعت محروم کند؟! حالا که برای معصومه جوان معلوم نیست به چه دلیل او این کار را کرده است. ما فرض کنیم که معصومه دخترخوبی نبوده و به پسرش خیانت کرده که اصلا به این دختر نمی آید، آیا حتا اگر اینهم بود که نبوده و بدلیل این که پسرش چندین بار می خواسته اورا مجددا به زندگیش باز گرداند. آیا جرم کسی که مایل نباشد مجددا با شوهر سابق زندگی کند، نابینا کردن او بود؟! احتمالا او ازآن مردهائی است که زن خودش را یعنی مادر این پسرش را بعنوان تکه ای ازاملاکش می داند و اکثراین نوع آقایان به سلامتی سرخویش، هم سرانشان چند تائی رفیق زمان جوانی هم دارند و نوش جانشان اگر دارند. متأسفانه این آقایان هیچ گاه در زندگی زناشوئی با واژه روراست بودن برخورد نکرده اند، خانه گمانی، تهدید و زور بر جو خانه آنها دایم حاکم بوده و هست. این نوع آدمها از حفظ شرافت و آبرو، و لکه دار نشدن نام انسانی هیچ بوئی نبرده اند. خیلی مایلم یک گوشه ازمطالبی که دراین مصاحبه شنیده ام با آن خوانندگان عزیز و ارجمندی که امکان شنیدن آن را نداشته اند در میان بگذارم.

معصومه عطايي از دردها و زجر بی پایانش حرف می زند، او ازدردي كه حدود يك سالی از آن می گذرد و با آن دست و پنجه نرم مي‌ كند، می گوید. او دیگر نمی تواند هنر نقاشی رنگ و روغنی و سياه قلمی را ارائه دهد و خلاقیتش را ببیند. برای همه انسانهای هنرمند وصاحب نظر که می توانند خلق کنند، نابينائی آن هم با اسيد پاشیدن، نه بیماری ویژه ای دردي واقعا گران است. این معصومه عزیز ما تا امروز به پسرش هم نگفته است که نابینا است. فکر می کنم این بالا ترین درد برای این دخترجوان باشد که به پسرش بگویدکه بابا بزرگت مرا نابینا کرده است! من نا دیده دوستت دارم دختر قهرمانم. تو راست می گوئی دنیا هرگز به آخر نمی رسد. من می بالم به همت نسل جوان و ستایش می کنم این از دست ندادن امیدواری را. اکنون باید دید وبدانیم که معصومه هاو فرزندان آنها چگونه با آن كنار می آیند. معصومه ازآن روز شوم حرف می زند، از روز 23 ماه رمضان سال 1390 ش. در حالی كه او آریان کوچولو، پسرش را براي ديدن پدر بزرگ، پيشش برده بود. پدر شوهر سابق اش، همان مردي كه پس از 6 سال زندگي مشترك به دلیلی از او جدا شده بود. معصومه جوان بایک بغض نهفته درگلو به آرامی حرف می زد. خیلی مایلم شرح این واقعه اسفبار را از زبان خود معصومه بشنویم که من در اینجا آن را برای علاقمندان بر روی کاغذ می آورم: "بعداز خوردن شام با پدر شوهرم (منظور پدر شوهر سابق) ساعت 11.30 شب بود كه به خانه برگشتيم و آريان را كه در بغلم خواب بود به داخل خانه بردم و برگشتم تا هديه اي كه پدر شوهرم گفته بود براي آريان خريده بود را دم در از او بگيرم اما چيزي جز اسيد نصيبم نشد".او در ادامه مي گويد: "پدر شوهرم دم در از من خواست تا چشمانم را ببندم تا به قول خودش مرا سورپرايز كند و وقتي چشمانم را بستم فقط سوختم اول فكر كردم شوخيه يا آب جوشه ولي وقتي سوزش صورتم بيشتر شد فرياد زدم و خانواده ام و همسايه ها مرا به بيمارستان رساندند".

بله، این حیله، نیرنگ و حقه که نام آن را سورپرایز اسلامی باید نهاد، فقط از جانتای تعلیم و تربیت این آقایان یافت می شود، نه جای دیگر. شرمتان باد آخر این چه نوع تنبیهی برای حتا مجرمین و جنایتکاران است؟ معصومه جوان نه مجرم بوده و نه جنایتکار. همچنین آمنه جوان، هیچکدام مجرم و جنایتکار نبوده اند. آنها انسانهای جوانی هستند با هزارها آرزو که می خواستند زندگی آرام وشادی داشته باشند. اکنون احتمالا این رژیم ارتجاعی وضد زن بگوید: "اینها مسایل شخصی اند و هیچ ربطی به دولت ندارد". بنده 72 ساله و محقق در امور تربیتی خواهم گفت: هیچ نیازی به توجیه گری نیست، بلکه هر اتفاقی درجامعه می افتد، شما مقصرید، زیرا این خود ریشه در تربیت خاصی دارد که به آن جامعه تحمیل شده است و شما جنایتکاران این شیوه تعلیم و تربیت صد در صد اسلامی را به مردمان ملتهای ایران تحمیل کرده اید و هیچ راهی را نگذاشته اید که حتا انسان با هزینه شخصی خودش فرزندان خویش را تربیت کند. شما حتاشیوه لباس پوشیدن برای غیرمسلمانان رانیز تعیین می کنید. شما به بچه های جوان از همان کودکستان یاد می دهید که خبر چین بار بیایند و برای شما در منزل از رفتار پدر و مادرهایشان خبر کسب کنند وحرف بزنند. باتأسف هنوز باید آمنه ها و معصومه ها وصدها هزار ازاین جوانان قهرمان فدا شوند، اگرچه ما اصلا نمی خواهیم خون از دماغ کسی جاری شود، تا ما انسانهای نان گندم خور یاد بگیریم و درست تربیت شویم و از ماهیت کثیف شما آگاهی کسب نمائیم. در آن حالت است که بهیچ وجه اجازه نخواهیم دادکه شماها حاکم بمانید ومملکت را به این روزسیاه بکشانید که تصادفی ازیک خارجی بپرسند؛ آیا ایران را می شناسی؟ درپاسخ بگوید: آها؛ آن کشوری که برروی زنانش اسید می پاشند. این را باید به 70 میلیون مردمان ملتهای ایران گفت: تا زمانی که اکثر جامعه آگاهی فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی به دست نیاورند ونیروهای مخالف متحد نباشند، شماشانس حکومت کردن دارید، نه بیشتر. من ازهمین جا ازدختران جوان تقاضا دارم اگر با این چنین صحنه های تهدیدآمیزی روبرو شدند، هرگز ترس بخود راه ندهند و بخاطر این چنین ترس و تهدیدی جا نخورند و به رژیم این شانس را اعطا نکنند که بیشتر ازاین زنان را آنطور که درقرآن آمده تابع مرد نماید. ما مردان عاجزیم و ضعیف و نمی توانیم هرچیزی راکه اراده کنیم بدست آوریم. پس بدانیدآن مادربیچاره مجید نمی فهمد که بحالت نادانی، تهدید کرده است. حالا اگر پسر احمق او و پدر بزرگ نادان وبیچاره آریان این تهدیدهارا عملی کردند، فقط درجوامعی که مستبدان و قرون وسطائیان حکومت می کنند بیشتر دستشان باز است نه در جوامع متمدن. من پدر دو فرزند، نمی خواهم دخترانم تابع مطلق شوند. توصیه می کنم اگر چاره ای ندارید و هیچ قانونی را نمی بینید که از شماها حمایت کند و از جان خود واقعا می ترسید که بلای آمنه ومعصومه گریبان گیرتان بشود، در مملکت نمانید تا این جنایتکاران هستند به اعتراض ترک کنید سرزمین خودرا. البته من پدر وهم میهن، شدیدا نمی خواهم سرنوشت شماها مانند آن دختران بی نوائی بشود که از ترس قوانین قرون وسطائی ضدزن، به کشورهای کناره خلیج فارس پناه برده اند و اکثرا به بلای خود فروشی گفتار آمده اند. من در اینجا احساساتی می شوم و می گویم شرف آن دختران خود فروش بسی والاتر ازشرف آیت الله های ایران است. دختران عزیز و قهرمان میهنم، فراموش نکنید، عربها گرچه با این جمهوری اسلامی میانه خوبی ندارند، اما تربیت اسلامی دارند و زن را حقیر می شمارند. عزیزانم، من نوعی خارج از دسترس این جانیان هستم و از آن فرهنگ تحمیلی دور. احتمالا هیچ کسی به اندازه ما فراریان از میهن نمی داند که دوری از سرزمین وخانواده تاچه اندازه کشنده است؟ اما سالم ماندن و به جامعه خدمت کردن ارزش والا تری از آن خواست فردی دارد. دوری خانواده و میهن بهتر است از نوکری مردی را کردن و با ترس ازجان خود شریک زندگی او شدن، درحالیکه شما دختران خوبم و آینده سازان مملکت قلبا ازچنین مردی متنفر هستید. من مطلبم را با یک گفته از دادستان سابق کل کشور، آقای موسوی اردبیلی ختم می کنم: او گویا در برنامه تربیتی تلویزیونی به مناسبت 18همین سال انقلاب اسلامی گفته بود: "امروز 18 سال از انقلاب اسلامی ایران می گذرد وما می بایستی نسل بعد از انقلاب را کاملا اسلامی تربیت می کردیم. اما اکنون همه جوانها به جای اسلامی شدن، مایکل جکسونی شده اند"، نقل به معنی. اگر از عزیزان کسی این ویدئو آقای اردبیلی را دارد، تقاضادارم یک کپی ازآن را برایم بفرستد. خوشبختانه و بنا به این گفته و مشاهدات عینی، برای هرگام به جلو اسلامی کردن جوانان در مملکت، دقیقا نتیجه عکس گرفته می شود و این نتیجه برعکس گرفتن، خود باید زندگی خیلی از جوانان متهور را ببلعد. در کنار فدا شدن و ناقص العضو شدن جوانان فعال و حتا بیطرف مملکت، ما باید با اندوه شاهد؛ لا قیدی، افسردگی، اعتیاد، دزدی، رواج دادن دروغ، بی اخلاقی، و بوجود آوردن تنفر نسبت به اسلام و غیره باشیم که این از برکت سیاست و شیوه تربیت غلط گردانندگان مملکت است. محدودیتهای بیحد کنجکاوی زیاد بوجود می آورد و دراغلب مواقع رژیم برای انحراف جوانان از کنجکاوی خود عامل فساد هستند و قصدا ترویج نکات منفی فوق می شوند. شنیده شده که مافیای سپاه پاسداران بیشتر جوانان ناراضی از وضع را چون واقعا سیاسی نیستند به عناوین دگری به الکل ومواد مخدر معتاد می کنند که نکته ضعفی برای زیر کنترل گرفتن، از آنها داشته باشند.

هایدلبرگ، آلمان فدرال 30.5.2013                                            دکتر گلمراد مرادی

dr.g.moradi41@gmail.com     

 

http://www.youtube.com/watch?v=QJ8rpcTL_qQ&feature=player_embedded

اسید پاشی معصومه عطائی

http://www.youtube.com/watch?v=OooLwQ2nNWQ&feature=player_embedded

اجرای حکم قصاص اسیدپاشی، با عفو شاکی متوقف شد

http://www.youtube.com/watch?v=zL2KYR2ZMi4&feature=player_embedded

آمنه بهرامي -- چشم در برابر چشم

http://www.youtube.com/watch?v=OooLwQ2nNWQ

اجرای حکم قصاص اسیدپاشی، با عفو شاکی متوقف شد

 

بخش: 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 

دکتر گلمرادخان این اسیدپاشی و خودسوزی دختران و ازدواج اجباری و ظلم به زنان در همان سمت ولایت شما بیشتر است .درباره اعتیاد هم باید گفت اگر برخی در منطقه غرب ایران دست از مشکل درست کردن برای کشور بردارید نیروهای مسلح توان اصلی خود را صرف کنترل مرزهای شرقی می کند تا مواد مخدر وارد نشود و جوانها معتاد نشوند.
همین الان ما فقط یک میلیون سرباز وظیفه داریم که در غالب خدمت سربازی در اختیار نیروهای مسلح هستند اما بجای مرزبانی در شرق و جلوگیری از ورود مواد مخدر باید با تجزیه طلبان در غرب مبارزه کنند یا در تهران جمع بشوند تا به بهانه انتخابات کسی شلوغ کاری نکند.
کمی عمیقتر فکر کنید.
تصویر کیانوش توکلی

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
دکتر جان / مقاله تان را 3 تا 3 در سایت می گذاری !!! این دفعه که امدی همو می بینیم