ای داد، آبرو را چه شد؟

و آنگاه افسار اسب شهوت و تمنا را به دست گیرم و سوار بر توسنی که تو باشی چنان برانم که من و تو یکی شویم. ولی دریغا که تو نشان دادی که شایستگی اش را نداشتی که من شیفته ی تو باشم. آخر چه گمان کرده ای، که تن تو مال تو است؟ تو در آن سرزمین بزرگ شدی و در فرهنگ آن مردم بالایش یافتی، پس چگونه است که نتوانستی بفهمی که تن تو بخشی از بیت المال ما است و تو حق برهنه شدن را نداری، مگر تنها برای دمی و آن هم در برابر کسی که بخواهد تو را بزنی بگیرد تا بداند که مالی را که به حجله می برد مالی هست که بیارزد یا نه.

با پوزش از هنرمند گرامی خانم گلشیفته فراهانی و خوانندگان ، نوشته پ.مهرکوهی ، به عنوان سندی از اعتقادات منحط دیرینهء "تصاحبگرانه ء تن زن" در جامعه ما، که نشان دهنده "نقض آشکارحقوق زنان" است همچنان بدون ادیت واژه های توهین آمیز و اتهام دار منتشر میشود. نظر، نقد را با ناسزاگویی و خشونت کلامی ، بند را با آزادی، تحجر را با آزاد اندیشی ، هنجار را با ناهنجاری عوضی گرفته است. نوشته طنز گونه ای بر نظر تیپیک قشری از جامعه است و از اینروست که سندیت پیدا میکند.  این اعتقاد هنوز در عرفان "ارباب و رعیتی" غوطه میخورد و افق دلباختگیش فراتر از دیوار تن نمیرود. اهل دین نیست ولی نمیداند که دینی میاندیشد. ایران گلوبال- آ.ائلیار

در  پاسخ به نوشته ی زیرین از پ.کوهی:

دریادداشت قید شده « نظر تیپیک قشری از جامعه» و این عبارت به معنی « نظر نویسنده» نیست . دقیق نشده اید . شما که به قول خودتان درسطح بالا مینویسید برای من بسیار شگفت انگیز است که میبینم از درک یک پارگراف عاجزید.اشکال نوشته شما آنجاست که هیچ علامت و خط فاصلی بین نظر این قشر از جامعه و نویسنده نمیکشد. توضیحات شما در مورد نوشته یتان نیز دلیل بر عدم خط فاصله است. شما بدون هیچگونه  نشانه دستوری یک شخص حقیقی و حقوقی را «جنده» نامیده اید و توضیح میدهید که منظورتان چنین نیست. چرا از نشانه های دستور زبان برای منظورتان بهره نگرفته اید؟ حتی کوتاه شده ج. را نیز به کار نبرده اید. نوشته شما با این علامت - « متن» تصحیح شده است.برای خواننده نوشته شما سندیت دارد نه قلب و ادعایتان. اگر به نوشته های صادق هدایت مراجعه بکنید این خط فاصله بین دیگری و نویسنده همه جا برای خواننده پیداست. دیگر اینکه عبارت « آقا یا خانم» را از فرهنگ قرون وسطی یی رها کنید. هر کس اسمی دارد و از طریق آن نام برده میشود. هما نطوری که نام شما در توضیح آمده است. توضیح ایران گلوبال کامنت نیست بل یک اقدام قانونی و روشنگرانه ا ست. با احترام. ایران گلوبال- آ.ائلیار

///////////////////////////////////
ای داد، آبرو را چه شد؟
-« برو گمشو، اکنون که جنده شده ای! دیگر نمی خواهم آن ریخت زشت و چهره ی گندیده و گند زده ات را ببینم. تو هرگز ندانستی و نتوانستی بفهمی که من برای تو هزاران آرزو داشتم، و چه آرزو هایی! چرا آرزو هایم را بر باد دادی؟ چه ساده بودم من که فکر می کردم که تو سرانجام مال من هستی. تنها خدا میداند که آن چهره ی زشت تو که اکنون نور خدایی از آن گرفته شده در نگاهم چه زیبا می آمد و عشق تو و نیاز با تو بودن چنان کورم کرده بود که نمی توانستم پلیدی ی درونی ات را ببینم.
دوست ندارم زمانی که این نامه را می خوانی سری سری از آن بگذری و با هزار بهانه همه چیز را ماستمالی کنی و با خود بگویی: این هم یاوه های یک آدم اُمُل دیگر! شاید روزی بدانی که من درد دین نداشته ام و ندارم و زیاد پایبند دین و این گونه باور ها و آن ناهنجارهایی که دین ها می پراکنند نیستم. نقد من به تو نه از سر دین که از سر اخلاق دوستی و باور به هنجارهایی است که مردم ما به آنها باور دارند، هنجارهایی که ما را در جهان نمونه و برتر از همه ی دیگرانی که به باور های رشک می برند کرده است و ای کاش کمی تیز بین باشی تا بدانی نقد من به تو نه از گونه ی نقد آن مردک بی هنر ِ هنر به مزدی است که در کاسه لیسی ی قدرت به جنگ هنر رفته است و شمشیری را که دیگرانی به دستش داده اند بالا گرفته و تیز برداشته است که همه را به یک تیغ زند تا در پنهاه زخمی که می زند خود را بالا بکشد.
تو چه می دانی که چنان تشنه ی تو بودم که بارها با خود از زبان سعدی گفته بودم: «حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان/ این توانم که بیایم به محلت به گدایی» و برای آنکه تو را برای شبی داشته باشم آمادگی ی به گدایی آمدنِ در خانه ات را هم داشتم؟
چه بار ها با تو گفتگو هایی در درون خود داشتم که تو اگر در سرگردانی ی میان با من بودن و یا با شوهرت ماندن گرفتار مانده باشی یاری ات کنم و به تو این بیاموزم که رابطه ی تو و من به تو و من مربوط می شود و نه شوهرت. 
ای کاش برای دمی می توانستی بدانی که تو فرشته ای بودی در خواب های من، که هر شب در رویاهایم در آغوشت می کشیدم در آغوش تو گرد پیری از سرم می گریخت و من که تازه جوانی شده بودم با همه ی هستی ام نازت می کردم و از سر شب تا سر برآوردن بامداد از سر تا پاهایت زا می بوسیدم و می بوسیدم و به تو می گفتم: دیدی که سرانجام تو را بدست آوردم و تو دیگر باید مال من باشی!؟ من آماده بودم که همه ی آنچه از فلسفه، عرفان، هنر، جامعه شناسی، و شعر می دانستم در یک شبِ عشق در پای تو بریزم. هزاران بار با خود گفته بودم آن شب که تو به بام من درآیی من جام جام می می زنم و آنگاه منِ مست از می و مست از چشمان سیاه سرکش و راز آمیزت، درست به راز آمیزی ی نگاهت در آن عکس پتیاره گی ات که اکنون دست به دست می گردد، بنده ی می به دست و می گذار درگاه تو خواهم شد و جام جام به تو می خواهم داد و آنگاه که تو هم چون من مست شدی با همه مستی ام برایت بخوانم:
«عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی ماند که دیگر بربایی؟
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم 
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سری است خدایی».
و آنگاه افسار اسب شهوت و تمنا را به دست گیرم و سوار بر توسنی که تو باشی چنان برانم که من و تو یکی شویم. ولی دریغا که تو نشان دادی که شایستگی اش را نداشتی که من شیفته ی تو باشم. آخر چه گمان کرده ای، که تن تو مال تو است؟ تو در آن سرزمین بزرگ شدی و در فرهنگ آن مردم بالایش یافتی، پس چگونه است که نتوانستی بفهمی که تن تو بخشی از بیت المال ما است و تو حق برهنه شدن را نداری، مگر تنها برای دمی و آن هم در برابر کسی که بخواهد تو را بزنی بگیرد تا بداند که مالی را که به حجله می برد مالی هست که بیارزد یا نه. ولی تو با تن خود چه کرده ای؟ تن ات به پهنه ی نگاه همگان آورده ای! تو گمان کرده ای که این جا هم فرانسه است که در برابر دوربین یک عکاس پتیاره گری کنی و سپس عکس لجن ات را را از هر بام بیاویزند و آب از آب تکان نخورد؟ تو با اخلاق و فرهنگ و هنجار های ما بازی کرده ای و این است پاسخ تو که اکنون حتا آنان هم که خیلی چپ می زنند، در این چند روزه ای که آن آبروریزی کرده ای به هر دری کوبیده اند تا در مجموعه حل المسائل لنین و مارکس و دیگران آیه ای در مهدور الدم بودنت بیابند. ببین چگونه همه ی کِلک ها بر خود شورانده ای، ای نازن!؟ برو گمشو از این بی شرمی! »  

 

در تفسیر یک نوشته، در پاسخ به آ.ائلیار
با سپاس از « آ.ائلیار» که وقت گذاشتند و نوشته ی مرا خواندند و یک نگرک «کامنت» هم در رد دیدگاهی که به گمان ایشان "نقض آشکارحقوق زنان" آمده است بر پیشانی ی نوشته ی من حک کردند تا به گمان خودشان «سندی از اعتقادات منحط دیرینه» یک ناسزا گوی دیر آمده را که به اشتباه در سده ی بیست و یکم زنده گی می کند بر سینه ی تاریخ ضبط کرده باشند. ولی به گمان من - و پا پوزش از خود آ.ائلیار- ایشان نوشته ی مرا بد خوانده اند و نفهمیده اند. و باز با پوزش فراوان از خود آ.ائلیار ، من برای کسانی می نویسم که آگاهی ی اجتماعیشان و شناختشان از ادبیات کمی بیش از ایشان است. امیدوارم به حساب خودستایی گذاشته نشود اگر بگویم که نثر من نثر ساده ای نیست و هر واژه در نوشته های من واژه ای اندیشیده شده است و بطور کلی ذهنی که به خواندن نوشته های شاگردان دست چندم حسین قلی ی مستعان و جلال آل احمد خویگر باشد نمی تواند بی بهتان زدن از کنار نوشته ی کسانی چون من بگذرد. اگر «آ.ائلیار» می توانست نوشته ی مرا درست بخواند در می یافت که نوشته ی من درست در رد آن ذهنیت زن ستیزی است که از یک عکس هنرمند ارزشمند کشورمان، بانو گلشیفته فراهانی، پیراهن عثمانی درست کرده است تا خودی نشان بدهد.
وارونه ی آنچه که« آ.ائلیار» می پندارد من برای گلشیفته فراهانی ی بازیگر، خواننده و نوازنده بیش از آنکه در تصور «آ.ائلیار» بگنجد ارج دارم و از ستایشگران این زن که از شمار چکیده های هنر ‌ِ رنج دیده ی ایران امروز است هستم.

« آ.ائلیار» ارحمند!
خواهش می کنم یک بار به آن عکس کژ دیده شده نگاه کنید، خوب!، تا بهتر از نوشته ی من سر در بیاورید. به حالت چشمان گلشیفته فراهانی نگاه کنید، خوب! به باور من رازی در آن نگاه و آن عکس هست که من را به یاد «چشمهایش» بزرگ علوی می اندازد.

 

آقا یا بانو « آ.ائلیار» !
باور بفرمایید من در آن عکس مگر هنر چیز دیگری ندیدم و اگر شما می توانستید نوشته ی مرا درست بخوانید در می یافتید آنجا که دو بار پیاپی از چشمان سیاه سرکش و راز آمیز در آن عکس سخن می گویم، هم نگاهی به «چشمایش» علوی داشته ام و هم با یک همسنجی ستایش خویش را به پای این زن و همه ی زنان آزاده ی ایرانی که هم با مردسالاری اسلامی و هم با زن ستیزی ی جمهوری ی اسلامی در گیرند نثار کرده و می کنم. آنجا که به کنایه از تن زن به نام بخشی از بیت المال سخن می گویم، آن دیدگاهی را به ریشخند می گیرم که استقلال زن را نمی تواند برتابد و به رسمیت بشناسد.

 

آقا یا بانو « آ.ائلیار» گرامی! 
اگر همین چند خط ِ همین نوشته را تا اینجا درست خوانده باشید دریافته اید که در بالاتر از آل احمد نام برده ام که به باور من چکیده ی دو رویی و نیرنگ و زنباره گی بود. عرق می خورد و خوب هم می خورد تا آنجا که جان بر سر عرق خوری به جان آفرین واگذارد. وی در پی ِ هر شادخواری اش اگر سر حال بود دهانی می شست و جانماز آب می کشید و اسلام، اسلام می کرد و پرچم تحدد اسلامی اش را بر سر در هر «دانشسرایی» هوا می کرد. آن نوشته ی من، «ای داد، آبرو را چه شد؟» که جنابعالی انحطاط من را در آن کشف کرده اید، می تواند از زبان او و هوچی هایی از تیره ی او گفته شده باشد و شما این را در نیافته اید ونیز در نیافته اید که به گواهی ی نوشته های پیشین من در همین تارنما من بخش بزرگی از بدبختی و بی سرانجامی ی امروز مردم ایران را بر دوش او و هم پالکی های او می گذارم که در یک میدان خالی توانستند با پیش کشیدن گفتمان غربزدگی زمینه ی به گِل نشستن شورش سیاه پنجاه و هفت را فراهم آورند و امروز هم در بر همان پاشنه می چرخد، تنها نام ها ی دیگری جایگزین نام های دیروزین شده است ورنه نقش ها همان است و بازی هم همان.

 

« آ.ائلیار» گرامی! 
اگرخبرها را دنبال کرده باشید، پس شنیده اید که چندی پیش رندی از یکی از همین مسئله گو های بهکردگرا «اصلاح طلب» که گویا با قدرتمداران در ابران هم میانه ی خوبی ندارد پرسیده بود اگر مردی خواستِ همسری «ازدواج» با زنی را داشته باشد می تواند از آن زن بخواهد بدنش را پیش از ازدواج ببیند و حضرتش فتوا داده بود اگر آن نگاه برای یک دم باشد چنانکه آن مرد گرفتار گناه نشود اشکالی ندارد! پس آنجاکه با اشاره به آن فتوا می گویم: «تو حق برهنه شدن را نداری، مگر تنها برای دمی و آن هم در برابر کسی که بخواهد تو را بزنی بگیرد تا بداند که مالی را که به حجله می برد مالی هست که بیارزد یا نه»، آن دیدگاه زشتی را به نقد کشیده ام که زن را کالا و «مطعلقه!!» می داند و بدبختانه گستره ی رخنه آن دیدگاه بسیار فراتر از محیط های بسته ی دکان ها ی دین فروشی است. به باور من گسترده گی آن دیدگاه تا پستو ها ی حجره های آقایانی دیگر که ادعاهای دیگرگونه ای دارند ادامه می یاید و من این روایت را زبان یکی از اینان نقل کرده ام که گرفتار گونه ای از دوگانگی است: وی از گندابی که آن مردک به اصطلاح کارگردان و فیلم ساز توهین کننده به زنان بازیگر ایرانی در آن می لولد فاصله و دوری میگیرد ولی در نمی یابد که خود او هم در گوشه ی دیگر همان گنداب پرسه می زند.
آن نوشته ،«ای داد، آبرو را چه شد؟»، یک پرسش اخلاقی را در یک محیط و فضای فرضی پیش می کشد: اگر یکی از همین آقایانی که درد «اخلاق» دارند و دستی دراز در عریضه نویسی های اخلاقی دارند در موقعیتی سودجویانه قرار بگیرد که هنجار های جامعه در آن موقعیت به چالش کشیده شود کدام سوی را خواهد گرفت و چگونه بر خورد خواهد کرد؟ پاسخ من را در همان نام نوشته، «ای داد، آبرو را چه شد؟» باید می یافتید که نیافته اید. حتا نام نوشته ام اینان و تلاش های «اخلاقی» اشان را به ریشخند می گیرد. تازه من این روایت را از زبان یکی از مشنگترین های این عریضه نویسان باز گفته ام که در خبال خویش به یار دست یافته بوده است! من خواسته ام نشان بدهم که این آدمک ها که شما آن ها را با من اشتباه گرفته اید دچار مالیخولیا هستند.

 

« آ.ائلیار» گرامی!
باور بفرمایید اگر کسی چیزی را با چیز دیگری «عوضی» گرفته باشد شما هستید. خواست نوشته ی من نه توهین به یک بانوی هنرمند ایرانی که نشان دادن پتیاره گی ی این آقایان عریضه نویسان بوده که شما آنرا نفهیده اید.
دیندار یا بی دین بودنم هم به خودم مربوط است. آدم می تواند دیندار باشد ولی در فرای چهار چوبه ی باورهای رایج دینی بیاندیشد و آدم می تواند بی دین باشد ودر تنگ ترین و بسته ترین باور های دینی دست و پا بزند. آنجا که گفته ام:«در این چند روزه ای که آن آبروریزی کرده ای به هر دری کوبیده اند تا در مجموعه حل المسائل لنین و مارکس و دیگران آیه ای در مهدور الدم بودنت بیابند» اشاره ای داشته ام به بی دینانی که به گونه ای دهشتناک از ترمینولوژی ی دینی برای بیان بهره برده اند و می برند. در پاسختان باید بگویم، باور بفرمایید از دیر بازها حتا نام کتاب «کائوتسکی مرتد» لرزه بر اندامم انداخته و می اندازد. براستی عصبیت نوشتاری شما مرا به یاد‌ِ لسان عصبی ی آن امام زاده ی قلابی که بی دینانی از گونه ای که آمد هر روزه در برابر آستان بیت اش صف می کشند تا مرده اش حاجت اشان را برآورده کند می اندازد. در پایان بایستی بیافزایم من هیچ دوست ندارم که با شما وارد مجادله ی قلمی شوم چرا گمان نمی کنم چنان کاری برایم لذت بخش باشد و پس این بحث برای من در همین جا پایان یافته است. شما را نمی شناسم ولی گمان نمی کنم کسی که گز و متر نکرده پاره می کند آن دلیری داشته باشد که هنگامی «عوضی» گرفتن اش بر او روشن شد پوزشخواهی کند.
باز هم با سپاس برای وقتتان
پ . مهرکوهی
منبع: 
ایران گلوبال
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.