بر ایرانمان چه می‌گذرد؟!

ظرفیت‌های محدود موجود در قانون اساسی برای ارائه حداقل آزادی‌های ممکن برای جامعه، نبود اراده قاطع برای رفع فساد اقتصادی ریشه دوانیده در همه رشته‌های تولید و مصرف کشور، نقض آشکار حقوق بشر، نبود فضای تعریف شده برای شرکت در یک انتخابات آزاد و بسیاری موارد دیگر که از ظرفیت این نظام و قانون اساسی آن خارج است، بزرگ ترین و مهم ترین ایرادات مستند این نظام است که معمولا از سوی برخی از ایرانیان فراموش می‌شود.

  روزهای گذشته شاهد رویدادهایی در جامعه ایرانیان درون و بیرون ایران بودیم که از اهمیت خاصی برخوردار است و باید از سوی کارشناسان عرصه‌های مختلف سیاسی و اجتماعی و اقتصادی، مورد بررسی قرار گیرد.

 
به گواه تاریخ معاصر ایران، خرداد، ماهی پر از رویدادهای تاثیر گذار درجامعه ایران  بوده است.
 
در این مجال کوتاه فرصت بررسی تاریخ گذشته وجود ندارد ولی با نیم نگاهی بر چرایی رویدادهای منتهی به خرداد ۱۳۷۶ زیر نام «اصلاحات» که نشان از نیاز جامعه برای تغییرات در عرصه مدیریتی  بود، می‌توان در مورد آینده سیاسی ایران نیز نظر داد.
 
آغاز جنگ، با فاصله کمی‌از تأسیس نظام جمهوری اسلامی، به درستی از سوی رهبر ایدئولوژیک حکومت یعنی آیت الله خمینی، نعمت و رحمت الهی نام گرفت  چرا که در همان ابتدای آغاز حکومت جمهوری اسلامی‌از فروردین ۵۸ تا آغاز جنگ خانمانسوز در شهریور ۵۹، ماهیت  واقعی و تحمیلی رژیم تازه به قدرت رسیده و وعده‌های توخالی خمینی با تغییر سخنان و رفتارها، ابتدا با برخورد با کنشگران سیاسی و رسانه‌ها و تعطیلی دانشگاه‌ها نمود یافت و هنگامی‌که  کم کم می‌رفت تا اعتراضات و اختلافات درون حکومت، حالت عمومی‌و مردمی‌به خود بگیرد،  با شروع جنگ، و ایجاد جوّ میهن پرستی در برابر تجاوز به خانه و کاشانه و وطن، بار دیگر به درون دایره بسته حکومت بازگشت.
 
حذف‌های فیزیکی و اعدام و بمب گذاری‌ها و خانه نشین کردن‌ها و زندان‌ها و تبعیدها همه در سایه اخبار جنگ و سرودهای حماسی، در حد مشکلات خانوادگی قربانیان باقی ماند و مشکلات اقتصادی نیز که حاصل سوء مدیریت و وجود سیاست عدم تفاهم با جامعه جهانی بود، جزو نتایج عادی جنگ تلقی گردید و از شورش گرسنگان جامعه نیز به این طریق جلوگیری شد.
 
۸ سال جنگ  برای جمهوری اسلامی‌حقیقتا نعمتی انکارناپذیر بود و رژیم در این فرصت توانست ضمن حذف منتقدان و مخالفان خود در داخل و هم چنین در خارج از کشور،  به یک ثبات تعریف شده حداقلی برسد و بتواند با یکدست کردن مهره‌های حکومتی در درون نظام، با خیالی راحت شروع به معامله با دنیای خارج نماید.
 
با روی کار آمدن رفسنجانی، به عنوان اولین رئیس دولت بعد از جنگ، با مهارتی وصف ناپذیر زیر نام «سازندگی» و عملیات به ظاهر عمرانی و آبادانی پس از جنگ، و بازی‌های ظاهری با منتقدان چون ایجاد طیف تحکیم وحدت، برای نشان دادن وجود فضای باز سیاسی، در حقیقت  مخوف ترین فضای خفقان در میان قشر کنشگر و آگاه جامعه ایجاد شد.
 
ادامه بگیر و ببندها پس از جنگ و این بار به صورت رفتار تخصصی و برخورد با نخبگان و اندیشمندان راستین که می‌توانستند مشکل اصلی برای حیات نظام باشند، در داخل کشور و همچنین حذف شخصیت‌های مؤثر در اپوزیسیون خارج از کشور مانند دکتر شاپور بختیار و سران احزاب مخالف، در سایه معامله با دولت‌های غربی، همه نشان از پختگی و آموختن درس‌های دیکتاتوری این نظام فاسد بود که می‌دانست نمی‌تواند پس از جنگ و با کم رنگ شدن دغدغه‌های ذهنی مردم در مورد جنگ و پیامدهای آن، بر روی پشتیبانی مردمی‌برای ادامه حیات حساب کند.
 
سیستم مخوف اطلاعاتی و امنیتی با الگو گرفتن از سازمان‌های امنیتی شوروی سابق و اسرائیل، با پول نفت، به صورت دژی محکم برای بقای نظام ساخته شد و کمیته‌های مختلف تخصصی در آن، همان طور که امروز نیز شاهد هستیم، از جنگ روانی و ساختن اپوزیسیون تقلبی گرفته تا ایجاد شرایط اجبار و برخورد مستقیم  به خوبی به وظایف خود عمل کردند و گاه گداری نیز برای تطهیر خود و هنگام لو رفتن برخی عملکردها، با قربانی کردن سعید امامی‌ها، پروسه فریب و فشار را همچنان در مورد جامعه ایران ادامه دادند.
 
با پایان فرصت هشت ساله کابینه رفسنجانی و به علت اجبار قانونی برای ترک این پست از سوی وی و همچنین شرایط انفجاری جامعه داخل ایران از سویی و انزوای سیاسی حکومت ایران در جامعه بین الملل از سوی دیگر، لزوم آغاز پروژه ای قوی و عوام پسند در داخل و مورد قبول باشگاه‌های فراماسونی در خارج، در اتاق‌های دربسته کمیته‌های تخصصی و امنیتی رژیم کلید خورد و در نهایت با نام پروژه اصلاحات در سال ۷۶ وارد ادبیات سیاسی گردید.
 
ایجاد شبهه ناامنی و جنگ داخلی و تجزیه ایران در صورت تغییر نظام، سناریوی  ارائه شده و هماهنگ با آغاز پروژه اصلاحات بود تا جوّ ناراضی و انفجاری جامعه را به سوی رضایت برای اصلاحات و تغییر حداقلی سوق دهد و در نهایت با بهره گیری از متخصصان جامعه شناسی و بررسی رفتارهای اجتماعی ایرانیان در دهه‌های گذشته، توانستند پروژه اصلاحات را با برگزاری انتخابات نمایشی و زیر نظر شورای نگهبان رهبری، در اوج نبود مشروعیت مردمی‌نظام، برگزار کنند و رئیس دولتی به نام حجت الاسلام خاتمی‌را با آمار بالای مشارکت رای دهندگان فریب خورده، مامور اجرای پروژه مورد نظر قرار دهند.
 
تلطیف فضای تاریک اجتماعی و سیاسی و شعارهای سطحی و عوام پسند به خوبی توانست پروسه نجات نظام را کلید بزند و افکار عمومی‌را از بسیاری مسائل و مشکلات و ایرادات اساسی این نظام غیر دمکراتیک منحرف سازد.
 
وقایع سال ۷۸ و لو رفتن عوامل تعدادی از قتل‌های حکومتی، و در پی آن فاجعه کوی دانشگاه، اولین شوک را به پروژه اصلاحات وارد کرد و عدم پرداختن به انتظارات حداقلی جامعه را آشکارا عیان نمود، بحث‌ها و نظرات کارشناسی در مورد اتفاقات سال ۷۸ و رفتار دولتمردان اصلاح طلب و رئیس دولت با این موضوع و جلسات دادگاه‌ها و خارج شدن نوارهای صوتی جلسات امنیتی در این مورد، همگی برای یک کنشگر دارای قدرت تجزیه و تحلیل و غیر وابسته، می‌توانست در آن مقطع زمانی، مهر تاییدی باشد بر عدم ظرفیت حداقلی نظام و قانون اساسی آن، حتی برای اجرای نمایشی پروژه اصلاحات!
 
انتخاب محمد خاتمی‌برای بار دوم  و معرفی خود به عنوان یک تدارکاتچی سیاست‌های نظام، در نبود مهره‌های مطرح و نیز ادامه پروسه فریب انجام شد تا اختلافات درون نظام و رقابت‌های درون گروهی در این مقطع با پشتوانه ای از اختلافات چپ و راست اوایل انقلاب، کلید بخورد و موضوع کسب امتیازها و رانت‌های اقتصادی و ظهور سلاطین شکر و فولاد و … موضوع اصلی رقابت میان تشنگان قدرت و پول در پایان این دوره ۸ ساله گردد.
 
اصولگرایان که چند سالی بود  خود را قربانی بقای نظام ولایی کرده بودند و به پروسه اصلاحات رضایت داده بودند تا نارضایتی مردم را در نطفه خفه کنند، اینک بحران ضغف ومشروعیت نظام را پایان یافته تلقی کرده و با عبور موفقیت آمیز از شرایط بحرانی عدم مشروعیت نظام در داخل و خارج حتی به صورت نسبی، زمینه را برای بازگشت دوباره به عرصه قدرت اجرایی و اقتصادی، مهیا دیده و در گام اول و در میانه دوره دوم ریاست جمهوری محمد خاتمی، برای کسب کرسی‌های قدرت در قوه مقننه با کمک شورای نگهبان، به قلع و قمع مهره‌های اصلاح طلب در مجلس شورای اسلامی‌دوره ششم  در سال ۸۲ پرداختند. واکنش جناح مقابل با استعفا و تهدیدها برای افشای پرونده‌های فساد رقیبان، وارد فاز جدیدی شد که می‌توان آن را شوک دوم به نظام پس از ماجرای کوی دانشگاه در سال ۷۸ دانست.
 
ادامه رقابت‌های درون دایره نظام  که همه برای کسب رانت‌ها و امتیازات مالی و کسب ثروت بیشتر و افزودن بر اندوخته‌ها در بانک‌های خارجی بود، وارد فاز خطرناکی برای رژیم شد و کم کم می‌رفت تا با اشاعه آن به سطح جامعه، مشکل حاد دیگری را برای نظام ایجاد کند.
 
ولی جالب اینجا بود که این بار هیچ کدام از جناح‌های نظام که هرکدام  در سالهای گذشته  طعم شیرین قدرت و ثروت را چشیده بودند حاضر به فداکاری برای جلوگیری از هزینه‌های داخلی و خارجی برای نظام نبودند و هر کدام از رقیب انتظار داشت تا با کوتاه آمدن، این مهم را بر عهده بگیرد.
 
با آغاز نمایش انتخابات ریاست جمهوری نهم، این بار با بالا گرفتن اختلافات، بزرگترین مافیای اقتصادی کشور، یعنی سپاه پاسداران ، وارد عمل شد و اوضاع را در کنترل خود قرار گرفت  و با گرفتن مجوز از رهبر نظام، ضمن متقاعد کردن اصولگرایان به قبول سیاست  خامنه ای، از ریاست جمهوری رفسنجانی و بازگشت او به قدرت که این بار با اختلافات آشکاری با رهبری در زمینه قدرت، همراه بود، جلوگیری کرد و چهره ای ناشناس چون محمود احمدی نژاد را به عنوان نماینده معترضان به فسادهای اقتصادی و رانت خواری‌ها، بر مسند ریاست جمهوری اسلامی‌نشاند.
 
 کسی چه می‌دانست فردی که به عنوان معترض به سیاست‌های اقتصادی و رانت خواری‌های فامیلی و خانوادگی اصلاح طلبان و افراد نزدیک به آنها همچون رفسنجانی و فرزندانش، وارد دایره درونی نظام شده است روزی به رئیس فاسدترین دولت از نظر اقتصادی، لقب بگیرد و وارث اختلاس‌های میلیارد دلاری در زمان ریاست وی بر قوه مجریه گردد.
 
دوره چهارساله اول ریاست دولت محمود احمدی نژاد، بیشتر با بازی‌های احساسی وی با موضوعات مهم مدیریتی همراه بود و حتی کارشناسان نزدیک به حکومت را با شوک و شگفتی همراه کرده بود و همه منتظر بودند تا نتایج اقدامات جدید و غیرکارشناسی این پدیده جدید سیاسی را ببینند.
 
انحلال سازمان مهم برنامه و بودجه و تحمیل خواسته‌های فردی و گروهی احمدی نژاد با پشتیبانی و حمایت سپاه و سخنان آشکار خامنه ای در حمایت از عملکرد  وی، همه و همه نشان از مدیریتی کاملا عوامانه و کدخدامنشانه در کشور داشت که نهایتا  نیز  برای ثبت در کتاب‌های دانشگاهی رشته مدیریت، نام مدیریت امام زمانی، به خود گرفت!
 
دوره دوم ریاست جمهوری احمدی نژاد، به راحتی دوره اول، برای وی مهیا نشد. اصلاح طلبان که شاهد قلع و قمع بی رحمانه دولت احمدی نژاد و حذف در تمامی‌عرصه‌های مدیریتی و حتی در رده‌های کارمندان جزئی ادارات، در مورد همفکران خود بودند، و نیز دست خود را از تمامی‌عرصه‌های دولتی و حتی غیر دولتی کوتاه می‌دیدند، و دورانی سراسر به حاشیه رانده شدن و غیر خودی شدن را تجربه کرده بودند، این بار با کمک گرفتن از میرحسین موسوی و مهدی کروبی، به عنوان اشخاصی که جزو پایه‌های اصلی برقراری نظام جمهوری اسلامی‌و یاران نزدیک خمینی بودند، در صدد فتح مجدد مدیریت کلان کشور برآمدند و در این میان ، با کمک گرفتن از اشتباهات بی شمار دولت احمدی نژاد و نارضایتی مردم از شرایط سیاسی و اجتماعی و اقتصادی به وجود آمده، بدون کسب رضایت  مقام ولایت فقیه به خاطر حمایت آشکار وی از احمدی نژاد، و تنها با اتکا به بازگشت «دوران طلایی خمینی»  وارد عرصه رقابت با احمدی نژاد و باند مافیای اقتصادی زیر پوشش سپاه پاسداران شدند.
 
تکرار موضوع التزام به قانون اساسی پر از تناقض و غیر دمکراتیک نظام و استناد به دوران سیاه خمینی از سوی موسوی و کروبی  باعث گردید تا رهبری نظام  برای نشان دادن دمکراتیک بودن سیرک انتخاباتی در ایران، به آنها اجازه ورود به عرصه انتخابات دهد و هرگز گمان نمی‌برد که این کار، هزینه زیادی را با وجود خیانت این افراد به خواسته‌های واقعی مردم، بر نظام تحمیل کند.
 
فضای ایجاد شده در مناظرات کاندیداهای مورد تایید باند بیت رهبری که موجبات ناراحتی خامنه ای را هم فراهم کرده بود، باعث گردید تا فضای کشور از روزهای قبل از رای گیری برای انتخاب تدارکاتچی بعدی نظام، فضایی متشنج و آبستن حوادث گردد.
 
اعتراضات بعدی چه از سوی مردم عادی و چه از سوی برخی معتمدان سابق نظام، و برخوردهای خشن با آنها، همه نشان از خارج شدن کنترل پروسه برنامه ریزی شده نظام برای ادامه سیاست‌های تنش زدایی در داخل و تنش زایی در خارج برای ادامه بقای نظام داشت. در این میان کوتاه نیامدن اصلاح طلبان در برابر رقیبان اصولگرا و عدم تمکین به نظر خامنه ای برای کوتاه آمدن از سهم خواهی در قدرت، ضمن ایجاد عصبانیت و پرخاشگری شدید در شخص رهبری، که آثار آن  همچنان مشهود است، یکی از بزرگترین ضربات بر تنه درخت قطور نظام بود که با هر ترفند و فریبی توانسته بود به دور از هر گونه مخالفت جدی و سازماندهی شده  تا سال ۸۸ به حیات و رشد بی دغدغه خود ادامه دهد.
 
سال ۸۸ را می‌توان آغاز دوران تنش‌های داخلی و بالا رفتن هزینه‌های بقا برای نظام ولایی و شخص خامنه ای دانست. شخصی که تا به آن روز هرگز همانند  خمینی، آشکارا ، و به صورت جدی، محکوم به جنایت و دیکتاتوری نشده بود ، اینک با گوش خود، فریاد «مرگ بر دیکتاتور» را می‌شنید و سیاست‌های مشت مخملین خود را شکست خورده می‌دید.
 
اعتراضات خیابانی مردم نیز در این روزها، متفاوت از همه اعتراضات ۳۱ سال گذشته بود و شعارهای روزهای اول که از “رای من کجاست” آغاز شده بود ، به شعارهای ساختار شکن و در خواست سرنگونی و تغییر کلیت نظام، تبدیل شد.
 
در این مرحله، اصلاح طلبان که تنها برای یک رقابت درون خانوادگی با اصولگرایان وارد کارزار شده بودند، موجودیت خود را که از کلیت نظام نشات می‌گرفت  در خطر دیدند و این مهم را با جدا کردن خود از صفوف مردم و بیانیه‌های درخواست سکوت و تکرار مکرر و شتابان اعتقاد و التزام به مبانی و اصول نظام جمهوری اسلامی، در گفتار نشان دادند و در حقیقت مردم ساده اندیش را که از اصلاح طلبان، انتظار ایفای نقش اپوزیسیون  داشتند، تنها گذاشتند!
 
متاسفانه حافظه ضعیف تاریخی مردم ایران بارها و بارها، موجبات سرخوردگی‌های بزرگی را در عرصه‌های اجتماعی فراهم آورده که با نگاهی به تاریخ می‌توان موارد متعددی از آن را دید و هر بار افسوس خورد.
 
ضربه وارد شده به شخص ولی فقیه و باند قدرت اطرافیان وی، چنان بود که حتی موضع گیری‌های موسوی و کروبی در روزهای بعد و تلاش برای تلطیف فضای متشنج جامعه از سوی اصلاح طلبان نیز نتوانست خشم و کینه وی را خاموش کند. پس تصمیم به برخوردی آهنین با مسببان اولیه این تنش، بدون در نظر گرفتن هزینه‌های تحمیلی به حکومت، بابت این رفتارها، گرفت.
 
دوره دوم ریاست جمهوری احمدی نژاد، با مرگ معترضان در خیابان‌ها و زندان‌ها و زندانی شدن و برخوردهای شدید با دگراندیشان و حتی افراد منتقد نزدیک به حکومت همراه بود و بیشتر با ماجرای ادامه حبس میرحسین موسوی و مهدی کروبی و موضوع هسته ای و تحریم‌های متعدد و برنامه یارانه‌ها برای ایجاد رضایتمندی نسبی برای قشر فقیر جامعه همراه بود.
 
باید یادآور شد که رقیبان و یاران اصلاح طلبان در بند، بیرون از زندان، آرام ننشستند و با استفاده از اوضاع به وجود أمده حاصل از ماجراجویی‌های احمدی نژاد در عرصه سیاست جهانی، و افزایش فشارهای اقتصادی بر جامعه به خاطر تحریم‌های روز افزون،  جنگ اقتصادی تمام عیاری را در تنها میدانی که برای آنها باقی مانده بود، با دولت احمدی نژاد آغاز کردند و با گرفتن نبض بازار ارز و طلا در کشور، عملا کابینه و برنامه‌های اقتصادی احمدی نژاد را با چالش اساسی مواجه ساختند.
 
ادامه ماجراجویی‌های داخلی احمدی نژاد که دچار توهم قدرت برتر در داخل نظام شده بود، با وجود تذکرهای متعدد باند قدرت، کم کم باعث عدم رضایت سپاهیان به عنوان پشتیبانان استراتژیک وی گردید و با نظر رهبری، آنها نیز به علت عدم توجه احمدی نژاد به نظرات و پیام‌های خصوصی و عمومی‌علی خامنه ای، دست از پشتیبانی وی برداشتند و زمینه حذف سیاسی احمدی نژاد و طیف همراه او را زیر نام «جریان انحرافی» مهیا ساختند .
 
بالاگرفتن فعالیت‌های اپوزیسیون واقعی برای نجات کشور ازشرایطی که تهدیدی جدی برای موجودیت ایران و شالوده‌های اقتصادی و بنیادهای اجتماعی جامعه به شمار می‌رود، با نمایش انتخابات ریاست جمهوری اسلامی‌همراه شد و مسائل قابل بررسی وماجراهایی را پیش آورد که در حقیقت برای ذکر آنها، نگارنده مجبور به ذکر مقدمه طولانی فوق ، برای یاد آوری  وقایع نه چندان دور گردید .
 
 متاسفانه احساس می‌شود طیف بزرگی ازمردم ما بار دیگر  با وجود رویدادهای سال‌های گذشته، باز دچار بیماری فراموشی شدند و با ساده اندیشی و امیدی واهی، سناریوی نجات نظام را برای بار دوم و بعد از ۱۶ سال، تکرار کردند!
 
با بالا گرفتن تحریم‌ها و آسیب‌های جدی به زیر ساخت‌های اقتصادی کشور و در عین حال تهدید روزافزون برای حمله نظامی‌به ایران به علت عدم رعایت مقررات بین المللی از سوی حکومت در مورد پرونده هسته ای، تروریست پروری و در نهایت احتمال اجرای برنامه تجزیه ایران  با شروع جنگ و حمایت کشورهای عربی و قدرتمند منطقه از این موضوع، و مهمتر از همه، شرایط غیر قابل قبول حقوق بشر در داخل ایران، همه و همه باعث شد که در ماه‌های گذشته، شاهد فعالیت‌های پر رنگ از سوی اپوزیسیون واقعی باشیم.
 
شاهزاده رضا پهلوی که در سال‌های گذشته، به کم کاری و نداشتن اراده کافی برای مبارزه جدی با جمهوری اسلامی‌از سوی برخی کنشگران و مردم عادی محکوم می‌شد، این بار ابتدا در گام اول موضوع شکایت از علی خامنه ای را به عنوان ناقض حقوق بشر در ایران مطرح و آن را تقدیم دادگاه بین المللی لاهه نمود و در گامی‌محکمتر و اجرایی تر، ضمن دعوت برای همبستگی  همه کنشگران عرصه سیاسی مخالف نظام جمهوری اسلامی، آنها را دعوت به تشکیل شورایی به نام «شورای ملی ایران» نمود و در نهایت خود نیز سخنگویی آن را بر عهده گرفت تا جمهوری اسلامی‌را برای اولین بار پس از اقدام قهرمانانه نوژه توسط جاویدنامان ارتش، با شعار برگزاری انتخابات آزاد در ایران، با چالشی جدی از سوی اپوزیسیون واقعی  و برانداز مواجه سازد.
 
همبستگی و اتحاد طیف‌های مختلف و عزم جدی برای تشکیل شورای ملی ایران که در اردیبهشت ماه ۹۲ با نشست انتخاباتی در پاریس اعلام موجودیت کرد، جمهوری اسلامی‌را بار دیگر به فکر تصمیمی‌برای نجات از شرایط  به وجود آمده ، انداخت.
 
استقبال محافل سیاسی و دولتمردان کشورهای خارجی و حتی در اختیار قرار دادن فرصت صحبت به سخنگوی این شورا در رسانه‌های کشورهای متحد سنتی جمهوری اسلامی‌همچون روسیه و چین، همگی نشان از یک نارضایتی جهانی در همراهی با اکثریت ناراضی داخل کشور و اپوزیسیون واقعی است و این مهم از دید کارشناسان و اتاق‌های فکر و استراتژیست‌های جمهوری اسلامی‌پنهان نمانده و در آینده نیز پنهان نخواهد ماند.
 
موضوع انتخابات، فرصتی بود که جمهوری اسلامی‌ توانست به خوبی از آن همچون سال‌های گذشته و با بهره گیری از بیماری فراموشی و ایجاد ترس و وحشت کاذب از شرایط  پس از سرنگونی خود و… استفاده کند و متاسفانه باز هم عده زیادی از ایرانیان بار دیگر فریب خوردند وخواسته و نخواسته، بازی برد و پروسه نجات را برای نظام، کلید زدند.
 
 ظرفیت‌های محدود موجود در قانون اساسی برای ارائه حداقل آزادی‌های ممکن برای جامعه، نبود اراده قاطع برای رفع فساد اقتصادی ریشه دوانیده در همه رشته‌های تولید و مصرف کشور، نقض آشکار حقوق بشر، نبود فضای تعریف شده برای شرکت در یک انتخابات آزاد و بسیاری موارد دیگر که از ظرفیت این نظام و قانون اساسی آن خارج است، بزرگ ترین و مهم ترین ایرادات مستند این نظام است  که معمولا از  سوی برخی از ایرانیان فراموش می‌شود.
 
این بار و در مرحله اول، اتاق فکر نظام توانست با کمترین هزینه، دو مهره  ظاهرا مقابل هم را در درون نظام که می‌توانستند در آینده برای شخص رهبری و باند قدرت  مشکلاتی ایجاد کنند و به گواه تاریخ و رویدادهای قبلی، شریک‌های نامطمئنی برای بیت رهبری و همراهان وی بودند، یعنی مشایی و رفسنجانی را در مرحله کسب صلاحیت‌ها، حذف کند.
 
مهم ترین دغدغه نظام  در این مقطع و اولویت آن در زمان حاضر، تنها و تنها نشان دادن مشروعیت خود به پشتوانه مردم، به جامعه جهانی بود تا به قول خودشان، آنها را از توطئه علیه یک حکومت مردمی، منع کنند و راحت تر بتوانند با آنها وارد معامله شوند.
 
این بار نیز همچون سال ۷۶ پروسه نجات نظام به دست اصلاح طلبان کلید خورد و رهبری نیز با یک تیر، دو نشان زد؛ علی خامنه ای و مشاوران تیز هوش وی توانستند ضمن دلجویی از اصلاح طلبان و دادن وعده‌های آزادی رهبرانشان و سهیم کردن دوباره آنها در خوان گسترده ثروت‌های کشور، موضوع دشمنی‌های داخلی خود را رفع کنند و در ضمن توانستند با استفاده از ضعف حافظه مردم، و کشاندن آنها به پای صندوق‌های رای، ضمن رفع شائبه تقلب در انتخابات‌های گذشته و بخصوص انتخابات سال ۸۸ ، برای نظام خود در برابر چشم جهانیان کسب مشروعیت کنند و بار دیگر بر رای مردم به نظام ولایت فقیه تأکید نمایند.
 
پیام‌ها و واکنش سیاستمداران و دولتمردان غربی  در روزهای پس از برگزاری نمایش انتخابات، همه نشان از تدبیر و هوش سرشار مشاوران علی خامنه ای و آگاهی کامل آنها از رفتار اجتماعی مردم و پیش بینی این رفتارها از قبل و چگونگی مدیریت آن به صورت دلخواه دارد.
 
جدای از همه اتفاقات پیش آمده به نفع نظام ولایت فقیه ، آنچه را که باید از نتایج مثبت وقایع اخیر دانست، موضوع آشکار شدن و به قولی لو رفتن اپوزیسیون ساختگی و نفوذی در خارج از کشور بود. کسانی که بعد از سالها پنهان شدن در زیر ماسک مخالفت با نظام جمهوری اسلامی، با دعوت از مردم برای شرکت در انتخابات غیر آزاد از سوی خود و گروه‌های سیاسی خود، در نهایت نقاب از چهره انداختند و به شک و تردید بسیارانی در مورد خودشان پایان دادند.
 
از سویی، بار دیگر مشخص شد که عدم آگاهی مردم از بسیاری از مسائل کشور، و بیماری فراموشی، باعث شده که برای چندمین بار دچار اشتباه و فریب شوند و شرایط رهایی را برای خود مشکل و مشکل تر سازند . آگاهی دهی به مردم به دور از احساسی بودن و یاد آوری اشتباهات گذشته و بیان مداوم این اشتباهات برای جلوگیری از تکرار آنها، شاید بتواند در درازمدت، بیماری مزمن فراموشی تاریخی را در جامعه ایران درمان کند.
 
به نظر می‌رسد موضوع مهمی‌که  باید مورد توجه ویژه و آسیب شناسی قرار گیرد، موضوع از بین رفتن اعتماد میان ایرانیان و پیروی نکردن آنها از یک رهبری مشخص است تا بتوانند  از این نظام با کمترین هزینه عبور کنند.
 
حتی در اپوزیسیون نیز که تا دیروز صحبت از نبود رهبری برای سازماندهی اعتراضات بود، امروز شاهد سنگ اندازی‌ها و بهانه گیری‌ها  و دشمنی‌های سرسختانه با شخصی چون شاهزاده رضا پهلوی به عنوان سخنگوی منتخب شورای ملی ایران هستیم که به گواه طرفدار و منتقد و دوست و دشمن ، تنها شخص شناخته شده در اپوزیسیون است که هیچ سابقه همکاری قبلی با نظام  ندارد و از ابتدا نیز سخن و هدفش مشخص بوده و بدون هرگونه نوسان فکری، استراتژی مبارزه خود را تغییر داده است که نشان از درایت و هوشیاری و آگاهی وی به مسائل سیاسی و رویدادهای پیرامون ایران و درون جامعه است. شاهزاده رضا پهلوی به عنوان شناخته شده ترین شخصیت سیاسی مخالف رژیم اسلامی‌در ایران، همواره به دنبال راهکاری کم هزینه برای میهن و هم میهنان، برای گذر از این نظام سراسر فساد و آغشته به خون و جنون بوده است .
 
تکرار اشتباهات و افتادن در یک دور باطل، برای ملتی که ادعای دانش و تمدن هزاران ساله دارد و خود را صاحب منشورحقوق بشر کورش می‌داند، آن هم در عصراطلاعات و دسترسی به اطلاعاتی که با وجود محدودیت‌ها، به سرعت پخش می‌شوند، توجیه ناپذیر است و باید اعتراف کرد که در گفتگوی سیاسی و اجتماعی با خارجیانی که اخبار ایران را دنبال می‌کنند، این رفتارهای ناشی از فراموشی و تجربه نیاموختن ایرانیان، دهان کنشگران سیاسی و مخالفان نظام را بسته است.
 
تا زمانی که ایرانیان نخواهند آگاه شوند، این دور باطل ادامه خواهد داشت و نظام جمهوری اسلامی‌که کارنامه آن در ۳۴ سال گذشته در مقابل چشمان تک تک ماست و قانون اساسی و اختیارات ولایت مطلقه آن نیز مشخص تر از آن است که بتوان آنها را نادیده گرفت، هم چنان به حیات سیاه خود ادامه خواهد داد. البته اگر سیاست‌هایش به جنگ و ویرانی و در نهایت تجزیه کشور منتهی نشود.
 
۳۱ خرداد ۱۳۹۲ خورشیدی
منبع: 
کیهان لندن
انتشار از: