حقوق بشر و قدرت_ 2

یافتن وجه مشترک بین این حرکتهای اعتراضی از الویتهاست وجه مشترکی که همه جنبشها بتوانند بخشی از هویت خود و عدالت را در آن حس کنند و این تنها با محور قرار دادن مسئله بشری و جهانشمولی تحقق پذیر است . در این میان اگر جریانی بخواهد بخاطر ماهیت واپسگرایانه خود حقوق بشر را طبق دید سنتی تعریف کرده و حقوق بشر را ابزار غرب قلمداد کند باید گفت پر بیراهه رفتن است و عاقبت چنین نیروهائی بخیر باشد همانطوری که عدالت اجتماعی در مالکیت هیچ نیروئی نیست حقوق بشر هم به همین ترتیب در باز خرید هیچ قدرتی نیست

این دو حوزه چنان به وابسته هستند که تصور هر کدام بدون دیگری غیر ممکن می باشد بعبارت دیگر با رشد و قوی شدن یکی از آنها آن دیگری عقب نشینی کرده و در سایه قرار می گیرد .خوزه قدرت زیربنای تمام جوامع و رفتار آدمی را بنیان نهاده است . سرمایه که در قالب پول و دارائی تظاهر میکند در اصل از ابزارهای قدرت بشمار میرود و برای تثبتت و گسترش حیطه قدرت مورد استفاده قرار می گیرد و تمامی درگیریهای موجود ریشه در قدرت دارد.شاید اگر انسانها را بتوان از این قوه تخلیه کرد مسیر جهان آدمی تماما جهت دیگری را در پیش خواهد گرفت . قدرت چه در حیطه محدود که فرد را دربرمی گیرد و چه در سطح بالاتر که خود را در احزاب نمایان می سازد رمز رفتارها را تعیین و رقم میزند . نوع برخورد با امر قدرت در جوامع مختلف به میزان رشد فرهنگی و درک درست از کاربرد آن بستگی دارد . انسانها و جوامعی که نتوانستند تعریفی شفاف و دقیق از قدرت ارائه دهند دچار خسارتهای زیادی شده و هزینه گزافی پرداخته و می پردازند .میل به قدرت از بدوی ترین تمایلات آدمی هست که همیشه با آدمی همراه بوده است و تصور اینکه آدمی را بتوان بدون آن مجسم کرد غیر ممکن است . قدرت در اصل در خدمت کنترل مفهوم خود را تدائی می بخشد و اگر کنترلی نبود مطمنا قدرت فاقد این همه اهمیت میشد . چیزی را که میشود با اطمینان بیان کرد اینست که یکی از خطرناک ترین پدیده میباشد آثار و نشانه های قدرت را همه جا و آنجائی که انسان حضور دارد میشود سراغ گرفت . آنچه مهم است نوع نگرش و برخورد به این مقوله می باشد بدین معنی که جوامع رشد یافته و جمیعت مدرن با درک قدرت و نقش مخرب آن ،ضربات کاری خود را متوجه این حوزه نمودند و تا آنجائی که مقدور بوده آنرا از تمرکز رها ساخته و به پخش آن اقدام نمودند .هر کجا که قدرت متمرکز حضور داشته حقوق بشر به شدیدترین صورت مورد تعرض قرار گرفته است و عکس آن صاق است یعنی هر کجا حقوق بشر موجودیت داشته است قدرت و استفاده گران آن تغییر ماهیت داده اند . شاید یکی از دلایل رشد جوامع غربی ، نه بواسطه ماهیت سرمایه بلکه حل کردن امر قدرت بوده است وگرنه چه بسیار کشورهائی که در دایره سرمایه داری قرار دارند اما از ناقضان حقوق بشر هستند چرا که امر قدرت در این کشورها به همان فرم سنتی حل نشده باقی مانده است .از این جهت تعریف قدرت و میزان تمرکز آن یکی از الویتهای پیش روی جوامع مدرن میباشد .

فلسفه وجودی حقوق بشر

 

دنیای انسانها بخش کوچکی از جهان شگفت انگیز و بی انتهای جهان هستی را تشکیل میدهد دنیای انسانها از بدو پیدایش خود ، خونین ترین و دردناکترین سرنوشت را تجربه کرده و میکند . قدرت و غرور ناشی از آن ، چنان سایه شوم خود را بر انسانها تحمیل کرده است که مبنای تمامی رفتارها بر همین اساس شکل گرفته است همین تقدیر دراماتیک ، باید شوک بیداری او باشد .اینکه در جهان بیکران هستی، ماهیت و نظم آن بر چه مبنائی استوار است و تا چه اندازه از یک سیستم عادلانه برخوردار است ؟ در محدوده عقل بشر نمی گنجد ضمنا در چارجوب این بحث هم نیست اما از این مجموعه غیر قابل تصور ، یک چیز را میتوان به یقین بیان کرد اساس موجودیت بشر و کلا کره زمین با بی عدالتی عظیم رقم خورده است و قوانین انسانها هم عین قوانین موجودات دیگر که ضعیف باید طعمه قوی باید گردد دست کمی ندارد تاریخ گواه این اصل است . انسان چنان در عمق این سرنوشت حیرت انگیز خود را ناتوان می بیند که فقط بازیگر نقش رقم خورده را میتوان بر آن نام نهاد که بی اراده هست . مهره ای که فاقد جایگاهی است و رمز آمدن و رفتن خود را نتوانست بگشاید و حتی نتوانست از خود تعریفی ارائه کند . در این میان مدعیان بسیاری ، مدعی حقیقت مطلق و کشف اسرار تمام کائنات و علت وجودی بشر محکوم گشته از پیش را شده اند اما ، هنوز هم نتوانستند سئوالها را پاسخ دهند و جستجوی بشر در قانع کردن خود ادامه دارد . برای اینکه بتوان از جائی شروع کرد باید از عادی ترین مقوله آغاز کرد . میتوان تصور کرد که کودکی که هنوز توان ارتکاب عملی را ندارد به سرنوشت غم انگیزی چون بیماری و یا تصادف و بدبیاری دچار شده و دفتر زندگی او بسته میشود سوی دیگر جنایتکارانی که امواج انسانی را قتل عام کردند با آرامشی رضایت گونه به بقای خود ادامه میدهند . یا اینکه بلایای طبیعی جمعی را خاموش میسازد سوی دیگر عده ای مستانه میروند تا حال را تسلیم آینده کنند . دقیقا پیام این نوشته از همین جا شروع میشود .

آیا با این اوصاف که حتی آغاز و پایان خود را نمی توانیم تنظیم کنیم و امر تصادف و سرنوشت ، انسان را مهقور خود ساخته است و دنیای انسان را در چنبره بی عدالتی خود گرفتار ساخته است وظیفه انسان ایرانی در این محدوده چیست ؟ آیا اساسا میتوانیم کفه این بی عدالتی را متوازن سازیم ؟ و حتی اگر شده بخشا عدالت و تناسب را در جغرافیائی بنام ایران جایگزین کنیم ؟پاسخ می تواند آری باشد و پاسخ مثبت به این موارد در وهله اول در اراده نیروهای آگاه و روشنفکر جامعه نهفته است . اگر اینان بخواهند با اتخاذ تاکتیکهای کاری حرکت خود را سمت و سو دهند چنین عملی ممکن است و می توان بخشی از رنجهای انسانها را تخفیف داد . در شرایط فعلی ، نه مبازه طبقاتی ، نه مبارزه زنان برابری طلب ، نه مبارزه دانشجویان ،نه مبارزه سازمانهای سیاسی و نه دیگر حرکتهای اعتراضی به تنهائی قادر به پیشبرد امر مبازره نمیباشد و نیتیجه مفیدی حاصل نخواهد شد و هیچکدام از این حرکتها حاضر به پذیرفتن رهبری دیگری نیست البته این حق بدیهی آنان است . یافتن وجه مشترک بین این حرکتهای اعتراضی از الویتهاست وجه مشترکی که همه جنبشها بتوانند بخشی از هویت خود و عدالت را در آن حس کنند و این تنها با محور قرار دادن مسئله بشری و جهانشمولی تحقق پذیر است . در این میان اگر جریانی بخواهد بخاطر ماهیت واپسگرایانه خود حقوق بشر را طبق دید سنتی تعریف کرده و حقوق بشر را ابزار غرب قلمداد کند باید گفت پر بیراهه رفتن است و عاقبت چنین نیروهائی بخیر باشد همانطوری که عدالت اجتماعی در مالکیت هیچ نیروئی نیست حقوق بشر هم به همین ترتیب در باز خرید هیچ قدرتی نیست این خواستها آرزوهای ابدی انسانها بوده و خواهد بود . حقوق بشر متعلق به تمام بشریت است از زاویه دیگر اگر بپذیزیم که هر پدیده ای در درون خود ، ضد خود را تولید میکند پس میتوان جنبش حقوق بشر را برآمده از این فرمول ارزیابی کرد و آنرا بعنوان پادزهر رژیم برسمیت شناخت .

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.