ماتریکس چالش شهروندی و علل ساختاری «نابینایی» کارشناسان سیاسی ما (2)

امیدوارم حال دوستان به کمک این نقد دوبخشی هر چه بیشتر به شیوه و قدرت این «بازیگری نو» و جاگیری خندان و قابل تحول آشنا شده باشند. زیرا زندگی انسانی در کل یا روابط عشقی یا شغلی انسانها یک بازی عشق و قدرت است و آنکه بتواند بهتر و با قلبی گرم و مغزی سرد بازی بکند، موفق تر است. زیرا آنکه بتواند در بازی فردی و جمعی چون یک مسابقه یا رابطه مرتب بنا به شرایط و ضرورتها، جاگیری و تاکتیکش را عوض بکند تا بهتر به تمنایش و تغییر دلخواه فردی یا جمعی دست یابد، موفق تر است.

داریوش برادری  کارشناس ارشد روانشناسی/ روان درمانگر

 

توضیح اولیه:

« این متن دوم و نهایی این بحث است و مثل بحث اول از یکسو یک بحث ساختاری است و از سوی دیگر می خواهد در اختیار خواننده ابزار و امکاناتی نو برای تغییر، برای تحول، برای دگردیسی به بازیگر مدرن و سیاستمدار مدرن و شرور و خندان بگذارد. می خواهد به دگردیسی این نسل و خوانندگانش به نسل رنسانس و تحول کمک بکند. زیرا این ضرورت ما و سرنوشت ماست. ازینرو نیز این مطلب فقط برای خوانندگان خاص خودش نوشته شده است. برای آنان که تشنه ی تغییر و یافتن راههای تحولند و بنابراین وقت نیز برای یادگیری و شنیدن و دیدار با قدرت نو می آورند، برای گفتگو و نقد متقابل میان بازیگران نسل رنسانس. بنابراین ببین که آیا واقعا مخاطب این متن هستی یا نیستی. ببین که آیا متن تو را، یا تو متن را انتخاب می کنید، یا نمی کنید ، همدیگر  را مشتاقانه می طلبید و می خوانید، یا متن تو را و یا تو او را پس می زنی، زیرا برای تو  فعلا نیست. »

بخش دوم و پایانی

لکان به ما در « سمینارش بر داستان «نامه ی ربوده شده» از ادگار آلن پو.1» نشان می دهد که هر  حادثه و رخدادی، مثل یک نامه یا انتخابات، مثل بحث درباره یک پدیده و یا چالش و گفتگوی درباره ی یک یک متن ، بدور خویش یک «نظم سمبولیک و سناریوی سمبولیک» ایجاد می کند. زیرا این حادثه و رخداد فردی یا جمعی به سان «ابژه گمشده، محبوب مورد علاقه ی همگانی» عمل می کند که هر فرد یا گروهی می خواهد به ان دست یابد و بنا به حالت و برخوردش به این رخداد و ابژه گمشده، نقشی و حالتی در این سناریوی انتخاباتی، چالشی یا عشقی می گیرد. به زبان دیگر ما همیشه در یک «ساختار نمادین» قرار داریم و در پی دستیابی به چیزی مثل پیروزی انتخاباتی، پیروز شغلی یا عشقی هستیم. یا میل نقد دقیق انتخابات و یا یک نقد بهتر یک متن را داریم و بسته به جایگاهمان در این سناریو، بنا به نقش و جایمان در این ساختار نمادین یا ماتریکس، می توانیم چیزهایی را بهتر ببینیم یا نبینیم و گیر خطاهایی بیشتر بیافتیم یا نیافتیم. به باورلکان این نظم نمادین باعث می شود که در هر بازی انسانی و در هر بحث انسانی عمدتا «سه نقش و حالت و سه برخورد» بدور این «نامه و محبوب گمشده و ومورد علاقه ی بازیگران»  به وجود بیاید. هر موضوع و حادثه دقیقا این سه «پوزیسیون و مقام» را بنا به حالتش ایجاد می کند، به بازیگرانش نقشی خاص می دهد و یا اینکه بازیگرانش بنا به توانشان  و بلوغ فردی یا جمعیشان این «نقشهای ناآگاه (ناخودآگاه» را به عهده می گیرند و این نقش و سناریو و نظم سمبولیک را به بازی و ماجراهای بعدی انتقال می دهند. همانطور که یک نفر می تواند در یک بحث یا رخداد این نقش یآ آن نقش دیگر را بگیرد و در بحثی دیگر، نقشی متفاوت، یا در مسیر  تحولات بحث  رخداد.

برای پیچیده نشدن بیش از حد این مباحث مهم لکان و برای تمرکز بر بحث ما لازم است که اول توجه به این ساختار نمادین بدور انتخابات اخیر داشت و اینکه بدور آن این «مثلت گفتمانی.2» و سه نقش بوجود می اید که ما شاهد آن در تحولات انتخاباتی و بعد از انتخابات بودیم.  این سه نقش و سه حالت بدور « ابژه گمشده و اینجا انتخابات»، همان سه حالت و ساحت «نارسیستی/رئال یا واقع/ سمبولیک یا نمادین.3» هستند که در نقد و«مثلث گفتنگوی» لکان به آنها نقش اول یا «نقش کور (همان نقش رئال)»، نقش دوم یا «نقش خیالی یا نارسیستی» و نقش سوم یا «نقش و جایگاه سوم سمبولیک» گفته می شود. این سه نقش را بکمک حوادث بدور انتخابات حال کوتاه باز می کنیم و توضیح می دهیم:

1/  نقش اول در بحث انتخابات مثل هر بحث و موضوع دیگری همیشه «نقش کور» و ناموسی است.. یعنی موضع اصلی افرادی که بنا به توان اندک فردی یا عدم بلوغ سیاسی، بخاطر حالات افراط گری شان گرفتار این «نقش کور» می شوند، یک حالت و برخورد بشدت «افراطی، واکنشی و ناموسی» دارند. نماد این برخورد کور و نقش کور را در مسیر انتخابات ما برای مثال بیشتر در «گفتمان جلیلی» و طرفدارانش، در  محدودیتهای از روی ترس  شورای نگهبان و عدم صلاحیتها دیدیم. در مباحثات و تحیلیلهای درباره ی انتخابات، این نقش کور را  نیروهای باصطلاح رادیکال یا برانداز در خارج از کشور یا داخل کشور، یا پان ترکها و پان عربها و پانهای افراطی دیگر به عهده داشتند که ما نمونه هایش را در کارشناسی  و نظرات انتخاباتی کسانی چون شادی امین و  مقاله ی بعد از انتخابات شادی صدر دیدیم و به نقد کشیده ام یا دیگران نقد کرده اند (4).  البته هیچ کدام از این نقشها مطلق نیستند و موضوع «هسته ی اصلی» نظرات و «نوع جاگیریش در دیسکورس و نظم نمادین بدور حادثه» است. زیرا در نظرات این دوستان هم نکات درستی است اما نقش اصلیش و حالت اصلی برخوردش به حالت نقش کور و ناموسی، افراطی و واکنشی است و فعلا عمدتا این نقش کور و ناموسی را بازی می کنند و قادر به تحول و تغییر جا در مباحث سیاسی نیستند یا کمتر هستند.

 

2/  «نقش دوم» در هر سناریو و بازی و مثلث ارتباطی»  یک «نقش خیالی و خودشیفتگانه» است. این نقش در واقع نقش فردی است که به قول لکان «می بیند که اولی نمی بیند و به این خاطر گرفتار این تله ارتباطی می شود که گویی او به راز دیگری و پشت پرده پی برده است، به معنای نهایی موضوع و دیگری  پی برده است». مشکل نقش دوم در هر بازی و رخداد همیشه این است که او دچار یک توهم نارسیستی است و خیال می کند که او چون می داند  اولی به حالت «نقش کور»  فکر و عمل می کند، پس او حتما نقشه ها و حرکات او را می شناسد و حال درست فکر می کند و راه درست، تحلیل درست  را یافته است، یا از قبل حرکت دیگری را می داند و دقیقا این «تله ای» است که او در آن گرفتار می شود و نمی تواند به درک عمیق موضوع و یا به راه حلهای درست برای یک تحول سیاسی،عشقی یا علمی دست یابد و تن به تحولات و پیچیدگیهای رخداد و لحظه بدهد. ازینرو نیز «همه تئوریهای توطئه و مهندسی تمام و کمال» رایج میان روشنفکری ایرانی از گرفتاری در این «نقش دوم و خیالی» نشات می گیرد و اینکه آنها دقیقا می دانند که پس پرده سیاسی،فرهنگی، جهانی چه می گذرد و «دیگری بزرگ، دیکتاور» چه نقشه هایی در سر دارد. در انتخابات کنونی ما نمایندگان این «نقش خیالی» را در  هواداران مهندسی انتخابات  چون  نظرات کارشناسانی چون شجاعی و بخش قابل توجهی از تحلیل گران خارج از کشوری دیدیم. یا در  حالت و نقش «تحریم گرانی» که از همان اول تحریم کردند و اصلا تحولات انتخاباتی برایشان مهم نبود، چیزی که برای هر شهروند یا تحلیل گر بسیار مهم است تا سیاستش و انتخابش را مرتب مورد نقد و بررسی قرار دهد و در صورت لزوم جایگاهش و نقشش  در تحولات و در سناریو انتخاباتی را تغییر دهد. در حالیکه این عده بقول خودشان از اول می دانستند که دیگری و دیکتاتور تقلب می کند، مهندسی می کند، انتصابات است، پس نیاز ندارد که فکر بکنند و  بیاندیشند، به تحولات بنگرند و تغییر نظر یا تغییر جا بدهند. حال نیز بایستی برای خواننده مشخص باشد که چرا نقش اول و نقش دوم، مکمل یکدیگر و بازتولید کننده یکدیگر هستند، زیرا هر دو اسیر «نگاه دیگری و خشم به همدیگرند». ازینرو گرفتار دور باطل و محکوم به تکرار بازی و جنگ خانمانسوز و احمقانه «قهرمان/دیکتاتور» هستند. یکی می خواهد همه چیز را مهندسی کند و نمی تواند و دیگری مرتب می خواهد بگوید که دیدم، رازت را افشا می کنم و نمی بیند که تکرار مکررات می کند و چیزی نمی گوید. ازینرو نیز این دو نقش براحتی قابل دگردیسی به یکدیگرند و گرفتار سترونی درونی/ برونی، محکوم به بازتولید سنت و فاجعه و نفی یکدیگر هستند. نمونه اش را در حالت پان ترک و پان کرد و پان عرب ایرانی ( یا گروههای رادیکال سنتی ایرانی و برانداز یا حزب اللهی) می بینیم که مرتب می گوید، می دانم قوم متجاوز فارس چه نقشه ایی در سر دارد و اگر نظراتشان را نقد بکنی و خطایشان را نشان بدهی و یا دروغ درون این عربستان و آذربایجان مستقل، دروغ و فاجعه ی درون این بازگشت به خویشتن قومی و هولناک را نشانب دهی ، آنگاه به احتمال زیاد جوابتان را با «حمله ی ناموسی و کور» و یا مظلوم نمایی می دهند، سعی در تخطئه و تخریب نقاد می کنند و  برای خدشه دار شدن نام «پدر و رهبر بزرگ و کبیرشان» یا مام آذری و عربی شان یقه پاره می کنند و از بحث مدرن فرار می کنند.

 

3/  نقش سوم در گفتگو و در ساختار نمادین بنابراین «نقش نمادین و سمبولیک» است. توانایی به دیدن و نقد پارادوکس، چندچشم اندازی و با توانایی تغییر جا برای دیدن بهتر و متفاوت دیگری و خویش است. چنین نقش و نگاهی ازینرو مرتب قابل تحول است و هیچگاه خیال نمی کند که دیگری و طرف مقابل یا راز دیگری را کامل می شناسد و به آن پی برده است. ازینرو نقش نمادین نقش مدرن و شهروندی یا جایگاه علمی است و خواهان چالش و گفتگوی مداوم با دیگری و غیر است. زیرا می داند همه چیز و رخدادها مرتب قابل تحولند، همانطور که ساختاری درون تحول هست و هر تحولی در درون این ساختار و ضرورتهایش رخ می دهد. اگر نقش اول و دوم باعث سترونی و خشونت به یکدیگر و گرفتارشدن در رخداد می شوند، نقش سوم باعث و عامل اصلی تحول  در رخدادهاست.  زیرا برای دست یابی به  درک عمیق و توانایی ایجاد تحول در شناخت و گفتمان، در واقع «نقش سوم و مقام سوم» در هر بحث و رخداد لازم است که یک « نقد و مقام سمبولیک» است. این «نقش و مقام سمبولیک» به زعم لکان به معنای این است که فرد حال می تواند « حالات و چشم اندازهای دو نقش دیگر» را ببیند، از چشم انداز انها به رخداد بنگرد تا درکشان بکند و نیز معضلشان را بفهمد و بررسی بکند،  از خطاهایشان استفاده بکند و می تواند مرتب جایش را مرتب عوض بکند و قادر به نقد خویش و نقشهای دیگر، نظرات دیگر باشد.  نمونه های این «نقش سوم و نمادین» را ما در انتخابات کنونی در عملکرد رای دهندگان و تحریم کنندگانی دیدیم که تا روزهای آخر رایشان را مسکوت نگه داشتند و با سکوتشان باعث تشدید مناظرات شدند. یا در تحلیلهای آنها می بینیم که هم قادر به دیدن  جوانب مختلف «انتخاب روحانی» برای دولت و برای مردم و نیز برای تحولات اینده هستند، توانستند هم شادی بکنند و هم شادیها را اکسسیو و مازادافرین سازند و شعارهای دیگر را وارد شادی و امید نو سازند و مطالباتشان را مطرح کنند. آنها نیز می دانند که پایان انتخابات در واقع شروع مرحله ی جدید  گفتگو و چالش قدرت و مدنی بین نیروهای محافظه کار و مخالف تغییر یا موافق تغییر اندک با مردم و شهروندها یا نیروهای خواهان تغییرات بیشتر و ساختاری است و تن به سیاست ورزی روزانه و مداوم می دهند.

 

4/  نتیجه گیری مهم دیگر لکان در سمینار « نامه دزدیده شده» این است که این بازی و «مثلث ارتباطی» در هر پدیده و حادثه به شیوه های مختلف مرتب تکرار می شود تا آنزمان که «نقش سمبولیک» به نقش اصلی و برخورد اصلی تبدیل گردد و بحران بتواند به پایان رسد. تا بحران  سیاسی، اقتصادی و یا عشقی بتواند پایان دهد و پا به مرحله و  ساختار جدیدی بگذارد. زیرا هر بحرانی جواب می خواند.  ازینرو نیز حوادث سیاسی یا فردی و عشقی که بیشتر اسیر «نقش اول کور» و یا «نقش دوم خیالی و نارسیستی» بمانند، محکوم به «تکرار و بازتولید بحران» به شکل نوینی هستند تا آنگاه که به «راه حل سمبولیک» خویش دست یابند. همانطور که پایان هر بحران و هر رخداد و دستیابی به یک راه حل سمبولیک، به معنای ورود به عرصه نوینی از بازی عشق و قدرت است و اکنون دوباره می تواند و بایستی این سه نقش و این «مثلث ارتباطی» بوجود آیند تا تحول نوینی صورت بگیرد.

 

 بنابراین  وقتی از این منظر نوین  به نظرات اکثر سیاستمداران ایرانی در خارج از کشور و تحلیل گران ایرانی قبل از انتخابات و یا بعد از  انتخابات نگاه کنیم، می بینیم که نقش آنها عمدتا یک نقش «خیالی و نارسیستی» بوده در این مثلث انتخاباتی بوده است. ازینرو نیز بیشتر  سخن از «مهندسی و تئوری توطئه» کردند و یا اینکه باز سناریوی «انتخاب میان بد و بدتر» را مطرح کردند و گرفتار آن بودند و تحریم کردند. یعنی نه تنها متوجه تحولات مداوم کشوری و انتخابات  نبودند و اینکه با چنین تحولات و تشدید اعتراضها از یکسو  واز سوی دیگر نیاز دولت و رهبر به یک «حماسه سیاسی» برای ایجاد راهی نو در برخورد به تحریمها و گسست درونی، امکان « تقلب انتخاباتی» بسیار اندک  و تقریبا هیچ است، بلکه  حتی متوجه نشدند که ما با سناریوی مثلثی «بد، بدتر، زشت» روبروبیم و ابتدا با حضور جمعی مردم و بیان خواستهایشان به اشکال مختلف، با ایزوله شدن و شکست جلیلی و  طرح نظرات بهتر در نگاه روحانی و ایجاد امیدهای نو، در واقع آنگاه شاهد «سناریوی خوب/بد/زشت» بودیم و پیروزی خوب آقای روحانی در چهارچوب این امکانات محدود.

 

 ازینرو این کارشناسان و تحلیل گیران بعد از انتخابات بیشتر «شوکه» شدند و فعلا گیجند و نمی دانند چه اتفاقی افتاد. نمی فهمند که دقیقا چون حتی چالش «دولت/ملت» نیز بدور یک ابژه گمشده و رخداد صورت می گیرد و اینکه هر کدام آرزوهایی از این انتخابات داشتند، این بار تحت تاثیر این ارزوهای هر دو طرف و از همه مهمتر تحت تاثیر بستر و ساختاری که این چالش بر روی آن صورت می گرفت، یعنی تراومای هشتادوهشت و بدبینی مردم، محاصره اقتصادی، گسست درونی، تشدید بحرانها پس از حذف رفسنجانی و مشایی و خیلی عوامل دیگر، در نهایت تحول دقیقا به سمتی رفت که چه رهبر، چه دولت، چه ملت دید که برای دستیابی به خواستش باید «بهایی» نیز بپردازد و تغییری در جایگاهش بدهد. ازینرو این انتخابات برای پرشوری بایستی بدون تقلب صورت می گرفت و ملت برای اینکه به خواستش دست یابد، بایستی بدبینی خویش را ابتدا حفظ می کرد و بعد به روحانی راضی میشد و روحانی بایستی برای بدست اوردن رای مردم به اصلاح طلبان و جنبش سبز نزدیکتر می شد و غیره. یعنی یک «جابجایی» صورت می گیرد و ساختاری نوین با امکاناتی نو بوجود می اید. ازینرو این «امید و شادی» بدست امده فقط یک خیال باطل نیست بلکه یک «امکان واقعی» و ناشی از این جابجاییهای اولیه است و بایستی حال رشدش داد. آنهم نه فقط اینکه سریع سیاسی خواه حداکثرطلب و مطالبه طلب حداکثری بشویم و بگوییم آقا سریع هدف بده تا امید جلوتر برود. سریع تا تنور گرم است نون را به تنور بچسبانیم.  زیرا این شیوه یک  شتابزدگی سیاسی است. یا از طرف دیگر بخواهیم حداقل طلب باشیم و پایمان را از گلیم مان درازتر نکنیم.  بلکه موضوع «تشدید کردن، اکسیسو کردن امید و شادی در مسیرهای مختلف» است. موضوع تپنده کردن امید و اجازه دادن به رفتنش در مسیرهای مختلف است. طبیعی است که امید می داند، این تازه اول راه است و بایستی موانع را دید. اینکه امکان از دست دادن این امید یا امکان ایجاد امیدی نو هست. اینکه «روحانی» و رنگ بنفش و کلیدش یک « سازش میان دولت و ملت»، ملت/رهبر، میان ضرورتها/ امکانات است و در خویش پتانسیلهای مختلف محافظه کارانه تا تحولات قوی را دارد. اما این یک شروع خوب بوده است و حکایت از تغییر در کل سطوح و تغییر جای اولیه می کند. حکایت از ورود بستر سیاسی و فرهنگی ما پس از یک انسداد بزرگ هشت ساله و تروامای چهارساله، به «گشایشی جدید و حداقلی » می کند و موضوع رشد این گشایش و تشدید آن  و بازکردن راههای بیان تمنا و جاری شدن دیگر است. ازینرو نیز آقای «روحانی» می خواهد و در واقع مجبور در عین حفظ اقتدارش یک دولت فراجناحی داشته باشد، همانطور که جامعه ی ما دقیقا نیز به شروع یک وحدت در کثرت نوین و ادامه ی تحولات جنبش سبز به شکلی نو دارد.  یا مشخص است که آقای روحانی می خواهد رابطه با غرب را به شیوه ایی نو پیش ببرد که تحریمها به پایان یابد و بحران هسته ایی پایان یابد و همزمان اعتبار رهبر و نظامش سست نشود بلکه تثیبت شود. همانطور که هم او  و هم یکایک شهروندان  به درجات و شدتهای مختلف می دانند بایستی هشیار بود و امید و شادی را رشد داد ضرورت این احتیاط را امید و شادی بهتر از هر کسی می داند. همانطور که در کنار این نکات مشترک میان آقای روحانی و مردم، همزمان طبیعتا نکات چالش و اختلاف در مورد شدت و حالت تحولات و تغییرات هست و باید باشد. ازینرو رنگ بنفش او هم گشایش و هم بحرانزا و دارای پتانسیلهای مختلف است. اما موضوع جاری شدن امید و شور تحولی نو و این گشایش حدااقلی است و امید می خواهد مرتب امید و شادی بیافریند و جلو برود و ناامیدی برادر همزادش و یارش است که به او در مسیر می گوید کجا مرداب است وکجا بایستی مواظب باشد. مشکل «مارگزیده ها که از ریسمان سیاه و سفید می ترسند» اما این است که بناچار محکوم به ایجاد «شکست امیدشان» هستند. زیرا گرفتار «نقش دوم و خیالی» هستند و  درونا دیگر باور به تحقق تمنایشان ندارند. زیرا دچار حالت و ساختار انسان وسواسی شده اند که می داند تمنایش قابل وصال نیست و به اینخاطر در نهایت از جایش تکان نمی خورد. می خواهد ابتدا همه چیز پرفکت و مطمئن باشد تا حرکت بکند و چون این ممکن نیست، به این خاطر تکان نمی خورد. باری موضوع کنونی ما دقیقا «تشدید و اکسیسو کردن امید و شادی به هزار شیوه» است. ازینرو بایستی خظهای احمقانه قرمز خویش را شکاند تا بتوانی خطهای قرمز رقیب را هم بشکنی. زیرا دیکتاتور بدون قهرمان ناممکن است. این دو جفت همزاد همند. ازینرو بایستی به عنوان «شهروند ایرانی» اکنون هم ضعفهای انتخابات را ببینی و هم این انتخابات پرشور و پرثمر را و بنابراین هم به خودت و بغل دستی تبریک بگویید و هم به پلیسی که شب جشن می خندید و هم به آیت الله خامنه ای و وزارت کشور و مردم که این انتخابات سالم را امکان پذیر کردند. ازینرو بایستی به شهروند اصولگرا تبریک بگویید که حاضر است تغییر کنونی را بپذیرد. زیرا با چنین تحولی و جابجایی است که آنموقع راحتتر می توانید «جابجاییها» و تغییرات بعدی را ایجاد بکنید و به آنها نشان بدهید، که اگر  می خواهی تثبیت بشوی و اینکه من از شما به عنوان رهبر نمادین و پدر نمادین ملت یا مسئول دولتم و تحت قانون راضی باشم، پس روابط با غرب را بهتر بکن و هر چه بیشتر از نقش رهبر کور یا مطلق بیرون بیا، از نقش رئیس جمهور خیالی و با هاله ی نور بیرون بیا و تن به نقش نمادینت بده، همانطور که ما هر چه بیشتر تن به نقش شهروند و رابطه پارادوکس همراه با علاقه و احترام با تو و دیگری می دهیم و وارد چالش و گفتگوی مدنی بیشتر می شویم. زیرا اکنون همه بهتر می دانند که بهای تقلب انتخاباتی همان تراومای هشتادوهشت و بحران تا کنون است و بهای نقش کور و خیالی، گرفتاری به حوادث کهریزک و قاضی مرتضوی  خلع یدشده و احمدی نژاد خنده دارشده است. با چنین نگاه پارادوکسی نیز می توانی همزمان به جریمه ی کنونی قاضی مرتضوی برای قتلهای در کهریزک بخندی و به آن انتقاد کرد و از طرف دیگر نشان داد که با اینحال این محاکمه ها هر چه بیشتر نشان داد که امکانات حرکات فراقانونی و ضد قانونی و لباس شخصیها ضربه ی سختی خورده است و این پیروزی را جشن گرفت و بیشتر خواست. حتی لباس شخصی بودن هم در حال سخت شدن است (مانند سرنوشت فیگور بسیجی دهن گشاد که علاقه اش به حمیرا بربادش داد. بقیه نیز دارای علائق دنیوی دیگر یا مشابهی هستند و به اینخاطر نمی خواهند پایشان به دادگاه بکشد و سنگ روی یخ شوند.)

 

با چنین نقش نمادین است که می توانی از چشم انداز دیگری و رقیبت نیز به حوادث بنگری و اینکه چرا اینگونه و آنگونه می طلبند و چگونه بهتر می توانی برای دستیابی به خواستت، از آرزو و خواست آنها و دولت برای تثبیت و وحدت ملی استفاده بکنی و دیگر بار مثل انتخابات شرایطی را بوجود اوری که حال هر کدام به بخشی از خواست خویش دست یابد و برای آن بهایی بپردازد. حتی اکنون بتوانی این خواستها و مطلبات را طوری تشدید بکنی که دیگری نیز پی ببرد که برای خودش نیز بهتر است که هر چه بیشتر تن به آزادی موسوی/کروبی و دیگران بدهد و یا اینکه در حد توان کنونیش به حقوق شهروندی بیشتری تن بدهد و به روابط برابر و بهتری با غرب و رفع تحریمها.

 

 زیرا این بحث نهایی لکان در این سمینار است که هر نقش و هر بخش که می خواهد به این ابژه گمشده دست یابد، به نامه یا پیروزی در یک چالش و انتخابات دست یابد، همزمان محکوم است چیزی از دست بدهد. زیرا این «محبوب گمشده و مطلق برای همیشه از دست رفته است» و در زندگی انسانی پیروزی یکی بدون پرداخت شکست و بهایی و پیروزی دیگری به شکلی دیگر ممکن نیست. ازینرو در چالش شهروندی یا بالغانه میان فرد/دیگری، میان دولت/ جامعه مدنی و  برای اینکه چیزی از او بخواهی، بایستی چیزی نیز به او بدهی. این قاعده ی بازی مدرن است. زیرا یک تحول یا به جنگ هولناک، به خشونت نارسیستی/پارانویید و دروغین دو نقش کور/خیالی و دو نیروی متخاصم دیکتاتور/ قهرمان و دور باطل آنها می انجامد، یا به چالش مدرن «دولت/شهروند و جامعه مدنی» که همزمان بستر مشترک و تمناهای مشترک نیز دارند، در کنار چالشها. که هردو نیاز به یکدیگر دارند و هیچکدام نمی تواند بدون دیگری وجود داشته باشد. همانطور که حالت و ساختار این دولت/ملت می تواند مرتب تحول یابد. همانطور که مقاومت در برابر تغییر در هر دو بخش به درجات مختلف وجود دارد.

 

 بنابراین بایستی حال در واقع این  امید و شادی، دوستی و خنده و گفتگو و چالش خندان را بگذارید سیلان وار و به هزار شکل در خیابها، موسسات، روابط و اقشار جاری شود. بگذارید او به جرات و گفتگو و چالش دوستانه یا مطالبات مهم شهروندی به هزار شکل تبدیل شود، آنموقع هم می توانید به شکل سیاسی و حقوق شهروندی به این امید هر چه بیشتر نماد و شکلهای مختلف بدهید و هم در خانه و خیابان، در گفتگوها، در انتظارات و چالشها،  در بوسه ها و در هم اغوش گرفتنها، جشنهای فردی یا جمعی مرتب این جشن و امید را اکسیسو و مازادافرین بکنید و خواستهایتان را اجازه ی حضور و آشکار شدن بدهید. همانطور که تحولات کنونی خوشبختانه در لحظه ی کنونی به سمتی می رود که دقیقا آقای روحانی می داند برای تثبیت حکومت احتیاج به توجه به مشکلات مردم و رفع تحریمها و غیره دارد و بنابراین  این امید یک امکان واقعی  است که موسوی/کروبی و رهنورد و غیره تا چندماه دیگر آزاد شوند و مشخص است که او می داند برای حفظ هشت ریال از ده ریال باید دو ریال را فعلا بدهد و تغییراتی ایجاد بکند. همانطور که این امید و امکان به معنای این نیست که ما یک گوشه منتظر بمانیم و بنشنییم بلکه بایسنی بر روی بالهای این امید و شادی به جلو برویم و هم به تحولات دولت و حکومت توجه بکنیم و حضورشان را تبریک بگوییم و هم مطالباتمان را به اشکال مختلف بیان کنیم و بیشتر بکنیم. روحانی و صحنه ی کشور را مازادافرین و اکسسیو بکنیم، با سلاح امید و شادی و چالش شوخ چشمانه میان دولت/ملت جلو برویم، با هم و در یک وحدت در کثرت نوین و برای کمک به یکدیگر و نه براندازی پارانویید خشن یا یواشکی یکدیگر . زیرا تنها با تحول هر چه بیشتر ساختار سیاسی ما به ساختار نمادین و قرار گرفتن بیشتر هر فرد در «جای نمادین و با مسئولیت محدود و مرزدارش» به عنوان رئیس جمهور، رهبر، جامعه مدنی، می توانیم از بحران کنونی سرانجام عبور بکنیم و پوست اندازی جمعی و فردی انجام بدهیم. زیرا موضوع تحول ساختار سیاسی، فرهنگی و فردی، درونی و بیرونی است.

 

نقدی بر  تحلیلهای کارشناسان بی بی سی درباره پیروزی روحانی و انتخابات

 

با چنین نگاهی که می تواند گفتگو و چالش «دولت/ملت» را در درون یک ساختار و بر رو یک بستر گفتمانی بببیند و آنچه این ساختار به این گفتگو حکم می کند،  یعنی می تواند این گفتگو و چالش را به حالت ساختار بدور یک «ابژه ی گمشده» و سه نقش مثلثی ببیند، حال می توانیم در لینک ذیل از سایت بی بی سی به نام « پیروزی حسن روحانی؛ تحلیل گران چه می گویند»، به نقد نظرات کارشناسان درباره ی انتخابات و حوادث بعد از آن بیاندازیم و ببینیم که هر کدام از این دوستان بیشتر در چه نقش کور، خیالی یا  نمادین قرار گرفته اند و بناچار نقدشان بیشتر محکوم به کوری، محکوم به خیالبافی نارسیستی و یا بیشتر قادر به دیدن  چشم اندازهای نو یا متفاوت و فاکتورهای مختلف این رخداد است. بویژه که این کارشناسان جزو کارشناسان معروف و خوب خارج از کشور ما هستند. همزمان خواننده با توضیحات بالا و این نقد می تواند به «ابزاری» دست یابد که حال بشخصه نظرات دیگر کارشناسان در صحفه چون خانم شیرین عبادی و غیره را نقد بکند. لینک «سوال و جواب کتبی بی بی سی با کارشناسان مختلف درباره ی نتایج انتخابات و پیروی روحانی»:

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2013/06/130615_ir92_election_l44_coments.shtml

 

از چنین منظر بالا و ساختاری می توان دید که در واکنش یکایک این دوستان در برابر پیروزی انتخابات چه قدرت نمادین یا توهم خیالی و خطایی و در واقع چه نقش و «چه جایگاهی» نهفته است. زیرا هر کدام با این تحلیلشان نشان می دهند که جایگاه اصلی شان در ساختار بدور این رخداد کجاست. به قول لکان «از کجا سخن می گویند». چیزی که بحث اصلی است و نشان می دهد که چقدر قادر به دیدن یا ندیدن هستند. زیرا همیشه ساختاری است بدور یک ابژه و محبوب و جایگهای مختلف.

  برای مثال می توانیم در تحلیل  آقای فرخ نگهدار گرامی به  نقش و جایگاه نهفته در نظر او در این ساختار نمادین بدور نتایج انتخابات و ثمرات احتمالیش پی ببریم. نقشی که  بطور عمده در واقع نقش اصلاح طلب «مشاور رهبر» است و به این خاطر واکنشش به نتیجه ی انتخابات این است که خوشحال است حال شکاف میان رهبر/مردم کم می شود و فقط این نتیجه و چشم انداز  برایش اصلی و اساسی است. انگار که موضوع اصلی این است. زیرا موضوع اصلی، تحول کشور و ساختارها و تبدیل شدن رهبر به رهبر نمادین و تن دهنده به قانون است، کسی که  اجراکننده ی بیطرف قانون است و اینکه رابطه ی مدرن و همراه با احترام وعلاقه رهبر/ملت ایجاد شود.

 یا می بینید آقای علی علیزاده که «نقش نمادین و جایگاه نمادین قویتری» در این ساختار دارد، بنابراین نقدش قویتر است و متوجه این امید و امکان تغییر است و می خواهد به آن جهت بدهد و همزمان نگرانیش خطاست که فکر می کند به امید بایستی سریع خط داد. زیرا بایستی هر چه بیشتر سدهای درونی و بیرونی را ، خطوط قرمز را شکاند، انسدادها را شکاند و گداشت امید و شادی جریان یابد در مسیرهای مختلف و آنگاه هر چه بیشتر از ثمرات این جاری شدن و رشد شعارهایی چون آزاد کردن زندانیان یا پس زدن روسریها استفاده کرد و آنها را تبدیل به «هدف سیاسی و کنش سیاسی هدفمندتری کرد». طرح یکدفعه مطالبات زیاد باعث نوعی شتابزدگی از یکطرف  واز سوی دیگر واکنش مقاومت طلبانه بخش ترسو و بشدت محافظه کار می شود. در حالیکه پیشرفت امید بایستی با رشد امید در هزار سمت و همزمان کم کردن مقاومت در دیگری یا بی ثمر ساختن چنین مقاومتی باشد.

 آقای مجید محمدی نیز نقدی خوب می کند و عوامل نمادین درستی از تحول را نشان می دهد اما همزمان می بینیم  که او نیز جاگیریش بیشتر در بالا و و چالش قدرت در بالا و سطوح حکومتی است و متوجه تحولات مردمی و «تحولات گفتمانی» و زیرین  این انتخابات نیست که این تحول را بوجود آورده است.

 خانم آزاده کیان بخوبی به تاثیر جنبش سبز و نقش خواستهای مردم بدنبال تعامل در این پیروزی و در حرکات اینده روحانی اشاره می کند ولی او نمی خواهد همزمان تغییر حرکت درست حکومت و رهبری در این موضوع را قبول بکند و به آن بها بدهد.

 آقای علیرضا نامور حقیقی بیشتر به امکانات نوین در تغییر روابط با غرب و پایایان تحریمها از طریق این تحول نو می پردازد و این امکانات رو به سوی اینده را می نگرد و قدرتش و جاگیری درستش در این بخش را نشان می دهد.

یا می بینیم ک در نقد و نگاه کارشناس دیگر،  آقای مرتضی کاظمیان، با کمک این امید و تحول، دوباره این حس و باور رشد می کند که  حال شاید می توان یک جمهوری اسلامی دموکراتیک ایجاد کرد و نشان می دهد که در عین نظرات و امید نمادینش یک هسته ی خیالی و اصلاح طلبانه شدید در او وجود دارد. زیرا مفهوم «جمهوری اسلامی دموکراتیک» یک مفهوم متناقض است. موضوع تغییر ساختارها و قرار گرفتن هر فرد «بر سر جای درست و نمادینش» است و حتی اگر این به معنای یک نظام بهتر جمهوری با ویژگی های اسلامی خویش باشد اما موضوع تکرار یک وهم  و خیال دموکراسی دینی یا ولایت فقیه مهربان نیست. زیرا دموکراسی پسوند و پیشوند ندارد.. یعنی او نیز جایگاهش در این ساختار و بر اساس جایگاهش  ارزویش را بیان می کند.

آقای امین بزرگیان از یکسو می خواهد یاد «پدر و رهبرش» موسوی را در این تحولات زنده کند و بیاد بیاوورد و به این خاطر بیشتر به او می پردازد و همزمان از این تحولات نوین که بنوعی ادامه ی جنبش سبز نیز هست خوشحال است و می داند که شروع کار است.زیرا او حضور جنبش سبز در جنبش بنفش را حس می کند و اینکه انتخابات کنونی و نتایجش بدون تراومای هشتادوهشت و بهای تظاهرات کنندگان و رهبرانش غیر ممکن است. همزمان امین عزیز متوجه یک موضوع نیست که «رنگ بنفش روحانی» از جهاتی از «رنگ سبز موسوی» هم بحران زا تر و هم دارای پتانسیلهای رنگ بیشتر و حتی تحولات بیشتری است. اما او بخاطر جایگاه نمادینش به عنوان پسر در کنار پدر قبلی، می خواهد یاد او را و اهمیتش را به یاد بیاورد و همزمان قدرت نمادین و جایگاه درستش را نشان می دهد و در کنار جنبش کنونی است.

 آقای سلامتیان نیز به عنوان یک «قدرت و نگاه نمادین» دیگر و وفادار به تحول مدرن و جنبش سبز از این تحولات خوشحال است و همزمان اصل نگاهش متوجه رشد این «همدلی میان مردم و روحانی» و رشد پیشرفت است.

 آقای کامران متین بهتر از بقیه جایگاه و نقش نمادین را می گیرد و به بستر و ساختار و مولفه هایی اشاره می کند که این تحولات را ممکن می سازد و اینکه در برابر دولت و تحول آینده چه تغییرات ممکن یا ناممکن و سختی قرار دارد. اما او نیز اهمیت و سونامی نهفته در این امید و این جابجایی رخ داده در بطن جامعه ی ایران را خوب نمی بیند و حس نمی کند.

 آقای فرج سرکوهی باوجود برخی نظرات درستش اما  این انتخابات را  بیشتر به معنای نه گفتن به سیاست اتمی و سیاست خارجی کنونی ایران می بیند و نشان می دهد در خارج زندگی می کند و از این جایگاه خارجی و دورافتاده از تحولات چندوجهی کنونی به رخداد می نگرد.

 آقای داوود ناجی نیز از جایگاه خویش به تاثیر این انتخابات در اینده منطقه و مباحث سوریه و افغانستان می پردازد ، از اشفتگی منطقه و سوالات جدی در برابر روحانی سخن می گوید.

 آقای مهدی خلجی نیز که با تمام قدرتها و توانایی نقادیش همیشه «قدرت محور» بوده است، حال این پیروزی را در واقع می خواهد برای «امریکا» قبضه بکند و آن را بیشتر ثمره ی درستی سیاستهای غرب و تحریمها بداند. در حالیکه مطمئنا تحریمها موثر بودند، اما بدون تراومای هشتادوهشت، بدون نارضایتی مردم و گسست درون جناحهای حکومت و رشد واقع بینی به وضعیت فلاکت بار مردم، می توانست این تحریمها دقیقا جلیلی را به حاکمیت برساند و این چیزی است که آقای مهدی خلجی به آن توجه نمی کند. چون نگاهش بیشتر از بالا و قدرت محور است. با این حال او خوب می بیند که در درون ایران قدرت هیچگاه کامل یکدست نبوده و مرتب این تحول و گسست در حال رشد است.

 آقای واحدی که قبل از انتخابات اصلا باور نداشت خامنه ایی تغییری اندک بکند و تن به انتخابات بدهد و «گویا» می خواست اگر حرفش درست در نیاید، مدتی سکوت بکند، حال در واقع گویی به شیوه ی «حمله بهترین دفاع است»، می خواهد جایگاه خودش را دوباره تثبیت کند و بنابراین بجای قبول نتایج خوب این انتخابات و در کنارش پرداختن به ضعفهای ساختاری و خطرات اینده، از اول می خواهد بگوید روحانی و دیگران این نتایج را مدیون کسانی (طبیعتا چون واحدی و دیگران) هستند که رهبر را نقد کرده اند و خواهان اصلاح شده اند. آخر هم گله می کند که اگر رفسنجانی و بقیه «زودتر» درست عمل کرده بودند، می توانستند کاندیدایی بهتر داشته باشند. البته آقای واحدی توانایی نقد خوب و قوی و قدرتهای نمادین خوبی دارد، اما اینجا دقیقا بیشتر در موضع و جایگاه خیالی و نقش نارسیستی قرار دارد چون در نهایت با تحلیلش می خواهد اشتباه نظریات قبلیش را فراموش بکند، به جای اینکه واقعا به نتایج انتخابات بپردازد. به این خاطر هم در نهایت به خودش باز می گردد و اینکه درست عمل کرده است که رای نداده است. انگار اصلا الان دیگر موضوع این است.( احتمالا آقای واحدی در این سناریو و صحنه، ناخودآگاه خویش را در خطر عدم انتخاب به عنوان نقاد بزرگ حس می کند.)

 

 نظر نهایی از کارشناسان که کوتاه به او در این بحث می نگریم، نظر آقای « محمدرضا نیک فر» است. در برخورد به نظرات آقای «نیک فر» می توان از یکسو یک «جایگاه نمادین» و نقد نمادین را دید و اینکه او قادر به دیدن و بیان  امکانات تحولات بعدی و خطرات بر راه است. از طرف دیگر می توان در نگاه و نقد او یک «هسته ی خیالی» و قدرتمند بازیافت. ازینرو او این تحول انتخابی را فقط نتیجه حرکت مردم می داند. یعنی باور دارد که دولتمردان و خامنه ایی می خواستند «مهندسی» بکنند و نارضایتی یا حضور مردم نگذاشت. این اما برخورد تک ساحتی و خیالی است و ندیدن اینکه چه به خاطر تراومای هشتادو هشت یا محاصره ها و چه بویژه به خاطر گسست درون جناحهای قدرت درون حکومت وتحولات درونی اصولا هر چه بیشتر امکان و توانایی مهندسی و یکدست بودن حکومت کم شده بود. برعکس این امکان رشد کرده بود که حکومت برای ایجاد یک انتخابات پرشور و کم هزینه، مجبور شود هزینه بدهد و تقلب نکند، بها بدهد و باید این را دید و حریف را گاه احمق و یا گوریل و گاه  دیکتاتور توانا و قادر به مهندسی کامل نپنداشت. اشتباه نیکفر در واقع این است که او در نهایت حریف را مثل نگاههای قبلیش هنوز یک «گوریل می پندارد که نباید با او شطرنج بازی کرد». اما همانطور که قبلا به این انتقاد را کرده بودم، حریف و دولت گوریل نیست. حریف و دولت حرکات خشن و ساختارهای تمامیت خواه دارد و گوریل وار حمله می کند اما گوریل نیست و حتی یکدست نیست. همانطور که تبدیل دیگری و رقیب به «گوریل کور و خشن و نقش کور» به معنای این است که آقای نیکفر و همنظرانش به «نقش خیالی» و مکمل  « شکارچی و یا کارشناس گوریل و  حرکاتش» تبدیل شوند و ناتوان از دیدن تحولات ساختاری در کل ساختار سیاسی، در گفتمانها و یا در گسستها و شکل گیری جناحهای مختلف درون حکومت، ناتوان از درک شکل گیری پدیده ای چون «روحانی» یا  قبلا «موسوی و کروبی» بشوند.

 

اجبار به تکرار در نقد و نقش کور و خیالی، نتیجه گیری نهایی

 

دو نگاه و نقش کور و خیالی محکوم به تکرار خطا و فاجعه و کوری و نابینایی خویش، محکوم به تکرار شوکه شدن و شکست خویش است. آنها مرتب چون ادیپ خویش را در نهایت کور می کنند، زیرا می خواهند «زیادی ببینند و حقیقت نهایی حوادث را یکبار برای همیشه» درک یا حل بکنند. زیرا از خطاهایشان یاد نمی گیرد و حاضر نیستند از «تمتع و امتیازات سنتی نقش  کور و خیالی» بگذرد و تن به قبول «کمبود خویش و دیگری» و ناممکنی «رای و نظر نهایی» بدهند. ازینرو حاملان این دو نقش مثل رادیکالهای سنتی ایران سی و اندی سال است که چون صحفه ای سوزن خورده و قدیمی مرتب شعارهای کلیشه وار و تحریم انتخابات یا تکرار تئوری توطئه را تکرار می کنند. بنابراین برای عبور بهتر این   تکرار و لمس خطای خویش، جدا از نقد ساختاری بالا یا به اشکال دیگر، بایستی بعضی وقتها  به عقب برگشت تا فهمید که چرا «کارشناسان سیاسی بزرگ ما» در رسانه های خارج از کشور در انتخابات کنونی باز شوکه شدند و تحلیلهای انتخاباتیشان عمدتا اشتباه از کار در آمد. یعنی برای درک خطایشان بایستی دید که چرا این خطا یک «بازخطا»، یک «تکرار دوباره ی خطا» است. بایستی این اجبار به تکرار را دید و لمس کرد. تا فهمید چرا به خطا می روند. چون حتی از خطای چهار سال پیش در هشتادوهشت و این چهارسال بخوبی یاد نگرفته اند و «جایشان را در ساختار سیاسی تغییر نداده اند تا بهتر ببینند، تا بهتر تن به دیدار نمادین و پارادوکس با رخداد سیاسی» بدهند. برای این دیدار با گذشته و لمس این تکرار در نظرات این نیروهای گرفتار در نقش ناموسی یا خیالی و یا حتی در نظرات کسانی چون فرخ نگهدار و نیکفر و کارشناسان خوب ما، خوب است که دوستان این مقاله و لینک ذیل را بخوانند. زیرا .این مقاله ذیل را من بیش از چهار سال پیش و قبل از انتخابات هشتادوهشت و در نقد همین کارشناسان نوشته بودم و اعتراضم به آنها که متوجه «تحولات گفتمان سیاسی» ایران نیستند که در قالب حضور موسوی و کروبی و مناظرات تلویزیونی و غیره خویش را نشان می دهد. متوجه «سونامی» نیستند که اینجا نهفته است و به آنهایی که مثل الان باز هم فقط از تئوری «انتخاب میان بد و بدتر» و تحریم انتخابات حرف می زدند، گرفتاریشان در این خطا را نشان می ده.م یا به فرخ نگهدار انتقادی مشابه چون بالا می کنم، زیرا او آنزمان نیز بیشتر به این فکر می کرد که فقط احمدی نژاد دوباره انتخاب نشود، انگار که موضوع فقط این بود، این نقد را آنزمان در زمانه نوشتم. خواندن کامنتها و اعتراض به من که آقا سیاست را نمی فهمید هم جالب است. به تاریخ مقاله نیز توجه بکنید لطفا.

لینک مقاله ی « روانکاوی انتخابات و معضل اپوریسیون» ، انتشار سال 2009

http://zamaaneh.com/analysis/2009/06/post_1004.html

 

همانطور که دقیقا انتقاد من به خیلی از این کارشناسان فعلی در قبل از انتخابات کنونی نود و دو دقیقا ندیدن «سونامی درون این انتخابات» بود و اینکه آنها متوجه تحولاتی نیستند که از یک سو تقلب را ناممکن می سازد و از سوی دیگ بر ضرورت نگه داشتن رای تا لحظه ی اخر و تشدید انتخابات تاکید می کرد. یا ضرورت تقسیم کار میان رای دهنده به روحانی و تحریم کننده را پیشنهاد می کرد. اینکه خوب است روحانی انتخاب شود. حتی من بیشتر دوست داشتم به دور دوم میان روحانی/قالیباف بکشد تا بتوان حال بیشتر در انتخابات شرکت کنیم و  بیشتر بطلبیم و با اینحال از پیروزی او در همان دور اول مثل مردم دیگر خوشحال شدم و با این جشن امید و شادی جدید همراهی کردم و همزمان مرتب راههایی برای رشد این امید و اکسسیو کردن شادی و امید را مطرح کردم.  اینکه حال دور جدید و بازی جدید ما و چالش شهروندی نو شروع شده است و این مقاله ی دوبخشی در واقع کمکی برای رشد این قدرت نو و شادی نو و شرور و بازیگوش و شوخ چشم است. برای رشد هر چه بیشتر این نقادان نو و سیاستمداران نو و مدرن، شهروندان قادر به بازی پارادوکس همراه با نقد و احترام و علاقه با دیگری، با دولت و رهبر و همسایه است.

 

باری دوستان می توانند حال با« ابزار و شیوه ی سنجشی» که این نوع نقد در اختیارشان گذاشته است، به نقد تحلیلهای برخی دیگر کارشناسان در این صحفه و نظراتشان بپردازند. یا به نقد نظرات تحلیل گران دیگر. زیرا اکنون بایستی برای خواننده ملموس و مشخص شده باشد که بحث ساختار نمادین بدور ابژه ایی چون انتخابات به چه معناست. یعنی  بزبان دیگر می ببینید زندگی بشری  چگونه عمل می کند و اینکه نه تنها رهبری یا دولت، بلکه  مردم  و یا  یکایک ما از منافع و تمناهایشان و از جایگاهشان بدور یک ابژه گمشده حرکت می کنند و هیچکدام جایگاه کاملا نهایی و برای همیشه ندارند، بلکه  بسته به جایگاه مرتب ما خویش را لو می دهیم که در واقع چه می خواهیم بگوییم و کجا هستیم. از کجا در ساختار به موضوع می نگریم و دارای چه نقش نمادین، خیالی یا رئال و کور بیشتر یا کمتر هستیم. مثل این نقادان و کارشناسان خوب ما و یکایک ما و این بازی و مثلث گفتگو را پایانی نیست و در بحث بعدی می تواند جاها عوض شود. زیرا سوژگی و قدرت نمادین امری همیشگی و یک مقام ابدی نیست. تنها از طریق برخورد صادقانه، نقادانه و نمادین با دیگری و رخداد است که می توان مرتب از دروغ نقش کور و نقش خیالی عبور کرد و هر چه بیشتر به نقد متفاوت و توانایی به تحول متفاوت دست یافت و خوانشهای قوی و توانا به تغییر آفرید.

 امیدوارم حال دوستان هر چه بیشتر به شیوه و قدرت این «بازیگری نو»  و جاگیری خندان و قابل تحول آشنا شده باشند. زیرا زندگی انسانی یا روابط عشقی یا شغلی یک بازی عشق و قدرت است و آنکه بتواند بهتر و با قلبی گرم و مغزی سرد بازی بکند، موفق تر است. زیرا  آنکه بتواند در بازی فردی و جمعی چون یک مسابقه یا رابطه  مرتب بنا به شرایط و ضرورتها، جاگیری و تاکتیکش را عوض بکند تا بهتر به تمنایش و تغییر دلخواه فردی یا جمعی دست یابد، موفق تر است. همانطور که چالش سیاسی مدرن و میان دولت/ملت،میان یک کشور با کشور دیگر در عرصه های مختلف، از ورزش تا اقتصاد و برنامه ی هسته ای نیز یک بازی عشق و قدرت و جدال علائق است و آنکه قادر به تحول و دگردیسی بهتر و توجه به زمین لرزه ها و یا تحولات است، موفق تر است. همانطور که با رشد  این قدرتهای نو و توانایی دیدن بهتر امکانات و موانع که شاهد آن در حرکات و نقدهای نسلهای جوان و تحولات کنونی هستیم، بایستی حال این نسل نو یعنی نسل رنسانس، هر چه بیشتر این بازیگری مدرن و شوخ چشمانه، این سیاست ورزی مدرن را یاد بگیرد، این نقادی و تغییر نقش، تغییر جاگیریهای متفاوت را یاد بگیرد و هر چه بیشتر کاری بکند که  «صحنه ی مدرن و مدنی به صحنه ی تحولات کشوری تبدیل شود». تا در چنین «صحنه ی نو، مدرن و با رشد و اکسسیو کردن گشایش و امید کنونی»، سرانجام از مسیر تحولات بعدی و رشد رنگهای نوین درون رنگ بنفش، هر چه بیشتر ساختارها تغییر بکند و هر فرد و هر مقام « سر جای درستش قرار بگیرد»، در جای نمادین و موقتش در یک ساختار مدرن و قابل تحول سیاسی یا فرهنگی قرار بگیرد. همانطور که حال دولت ما و آقای روحانی بایستی با دیدن این امید و خواست مردم، با دیدن ضرورت تحولات و پایان گفتمان هیستریک احمدی نژاد و نتایج هولناکش برای کشور، با دیدن شکست حتی هر تلاش برای بازگشت به عقب در ترکیه و یا مصر کنونی و برکنار کردن فعلی «مرسی» در مصر توسط ارتش و مردم، سرانجام تن به جای نوین و بحق ایران، به  عنوان یک کشور مدرن با ویژگیهای اسلامی و غیره خویش در کنار ترکیه و مصر و بقیه بدهد و وارد رابطه ی مستقل و برابری با غرب شود. زیرا مشکل عمده ی دولت قبلی این بود که حتی اگر از خواست برحق کشور ما بر انرژی هسته ای سخن می گفت، اما این خواست را به  چنان شکل خیالی و خودبزرگ بینانه ایی مطرح می کرد که مرتب بیشتر پارانوییا ایجاد می کرد. زیرا چه احمدی نژاد و چه کل نظام دچار «هاله ی نور» و یک خودبزرگ بینی دروغین و محکوم به شکست بود. زیرا شیوه ی جلیلی و احمدی نژاد در واقع این بود که به غرب می گفت «مگر تا حالا این همه گشتید چیزی پیدا کردید» و نمی فهمید که با اینکار خودش و غرب را در بازی نارسیستی «دزد/پلیس» قرار می دهد و تنش و شک می افریند. به جای اینکه بر اساس حق مدرن استفاده از انرژی هسته ایی کشور ایران، مسئولیت مدرنش را نشان بدهد و شک زدایی بکند و نگذارد نیروهای پارانوییا و محافظه کار موجود در  برخی از کشورهای غربی نیز از اعمالش برای پیش بردن شعارهای خویش و سیاست پارانویید اسرائیل استفاده بکنند. همانطور که حال رهبر کشور آقای خامنه ای بایستی نشان بدهد که  او دقیقا هر چه بیشتر قادر است به خواست مردم تن بدهد و به نقش رهبر به عنوان نماینده قانون و حافظ قانون تن بدهد و کمتر در سیاست روزانه مداخله بکند. این تغییراتی است که مسیر مهم تحولات بعدی ماست. جابجایی و نقشهای مختلف و همپیوند. مردم در عین دوستی با دولت و رهبر بیشتر و به شیوه های مختلف می طلبند، دولت مجبور است به خواست مردم و رفع تحریمها  و قولهایش هر چه بیشتر عمل بکند و تغییر ایجاد بکند و رهبر لازم نیست نگران نظام باشد و نقش نمادین خویش را بیشتر اجرا می کند، به عنوان حافظ این گفتگوی پارادوکس همراه با احترام و نقد میان دولت/ملت، رهبر/ملت و میان بخشهای مختلف شهروندان. این مسیر تحول ساختاری ماست و چگونگی این تحول بستگی به قدرت بازیگری ما و شهروندان داخل و خارج از کشور دارد. زیرا دقیقا در کشورهایی که هنوز ساختار مدرن در آنها خوب جا نیافتاده است، از جهاتی حتی بیشتر از حکومت احزاب در کشورهای مدرن، «رای، رای ملت است». زیرا برای حفظ مقام و نظام خویش در نهایت نیاز به حضور و پشتیبانی این اکثریت دارند.

پایان:

لینک بخش اول:

http://www.iranglobal.info/node/20726

 

 

ادبیات:

1-      Stellung des Subjekts. Christoph Braun. Kapitel 6. S. 201 bis 236

2-      برای اطلاعات بیشتر در مورد این سه بخش همچنین می توانید به این مقاله ی ذیل از من مراجعه بکنید

http://www.sateer.de/1983/03/blog-post_31.html

3/ سه ساحت روانی سمبولیک/خیالی/ رئال یا واقع: هر پدیده و در کل مثل هر انسانی دارای سه بخش «سمبولیک، خیالی یا نارسیستی و نیز رئال و یا کابوس‌وار» است. این سه بخش در واقع به شکل «سه دایره برومه‌ای» درهم تنیده‌اند و ساختار روانی انسان و جهان بشری ترکیبی از این سه بخش است و آن‌ها نمی‌توانند بدون یکدیگر باشند و در هر عمل و حالت انسانی این سه بخش و سه حالت حضور دارند. موضوع مهم اما آن است که شکل سمبولیک و بالغانه بتواند به شکل اساسی رابطه با «غیر» و شکل اساسی لمس هر پدیده تبدیل گردد و مرتب بتواند، در نگاه به «غیر» و به تمنای خویش، ژوئیسانس یا خوشی نارسیستی شیفتگانه/متنفرانه بخش خیالی تصور و میل خویش را و نیز خوشی کابوس‌وار میل خشونت و تجاوز و لمس قدرت مطلق ذر بخش رئال تصور خویش را به اشکال نوینی از تمنای فانی و چندلایه تبدیل سازد و مرتب تحول یابد. از بوسه تا عشق‌بازی و تا اندیشه بشری، همه مالامال از این سه بخش هستند و این درهم‌آمیختگی علت تحول مداوم جهان بشری و علت ضرورت خلاقیت بشری و عبور مداوم بشری از بحران به نگاه و خلاقیت و تمنایی نو تا بحران و نیاز تحول بعدی است. از این سه ساحت می‌توان به قول ژیژک شش شکل ترکیبی در نگاه و رفتار آفرید. در رابطه سمبولیک فرد همیشه در یک حالت پارادکس با دیگری و غیر ارتباط می‌گیرد. یعنی هم به جهانش و به خواستش، به رقیبش، به «دیگری یا به غیر» عشق می‌ورزد و همزمان قادر به نقد و انتقاد از آنها و از خویش است. او همیشه در رابطه‌اش در واقع در یک ارتباط تثلیثی، سه گانه قرار دارد که در این ارتباط، رابطه میان او و خویش، میان او و معشوق همیشه بر بستر قانون و دیسکورس نام پدر صورت می‌گیرد. یعنی از یک سو او می‌داند که همیشه فاصله‌ای هست و او هیچگاه به ذات نهایی خویش و رابطه و دیگری پی نمی‌برد و هر سخن او تفسیری و راهی و چشم‌اندازی قابل تحول و ناتمام است. از طرف دیگر او می‌تواند مرتب از ضلع سوم به خویش و رابطه‌اش بنگرد و خویش را نقد کند و روابطش را متحول سازد. رابطه نارسیستی یک رابطه دوگانه نگاه/نگاهی و سحرکننده است که در پی یگانگی نارسیستی است. ازینرو از نقد و فاصله و از دیدن خویش و هستی به سان یک چشم‌انداز قابل تحول هراس دارد. زیرا این نگاه سمبولیک تمتع و ژوئیسانس نارسیستی و یا رئال او را در هم می‌شکند و بهشت دروغین او را داغان می‌کند. انسان اسیر رابطه رئال کاملا در نگاه دیگری محو شده است و به ابزار دست او برای تجاوز و خشونت تبدیل می‌شود، مثل حالت یک تجاوزگر جنسی.

4/ لینک نقد بر  مقاله ی شادی صدر

http://www.iranglobal.info/node/20647

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

تصویر مسؤل فنی ایران گلوبال

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
آقای داریوش برادری گرامی ایمیل شما برگشت می خورد، لطفا ایمیلی به آدرس سایت بزنید تا بتوانم با شما تماس بگیرم. با تشکر، مسؤل فنی سایت