بینابین سطرها (1)

باید از موهبت به دنیا آمدن شاکر باشی، از آسمانی که بالای سر توست، و از نظمی که گاهی هست و بسیار گاهان نیست هم همینطور. امروز هوا ناجور است، از فردا گزارش موثقی در دست نیست، پس فردا حتماً خوب می شود؛ از رقص و ولگردی خورشید پس فردا و تلاش شبانه­روزی هواشناسان حاذق شکرت را مبادا دریغ ورزی! حیران کار دنیایی؟ چه مهمل. نگاه کن، کفشهایت خوب راهت می برند، زمین دارد تحملت می کند، و همسایه­ات هنوز چنگ بر گلوگاهت نبرده است؛ شاکر باش!

 

     هذیانهای بیهودگی­تان را به هنرمندی هنر می­نامید، چندانکه ابزاری در گیره­ی ابزاری دیگر جا خوش کند، حرف را و جمله را و مطلب را به تصنع می سازید، آنگاه فریاد و فغان­تان بر می شود که من نابغه را دنیای نابینا نادیده بگرفته­است. راستی بینایی چیست وقتی که بیحسی با سکوت دامن می­گسترد؟!

     دلم بر شمایان،  شما خوبان و محبوبان مظلوم و خیالباف آه... چه بیدریغ می سوزد! کاش جهان­تان را بامی بود و مرا نیز توانا دستی تا بر بلندترین بامهاتان بنشانم، تا پرشوید، از غروری مضحک پرشوید، و گرنه بر پستی سیال پشت­سر که هیچ، بر سطح بی­بامی­تان وقوف یابید و آدمیزاد را اندیشه کنید که چه جانور خیالپردازیست، هم در دوستی و هم در دشمنی!

     شمایان "بَر"اید، نه، بی­گمان بَرتر و برترینِ برترینانید، اگر دانش بر این برتری­تان آرامش تواند بخشید! اما کسی که دستکم ماغ­کشیدن نتواند و چریدن در صحرای خوشباوری دیگرانش عادت نیست، به درستی می­یابد که ابَربر بربریست مطلق. و شما جانوران دوست­داشتنی و کوچک که نام آدمیزاد را بنوشته به­روی کاغذی خردتر از خردک با خود یدک می­کشید، در جستجوی کدام برتری پیشینیان­تان را مکرر کرده و چنین به حماقت پیر گشته­اید؟! آه... خدای را، به جوانی­های بی­جواب­تان چه بی­امان پدرانه بایدم گریست، چرا که همه جوانی­ام نصیب پیری شمایان شد!

     شمایان، شما برترینان، به گاه مرگ برایم برگی نیلوفر به هدیه­ آورید تا که "بی­تر"ی­تان را بپوشانم،  شاید که ابر خیال و وهم­تان از هم شد و شما با پاهای خویش به روی خاک پدرهاتان به راه افتادید و پستی را بخاطر بسپردید! بخاطر بسپردید که آدمی هرگز ابَر نیست و بر نیست و برتر نیست،  مگر در بربریتی که اینکش دچاریم!

 

                                ***

 

    باید از موهبت به دنیا آمدن شاکر باشی، از آسمانی که بالای سر توست، و از نظمی که گاهی هست و بسیار گاهان نیست هم همینطور. امروز هوا ناجور است، از فردا گزارش موثقی در دست نیست، پس فردا حتماً خوب می شود؛ از رقص و ولگردی خورشید پس فردا و تلاش شبانه­روزی هواشناسان حاذق شکرت را مبادا دریغ ورزی! حیران کار دنیایی؟ چه مهمل. نگاه کن، کفشهایت خوب راهت می برند، زمین دارد تحملت می کند، و همسایه­ات هنوز چنگ بر گلوگاهت نبرده است؛ شاکر باش!

 

                                ***

 

    هوای خودت را داشته باش؛ آینه­ها چندیست که دیوانه گشته­اند و نگاههای عاقل را دنبال می کنند!

 

                                 ***

 

شب است و شهر حافظه­اش را از دست داده است. ستارگان مبهوت به زمین خیره شده­اند، و شهروندان در تهی فراگیر به بستر می روند.

 

                                 ***

 

بانوی پیری عکس خود را به عابران نشان می دهد و مستأصل از آنان می پرسد که آیا او را تاکنون ندیده­اند.

 

                                 ***

 

    راه­های موقت، رابطه­های موقت، خانه­ها و خوابها و خیالهای موقت. چه وهم جاویدی، گویی خود خدا نیز موقتی است!

 

                                 ***

 

    آه ای یگانه، ای بخشنده، ای بزرگ پروردگار، رسولانت را یک به یک به اقلیم مقدس آسمانی­ات بازخوان؛ زمین از ویرانی و خون و آتش خسته است.

 

                                 ***

 

  آنقدر چشم به راه مانده­ای که چشم به راهی عادتت شده است.

 

                                 ***

 

    دیروز از درخت بالا می رفتی، امروز خیالت از درخت بالا می رود، فردا درخت از تو بالا خواهد رفت.

 

                                 ***

 

    حیران رفتار درختان باش که سرد و گرم فصول و گذر سالیان را چه سان تاب آورده­اند.

 

                                 ***

 

    هدف هرگز پیدا نیست، راهها پیدایند. تو گاهی راهی برگزیدی و به خطا پنداشتی هدفی­ات در سر است. از بی هدفی مرنج. راهها ترا منتظرند، عابرانی چند هم.

 

                                 ***

 

    از تو و من و این همه که در برمان بگرفته­اند جز جستجوی مأنوس نیاکانمان چیزی به نخواهد ماند؛ جستجوی جاوید.

 

www.y-k-shali.com

منبع: 
ایران گلوبال
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.