یک عمر جستجو

طپش قلب نوجوان هردم بیشتر شد. ناگهان احساس کرد که پتک محکمی برسرش کوبیدند. کشیش سعی کرد او را آرام کند. درعین بیقراری پسر جوان از آن دم شروع به جستجوی پدر کرد.

کرم بیماری هرلحظه نقطه ای ازبدن فرسوده اش را می آزرد. احساس کرد مانند اسب مظلوم وبی دفاعی که ازصاحب گاری آن کتک میخورد, قادر نیست حتی لگد کوچکی به او برگرداند.  دستهای ورزیده اش ازکار افتاده وپاهای استوارش بیحرکت یکجا میخکوب شده بود.  دوران کودکی را مانند فیلم سینمائی طول ودراز درافکارش مرور کرد. مایل نبود آن مدت زمان شاد وبازیگوشی تمام شود.  چهره مردانه اش مثل اینکه خطوط منحنی روی آن نقاشی شده بود.  روزی پوست او صاف ونرم مانند اطلس درخشان بود.  چشمان قوی او مانند بازسرکش حتی سوزنی را درجمع آشفتگی پیدا میکرد, اما هم اکنون ضعیف وکم نور بودند.  صدای محکم ورسا, نارسا وعاری از انرزی بود.  هرآنچه طبیعت به او بخشیده بود پس گرفته بود, غیر ازیک چیز وآن حافظه اش بود.  اندک اشکهای ذخیره ازچشمان بی فروغ روی چهره محزون  او سرازیرشد.  پیرمرد روی تخت بیمارستان درازکشیده بود.  بخود گفت: اگر واقعا خداوند چنین جهنمی را دراین دنیا آفریده پس چه امیدی به دنیای دیگراست؟  جهنم نه به این دلیل که پیروشکسته شده بود ونه به آن جهت که روزهای عمربه سررسیده بود.  بلکه به این خاطر که سرتاسر زندگی دنبال والدین واقعی خود گشت وهرگز سرنخی ازوجود آنها نیافت.  هنگامیکه به سن بلوغ رسیده بود کشیش کلیسا که ظاهرا پدراو محسوب میشد داستان واقعیت زندگی او را برایش تعریف کرد. ازاینقرار:

روزی ازروزها خورشید بشدت می درخشید که آخرین نفس ازحرارت سوزان خود را نشان دهد.  پایان  روز گرمای طاقت فرسای تابستان وآغاز پائیز را نوید میداد. دخترجوانی هراسان وترسان درحالیکه نوزادی به بغل داشت وارد کلیسا شد وسراغ کشیش را گرفت. به او گفتم: خودم هستم. بدون مقدمه باصدائی لرزان شرح داد چگونه بطور اشتباهی ازدوست پسرش باردار گشته که کاملا برخلاف قوانین وآداب ورسوم خانواده اش هست.  دو/سه ماه اول حاملگی را بطور پنهانی حفظ کرد وموفق به سقط جنین نشد.  بقیه دوران مشقت بار را بعنوان اینکه قصد تحصیل درمکان دیگری دارد خانه را ترک گفت.  دخترجوان درحال صحبت زار زار گریه کرد.  نوزاد نیز به دنبال او گریست.  دخترک با گذاشتن شیشه شیر دردهان, اورا آرام کرد. ازمن خواهش کرد که طفل را بزرگ کنم واو ناچار برای همیشه خداحافظی کند.  به او ترحم کردم وتقاضایش را پذیرفتم.  سپس ازسرایدار کلیسا درخواست کردم نام ونام خانوادگی نوزاد را که متوجه شدم یهود هست یادداشت کند. آن کودک توبودی. مادر تواز وحشت, نام ومشخصات خود را بما نداد اما نام فامیلی پدر تو ...هست.  او پس از رفتن حتی پشت سرش را هم نگاه نکرد.   خدا را چه دیدی شاید که روزی پدر بیولوزی خود را بیابی.

طپش قلب نوجوان هردم بیشترمیشد.  ناگهان احساس کرد که پتک محکمی برسرش کوبیدند.  کشیش سعی کرد او را آرام کند.  درعین بیقراری  پسرجوان از آن دم شروع  به جستجوی پدر کرد.  روزها وماهها وسالها پشت سرهم گذشتند اما اثری از آن نام خانوادگی آشکارنشد.   تحصیل خود را بپایان رساند.  شغل مناسبی یافت  وازدواج کرد. او مردی مسئولیت دار شده بود.  اما بموازات همه وظائف زندگی,  تعقیب  را ادامه داد.  دارای چند فرزند ویک نوه شد. هرچقدر زمان بسرعت باد میگذشت اما امید او قطع نشد.  اینبار با کمک بچه ها ونوه اش درجستجو بود.  باز هم بهارها وپائیزها وزمستان ها وتابستان ها سپری شدند وهیچ خبری نشد.  نتیجه همه تلاشها بی حاصل ماند.  عاقبت الامر به سن کهولت رسید.  معمولا دراین دوره از زندگی, آگاهی وشعور با مرگ جسم ناپدید میشود اما درمورد او مانند تعداد معدودی که استثنا وجود دارد جسم مرده بود, ولیکن مغز نه.  او سرتاسر زندگی حتی یک دم امیدواری را از دست نداد.  تا اینکه بیماری مزمنی بدن او را دربرگرفت.  هر روز که میگذشت جسم او ضعیف تر و ناتوان تر میشد.  با این حال هنوز با کمک نوه بدنبال گمشده خود میگشت.  با اینکه میدانست که والدین او دیگر دراین دنیا نیستند اما مصمم بود که بداند ازکجا آمده وریشه او چیست؟  لاکن هم اکنون که آخرین روزهای زندگی پر ازانتظار را دربیمارستان  سپری میکرد, به نوه اش که کنار تختخواب او نشسته بود ودست او را دردست داشت, آهی کشید وبا صدائی آهسته ومرتعش گفت: ای کاش دراین ساعت آخرزندگی ام حقیقت را بدانم وحداقل درخاک احساس آزادی کنم. نوه دلسوز به پدربزرگ قول داد حتی پس از وداع او از زندگی, قضیه را دنبال کند.  مرد سالخورده بسختی لبخندی زد وبرای همیشه خاموش گشت.  او ازقبل وصیت کرده بود که درقبرستان یهود به خاک سپرده شود. برای انجام اینکار بچه ها ونوه سختی زیاد کشیدند تا اینکه موفق شدند اجازه انجام این وظیفه را دریافت کنند.

درمراسم عزاداری او دوستان وآشنایان وفک وفامیلهای همسرش جمع شده بودند. آنروز نیز هوا از گرمای مفرط  عاصی کننده بود درست مانند زمانی که مادرش او را به کلیسا برد. خورشید آخرین نفس گرم خود را به زمین تقدیم کرد وآغاز پائیز را خبر داد.  درحالیکه Rabbi  که به عبری رابی نامیده میشود (ملای یهود)  ازیکطرف وکشیش کلیسا ازطرف دیگر برای او دعا میخواندند, چشمان نوه اش  بیحرکت روی سنگ قبر بغل دستی (درواقع همسایه) راکد ایستاده بود. نام فامیلی همسایه, همان نام خانوادگی مرد سالخورده بود, فقط با اختلاف یک حرف.  پس از پایان سوگواری بچه ها و نوه بدنبال گشتن هویت   نام حک شده روی سنگ قبر مذکور شدند.  مشخص شد که سرایدار کلیسا نام خانوادگی را با یک حرف اشتباه یادداشت کرده بود.  مرد سالخورده هم اکنون نزد پدرخود درسکوت مطلق خوابیده بود.  جوینده یابنده است حتی دردنیای دیگر!

07.07.2013 تبصره: این داستان را براساس یک موضوع مستند نگاشته ام. 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.