انتخاب اول؛ سکولاريسم است! - بخش سوم-

ما محتاج درک و فهم يکديگر هستيم و وسيله ای هم که در اختيار داريم گفتگو است. تعبير من از گفتگو فقط يک گفت و شنود ساده نيست. برای اين که گفتگو- ديالوگ- جريان پيدا بکند، نخستين شرط؛ شکل گيری موقعيت برابر در مناسبات طرف های گفتگو است؛ به اين معنی که همه می پذيريم؛ هيچکس حقيقت را در انحصار خود ندارد. با پيدائی اين موقعيت، گفتگو به جستجوی هسته حقيقت در سخن و رأی يکديگر فرا می رويد و پلی ساخته می آيد برای رسيدن به همگرائی در عين کثرت گرائی و از اين طريق ما از اين آشفتگی و تفرقه ای که به آن مبتلاء هستيم

انسان شهروند

 برساختن سيمای نوين "اپوزسيون" با آگاهی از "انفصالی" شروع می شود که ميان نسل روشنفکران دهه سی، چهل و پنجاه با روشنگران صدر انقلاب مشروطيت جدائی و بيگانه سری پديد آورده بود. در پرتو اين آگاهی ما دوباره به انقلاب مشروطيت و آرمان آن باز می گرديم و خود را ادامه ی روشنگران صدر مشروطيت می يابيم! اما اين يک باز گشت ساده نبود و نيست و می توان نشان داد پس رو رفتنی است برای يک دورخيز بلند!

انقلاب اسلامی صورت قطعيت يافته ی آن "انفصال" بود، پس برائت از آن؛ که از همان فردای "پيروزی" شروع به آغاز نهاد! ميان ما با آن کس که بوديم فاصله ای پديدار ساخت و همين "اتفاق" برای اذهان مستعد، راه "خود شناسی" گشود!

اين که اين خودشناسی به کجا راه می برد، هنوز مورد مناقشه است! اما يک جهت عمومی کم و بيش پيدا شده و آن باز شناخت انسان ايرانی خود راست در مقام فرد و در موقعيت انسان شهروند! به نظر می رسد اين واقعيت؛ بنياد همه ی دگرگونی هائی است که انسان ايرانی و جامعه ی ايرانی در طلب آن است و در تب وتاب دست يافتن به آن بسر می برد. اين کشاکش ها که بر سر باز تعريف "هويت ايرانی" برخاسته و اين جدل های لفظی که مطالبه ی برحق همبود های زبانی- قومی در احراز جايگاه حقوقی برابر در ترکيب مردم شناسی ايران برپا کرده، اين نبرد زنان ما برای تغييرو...و... همگی انعکاسی است از واقعيت بنيادين ديگر شدن انسان ايرانی و تنها در پرتو برسميت شناختن آن راه برای يافتن پاسخ درست مسائل ايران امروز گشوده می آيد. پس امکان دست يافتن به حقوق و آزادی های شهروندی، امکان برپائی جامعه مدنی که از ارکان آن جدائی دين از دولت است، امکان تحقق عام و تام دولت/ملت؛ که شرط آن استقرار دموکراسی و حقوق بشر در ايران است، از اين منظر- از منظر فراروئيدن انسان ايرانی در موقعيت شهروند - يک امکان واقعی است. نتيجه اين که؛ برساختن سيمای نوين اپوزسيون الزاما" می بايست در توافق با هويت شهروندی و پاسخ برای مطالبات آن باشد.

 انسان مستعد ايرانی خود را در آينه ی حکومت اسلامی ديد و بجا آورد و از سر اين معرفت از وجود دارنده "تکليف" به انسان صاحب "حق" گذر کرده و می کند! اين گذر را چپ، ميانه و راست "اپوزسيون" به يک سان بازتاب نمی دهند، اما در اين زمينه نيز يک جهت عمومی مشهود است؛ چپ، ميانه و راست ايران- البته در درون خود با وزن و ثقل متفاوت- درک کرده است که حياتمندی آن در گروی نوانديشی و نو گرائی است؛ دو سمتگيری آينده ساز در حال نيرو گرفتن هستند؛ در چپ ايران سمتگيری سوسيال دموکراتيک و در راست ايران سمتگيری ليبرال دموکراتيک.

تا آنجا که به "چپ" ايران مربوط است؛ فروپاشی "سوسياليسم موجود" و ابطال "لنينيسم" که چشمبندی بر چشم ما در ديدن "مدرنيته" بود و نيز تجربه مهاجرت به غرب و انقلاب ارتباطات و اطلاعات؛ که همه ی ايران را مهاجر نشين "فرهنگ غرب" کرده؛ عوامل تسهيل کننده ی آگاهی های امروز او هستند، اما اصالت آگاهی امروزين با ديدن و بجا آوردن خود در آينه ی انقلاب اسلامی است که شکل می بندد و اعتبار دگرگونساز پيدا می کند! در نگاهی گسترده تر اين سخن را در باره کل فرايند روشنگری در ايران امروز می توان مورد تأکيد قرار داد؛ به اين معنی که يک تمايز اساسی ميان روشنگران امروز و روشنگران صدر مشروطيت به چشم می خورد؛ روشنگران صدر مشروطيت متوجه ی "غرب" بودند و خود را نيز از منظر "داشته های غرب" مورد باز شناسی قرار دادند، در حاليکه روشنگران امروز متوجه "ايران" هستند و شناسائی نقادانه ی چند و چون "خود داشته های ايرانی" در مرکز انديشه ورزی های آنان قرار دارد. روشنگران صدر مشروطيت اساسا" مشمول "نقل" و "تقليل" بودند اما روشنگران امروز اساسا" مشغول "تفکر" و "پرسائی" توصيف توانند شد. بنظر می رسد همين تمايز؛ پرسش کليدی "امتناع تفکر" را در برابر ما قرار داده است!

 ما بيش از هر زمان به آدم هائی احتياج داريم که اول شخص می نويسند؛ منظورم نگاه به خود و گفتگو با خود است. البته اهميت اساسی دارد که بدانيم کجا ايستاده- ايم و از کدام سکو نگاه می کنيم. مشکل اساسی و علت بنيادين انحطاط سياسی در نسل من؛ گم بودن معنای "زمان"- دوران- در انديشه سياسی ما بوده است! از اينرو بازيافت خود در مدرنيته؛ مصداق تولدی ديگر را دارد. نکته ی حائز اهميت عبارت از اين است که تکرار قالبی مفاهيم مدرن، کمک چندان زيادی به حل مشکلات و بن بست های نظری ما نمی کند، اما اگر از منظر مضامين و مفاهيم مدرن؛ و مشخصا" از منظر ارزش ها و مفاهيم ناظر بر مدرنيته؛ که خاستگاه و پرورشگاه آن جهان انديشگی "غرب" است، توفيق آن را پيدا کنيم که به خود نگاه کنيم و با خود گفتگو کنيم، توان آنرا می يابيم از "قديم" خود عبور کنيم و يک معنای "جديد" پيدا کنيم.

"مدرنيته" باز يافتن خود است در زمان، خود را بجا آوردن و خود را شناختن است در دوران "جديد" و در جهان "معاصر"! ملخص کلام "خودشناسی" است و اين "خود"؛ ما انسان ايرانی هستيم! هر آينه به جستجو و يافتن خود در زمان، يعنی در مدرنيته بر آئيم، خواهيم ديد کنش های ما در برابر انسان و نياز های او دينی و بدوی و پر از مقدس کردن های عجيب و غريب است! حتی اگر يک روشنفکر چپ آتئيست باشيم! و اين در حالی است که "مدرنيته" يک کنش غيردينی و معاصر و بيرون از مقدس مآبی در برابر انسان و نيازهای اوست. بر اين پايه است که می خواهم عرض کنم آشنائی و آگاهی به مضمون انديشه مدرن غرب و مفاهيم آن با اهميت است اما شرط مقدم است، يک مدخل و آستان است برای متحول کردن خود در طراز انسان شهروند زمان حاضر، ولی اتفاق تحول؛ يک پيش آمد انديويدوآل- برای هر کس طور منحصر به خود-اش پيش آمد می کند- يعنی محصول مشخص و منحصر به فرد انديشه ورزی های خود ماست؛ وقتی آن مضامين و مفاهيم را موضوع انديشيدن های خود قرار می دهيم برای تعيين نسبت "خود داشته ها"-مان با آنها. "خود داشته ها" چيست؟ در آن وجه که در اينجا مورد نظر منست عبارتند از؛ سنت و تجدد در نزد ما! از اينجاست که من فکر می کنم، پاسخگوئی از جنس زمان به مسائل ايران در گروی نقد سنت و نقد چند و چون تجدد در نزد ماست که يکی از موألفه های آن ايدئولوژی زدائی از "چپ" ايران است، موألفه ی اساسی ديگر ايدئولوژی زدائی از سنت و دين و نيز دين زدائی از سياست است که در يک نگاه موسع؛ "نوانديشی دينی" پی آمد آن است که می کوشد "عقل" را از حبس "شرع" آزاد سازد و موألفه ی سوم؛ زدودن سيطره های قدسی و اسطوره زدائی از بينش و منش سياسی است که چپ و ميانه و راست به آن مبتلاء است. اين ها امراض تجدد ايرانی است و هراندازه موألفه های بيشتری از روند محتوم فروپاشی "حکومت اسلامی" به ظهور می رسد، نقد تجدد ايرانی- معنائی موسع از مفهوم مشروطه ايرانی - اهميت حياتی بيشتری پيدا می کند .

می توان در باره ی سوسيال دموکراسی ياد نامه های شوق انگيز نوشت- اشاره-ام به رفيقم بابک امير خسروی است- اما در حبس نوستالوژی کمونيزم باقی ماند و لاجرم دل در گروی "حکومت اسلامی" داشت! و يا در نمونه ديگر؛ می توان در باره ی تجدد، "صد سال" کتاب نوشت- اشاره-ام به دوستم داريوش همايون است- اما به هر دليل در حلقه ی "بچه های رضاشاه" باقی ماند، توان ارائه پاسخ عقلانی و دموکراتيک به مسأله دولت/ملت در ايران امروز را از دست داد، "لولوی تجزيه" هوا کرد و پندار دفاع از جمهوری اسلامی را پرورد! و در نمونه سوم می توان کيلو کيلو مدرنيته استخراج کرد- اشاره به دوستم کاخساز است- اما از مرده ی "مصدق" اسطوره ساخت، حقيقت را در انحصار "ملی" دانست و بر گرد ايران حصار "اسلام" کشيد!

 سيمای نوين "اپوزسيون" با نقد "خوداشته ها" ساخته می آيد و فرجام آن وقتی است که فرهنگ سياسی بر مدار "عقل خود بنياد" بچرخد و سياست خود را بر محور انسان شهروند- وجود دارای قدرت تشخيص و حق انتخاب- استوار کند. چنين تحول بالنده-ای تنها بر شالوده ی سکولاريسم ممکن است.

 محققان ما انقلاب مشروطيت را نخستين تجربه ی سکولاريزاسيون در ايران توصيف کرده-اند، مدرنيزاسيون پهلوی؛ راه حل و شکل آمرانه ی تحقق آن بود. اکنون، در شرايط حکومت اسلامی، ايران در مرحله ی تدارک دومين تجربه ی سکولاريزاسيون است. برای آن که تجربه ی دوم با راه حل و شکل دموکراتيک تحقق پيدا کند؛ يک پيش شرط دارد و آن عبارت از پيروزی دموکراسی در صفوف اپوزسيون و استوار شدن مناسبات متقابل نحله های درون آن بر موازين دموکراتيک است.

ما محتاج درک و فهم يکديگر هستيم و وسيله ای هم که در اختيار داريم گفتگو است. تعبير من از گفتگو فقط يک گفت و شنود ساده نيست. برای اين که گفتگو- ديالوگ- جريان پيدا بکند، نخستين شرط؛ شکل گيری موقعيت برابر در مناسبات طرف های گفتگو است؛ به اين معنی که همه می پذيريم؛ هيچکس حقيقت را در انحصار خود ندارد. با پيدائی اين موقعيت، گفتگو به جستجوی هسته حقيقت در سخن و رأی يکديگر فرا می رويد و پلی ساخته می آيد برای رسيدن به همگرائی در عين کثرت گرائی و از اين طريق ما از اين آشفتگی و تفرقه ای که به آن مبتلاء هستيم، می رهيم، بدون آن که تنوع و رنگارنگ زندگی بخش و توانسازی که از ما چپ و ميانه و راست ايران را ساخته، از دست داده باشيم.

موافق گفته ی دوستم آقای رضا سياووشی؛ پيش شرط استقرار دموکراسی و حقوق بشر در ايران آينده، تلاش در راه ايجاد يک "اکوسيستم دموکراسی" در امروزماست. پس برای آن که بتوانيم در اين کار توفيق پيدا بکنيم نيازمند بازنگری نقادانه ی تجارب خود و بر اين پايه طراحی استراتژی همگرائی، بنحوی سنجيده و انديشيده هستيم.

بازبينی نقادانه ی تجربه ی "فراخوان رفراندم"، "پروژه ی نشست برلين" و "کنفرانس بروکسل"، بعنوان سه تجربه در راه شکل بخشيدن به همگرائی فرا گير در اپوزسيون، در امر طراحی استراتژی درست همگرائی، کمک شايان خواهد بود.

 

ادامه دارد

17.09.07

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.