توهم"دفاع ميهنی" و خط قرمزهای"اپوزسيون"

سمتگيری و سياست درست درمنازعه "حکومت اسلامی" با "جهان غرب" بر سر استراتژی اتمی، همکاری با سازمان ملل و پايبندی در اجرای قطعنامه های مصوب شورای امنيت است. جداسری با سازمان ملل متحد و رويگردانی از شورای امنيت، بحران را به "لحظه خطر" نزديک کرده و آبستن فاجعه است.
حمله نظامی دولت بوش به ايران- بعنوان يک احتمال بعيد- يک فاجعه نه تنها در مقياس ايران و منطقه، بلکه تمام جهان خواهد بود، پس در چنين صورتی هم حکم "عقل" اين خواهد بود که از جامعه مدنی جهانی استعانت بجوئيم و به عالی ترين مرجع بين المللی...

1

 اين روزها؛ در بعضی از محافل "اپوزسيون"، بحث "دفاع ميهنی" حسابی بالا گرفته. گرمای اين بحث در سايت ايران گلوبال نيز احساس می شود. مقاله ها و مصاحبه ها را که می خوانم، احساس می کنم که انگار با سرعت نور داريم بر می گرديم به نقطه صفر! توگوئی تاريخی بر ما نگذشته و هيچکس-مان را گذرگاه هيچ تجربه –ای نبوده است!

حالا سه ماه از "نشست پاريس" می گذرد با آن نام زيبای "همبستگی ايران"! هر روز اين سه ماه را؛ من و چند تا رفيقی که با هم فکر می کنيم، در انديشه به همبستگی ايران گذرانده-ايم! پرسش مرکزی عبارت از اين بوده؛ چرا همبستگی در نزد ما جان و قوام نمی گيرد؟ " انتخاب اول؛ سکولاريسم است" گزارش انديشيدن های ماست؛ اما توهم "دفاع ميهنی"؛ "همچو ورم کرده تنی"، بر سر راه "انديشه" در ايستاده و نمی گذارد اين انديشيدن ها پژواک بايسته ی خود را پيدا کند!

 راست-اش قلمم نمی چرخد! اما به هر زحمتی مصمم هستم بنويسم. انگيزه- ام اين است که کمکی بکنم. ما هميشه "مخالفت" را منفی ارزيابی کرده- ايم در حالی که يک انديشه همين که بر اين می شود تا از "حامل اختلاف" روبرتابد، خود را نيز در مقام "انديشه" نفی می کند؛ پس سيطره- ای تواند شد که تيغ دشمنان آزادی تيز می کند!

ما در راه همرائی ملی اهتمام می ورزيم، اما نيک بايد بدانيم که همرائی بدون برسميت شناختن شخصيت مستقل موألفه های سازنده ی آن، بدون وضوح بخشيدن به مرزهای تفاوت، بدون پذيرش تکثر و اتکاء به آن، بدترين نوع "پيروی" است که ارمغانی جز کيش شخصيت و مولودی جز بندگی و ستمگری و استبداد ببار نخواهد آورد!

" همرائی از روزن ما، بر آمدی بر انسان تک ديسه ايست، پشت سر گذاردن همشکلی برآمده از جدائی. جامعه ی متفرد و از هم گسيخته، فرای همه ی گسيختگی ها و پارگی ها، انسان های همشکل و تک ديسه ای پديد می آورد و جامعه ی به هم پيوسته و همرائی، فرای همه ی نزديکی ها و چسبندگی ها؛ انسان های گوناگون و مستقل. انسان هائی که گوناگونی را نه تنها در پذيرش، که در تيمار و نگهداری همدلانه ی "امر اختلاف" می نگرند. دگر منشی و دگر گويشی و دگر کنشی، "حق مشترک" شهروندان يک جامعه ی آراسته به همرايی است و هيچ درجه ای از اختلاف باعث حذف حامل اختلاف نمی شود."(1)

 

2

 در عمر سياسی-ام تجربه های زيادی بوده که در خام سخن پراکنی های اين روزها، هشيار و بيدارم نگاه می دارد؛ فکر کردم روايت دو نمونه از آن، چه بسا امروز ما را به کار آيد:

اول: تجربه ی گرفتن سفارت امريکا، يا به عبارت آن زمان؛ "تسخير لانه جاسوسی توسط دانشجويان پيرو خط امام" است. ماجرا که اتفاق افتاد ما در پلنوم بزرگ کميته مرکزی بوديم. اخبار و گزارش های اوليه را که دريافت کرديم، اين استنباط که ماجرا دارای اهميت و ابعاد بزرگ سياسی است برای ما قطعی بود. بررسی های بيشتر ما را به اين نتيجه رساند که صورت ظاهر قضيه ضد آمريکا ست، اما باطن ماجرا، دعوای درون جناح های حکومت است؛ هنوز بازرگان استعفای خود را اعلام نکرده بود! ما البته معتقد به "ضد امپرياليسم لنيينی" بوديم، پس مواجهه ما با اين ماجرا نمی توانست بيرون از اين مفهوم می بود. قرار شد در چهار چوب همين مفهوم اعلاميه بنويسيم اما از قرار گرفتن پشت "پيروان خط امام" خود داری کنيم. اعلاميه را نوشتيم و دستور داديم سريع چاپ و به طور گسترده توزيع شود. هنوز مسوده ی اعلاميه به چاپخانه نرسيده بود که با سيلی از گزارش ها روبرو شديم که از ما پشتيبانی قاطع از دانشجويان پيرو خط امام را طلب می کردند. همه ی گزارش ها بنام فعالين سازمان و حوزه ها و واحد های سازمان بود؛ خط ها و نام ها متفاوت بود اما پيام همه يک چيز بود؛ "از دانشجويان پيرو خط امام قاطعانه پشتيبانی کنيد!". هيجان و التهاب بی اندازه بود، آدم را از فکر کردن می ترساند! نخستين اطلاعيه های "دانشجويان..." بدستمان رسيد. اين خبر را هم دريافت داشتيم که استعفای بازرگان قطعی است! پشتيبانی "سازمان چريکها..." آن اندازه اهميت داشت که خمينی وقتی در تلويزيون ظاهر شد تا آن خطابه ی توفنده را در پشتيبانی از "دانشجويان..." ايراد کند؛ ما را نيز مستقيما" به پشتيبانی فرا خواند. طنين فراخوان خمينی هنوز در گوشم هست: " کجا هستند اين چريکها...!". کميته مرکزی هنوز پراکنده نشده بود، سردستی يک جلسه کرديم و تصميم بر اين شد اعلاميه ی تازه-ای بنويسيم در پشتيبانی قاطع از "دانشجويان پيرو خط امام"!

سال ها بعد دانستم از دو کانال سياست پشتيبانی به ما القاء می شد؛ کانال اول حکومتی ها بودند و کانال دوم حزب توده ايران بود که می کوشيد دامنه ی هژمونی خود را گسترده کند! اما آن چيز که اين القاء ها را موأثر می کرد، فقدان هدفمندی آگاهانه در نزد ما بود و آن چيز که ما را مستعد "پشتيبانی قاطع از خط امام" می کرد؛ چيزی "خود داشته" و مربوط به خود-مان: سيطره ی ايدئولوژيک "ضد امپرياليسم لنيينی" در تفکرات ما بود!

 سياست که ناظر بر عرصه عمومی است همواره در معرض جوسازی ها و امواجی قرار دارد که نيروهای متعارض و رقيب،و اهداف و منافع و علايق متضاد و گونه گون برپا دارنده و پديد آورنده ی آن است. در چنين شرايطی تشخيص درست نيروها، اهداف و منافع، کار فوق العاده دشواری است و هميشه اين خطر وجود دارد که يک حزب سياسی، مغلوب "اراده غير" هائی شود که در کانون جوسازی ها و موج پراکنی ها نقش سمت دهنده بازی می کنند.

من به تجربه دريافتم؛ هدفمندی آگاهانه و تجهيز به يک برنامه و خط مشی استراتژيک- تاکتيکی و بويژه وقوف و پايبندی رهبری به آن، موأثر ترين عامل در سد کردن نفوذ "اراده غير" و پاسداری از استقلال سياسی است.

 دوم: تجربه ی شرکت ما در جنگ ايران و عراق است؛ جنگ نقش قاطع و تعين کننده در گسترش روند های منفی در جامعه و در سازمان ما بازی کرد:

با "تسخير سفارت..." و بويژه با آغاز "جنگ ايران و عراق" روندی که در کشور گسترش می يافت تصاحب انحصاری همه ی مراکز قدرت توسط آخوند های پيرو خمينی از يکسو و در هم شکستن خرده مقاومت ها ی نهضت آزادی، بنی صدر و ملی- مذهبی ها از سوی ديگر بود. متناظر با اين روند يکرشته طرح های کودتائی و بمب گذاری ها نيز که منسوب به امريکا و وابستگان رژيم شاهی می شد، بر التهاب فضای سياسی می فزود، خمينی و پيروان او از اين فضاهای ملتهب به نحو موأثٍر و ثمر بخشی سود می جستند، تجاوز صدام به ايران و شعله ور شدن آتش جنگ، که دست آمريکا در آن پيدا و در کار بود، اين روند را به سود پيروان خمينی يکسره کرد؛ خمينی و پيروان او؛ از فضای ملتهب، متشنج و ويرانگر و جنگ زده، در جهت اثبات "مظلوميت" و اثبات "حقانيت" خود سود می جستند و چشمه های آگاهی کور می کردند! سرتاسر کشور در تسخير نوحه-سرودهای "دفاع ميهنی" در آمده بود که توده مردم را مرعوب و در سحر و افسون خمينی نگهميداشت. ما در محيط های توده-ای فعاليت خود؛ در محلات و ادارات و کارخانه ها و روستا ها، با معضل جنگ و تعين جايگاه خود در "دفاع ميهنی" روبرو بوديم. هر مطالبه، و هر روشنگری و يا سازماندهی، هر اندازه هم که با علايق مردم و منافع کشور در ارتباط بود، تحت الشعاع "جنگ"، مجال طرح و پيشبرد نمی يافت! در عوض آن چه که استقرار می يافت و بيش از پيش نهادينه می شد حکومت اسلامی در کشور بود. جنگ؛ ايران را يکسره در انقياد حکومت اسلامی در آورد! بازتاب اين انقياد در ذهن ما؛ سرمقاله کار شماره 59 است! در اين سرمقاله، برای نخستين بار خمينی و روحانيون پيرو او، "نيروی ضد امپرياليست و مردمی" ارزيابی می شوند و دفاع از انقلاب و دستاورد های آن با دفاع از خمينی و پيروان آن برابر شمرده شده و در شرکت جانبازانه در "دفاع ميهنی" خلاصه توصيف می شود! ما يکسره به "خط امام" می گرويم! و در سمت و کنار جمهوری اسلامی قرار می گيريم!

شعارهائی مانند؛ "سپاه پاسداران را به سلاح سنگين مجهز کنيد"؛ زائيده ی همين دوره است؛ تمهيدی برای "دفاع ميهنی" از منظر آدمی که بودم: خدمتگزار "انقلاب شکوهمند"، بی اعتماد به "ارتش شاهنشاهی"، و ميهن دوست آدمی که اينک ميهن را آماج تجاوز بيگانه و "انقلاب" را ميدان خرابکاری "ضد انقلاب" می ديد!

 با گرويدن عام و تام به " خط امام"، آخرين موانع سياسی بر سر راه سمتگيری سازمان-اکثريت- به سوی وحدت با حزب توده ايران از ميان بر داشته آمد. شايد کسی نداند اما اين اتفاق برای سرنوشت حزب توده ايران نيز تأثيری زيانبخش به همراه داشت! زيرا در همين اوان، رهبری کيانوری در کميته مرکزی حزب توده ايران با انتقادات فزاينده روبرو بود. پيوستن سازمان به مشی سياسی پيروی از خط امام و سمتگيری وحدت با حزب توده ايران، همچون ساطوری بر فرق منتقدين رهبری کيانوری فرود آمد و آنها را بی جان و بی اثر کرد!

از ديگر نتايج زيانبخش، نقصان حساسيت سازمان به سرکوبگری های ددمنشانه ی حکومت اسلامی عليه دگرانديشان کشور بود و نيز به نفوذ و اعتبار ما در حوزه ی ديگر دين باوران- همميهنان زردشتی و ارامنه- و همبود های زبانی –قومی؛ بويژه در کردستان و ترکمن صحرا و بلوچستان آسيب جدی وارد آورد و اين در حالی بود که سرمقاله کار 59. توسط اعضاء و کادرهائی که با مردم عادی درآميخته و در محيط های توده ای و در کارخانه ها و روستا ها و ادارات فعال بودند، با استقبال گرم روبرو بود!

 "خرمشهر" که آزاد شد، گرايشی در رهبری ما به ظهور رسيد که معتقد بود: با آزاد سازی خرمشهر، "جنگ" سرشت خود را بعنوان يک "جنگ تجاوزکارانه" از دست داده و از اين به بعد، سياست و شعار درست "صلح" است و نه "دفاع ميهنی". من در موضع اين گرايش قرار داشتم و حتی در رهبری سازمان اعلام کردم از اين ببعد، شخصا" يک کلمه در تأئيد جنگ نخواهم نوشت و ننوشتم، عليرغم آن که مسئوليت دايره ترويج و تبليغ سازمان بر عهده ی من کماکان باقی بود. متأسفانه "اکثريت"، سر موضع "دفاع ميهنی" باقی ماند! اصرار کيانوری که باتفاق عموئی در اجلاس رهبری ما حضور داشت و نظر رهبری حزب کمونيست عراق را هم آورده بود که بر اين باور بودند ورود "سپاه پاسداران" به خاک عراق، جنبش ضد امپرياليستی- مردمی عليه صدام را تقويت می کند! در اين ابرام موأثر بود؛ هر چند سال و ماهی بعد؛ سرکوب خونين "حزب" و "سازمان" همه چيز را از بن تغيير داد!

 ارزيابی من اين است که سياست ناظر بر "دفاع ميهنی" از سوی خمينی؛ قطعيت بخشيدن به استقرار حکومت اسلامی و طرد سرکوبگرانه ی شرکای اسلامگرای خود، از مراکز قدرت سياسی بود و در اصرار بر "جنگ- جنگ تا پيروزی"؛ هدف انحصار همه ی مراکز قدرت، سرکوب نيروهای سياسی دگرانديش و صدور انقلاب را پی می گرفت. بر پايه اين تجربه می خواهم بگويم که سرشت "دفاع ميهنی" و ماهييت يک جنگ را "آب و خاک" و اين يا آن " نيت"، و "باور" مدافعان و رزمندگان جبهه ها، تعيين نمی کند. اين سرشت را؛ ماهيت سياست راهبر و ناظر بر جنگ و ماهيت اهداف رهبران، طراحان، و فرماندهان جنگ، تعيين می کند.

اين يک استنتاج منطقی و عقلانی است. اما سياستگری؛ تعيين هدف و ترسيم مواضع و طراحی سمتگيری، هميشه و در تمام موارد؛ تابع منطق و عقل نيست! در مواردی نظير مواجهه ما با تجاوز صدام به ايران و شعله ور شدن آتش جنگ؛ آری در مواردی که پای هست و نيست يک ميهن و يک ملت در ميان است؛ و ديده-ام حتی در مواردی که هست و نيست زندگی سياسی "شخص" مطرح است! "کاراکتر" رهبران است که تعيين موضع می کند. در چنين مواردی، "غريزه" و نيرومند ترين "عادت" در زندگی "شخصييت"، يعنی "کاراکتر" رهبران حرف آخر را می زند!!

 

3

ايران با خطر جنگ و تجزيه، از سوی "جهان غرب" روبرو نيست. هست و نيست ايران را "حکومت اسلامی" تهديد می کند.

"حکومت اسلامی" در پاسداری از "منافع نظام" و بقاء و دوام خود و نيز برای تأمين و تثبيت موقعيت سرکردگی در منطقه و "جهان اسلام"، در ساز و کار داشتن بمب اتمی است. همه ی جناح ها در اين باره تفاهم و به سهم خود دست در کار دارند. تصور حکومت کنندگان اين است که با مجهز شدن به "سلاح زمان"، از حکومت اسلامی تا يوم القيامه "امام زمان" پاسداری توانند کرد. در جهان بينی شيعه؛ امام زمان که ظهور می کند به سلاح زمان مجهز است! پس مفهوم "سلاح زمان"، حامل بشارتی است به بقاء و دوام حکومت اسلامی و نيز فتح و ظفر جهانی و عموم بشری "اسلام عزيز"! اما حکومت کنندگان "عقل" در سر دارند و "تقيه" از اصول بنيادين سياستگری در نزد آنهاست! پس آنچه که امر واقع است؛ "پنهانکاری" از يکسو و "تعامل" از سوی ديگر است. گاهی اوقات تعادل ميان ايندو برهم می خورد، پس برای ايجاد تعادل و تعادل جديد، کشاکش هائی پديدار می شود، اما در هر حال عامل تعيين کننده؛ منافع نظام و بقاء و دوام حکومت اسلامی است.

منازعه "حکومت اسلامی" با "جهان غرب" بر سر "سلاح هسته ای"، يک منازعه بی پايان است و تنها با رفع حکومت اسلامی در ايران از ميان بر می خيزد، اما حکومت کنندگان بهتر از ما می دانند که اين منازعه را بايد در مرز "منافع نظام" و هدف" حفظ نظام" که "اوجب واجبات" است، نگهدارند.

تا زمانی که يکسوی اين منازعه جمهوری اسلامی و سوی ديگر اين منازعه شورای امنيت سازمان ملل متحد است، امر واقع؛ جنگ و اشغال و تجزيه ايران نخواهد بود و بر اين پايه سياست و سمتگيری درست در منازعه ای که جريان دارد و جريان خواهد داشت، بودن "اپوزسيون" در سمت سازمان ملل و مطالبه ی اجرای قطعنامه های مصوب شورای امنيت است. امکان واقع؛ برای جنگ و اشغال و خطر تجزيه ايران، وقتی خواهد بود که در هر دو سو؛- تأکيد می کنم که در هر دو سو- ما شاهد امتناع از همکاری با سازمان ملل و انفصال از مصوبات شورای امنيت آن باشيم و پيداست که نيروی اين انفصال و امتناع نيز بنيادگرايان افراطی در هر دو سو خواهند بود؛ در سوی ايران تندروهای بنيادگرای اسلامی که با احزاب پادگانی در ارتباط-اند و در سوی ديگر؛ نيوکان های بنيادگرای افراطی که با دولت بوش مربوط و مرتبط هستند.

آيا اين انفصال و امتناع دوسويه امر محتومی است؟ پاسخ اين است که حتميت قضيه؛ امر بسيار بسيار بسيار بعيدی است و هيچ انديشه ورز عاقلی چنين احتمال بعيدی را محور سياستگری و سياستگزاری های امروز خود نمی کند، زيرا در غلطيدن به چنين اشتباهی بازماندن و حتی انصراف از وظايف امروز است و به دليل احتمالی يعنی امر واقع نبودن آن؛ صف آرائی کاذب به وجود می آورد و به تفرقه و شقاق های تازه می انجامد و به اين ترتيب تأثيرگذاری "اپوزسيون" در حيات سياسی کشور را- که اهتمام در راه همرائی ملی شرط قطعيت بخشيدن به آن است- از اين يک مثقال هم که هست؛ کم تر و بازهم کم تر می کند!

 سياست جمهوری اسلامی در اين منازعه، بازی شل کن سفت کن و رفتار کجدار و مريز است و در راه اغتنام فرصت اهتمام می ورزد. جمهوری اسلامی می خواهد از انرژی اتمی برخوردار باشد و می کوشد تا "هراندازه ی ممکن" از اين برخورداری در مسير "اهداف" خود بهرمند شود، جنجال "حق"، يک جنجال دروغين و مطلقا" عوام فريبی است، زيرا "محمد رضا شاه پهلوی"، حق برخورداری از انرژی اتمی و تکنولوژی آن را برای ايران تسجيل و تثبيت کرده بود.

جمهوری اسلامی مواظب است؛ "مسأله ايران" از شورای امنيت و ديگر ارگان های ذيربط سازمان ملل؛ نظير "آژانس"، به بيرون پرتاب نشود، پس امکان تفاهم و سازش با غرب را در "لحظه ی خطر" برای خود محفوظ نگهداشته و محفوظ نگاه خواهد داشت و دليل-اش هم خط قرمز "اوجب واجبات" است.

مسأله "جهان غرب" نيز نظارت کنترل کننده بر فعاليت های اتمی جمهوری اسلامی است و نه انکار "حق" و مخالفت با جمهوری اسلامی در برخورداری از انرژی هسته ای. مضمون و اهداف سياسی که "جهان غرب" در اين منازعه تعقيب می کند؛ جلوگيری از دست يافتن جمهوری اسلامی به برتری سياسی – نظامی در منطقه و سازگار ساختن حکومت ايران با استراتژی خاورميانه ای خود است و برای نيل به اين هدف؛ سياست پرشکيب و گشاده دستی را تعقيب می کند؛ دليل-اش هم اين است که اهرم های سياسی- ديپلوماتيک و بويژه اقتصادی برای نيل به مقصود در اختيار دارد که می داند کارساز-اند و احتياج به پيشبرد آن با وسايل نظامی نيست. بعلاوه متوجه است که نيروی" تعامل و تفاهم" در حکومت ايران، در حد قانع کننده ای موجود است.

رويکرد "جهان غرب"؛ باز داشتن جمهوری اسلامی از دستيابی به سلاح اتمی است. راهبرد اساسی عبارت از اين است که منازعه "جهان غرب" با جمهوری اسلامی ايران؛ برآمدی و موألفه ای از نبردی است که در يک سوی آن جامعه مدنی جهانی با همه ی روشن انديشی بشريت معاصر و در سوی ديگر آن شبکه ی تروريسم بنيادگرای اسلامی با همه ی تاريک انديشی فقهای مشروعه خواه ايستاده است.

 می پرسيد؛ حال آمديم چنان انفصال و امتناع دوسويه-ای اتفاق افتاد؛ جمهوری اسلامی، يکه خواهی خود را به نهايت رساند و دولت بوش هم، مثل نمونه عراق، خودسرانه مراکز اتمی، تأسيسات نظامی، پالايشگاه ها، جاده ها و راه آهن و زير ساخت های اقتصاد ايران را بمباران کرد و صدها هزار هموطن ما را به خاک و خون کشيد؛ و "سپاه" هم شروع کرد به پياده کردن "استراتژی جنگ های نامتقارن"! برای ضربه زدن به امريکا در هرکجای ممکن اين چهار گوشه عالم. در چنين موقعيتی شما موضع-تان چيست و کجا ايستاده ايد؟

 پاسخ: من احتياج ندارم مثل بعضی ها جار بزنم مخالف حمله ی نظامی دولت بوش به ميهنم هستم، چون چنين جارزدنی، همانگونه که می بينيم، پاشيدن تهمت و افترای جنگ خواهی، وطن فروشی و مردم فروشی بر سر و صورت "کسانی" نامعلوم، در "اپوزسيون" ايران است. اگر من حتی يک نفر را در "اپوزسيون" سکولار- دموکرات ايران می شناختم؛ که مشوق امريکا برای حمله نظامی به ايران است، اين جار را می زدم و اسم و رسم او را هم با رساترين صدا، می گفتم و از او دعوت می کردم بنشينيم و گفتگو کنيم و در همين سايت ايران گلوبال به طور علنی مناظره بکنيم. برخی ها می نويسند و می گويند؛"کسانی!"، درست اين است نام ببرند تا ما هم بشناسيم و واگوئی کنيم و مخالفت خود را با انديشه آنها جار بزنيم.

 اما آن پيش آمد فرضی و احتمالی: چنان پيش آمدی؛ يک فاجعه نه تنها در مقياس ايران و منطقه، بلکه تمام جهان خواهد بود، پس در چنين صورتی هم حکم "عقل" اين خواهد بود که از جامعه مدنی جهانی استعانت بجوئيم و به عالی ترين مرجع بين المللی و عموم بشری موجود در جهان که توان مهار فاجعه را دارد و می تواند روی زخم ها مرحمی بگذارد مراجعه کنيم؛ پس جای من در چنان صورت فاجعه باری نيز، در دفاع از ميهن و کاستن بار رنجی از دوش مردم، در جبهه سازمان ملل و شورای امنيت آن خواهد بود! و پيام من به ملت ايران اين خواهد بود؛ هرچه فرياد داريد بر سر حکومت اسلامی بکشيد که ايران و منطقه و جهان را به اين فاجعه کشاند! من در سمت و کنار جمهوری اسلامی نخواهم بود.

 به مقتضای موضوع بحث، دو کلمه هم در باره خطر تجزيه ايران در شرايط وقوع فاجعه ی فرضی بگويم؛ قطعا" گروه های کوچک جدائی خواه زمينه ی مناسبی برای گسترش فعاليت های خود خواهند يافت، اما آنها در آن شرايط هم قادر به تجزيه ايران نخواهند بود؛ چون مردم را در کنار خود ندارند و نخواهند داشت.

دليل اولم فقدان زمينه ی مساعد عينی- تاريخی است؛ ايران نه عراق است و نه يوگوسلاوی سابق و نه هند؛ در جهان نيم قرن پيش، که دوکشور نوظهور پاکستان و بنگلادش را زائيد! بحث اگر بخواهيم بکنيم ، مثنوی هفتاد من است... نه در کردستان و نه در آذربايجان که بعضی ها کوشيده-اند آسيب پذيرترين معرفی کنند؛ جنبشی که وجود دارد و در آن شرايط فرضی نضج خواهد گرفت؛ جنبش ملی استقلال طلبانه نيست! جنبش دموکراسی و حقوق شهروندی است که برابر حقوقی خود را می طلبند. امر واقع؛ نيرو گرفتن رويکرد فدراليسم خواهد بود. دوستانی هستند که اين رويکرد را "جدائی خواهی" می نامند! مردم چه گناهی دارند؟! اين دوستان عزيز بهتر است فکری برای "غريزه" و "قوی ترين عادت" زندگی سياسی خود-شان بکنند! فدراليسم، که احزاب اصيلی چون حزب دموکرات کردستان ايران و کومله بر آن تأکيد دارند و نضج رويکرد آن، نه تنها جدائی خواهی نيست بلکه استعدادی برای استقرار دموکراسی و نيز استحکام يکپارچگی سرزمينی و تحکيم يگانگی ملی ايرانی در عين کثرت همبودهای قومی/ زبانی – مليت های ايرانی- است. ( صدا-شان را می شنوم؛ می گويند: بفرما! نگفتيم؟! –مليت های ايرانی- نوشت!! تجزيه طلب است.)

 دليل دوم ناموجود بودن "اراده بيگانه"برای تجزيه ايران است. هم ترکيه و هم جمهوری آذربايجان؛ اين کمک های پنهان و آشکار که به محافل و گروه های جدائی خواه می کنند برای دست و پا کردن مجاری است جهت اعمال نفوذ در حکومت ايران در مسير منافع استراتژی ملی خود-شان و نه تجزيه ايران، چون تجزيه ايران از جهات اساسی با اين استراتژی ها در تضاد قرار دارد. آنها توان و قدرت، و موقعيت اينکه "اراده بيگانه" جهت تجزيه ايران را نمايندگی بکنند ندارند. تنها "اراده بيگانه" آمريکاست و اعمال چنين اراده ای از سوی آمريکا، بسيار بعيد است؛ چون تمام معادلات استراتژيک دولت های دوست در منطقه را بهم می ريزد و اين منطقه "حياتی" جهان غرب را دستخوش بی ثباتی مهار ناشدنی می کند. پس امريکا را در تعارض آشتی ناپذير با اروپا و ژاپن و روسيه و چين قرار می دهد که دارای منافع حياتی استراتژيک در بازار بزرگ ايران و ثبات صدور نفت هستند و بالاخره مجموع دولت های "غير متعهد" را به چنان واکنش دشمن خوئی با آمريکا بر می انگيزد که نتايج سياسی وخامتبار برای آن در بر دارد و... اعمال اراده از سوی دولت آمريکا برای تجزيه ايران، او را در افکار عمومی جهان و در جامعه مدنی جهانی به طور وحشتناکی بدنام و مطرود می کند و از ايران- با تمام امکانات ژئو پلتيک و انسانی و ايضا" سياسی- فرهنگی و اسلامی که در منطقه و جهان از آن برخوردار است- يک آتشفشان ضد آمريکا می سازد!

اين بازی ها که امريکا، به طور غير رسمی با گروه های مسلح قومی می کند؛ معنايش اراده برای تجزيه ايران نيست؛ اين ها نشانه های خطر هستند و همه بايد نگران و هشيار باشيم، اما دوستان در ارزيابی های "امروز" خود مبالغه می کنند. من طول و تفصيل اين بازی ها ی آمريکا را نمی شناسم، آمريکائی ها با يکدست چهل ورق بازی می کنند! اما هيچ دليل جدی دال بر اراده ی تجزيه ايران نيافتم. منطق من اين است نيروی داخلی که توان تجزيه ايران را داشته باشد، وجود ندارد و هرجا که چنين نيروئی وجود نداشته باشد، آمريکا برای "تجزيه"؛ کاری نمی تواند بکند.

4

 نگاه من با نگاه خانم الهه بقراط (2) و آقای محسن کردی (3)، به موضوع جنجال برانگيز "ارتباط و مذاکره با حکومتی" ها و واکنش هايی که بوده، از يک جنس و يک جور است. من فقط با پيشنهاد هائی که در مقاله هايشان آمده- در ايران گلوبال به نشر رسيد-موافق نيستم و آن پوسته ی طنز تلخ آقای کردی را که روی خالی بندی های "اپوزسيون" کشيده، بر خود نمی پسندم.

 شايد بر ذهن من هم تعصبی سيطره پيدا کرده؛ که به نظرم می رسد اين ارتباط گرفتن ها ی حکومتی ها که هم شايعه-اش در ميان است و هم خبر-اش را نوشته- اند؛ هدف و مقصود-اش تخريب و جلو گرفتن از "همرائی" در اپوزسيون ايران است. اپوزسيون ايران فقط با همرائی در عين کثرت گرائی، تنها در پرتو همبستگی است که قوت می گيرد و صاحب اين چشم انداز می شود که به يک نيروی موأثر در حيات سياسی ايران تبديل شود و از جمله به فاکتور صلح خواه تأثير گزاری در منازعه اتمی فرا برويد. تحرک های يکساله ی اخير حکومت کنندگان برای يارگيری در "اپوزسيون"؛ يک دليل آن جلوگرفتن از شکل گيری و بالندگی اين فرايند است. اما به نظر من دليل جدی تر و روزآمد تری- روزآمد از زاويه منافع آنان- در کار است.

 جناح های مختلف و رقيب در حکومت، هر يک به ترتيبی اوضاع را بر وفق مراد خود نمی بينند و از اينجاست که تمرکزی پيدا کرده-اند روی يارگيری و بوجود آوردن شقاق های تازه در "اپوزسيون"، بی اعتبار کردن آن و به زوال کشاندن آن. در حقيقت با يک تير دونشان می خواهند بزنند؛ از يک طرف می کوشند اپوزسيون را همچنان متفرق و بی اثر نگهدارند و اگر بتوانند شکاف ها و شقاق های تازه در آن به وجود آورند! از سوی ديگر می کوشند بخش های هراندازه بزرگتر از "اپوزسيون" را با خود همراه کنند و در سمت و کنار خود داشته باشند، تا در ايران و در جهان؛ در چشم مردم حيثيت و آبروی از دست داده خود را احياء کنند، آبرو و اعتبار تازه-ای به چنگ آورند؛ که شايد، به برکت رأی بيشتر از مردم؛ سهم بيشتری از قدرت را از آن خود کنند.

اپوزسيون بی جان و بی رمق است و اگر کاری از دست-اش بر می آمد، خاکی بر سر خود می ريخت! می خواهم بگويم اپوزسيون قدرتی نيست که حکومتی ها از او واهمه کرده باشند! نخير! اين جور ادعاها در امروزی که ما هستيم، خالی بندی است. اما يک جواهر اپوزسيون در اختيار خود دارد که حکومتی ها به آن چشم دارند؛ منظورم استفاده از بار عاطفه بر انگيز و اعتماد سازی است که در مفهوم دگر انديش، "اپوزسيون" در موقعيت يک نيروی محذوف از جامعه ايران و سرکوب شده توسط حکومت، با خود حمل می کند. حکومتی ها می خواهند توی خال بزنند، جان پريشان ما را که می رود شفا بيابد و کارسازی قابل شود نشانه گيری کرده- اند! و زمينه ی کار-شان هم بيم و نگرانی وطن دوستان و آزاديخواهان ايران است، از اين وضع و حالی که عالی جنابان پليد-شان- از معمم تا مکلا- بوجود آورده- اند و ايران را در لبه ی انحطاط و نيستی قرار داده-اند! روی حساسيت های ما نقشه ريخته و با محاسبه ی نگرانی ما از جنگ و ترس ما از خطر تجزيه کشور، - با تمرکز روی ضعيف ترين حلقات؛ اولترا راست ناسيوناليست واولترا "چپ" ضد امپرياليست- عليه اپوزسيون اما به سود "حکومت"، تاکتيک طراحی کرده- اند!؟ "نازک انديشانشان بی شرم!".

حالا ما وظيفه داريم بدل-اش را بزنيم:

 اپوزسيون علت وجودی-اش اين است که در ايران؛ جباريت اسلامی حکومت می کند و حق حاکميت از ملت سلب شده است. پس موضوع "مذاکره" ی اپوزسيون با حکومت کنندگان عبارت از اين است که آزاديخواهان ايران در زندان نباشند، که زنان ما بخاطر مطالبه حق و برای تغيير قوانين تبعيض و ستم، آزار نبينند و بازداشت نشوند، که کارگران ما در تشکيل سنديکا و سازمان برای دفاع از حق و حقوق-شان، آزادی و اختيار داشته باشند، که مطبوعات و رسانه ها و بيان و نشر آزاد باشند، که هموطنان کرد و ترک و بلوچ و ترکمن و عرب من، همان اندازه حق و حقوق و اختيار و آزادی داشته باشند که من در لاهيجان و آن کس ديگر در تهران و اصفهان و شيراز و هرکجای ديگر ايران می خواهد داشته باشد، که در کشور آزادی انتخابات و انتخابات آزاد وجود داشته باشد تا مردم حکومت کنندگان را، آزادانه و به تشخيص خود انتخاب کنند و نيز حق و امکان عزل-شان را داشته باشند.

"اپوزسيون" در اين راه مبارزه می کند که يک سمتگيری و همرائی ملی شکل بگيرد که کشور را در سياست داخلی و سياست خارجی در مسير "عادی سازی" قرار دهد و موجبات فراهم آورد که بدون آن که خون از دماغ کسی بريزد و حقی از کسی ضايع شود- از هيچکس و در هيچ موقعيت و مقام- در يک فرايند دموکراتيک و مدنی ، قدرت از نهادهای "رهبری فقاهتی" به نهادهای انتخابی، که آرای آزاد آحاد ملت ايران آنرا برمی گزيند، انتقال پيدا کند. به نظر من اين فرايند با برگزاری "رفراندم ملی" فرجام پيدا می کند.

به عقل من جور در نمی آيد؛ "حکومت اسلامی" که شرح انحصار طلبی و خودکامگی-اش بيرون از بيان است! حکومتی که حاجب خدمتگزاری مانند " خاتمی" روی دست-اش مانده و توی زندان-اش از حجج اسلام عضو "حزب مشارکت" تا زنان جوان بی سرپناه که فقط کارشان اين بوده که می خواستند يک امضاء بگيرند برای تغير برخی قوانين توسط مجلس نشينان اين حکومت؛ بله چنين حکومتی بيايد با من که علت وجودی-ام اين است، مذاکره ای بکند که معنايش آن است! آنهم در اين جثه و حال و وضع که توصيف نکنم سنگين ترم؛ نه! نمی فهمم. من ثلث عمرم خيالباف بودم، اما هيچوقت نه به اين اندازه!! اگر مراد آموزش پرنسيب "مذاکره" است، اپوزسيون سکولار- دموکرات خيلی چيزها را بايد بياموزد و ما بايد "شجاعت آموختن" داشته باشيم، چون هرچه می کشيم از اين فرهنگ سياسی استبداد پرور و آزاديخواهی واحدانی خود-مان می کشيم. اما "مذاکره با حکومت" درس صدم است و ما بهتر است، درس اول؛ يعنی مذاکره با خود-مان را ياد بگيريم که در آی آمادگی-اش مانده-ايم! ما برای تبديل شدن به "عدد" در معادله ی "ايران"، ابزاری جز - ديالوگ- با هدف دستيابی به همرائی ملی و همبستگی ايران در دست نداريم و تا زمانی که آن "عدد" نيستيم، از سوی حکومتی ها؛ اين يا آن "ارتباط"، اينجا يا آنجا "مذاکره"، هدف و مقصود؛ سوزاندن "اپوزسيون" است برای گرم تر نگهداشتن تنور خود-شان! 28 سال است که اين بازی جريان دارد و نتيجه-اش هم جلوی چشم ماست!

 و اما اگر معنی و مفهوم "مذاکره با حکومت" آن چيزی است که در عرف سياسی فهميده می شود و ما نمونه- اش را در آن دم دمای" 22 بهمن" کذا، در مذاکره "شاه" با برخی "رجل سياسی ملی" ديديم و يا نمونه "ارتباط" و "مذاکره" "کارگزاران سلطنت" با دوروبری های "خمينی" در "پاريس"، بهتر است واقع بين باشيم چون نه "حکومت" و نه "اپوزسيون" در چنين موقعيتی قرار ندارند. با اين حال چون قوی ترين عادت زندگی من خيال پردازی بوده، با اين "خيال" می گويم؛ اگر آن معنا از "مذاکره" را که عرض کردم؛ حکومت کنندگان می پذيرند و بدان عمل می کنند؛ بسم الله! قدم-شان بالای چشم. پيشنهاد خانم بقراط هم، بعنوان يک طرح بحث برای دست يافتن به توافق حداکثری، دم دست ما، روی ميز مذاکره است، تقديم حضور-شان. اما چه کنم که اين "خيال" است! به همان دليل که دوست ما آقای کردی نوشته! حکومتی ها برای "اپوزسيون" بی جان و بی رمق و چهل تکه ای که هستيم، تره هم خرد نمی کنند چه برسد به "مذاکره"! راست-اش نه "حکومت" و نه "اپوزسيون" در موقعيت "مذاکره" نيستند، پس طرح آن بلاموضوع است، وهم و فانتزی است و اين برای "اپوزسيون" خيلی بد است. وقتی دشواری "عدد" شدن و راهی که بايد پيمود، ناگفته می ماند و در عوض فقط ايده"مذاکره" و طرح " پيشنهاد ها"، موضوع قلم فرسائی ها می شود، از جمله نظير آنچه که دوست عزيزم آقای باقر زاده نوشتند و نشر دادند(4)، اين حقيقتا" توهم و توهم زاست. سوء تفاهم می پراکند و مايه شقاق های تازه می شود.

"مرز شکنی برای صلح" معنايش از ميان برداشتن مرز "اپوزسيون" و "حکومت اسلامی" نيست، چنين کاری تأئيد و تقديس "جنگ" و صحه گذاردن بر نقض سيستماتيک "حقوق بشر" در ايران است.

 گفتم ما بايد در برابر نازک انديشی های پلشت و پليد حکومتی های اسلامی، بدل-اش را بزنيم. از جمله کار هائی که بايد بکنيم و اتفاقا" با اهميت ترين کار در موقعيت کنونی است و جلوی شر-شان را حسابی می گيرد، اين کار است:

هيچکدام از ما حق نداريم با هيچ کس از اپوزسيون چنان مجادله و مقابله ای داشته باشيم که شخص او را بی حرمت و بی اعتبار کند و يا حق او را در انديشيدن از او بستاند و او را بخاطر اظهار انديشه- ای؛ يا طرح پيشنهادی و يا اعلام موضع و سمت و سياستی؛ هراندازه هم در نظر ما ناصواب و نادرست، به گوشه انکار و انزوا براند. انسان؛ هرکس که هست، با هر انديشه و نظری بايسته ی احترام است و صاحب اختيار و آزادی. ما به انسان احترام می گذاريم و حقوق شهروندی او را پاس می دارم . ما تنها مجاز هستيم ، سياست و موضعی را، چنانچه به نظر ما نادرست آمد نقد و رد کنيم و نه صاحب سياست و دارنده موضع را، ما تنها مجاز هستيم انديشه را نقد و رد کنيم و نه انديشه ورز را. دامی رژيم گسترده، نبايد پا در دام بگذاريم! رژيم می خواهد اين رشته های نازک همرائی و اين بارقه ی کم فروغ همدلی و همزبانی، که به رنجی فراهم آمده، با دست ما پاره و خاموش شود! هشدار! تا نفريبند-ات.

 22.09.07

ج- ط

 

پی نوشت

: ساعتی پيش نامه اکبر گنجی را که امروز روی سايت های ايرانی بود خواندم؛ اکبر گنجی ابتکاری کرده؛ "نامه ضد جنگ" به دبير کل سازمان ملل متحد نوشته در بيان انزجار از هرگونه حمله ی احتمالی نظامی آمريکا به ايران و اعلام محکوميت حکومت اسلامی به خاطر خودکامگی و نقض گسترده و سيستماتيک حقوق بشر در ايران. او نامه- اش را به امضای 300 تن از مشاهير فلسفه و فرهنگ و هنر؛ روشنرأی ترين و شناخته شده ترين نمايندگان جامعه مدنی جهانی رسانده و در تاريخ 18 سپتامبر 2007، طی ديداری با آقای لين پسکو، معاون سياسی دبيرکل سازمان ملل متحد، در مقر آن سازمان در شهر نيويورک، به وی تقديم داشته است.

ابتکار گنجی از اين نظر که مقابله ی موأثر با عوامل شکل دهنده ی خطر جنگ و نقض سيستماتيک حقوق بشر در ايران را اين تشخيص داده که به پشتوانه ی حمايت "اخلاقی- معنوی" جامعه مدنی جهانی به سازمان ملل متحد مراجعه کند؛ شايسته تأئيد است و به نوبه ی خود گواه بر عقلانی و واقعگرا بودن رويکردی است که در " توهم دفاع ميهنی و خط قرمز اپوزسيون" به دست داده شد.

اما نامه ی او؛ 1- به دليل گم بودن سمت اصلی مقابله و آماج آن که جز "حکومت اسلامی" نيست و نمی تواند باشد. 2- به دليل بازماندن گنجی از مرز شکنی ، حتی برای صلح. 3- به دليل باقی ماندن در پهنه ی کردار در حبس "اتوپيای ضد امپرياليسم شريعتی"، عليرغم رد آن در عرصه نظر و گفتار 4- به دليل ناتوانی در تشخيص محتوای عينی منازعه ی "جهان غرب" با جمهوری اسلامی و خلاصه کردن آن در تمايلات نيوکان های بنيادگرای افراطی دولت بوش ...؟!

قادر نيست به نياز حياتی و کارساز جنبش مردم ايران برای سکولاريسم، صلح، دموکراسی و حقوق بشر؛ يعنی "همرأئی ملی" پاسخ بگويد. اين مايه تأسف منست! اما کماکان می توان از او آموخت؛ در آنجا که از ابتکار باز نمی نشيند و از اين مهم تر؛ آموخت از نا توان ماندن او در عبور از دموکراسی و حقوق بشر در گفتار به دموکراسی و حقوق بشر در کردار.

ج-ط

 -----------------------------------------------

(1): سيامک ايرانی- "منطقه حساس همگانی"- ايران گلوبال-21.09.07

(2): الاهه بقراط- "جنگ و خط قرمزی به نام جمهوری اسلامی"- ا/ گ-13.09.07

(3): محسن کردی: " در کنار و تماشا"- ا/ گ-19.09.07

(4):حسين باقرزاده: "جنگ و مرز شکنی برای صلح"- ايران امروز-18.09.07

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.