ملاحظاتی در باره حزب مشروطه ايران

برای بسياری از مخالفان طرح "ليبرال" ، همين که به يک سازمان پادشاهی تعلق دارند کافيست و مبارزه را در نهاد سلطنت خلاصه ميکنند، برنامه ها و سياستهای يک حزب اهميت چندانی ندارد. در جلسه بحث "ليبرال" بود که يکی از " خوديها " پس از مطرح شدن پيشنهاد، با اشاره به عکس رضا پهلوی که در جلسه قرار داشت، فرياد بر آورد که فردا هم حتماً عکس اش را پا يين ميآورند. برای اين کسان قطب نمای سياست فقط يک تن است
بيژن جزنی به همراه 8 تن از يارانش در 29 فروردين 1354 نه در کوبا و نه روی تپه های زندان گوانتانامو، بلکه...

1- توسعه سياسی در بطن سياست از جايگاه ويژه ای بر خوردار است و ميتواند و بايست در يک حزب - حزبی که قابليتها و ظرفيتهای آنرا داشته باشد - بکار گرفته شود. توسعه سياسی به مشارکت توده ای تمايل دارد و مردم را به شهروندان تبديل ميکند. تمايل به عقلانی کردن مديريت دارد و دارای ماهيت همگانی است ، از جنبه شخصی خارج ميشود و موجب ميشود که دستيابی با مقام با توجه به لياقتها و صلاحيتها باشد، نه نتيجه روال انتصابی و زد و بندهای مبتذل.

هدف مهم و اصلی يک حزب رواج عقايد و سياستهای خود در سطح سياسی است. به عقيده ادموند برک يک حزب سياسی عبارت است از: " عده ای از مردم که به سبب پيشبرد منافع ملّی با کوشش و پيکار مشترک بر اساس برخی اصول سياسی مورد قبول گرد هم آمده اند."

حزب مشروطه متاسفانه نه توانسته است " عقايد سياسی " خود را رواج دهد و نه " بر اساس برخی اصول سياسی " به توافق برسد.

در يک حزب سياسی، حزب هويت خود را حفظ ميکند. در حزبی که تمايل به فرقه گرايی دارد هويت به يک " فرد " گره ميخورد ، و در حزبی که تمايلات فرقه گرايانه دارد " شورای مرکزی " اش شاخه ها را تبديل به محل دسيسه ها و عرضه کشاکشهای دسته ها ميکند، و مخالفت با دگرانديشان همرزم را که برای دموکراسی درونی يک حزب ضرورت دارد، تبديل به دشمنی.

در يک حزب حوزه گزينش انتخاب کنندگان وسيع ميشود و در فرقه به دو تن و سه تن کاهش مييابد.

در يک حزب مخالف نيز نقش سازنده ای ايفا ميکند و افراد فرصت می يابند هويت فردی خويش را حفظ

کنند، در فرقه امّا روسا اهميت نالازمی می يابند و پيروان، هويت و فرديت خود را از دست ميدهند، در فرقه مردم را از لحاظ اخلاقی فرومايه ميگردانند و راه آزادی تفکر بسته ميشود و طبيعتاً عقل ضايع، و از راه ترغيب نفرت، عاطفه ديگران را بر می انگيزند.

 در يک حزب افراد در برابر اصول احساس مسئوليت ميکنند ولی در فرقه " از ما بهتران " بدون احساس مسئوليت، اصول را زير پا ميگذارند تا منافع مورد نظرشان تامين گردد. در يک حزب وجود فراکسيون لازم و موثر است و از بنيادهای دموکراسی است که ميتواند حزبی را در مسير درست قرار دهد. و اگر يک چنين فراکسيونی وجود نداشته باشد که به اشتباهات نظر کند و آنرا مطرح کنند، دموکراسی در معرض خطر قرار خواهد گرفت. در فرقه قدرت به دست نا آگاهان، آن هم از نوع فرصت طلبش، سپرده ميشود که صلاحيت سياسی ندارند و با " قدرت پول " تاثير فساد آميز بر انتخاب کنندگان ميگذارند.

 2- داشتن يا نداشتن مدرک دکترا البته که مهم نيست، امّا جايگاه و علت آنکس که دروغ ميگويد بايد بيشتر شکافته شود. يک راننده که خودش را به مسافرش به دروغ دکتر معرفی ميکند، با آنکه عملی غير اخلاقی انجام داده است وليکن نه به مسافرش لطمه ای وارد ميشود و نه سرعت خودرواش افزايش مييابد. ولی برای کسی که به کار سياسی مشغول است البته که اينگونه دروغها، هم زيان آور است و هم از نظر اخلاقی و اجتماعی يک جرم محسوب ميشود و بايد بازخواست شود.

اضافه بر آن بايد دليل دروغ گفتن مشخص شود: علت اينکه يک کودک در يک لحظه دروغ ميگويد ميتواند هم از شرم و خجالت باشد و هم از ترس، يا اينکه کسی که برای کمک به ديگری دروغ بگويد، اينگونه دروغها، دروغ مصلحت آميزند. ولی کسی که در سياست فعال است، يعنی در حوزه عمومی، هدفی به کلی بر عکس مورد اوّل دارد و دروغ نزد او با انگيزه " منفعت " صورت ميگيرد، و البته دروغی که يک دهه و نيم امتداد دارد، از منفعت هم ميگذرد.

سامانه حزب مشروطه حتا پس از افشای اينکه معاون حزبشان، نادر زاهدی گلپايگانی، دکتر نيست، باز هم از او بدين عنوان نام ميبرد، اينگونه دروغها فقط در يک جامعه توتاليتر زيان آور نيستند، در دموکراسی ها دروغها بمراتبر خطرناکتر هستند، هنگامی که ديگران چشم بر آن ببندند.

آنچه که از نظر اخلاقی نادرست است نميتواند از لحاظ سياسی درست باشد. در هند مهاتما گاندی بر اخلاقيات يکسان و هدفها تاکيد ميکرد: " بذر هر چه باشد، درخت همان است."

هدفها هر چه باشند، نبايد قواعد اساسی اخلاقی را نقض کرد. اين اخلاق است که به سياستمدار نشان ميدهد کدام مسير مطلوب است و علم سياست است که می آموزد از ميان چندين مسير کدام يک امکان پذير است. چيزی که در حزب مشروطه نزد سياست بازانی همچون نادر زاهدی گلپايگانی وجود ندارد.

 3- سازمان مشروطه خواهان در ساله 1994 در شرايطی پايه گذاری شد که اولين هدف آن تمايز از گروهای بيشمار سلطنت طلب بود. نخستين الويت تشکيل سازمان اين نبود که سازمان ديگری به شمار گروهای سلطنت طلب افزوده شود، بلکه الويت اين بود که بگوييم ما آنها نيستم و با آنها تفاوتهای زيادی داريم و از بسیاری جنبه ها ، تفاوتهايی بنيادی.

ريزش از قبل از تشکيل کنفرانس موسس آغاز شد. کسانی که با اکراه به کنفرانس آمده بودند پس از پايان کار کنفرانس کنار کشيدند و برخی پس از چندی. در سال کنفرانس هنوز نام مشروطه آنطور که امروز ميبينيم جا نيافتاده بود، بعبارتی هنوز اندرونی نشده بود، چه برسد به ليبرال دموکراسی. چند سال پيش امّا ، با توجه به نياز های زمانه و روح دگرگونی طرح افزودن صفت " ليبرال دموکراسی " پيشنهاد شد.

وقتی طرح دوستان - همانگونه که آقای کردی اشاره کرده اند - با مخالفتهای فراوان روبرو شد و عملاً شکست خورد، تصميم گرفته شد که با تشکيل فراکسيونی بنام ليبرالها اين کار دنبال شود که شايد بشود اين مسئله را با بحث و گفتگوی درونی بيشتر باز کرد و طرح را در گنگره بعدی دوباره پيشنهاد کرد. زيرا دوستان مطرح کننده پيشنهاد معتقد بودند که مخالفان اصل مطلب را در نيافته اند. و من متعقد هستم که تا به امروز هم در نيافته اند. امّا شگفت آنکه اوّلين کار مخالفان تشکيل فراکسيون

" پادشاهی " در مقابل فراکسيون " ليبرال " بود. و متوجه نبودند که با کارشان يک فلسفه فکری و نظريه سياسی را در مقابل يک نوع شکل حکومت قرار ميدهند.

برای بسياری از مخالفان طرح "ليبرال" ، همين که به يک سازمان پادشاهی تعلق دارند کافيست و مبارزه را در نهاد سلطنت خلاصه ميکنند، برنامه ها و سياستهای يک حزب اهميت چندانی ندارد. در جلسه بحث "ليبرال" بود که يکی از " خوديها " پس از مطرح شدن پيشنهاد، با اشاره به عکس رضا پهلوی که در جلسه قرار داشت، فرياد بر آورد که فردا هم حتماً عکس اش را پا يين ميآورند. برای اين کسان قطب نمای سياست فقط يک تن است: شاه. و فراموش ميکنند که از قول مولوی با خود زمزمه کنند:

شب نگردد روشن از ذکر چراغ

نام فروردين نيارد گل به باغ

 که اگر غير از اين بود 28 سال تبعيدمان طول نميکشيد.

سپس گپسرای پالتاک تعطيل شد،زيرا بيم آن ميرفت که بدنه حزب بيشتر با انديشه های " فراکسيون ليبرال" آشنا شود، که البته حق هم داشتند.اين کار نشان داد که حزب مشروطه بيشتر به فرقه تمايل دارد و قدرت فقط به صورت عينی اعمال نميگردد و در بسياری مواقع هنگامی که تصميمی هم اتخاذ نميشود قدرت اعمال ميشود. وقتی " محفل داخلی " در يک حزب موانعی ايجاد کند که حوزه تصميم گيری سياسی را به مسائل مورد علاقه خودش محدود ميسازد، در آن صورت اين بدين معنی است که اجبار و حذف در درون ساخت حزب تعبيه شده است.

 4- در گزارشی از نشست هفتم دفتر پژوهش[!!] که در سامانه حزب مشروطه درج شده است، از جمله آمده است : " هموندان در بررسی رسانه ها اشاره کردند که جمهوريخواهان در ادامه حمله به حزب از سوئی موضوع کشته شدن بيژن جزنی را همراه با تلاش برای شهيد و قهرمان سازی او دامن ميزنند؛ از سوی ديگر کوشش دارند در همان حال که هر روز بيشتر به گذشته کمونيستی بر ميگردند صفت ليبرال را از ما بگيرند و بر خودشان بگذارند و ما را به نوليبرالی متهم کنند."

 الف) من نميدانم کسانی که در اين نشست شرکت داشتند اصلاً به امور سياسی و تاريخ سياسی ايران آشنايی دارند؟ آيا ميدانند که بيژن جزنی يک انسان بود که بد يا خوب برای سربلندی ايران و از روی آرمانهای آزاديخواهانه خود جان خود را از دست داد؟ من قول ميدهم کسانی که در اين نشست حاضر بودند نه بيژن جزنی را می شناسند و نه حتا از نوشته های او با خبر، چه رسد به خواندن آنها. به يک چنين موضوعی از دريچه حزبی و سازمانی نگريستن نه شرط عقل است و نه نشان از دموکرات و آزادی خواه بودن ميدهد.

بيژن جزنی به گفته دوست و دشمن يکی از خوش فکرترين رهبران چپ ايران در دهه 40 و 50 شمسی بود. آثار مکتوب بيژن جزنی که بسياری از آنها را در زندان نوشته بود هنوز هم پس از گذشت بيش از سه دهه جزء آثار مهم و با ارزش چپ ايران محسوب ميشود.

بيژن جزنی به همراه 8 تن از يارانش در 29 فروردين 1354 نه در کوبا و نه روی تپه های زندان گوانتانامو، بلکه در کشور گل و بلبل ايران و بر روی تپه های زندانی بنام اوين تيرباران شدند.

قتل يک انسان بدين خاطر که دگرانديش است و مثل صاحبان قدرت نمی انديشد، بخودی خود محکوم است و عملی غير انسانی، ولی قتل بيژن جزنی با آن سناريوی ابلهانه عملی بمراتبر غير انسانی تر است.اگر دوستان و ياران بيژن جزنی ياد و خاطره او را گرامی ميدارند، کجای اين کار " تلاش برای شهيد و قهرمان سازی " اوست؟ به اين قتلها بايد از بستر حقوق بشری توجه شود: قتل يک انسان - هر کس که ميخواهد باشد - در هر حکومتی محکوم است. برای اينکه اينگونه کشتار ها ديگر تکرار نشود بايد شجاعت داشت: شجاعت نقد، حتا نقد آنچيزی که ما می پسنديم.

با اين موضع گيری که دفتر پژوهش در برابر بيژن جزنی گرفته است، آيا فکر نميکنيد که اين شما هستيد که هر روز به " گذشته ی آريامهری " تان بر ميگرديد؟

 ب) من از کسانی که آن موضع گيريهای " سلطنت طلبانه " ، آن هم از نوع مطلقه اش را در برابر افزودن صفت ليبرال به حزب تاب نياوردند، تعجب ميکنم که اکنون اينچنين سراسيمه فکر از دست دادن آن هستند. اولاً، صفت کلمه ای است که به اسم افزوده ميشود و حزب مشروطه تا به امروز فاقد چنين صفتی است. پس اين همه داد و فرياد برای چيست؟

ثانياً، اگر هم گروه يا سازمانی بخواهد آنرا بکار بندد به کسی مربوط نميشود و از همه بيشتر به حزب مشروطه ، مخصوصاً به " فراکسيون پادشايی ".

اگر هم منظورتان از ليبرال بعنوان يک نظريه سياسی برای پاسخ به برنامه های سياسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی است، باز هم حزب مشروطه نميتواند ليبراليسم را به انحصار خود در آورد. فرض ميکنيم که " جمهوريخواهان که هر به گذشته کمونيستی خود " بر ميگردند، از انديشه ليبراليسم طرفداری کنند، مگر اين کار جرم محسوب ميشود؟ مگر اين تفکر سياسی که در غرب باليده و رشد کرده و جهانی شده است، ارث پدری حزب مشروطه است؟

يا اصلاً کمی فکر کرديد که چگونه ممکن است يک گرايشی که به نقل از دفتر پژوهش هر روز به گذشته کمونيستی خود باز ميگردد، يعنی مرام اشتراکی و باور به اصالت جمع، هم زمان به ليبراليسم يعنی اصالت فرد باور داشته باشد؟

باز هم به فرض که گرايشی ميخواهد به اصول ليبراليسم باور داشته باشد، خب چه بهتر که انديشه ليبراليسم گسترده تر بشود. کجای اين کار اشکال دارد؟

خوب است که اين حضرات چندان اعتقادی هم به ليبراليسم ندارند که چنين شلوغش ميکنند.

بهتر است که دفتر پژوهش قبل از حکم صادر کردن کمی بيشتر در باره اصول عقايدی حزبش تعقل کند. تا آنجا که من ميدانم حزب مشروطه از نظريه ليبرال دموکراسی و نه ليبراليسم جانبداری ميکند. انديشه ليبرال دموکراسی در واقع به معنی تکميل آرمانهای ليبراليسم تلقی ميشود و ليبرال دموکراسی توانسته است از لحاظ نظری نقض های ليبراليسم را بر طرف کند.

 ج) در جای ديگری از گزارش آمده است: " يکی از خانم های نويسنده خواهش کرده است که چون به ايران ميرود مقاله اش از سامانه حزب بيرون برده شود که عمل شده است ولی آن خانم گفته است که انتشار مقاله او در رسانه های جمهوريخواه مشکلی برايش پيش نخواهد آورد."

بگذريم از اين که اين ادعا تا چه اندازه ميتواند صحيح باشد و اين خانم نويسنده اين اطلاعات را از چه کس يا کسانی کسب کرده است . به قول لينکلن " نميتوان برای هميشه همه مردم را فريب داد، حقيقت خود را دير يا زود نشان خواهد داد."

ولی برای من جالب است که معاون حزب مشروطه، نادر زاهدی گلپايگانی در رابطه با يک شخص که عضو حزب مشروطه هم نيست و به ايران سفر کرده است، گفته است که سفر او به ايران

" لکه ننگ " يست که بر کارنامه او افزوده شده است!!

پرسش مشخص من اين است که آيا اين " لکه ننگ " شامل آن خانم محترم نويسنده هم ميشود که به ايران سفر ميکند؟ اگر آری، پس چرا مقاله اش در سامانه حزب چاپ شده است، و اگر خير، چرا اين " لکه ننگ " فقط بايد شامل حال کسانی شود که نادر زاهدی گلپايگانی درصدد تخريب و ترور شخصيتی آنهاست؟

 ادامه دارد

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.