"اوین ، بیا وببین" (برگی از خاطرات)

در آن سکوت و در جمعی که هیچ کدامشان را نمی شناختم ، هاج و واج با دو کسیه پلاستیکی که محتوی مقداری لباس بود ایستاده و منتظر بودم کسی مرا راهنمائی کند و توضیح دهد که در کجا هستم و شرایط و مقررات اش چیست که درِ اطاق دوباره باز شد و زندانی دیگری که من او را می شناختم و در بند 209 چند ماهی با یکدیگر هم سلولی بودیم وارد اطاق شد. ورود آن هم سلولی به اطاق آنهم در شرایط جدیدی که همه چیز برای من نا آشنا و بیگانه بنظر می رسید بهترین هدیه ی ممکن بود .

به بهانه کشتار 67

بارها سایه مرگ را چه قبل و چه بعد از دستگیری در یک قدمی خود احساس کرده بودم اما آن شب و در آن شرایط اصلاً آمادگی روبرو شدن با مرگ را نداشتم ، یک ساعت پیش وقتی که زندانبان با صدای نخراشیده ای از سوراخ در آهنی یکی از سلولهای بند 209 نام مرا خواند و جمله معروف " با کلیه وسایل" را به آن اضافه کرد حدس می زدم که حتماً می خواهند مرا به سلول دیگری منتقل کنند بعلاوه در مدت چند ماهی که در بند 209 زندانی بودم از زندانیان دیگر شنیده بودم که امسال یعنی درسال 1361 وضع کمی بهتر از سال گذشته شده است و دیگر کسی را بدون دادگاه و محاکمه اعدام نمی کنند و من هم که هنوز در هیچ دادگاهی محاکمه و محکوم نشده بودم و اصلاً نمی دانستم که چه جرمی را مرتکب شده ام ، دلیلی نداشت که وقتی آنشب مرا با "کلیه وسایل" صدا کردند ، تصور نمایم که ممکن است اعدامی باشم .

در آن روزها همین عبارت کوتاه "با کلیه وسایل" برای زندانیان سیاسی ایران می توانست سه معنی به همراه داشته باشد . کسی که با "کلیه وسایل" صدا زده می شد یا برای اعدام بود یا برای انتقال و جابجائی از سلولی به سلول دیگر یا از زندانی به زندانی دیگر و یا به ندرت برای آزادی که در آن سالها نادر بود و کم اتفاق می افتاد . چند لحظه بعد در بیرون سلول وقتی که نگهبان گفت : به بند عمومی منتقل می شوم دیگر مطمئن شده بودم که این "با کلیه وسایل" نه برای آزادی است و نه برای اعدام .

پس از طی مسافتی و دست بدست شدن به وسیله نگهبانان جدید و بالا و پائین رفتن از پله ها، پاسدارنگهبان در مقابل اطاقی ایستاد ، در را باز کرد و گفت : چشم بندت را بر دار و برو توی اطاق . کمی مکث کردم ، مانده بودم که چطور می شود وارد اطاقی شد که تا پشت در آن آدم نشسته است و حتی یک وجب جای خالی هم دیده نمی شود. نهیب پاسدار نگهبان مرا بخود آورد :

"معطل چی هستی ؟ چرا نمی روی توی اطاق" ، در این لحظه ، ساکنان اطاق با جا بجا کردن خود و باز نمودن راهی برای ورود به اطاق ، به تردید من خاتمه دادند . به محض اینکه وارد اطاق شدم یک نفر آمد جلو و اسم مرا سئوال کرد و اینکه از کجا می آیم ؟

دود غلیظ سیگار و بوی عرق بدن ها در یک روز گرم تابستانی و در اطاق کوچکی به مساحت حدود 20 متر مربع که در آن 45 نفر را گنجانده بودند هر تازه واردی را می توانست دچار تنگی نفس و سرگیجه نماید .

اطاق برای چند لحظه در سکوت فرو رفت و تنها صدائی را که می شنیدم صدائی بود که مدام این جمله را تکرار می کرد :«اوین بیا وببین» . آن صدا متعلق به جوانی بود که در گوشه اطاق زانو های خود بغل کرده و درخود فرو رفته بود ، حدود20 ساله بنظر می رسید ، جز پوست و استخوان از او چیزی باقی نمانده بود با رنگی پریده و زرد ، لبهائی کبود و چشمانی که در عمق صورت تکیده و استخوانی اش به زحمت می شد آنرا دید و تکرار مکّرر این جمله : "اوین ، بیا و ببین " .

در آن سکوت و در جمعی که هیچ کدامشان را نمی شناختم ، هاج و واج با دو کسیه پلاستیکی که محتوی مقداری لباس بود ایستاده و منتظر بودم کسی مرا راهنمائی کند و توضیح دهد که در کجا هستم و شرایط و مقررات اش چیست که درِ اطاق دوباره باز شد و زندانی دیگری که من او را می شناختم و در بند 209 چند ماهی با یکدیگر هم سلولی بودیم وارد اطاق شد. ورود آن هم سلولی به اطاق آنهم در شرایط جدیدی که همه چیز برای من نا آشنا و بیگانه بنظر می رسید بهترین هدیه ی ممکن بود . هردو از دیدن دوباره همدیگر ذوق زده شده بودیم ، همدیگر را در آغوش گرفتیم و مشغول احوال پرسی بودیم که یکنفر با صدای بلند گفت : بچه ها ساکت ساکت بلند گو دارد چیزی می گوید . همه ی چشمها و گوش ها به بلندگوئی متوجه شد که در گوشه اطاق ، زیر سقف و در بالای در ورودی نصب شده بود .

بلند گو پس از اینکه چند بار گفت : توجه توجه ، اسم ما دو زندانی تازه وارد به آن اطاق را خواند و در آخر اسم هرکدام از ما همان جمله معروف "با کلیه ی وسایل" را اضافه کرد .

من و هم سلولی سابقم ام با تعجب نگاهی به همدیگر کردیم و هر دو سریع به این نتیجه رسیدیم که : حتماً ما را اشتباهی به این اطاق آورده اند و لابد چون اینجا به اندازه کافی جا نیست می خواهند ما را به اطاق دیگری منتقل کنند ولی یکی از زندانیان فوری در گفتگوی ما دخالت کرد و گفت : مثل این که شما خبر ندارید که تعداد ما در این اطاق کمتر از تعداد سایر اطاق ها است . دیگران هم هرکس چیزی میگفت تا مارا از فکر اینکه ممکن است ما را برای انتقال مجدد به اطاقی دیگر صدا کرده باشند بیرون آورند .

حالا همه به دور ما دو نفر حلقه زده بودند و بصورت مشکوکی با هم پچ پچ می کردند . بالاخره از آن میان یک نفر با قیافه ای خیلی جّدی رو کرد به ما دو نفر و گفت : "در این وقتِ شب کسی را برای انتقال و یا آزادی "با کلیه وسایل" صدا نمی کنند . کس دیگری حرف او را قطع کرد و گفت : بابا وقت نیست چرا شماها متوجه نیستید ، الان می آیند این بیچاره ها را می برند ، بجای این حرف ها صاف و پوست کنده آنها را در جریان بگذارید ، و یکی هم زیر لب صحبت از وصیت نامه می کرد و اینکه اگر سفارشی برای کسی داریم بهتر است که از فرصت استفاده کنیم .

هم سلولی من که آدم شوخ طبعی بود و در سلول 209 همه را با شوخی های خود می خنداند و دلداری می داد گفت : یعنی تا این حّد خر تو خر است ؟ ما هنوز دادگاه نرفتیم چطوری می خواهند مارا اعدام کنند ، مگر ممکن است که بدون دادگاه و محاکمه کسی را اعدام کنند ؟ به چه جرمی ؟ با کدام دلیل ومدرکی ؟ ما هنوز نمی دانیم برای چه دستگیر شدیم ، آخرچطوری می خواهند ما را اعدام کنند ؟ کسی از میان جمعیت با خنده حرف او را قطع کرد و گفت : بچه ها ! اینها مثل اینکه توی باغ نیستند ، فکر میکنند که اینجا زندان سویس است . نه پدرجان اینجا اوین است اوین ، اوین بیا وببین . یکی دیگر گفت : مثل اینکه شما خبرندارید که دراوین فاصله دستگیری تا اعدام می تواند فقط چند ساعت باشد ، حالا شما آمده اید اینجا و از قانون و دادگاه و محاکمه صحبت می کنید و خیال می کنید بدون دادگاه و محاکمه کسی را نمی توان اعدام کرد . یک نفر دیگر حرف نفر دوم را قطع کرد وگفت : بی خودی شایعه پراکنی نکنید اینجا را می گویند "دانشگاه اوین" ! و در این "دانشگاه" ! همه ی غیر ممکن ها می تواند به ممکن تبدیل شود ، مثلاً با شیوه های علمی ! شماره پای 40 را یک شبه به 50 می رسانند( اشاره به پاهائی که در اثر کابل متورم می شود) یا کاری می کنند که کف پای انسان مو در می آورد (اشاره به جراحی پوست کف پای برخی از زندانیان سیاسی در دهه 60 است که در آن سالها بر پاهای برخی از دگراندیشان وزندانیان سیاسی آنقدر بطور متناوب کابل زده می شد که بافت پوستی کف پا بکلی از بین می رفت و موجب گوشت اضافی در کف پای زندانی می گردید که راه رفتن را برای او دشوار می کرد. در"دانشگاه اوین" برای اینکه اینگونه پاها را به شکل اصلی و طبیعی باز گردانند تا بتوانند دوباره بر آن کابل بکوبند وزندانی را شکنجه کنند ، تیم پزشکی لاجوردی قسمتی از پوست بخش دیگری از بدن شخص شکنجه شده را برداشته و با یک عمل جراحی به کف پایش بخیه می زدند و درصورتی که پوست جدید بخیه زده شده به کف پا از قسمت مو دار بدن برداشته شده بود کف پای چنین شخصی مودار میشد که موجب ساختن جوک های سیاسی در این زمینه می گردید )

صدای دیگری از میان جمعیت گفت : "هرکس که خربزه می خورد پای لرزش هم می نشیند" و این همان جمله ای بود که در آن سالها از جانب لاجوردی و شکنجه گران اوین و برای خالی کردن توی دل زندانیان سیاسی به وفور شنیده می شد .

تا چند دقیقه پیش به همه چیز فکر می کردم بجز به مرگ . تا چند دقیقه پیش به آرزوهائی می اندیشیدم که شاید این آرزوها برای هر انسانی که در بیرون از زندان اوین زندگی میکند بسیار حقیر جلوه کند . آرزوی چند دقیقه هواخوری در روز ، آرزوی دیدن آفتاب و نور خورشید ، آرزوی دیدن پرواز پرنده ای در آسمان آبی ، آرزوی نفس کشیدن در هوای آزاد ، آرزوی دیدن علفی و گیاهی ، برگ درختی ، بوته خاری . آرزوی دیدن افقی فرا تر از دیوار سیمانی سلول انفرادی ، آرزوی رهائی یافتن از شرم توالت رفتن در حضور هم سلو لی ها . آرزوی زندگی کردن در جمع بزرگتری از همدردان و هم زنجیران و آرزوی بسیاری از چیزهای ظاهراً کوچکی که تا انسان از آنها محروم نشود نمی داند که آن چیزهای بظاهر کوچک ، چه نقش بزرگی در زندگی انسان دارند و چقدر برای ادامه ی حیات یک انسان ضروری هستند .

بهر حال تا چند دقیقه پیش امیدها و آرزوهائی در سر داشتم که اینک همه آنها را بر باد رفته می دیدم . حالا خود را در آن هوای مسموم و در میان جمعی که با زخم زبان و طنعه هایشان روح آدمی را آزرده می ساخت مواجه می دیدم . تکرار مکرّر "اوین ، بیا و ببین " و اصرار بر وصیت کردن و زهرخند و کلمات نیش داری که نثار ما می شد همه و همه در درونم آشوبی بپا کرده بود که می توانستم صدای ضربان قلب خودم را در گوش خویش بشنوم ، دیگر تحمل دیدن آن افراد را نداشتم ، دلم می خواست هرچه زودتر از آن اطاق خارج شوم ، در یک لحظه سیمای مهربان و دوست داشتنی و غمخواری های تمام کسانی که در بند 209 ماهها با آنان هم سلول بودم از نظرم گذشت : محمود ، ناصر ، نادر ، عبداله ، جمشید ، عزیز ، حسن ، رضا ، پرویز و ......... و آنان را با این چهرهای مسخ شده ای که اعدام زود آیند دو انسان بی گناه را به سخره گرفته بودند و هیچ نشانه از همدردی در قیافه آنان مشاهده نمی شد مقایسه می کردم . دلم می خواست دوباره به بند 209 بازگردانده شوم و اگر قراراست امشب اعدام شوم وصیت خود را با هم سلولی های سابق خود در میان نهم .

دلم می خواست وقتی که آن اطاق را ترک می کنم فریاد بزنم و ازآن زندانیان سئوال کنم که : آخر مگر من و شما و هزاران تن دیگر که در اوین به بند کشیده شده ایم چه خربزه ای خورده ایم که تاوانش را باید با این همه شکنجه و اعدام پس دهیم ؟ دلم می خواست به آنها بگویم که برای خلق نمودن مسلمان متعهد و مکتبی و خط امامی ، یک انسان چقدر باید در هم شکسته و خرد شود و مرز انسانیت و حیوانیت کجاست ؟ دلم می خواست از آنان بپرسم که آیا سلطان قلعه لعنتی اوین و دارودسته آدمخوارش قادر گشته اند که حتی قلب شما را هم مانند قلب خودشان سنگ کنند؟

دیگر تحمل دیدن آن قیافه ها و شنیدن آن حرف ها را نداشتم . کیسه پلاستیکی محتوی وسایلم را برداشتم و خواستم از میان جمعیت راهی رابطرف در بازکنم ولی دور تا دورم را گرفته بودند و نمی توانستم تکان بخورم . گفتم بگذارید بروم و بزنم به در که آماده ام ، گفتند بلند گو باید شما را صدا کند . کسی از میان جمعیت گفت : بدون حافظی می خواهی بروی ؟ و حالانوبت خدا حافظی بود که می بایستی با تک تک افراد دست می دادیم و روبوسی می کردیم و در خلال آن همچنان باید کنایه های گزنده را تحمل می کردیم . یکی می گفت : مارا حلال کنید . دیگری می گفت : نترسید در یک چشم بهم زدن راحت می شوید و سومی می گفت : وصیت نکرده دارید می روید ؟ و ...... .

سرگرم روبوسی و خدا حافظی بودیم که از میان جمعیت کسی گفت : بچه ها ساکت ساکت ، بلند گو دارد چیزی می گوید . دوباره سکوت مطلق بر اطاق حکمفرما شد و همه چشم به بلندگو دوختند .

بلندگو دوباره اسم ما دو نفر تازه وارد به آن اطاق را تکرار کرد و گفت : اگر کلیه وسایل خود را جمع کرده اید .............

جمعیت با صدای بلند زدند زیر خنده و ما که نتوانسته بودیم در میان خنده جمعیت قسمت آخر گفته های بلند گو را متوجه شویم ، پرسیدیم چی شد ؟ بلند گو چی گفت ؟ گفتند : مگر نشنیدید بلند گو چی گفت ؟ گفتیم اینقدر شلوغ است که قسمت آخرش را نشنیدیم . گفتند بلند گو گفت که : اگر کلیه ی وسایل تان را جمع کرده اید بنشنید روی اش که باد آنرا نبرد .

گفتیم یعنی چی ؟ درحالی که می خندیدند گفتند : یعنی که سرِ کارید . یکی گفت : بابا اینها هنوز دوزاریشون نیفتاده ، خوبه که ادامه بدهیم .

ما دو نفر تازه وارد به آن اطاق مات ومبهوت شده بودیم و نمی دانستیم که در اطرافمان چه می گذرد . در این فکر بودیم که مگر ممکن است بلندگو و پاسدار های اوین با زندانیان شوخی کنند که یک نفر در حالی که یک لیوان پلاستیکی قرمز رنگی در دست داشت بسمت ما آمد ، خودش را معرفی کرد و به ما خوش آمد گفت و از اینکه با "بازی اعدام" چند دقیقه ای ما را دچار دلهره و تشویش کرده بودند معذرت خواست . یکی از بچه ها گفت : شانس آوردید ، اگر چند دقیقه دیگر نوبت دستشوئی اطاق ما نبود این تأتر همچنان ادامه پیدا می کرد.

"بازی اعدام" تمام شده بود و بازیگران آن نمایشنامه به شکل اصلی و انسانی خود که سرشار از مهربانی و انسانیت وعشق به همدیگر بود بازگشته بودند .

چند دقیقه بعد نگهبان درِ اطاق را باز کرد و با قیافه ای عبوس و غضب آلود سرش را توی اطاق کرد و گفت : دستشوئی ، دستشوئی .

وقتی که درحال عبور از سالن برای رفتن دستشوئی بودیم هم سلولی سابقم گفت : عمو این بچه ها عجب اعجوبه هائی هستند ، دیدی که چه فیلمی برای ما بازی کردند ، گفتم از همه اش جالب تر"اوین بیا وببین" بود که در آن گوشه نشسته و سوزن اش گیر کرده بود و مرتب همین جمله را تکرار می کرد . یکی از بچه های اطاق که مکالمه ما را می شنید گفت : فقط آن قسمت "اوین بیا وببین" فیلم نبود . محسن دچار اختلال روانی شده و قاطی کرده است و گاهی اوقات این جمله را دهها بار تکرار می کند ، آزارش به کسی نمی رسد فقط توی خودش است و این جمله را تکرار می کند و گاهی هم در لابلای "اوین بیا وببین" یک مشت فحش به رهبران بعضی از گروههای سیاسی می دهد . او گفت دراین سالن ، اطاق شماره 39 که فاصله ای با اطاق ما ندارد مخصوص بچه هائی است که دیوانه شده اند. کسی که مدتی در اطاق دیوانه ها بوده است داستانهای رقت انگیزی از این بچه ها تعریف می کند .

بعد از دستشوئی ، بچه های اطاق برای ما دونفر تازه وارد مراسم معارفه برگذار کردند . همه در صف های منظم در کنار یکدیگر نشستند و هرکس ضمن معرفی خود اتهام و شعبه ای که به پرونده اش در آنجا رسیدگی میشد نیز ذکر می کرد تا ما متوجه شویم که هرکس به چه اتهامی زندانی شده است .

مراسم معارفه توأم بود با شوخی ها و جملات معترضه ی بعضی از بچه ها که در لابلای معرفی ها گفته می شد و فضای اطاق را پر از خنده و کنایه و استعاره می کرد . نوبت به بهمن که رسید ، بعد ار اینکه با لهجه ی زیبای شهرستانی اش خود را معرفی کرد گفت : « من هم مثل اکثر بچه ها به عنوان مشکوک دستگیر شده ام . داستان مشکوک هم ازاین قرار است که ما همه قبلاً یک مشت "کوک" بوده ایم که ما را می برند مشهد و از آن ببعد همه می شویم "مش کوک" ، و حالا در دانشگاه اوین "برادرها" سعی می کنند که کوک ما را باز کنند تا به حالت اولیه برگردیم و از مش کوکی بیائیم بیرون.

در هفته های بعد ، یک روز بطور تصادفی دیدم که کف پای بهمن دو رنگ است و مو دارد ، از او سئوال کردم که چرا کف پای اش این شکلی است ؟ بهمن گفت مگرداستان مش کوک را که آن شب برایتان تعریف کردم یادت رفته است ؟ در دانشگاه ! اوین و در جریان خالی کردن کوک من ، "برادران" مجبور شدند که قسمتی از پوست رانم را بردارند و به کف پایم بخیه زنند ، برای همین از آن ببعد کف پایم مو دار شده که می شود این را هم به عجایب هفتگانه دنیا اضافه کرد . بهمن گفت : شوخی نمی کند ، اکثر زندانیان و ازجمله خود او در خیابان به عنوان مشکوک دستگیر شده و به این روزانداخته اند تا در این میان ارتباطی را با گروه و سازمانی "کشف" کنند و بعد هم به عنوان محارب یا مرتد ومنافق آدم را اعدام کنند . او راست می گفت چون خود من و بسیار دیگری را که در زندان دیده بودم اکثراً در خیابان و به عنوان مشکوک دستگیر شده بودند و هیچ جرم مشخصی را مرتکب نشده بودند . تنها گناهشان دگراندیشی بود .

آنشب پس از مراسم معارفه ، تا نیمه های شب به نسلی می اندیشدم که اینگونه زجر و شکنجه و اعدام را

به سخره گرفته بود و اینگونه به ریش شکنجه گران آدمخوار اوین می خندید . نسلی که برای دفاع از کرامت انسانی و ایرانی خود در هولناکترین شرایط زندان اوین ، زمانی که در فرهنگ اسدالله لاجوردی خندیدن یک زندانی و یا زمزمه شعری و ترانه ای و یا رو بوسی با یار هم بندی که برای اعدام به قتلگاه برده می شد به نشانه ی "سرموضع" بودن تعبیر می گردید و می توانست شکنجه و تعزیر زندانی دربند را در پی داشته باشد .

چند روز بعد وقتی که طبق معمول در دو ردیف برسر سفره نهار نشسته بودیم و تقسیم کننده غذا ، سهم هردونفر را در یک بشقاب می ریخت و کارگری های اطاق بشقابها را بین افراد تقسیم می کردند که درِ اطاق باز شد و مرد لاغر اندام و کوتاه قد و میانسال با ته ریشی خضاب کرده و شب کلاهی به سر در حالی که دفتری در دست داشت در آستانه در ظاهر شد . در یک لحظه سکوت مطلق همه را فرا گرفت ، نفس ها در سینه حبس شده بود ، مرد شب کلاه به سر که بعداً فهمیدم بچه ها بدرستی او را عزرائیل نام نهاده اند دفتر خود را باز کرد و اسم یکی از بچه های اطاق را خواند ، علیرضا ..... فرزند...... با کلیه وسایل . و بعد با چشمانی که کینه ونفرت در آن موج می زد و مانند مار زهرآگین و گرسنه ای که بدنبال طعمه ، سرش را به به این سو و آن سو می چرخاند بدنبال یافتن علیرضا ، تمام زوایای اطاق را چشم می گردانید.

اطاق بهم می ریزد . همه از سر سفره نهار بلند می شوند ، همه می دانند چه خبر است . علیرضا مشغول لباس پوشیدن می شود و چند تن از بچه ها مشغول جمع آوری وسایل اش می شوند . علیرضا به آنها می گوید : فقط یک حوله ، صابون ، مسواک وخمیر دندان برای من بگذارید . لباس ها و پتو و چیزهای دیگر را بگذارید برای بچه های جدید تا استفاده کنند .

سکوت سنگین ومرگباری اطاق را فرا گرفته بود ، بغض گلوی همه بچه ها را می فشرد ولی هیچکس گریه نمی کرد . تواب ها در قسمت جلو و نزدیک درِ اطاق ، جائی که عزرائیل بتواند آنان را از نزدیک ببیند ایستاده بودند ، آنها می خواستند برائت خود را از شخص اعدامی اعلام دارند تا مبادا توابیت آنان در پیشگاه لاجوردی باطل گردد و به توبه تاکتیکی متهم شوند .

اکنون لحظه وداع با علیرضا فرا رسیده بود . همه یک به یک با علیرضا دست می دهند ، او را در آغوش می گیرند و می بوسند . عزائیل که در آستانه در ایستاده است مدام در حال ُغر زدن است و می گوید : " زود باش ، یک خدا حافظی که اینقدر تشریفات ندارد" ولی هیچکس وقعی به او نمی نهد .

وقتی که نزدیکترین دوست علیرضا خواست با او خدا حافظی کند به یکباره بغض اش ترکید و با صدای بلند زد زد زیر گریه ، درست مثل طفلی که به سینه مادرش می چسبد ، به سینه علیرضا چسبیده بود و از او جدا نمی شد که علیرضا خطاب به او گفت : " قوی باش ، دشمن نباید گریه ما را ببیند ."

مهشید ، همان جوانی که چند شب پیش نقش بلند گو را در "بازی اعدام" ایفا کرده بود به من نزدیک شد و آهسته در گوشم گفت : "این یکی دیگه بازی نیست ، واقعی است ."

برای وداع ، نوبت به محسن یعنی همان کسی که تکیه کلامش "اوین بیا وبین" بود رسید ، محسن در چشمان علیرضا خیره شد و گفت : "دادش علی ، تو هم که رفتی . غصه نخور من هم می آیم دنبال شماها"

عزرائیل که چشمانش از حدقه بیرون آمده بود با عصبانیت گفت : " گندش را در آورده اید ، ببین برای یک خدا حافظی چه بساطی راه اندخته اند ، خدا حافظی شان هم به خدا حافظی آدم نبرده است . همین حافظی هم زیادتان است ، خدا حافظی برای آدم ها ست"

از نظر عزرائیل ما آدم نبودیم و خدا حافظی کردن با یکی از هم زنجیران مان را که به کشتار گاه می بردند برایمان زیاد بود ! برای همین هم بود که از آن ببعد وقتی می خواستند کسی را با "کلیه وسایل" صدا کنند زمانی را انتخاب می کردند که اطاق را برای دستشوئی و یا هواخوری می بردند و هیچکس در اطاق نبود . از آن ببعد شخص اعدامی را در دستشوئی و یا هوا خوری از سایرین جدا می کردند و اورا به اطاق باز می گرداندند و همانجا بالای سرش می ایستادند و به او می گفتند که : "کلیه وسایلت را جمع کن" . بدین ترتیب اراده رئیس و استادان و کارکنان "دانشگاه" اوین بر این امر قرار گرفته بود که خدا حافظی نیز مانند سلام و احوال پرسی و لبخند زدن که می توانست در امر بازسازی و تولید انسان "مسلمان خط امامی" اخلال ایجاد نماید می بایستی از زندگی زندانیان سیاسی و دگراندیشان حذف می گردید ! در آن روز هنوز نمی دانستیم که وداع با علیرضا آخرین مراسم وداعی است که در اطاق برگزار می کنیم چون از آن پس اعدامی ها را در هوا خوری و دستسوئی غافلگیر می کردند .

علیرضا پس از اینکه با آخرین نفر روبوسی کرد ، با کیسه پلاستیکی کوچکی که در دست داشت از در خارج شد و عزرائیل درحالی که از شدت غضب دندانهای کثیف خود را بر روی هم فشار می داد و در را محکم بر روی ما می بست گفت : هنوز آدم نشده اید .

دوباره سکوتی سنگین بر اطاق حکمفرما شد ، سفره نهار و بشقابهای پر از غذا و لیوانهای پلاستیکی در یک گوشه اطاق تلنبار شده بود . کارگری های روز غذاها را دوباره ریختند توی قابلمه بزرگ اطاق تا در نوبت بعدی دستشوئی آنرا دربشکه آشغال خالی کنند .

در گوشه دیگر اطاق توابهای اطاق که تعداشان 4 - 5 نفر بیشتر نبود ، سفره نهار خود را دوباره گستردند و مشغول خوردن باقی مانده غذای خود شدند . و تنها صدای چندش آور غذا خوردن آنان بود که سکوت اطاق را درهم می شکست . آنها باید در هر فرصتی نشان می دانند که قلب شان هم جنس قلب لاجوردی و آدمخوران اوین است و باید نشان می دادند که از "ضدانقلاب" و "ضد ولایت فقیه" متنفر اند . باید نشان می دادند که "آدم شده اند"

شب که فرا رسید برای ترانه و آواز خوانی ، همه دور تا دور اطاق نشستیم . بیمارها ، بازجوئی رفته ها و شکنجه شده های روز و افراد مسن برای تکیه دادن به دیوار حق تقدم داشتند. کسانی که در طول روز برای بازجوئی به شعبه های مختلف فراخوانده شده بودند شب هنگام که به بند بازگردانده می شدند در زیر هشت اولین سئوالی که آنان می کردند این بود که آیا تعزیر (شکنجه)شده اند یا نه و اگر کسی تعزیر شده بود اورا به اطاق تعزیری ها(شکنجه شده ها) منتقل می کردند و معمولا بچه ها برای اینکه به آن اطاق منتقل نشوند به دروغ می گفتند که تعزیر نشده اند . گاهی هم نگهبان سالن که می دانست بازجوئی رفته ها به دروغ می گویند که تعزیر نشده اند با پا بر روی پاهای کسانی که از بازجوئی باز گذشته بودند فشار می آورد تا پای کابل خورده عکس العمل نشان دهد و شخص تعزیر شده را شناسائی و به اطاق تعزیری ها که در آنجا از امکانات کمتری برخوردار بود منتقل کنند .

شب فرا رسیده بود و اینک وقت آن بود که اشکهای پنهان و نیز غم و اندوه بی پایان خود را در قالب شعری و ترانه ای از سینه بیرون می ریختیم و مثل همیشه با ترانه ای که از 28 مرداد 1332 بدین سو وصف الحال جانبازان راه آزادی و بهروزی مردم ایران بوده است شروع شد .

مرا ببوس مرا ببوس ،

که می روم به سوی سرنوشت .

.....

در میان توفان

هم پیمان با قایقران ها

گذشته از جان

باید بگذشت از توفان ها

فردای آن شب ، وقتی اطاق ما را برای هوا خوری صدا کردند ، در هوا خوری ، چند دقیقه با مهشید که از دوستان نزدیک علیرضا بود قدم زدم . دلم می خواست بدانم که علیرضا را به چه جرمی اعدام کردند . مهشید گفت : به همان جرمی که سایرین را اعدام کردند. مگر آن چند هزار نفر جرمشان چه بود که هر شب دسته دسته اعدامشان کردند ؟ در اینجا جرم یعنی سه کلمه : محارب ، منافق ، مرتد و اگر هریک از این سه کلمه را به کسی بچسبانند حکم اش اعدام است .هریک از این سه اتهام می تواند انسان بی گناهی را "مفسد فی الارض" سازد و به جوخه اعدام بسپارد . هیچکس نمی داند که در روزهای پس از سی خرداد در اوین چه گذشته است . مهشید می گفت : ما زندانیانی که پیش از سی خرداد دستگیر و در اوین زندانی بودیم می دانیم که در شب ها و روزهای پس از سی خرداد در اینجا چه گذشته است . شب هائی بود که تا صبح خواب به چشم هیچکس نمی آمد . بچه ها به شوخی می گفتند : اینها صدای گلوله نیست ، اینها صدای خالی کردن بار تریلی آهن است . تا صبح صدای رگبار بگوش می رسید و در پایان رگبارها صدای تک تیرهای خلاص و بچه های بند ، از صدای تیرهای خلاص تعداد اعدامی های آن شب را شماره می کردند و گاهی شب ها تیرهای خلاص به 300 هم می رسیده است.

مهشید و تعداد دیگری از جوانان جزو کسانی بودند که قبل از سی خرداد 60 و عموماً در سال 59 یعنی مدتها پیش از درگیری های خیابانی ، دستگیر و در اوین زندانی شده بودند. در هنگام دستگیری ، کچوئی که قبل از لاجوردی رئیس اوین بود شرط آزادی آنان را فقط دادن یک تعهد قرار داده بود که بعضی ها و ازجمله مهشید حاضر به دادن تعهد نمی شوند تا اینکه وقایع سی خرداد پیش می آید و مصادف می شود با دستگیری های وسیع و فله ای و کشتارهای وسیع و فله ای و در آن روزها گویا دادگاههای انقلاب پرونده های مهم تری !!! در دست داشته اند که رسیدگی به آنها در اولویت قرار داشته است و مهشید و کسانی که پیش از سی خرداد دستگیر شده بوده اند به فراموشی سپرده می شوند . تا اینکه حدود یکسال بعد از سی خرداد مهشید را برای بازجوئی صدا می کنند . و این بار دادستانی انقلاب بر شرط قبلی برای آزادی که همانا امضای تعهد نامه بوده است ، مصاحبه ی تلویزونی نیز اضافه می کنند که مهشید و تعدادی دیگر که وضعیت مشابهی را داشته اند قبول نمی کنند و در نتیجه همچنان بدون هیچ تفهیم جرمی و محاکمه و دادگاهی ، در اوین می مانند .

چند ماه بعد وقتی که من از"دانشگاه اوین" به "قیامت قزل حصار" منتقل می شدم و درطول راه از جمله به مهشید و بچه هائی که در سال 59 دستگیر شده و هنوز در اوین بلاتکلیف بسر می بردند فکر می کردم ، با خود می گفتم که بزودی آنها را آزاد خواهند کرد چون به دانش آموز ودانشجوئی که در سال 1359 دستگیر شده است چه اتهامی را می خواهند ببندند ؟

نه در مدتی که در قزل حصار بودم و نه زمانی که دوباره به اوین باز گردانده شدم دیگر مهشید و بچه های بلاتکیف را ندیدم تا اینکه همین چند ماه پیش ، پس از 25 سال وقتی یکی از دوستانی که او نیز در آن سالها ، "مهمان" لاجوردی و حاج داوود بوده است را ملاقات کردم ، از او درباره مهشید سئوال کردم که آیا او را می شناسد و خبری از او دارد که در جواب گفت : آری ، مهشید را درکشتار تابستان 67 اعدام کردند !

سرم سوت کشید . گفتم چطور ؟ یعنی او را تا سال 67 در زندان بلاتکلیف نگه داشته بوده اند ؟ گفت آری . اورا تا سال 67 نگه داشتند و همراه با هزاران تن دیگر در تابستان 67 به فرمان خمینی اعدام کردند .

درست مثل اینکه همین دیروز بود که مهشید در آن اطاق دربسته اوین با "بازی اعدام" مرگ را مسخره می کرد و به ریش جانیان حاکم بر ایران می خندید و دیگران را می خنداند .

یادم نمی رود آن روز که علیرضا را با "کلیه وسایل" صدا کردند ، مهشید در گوش من نجوا کرد که : "این یکی دیگه بازی نیست ، واقعی است" و یادم نمی رود که آنشب ، مهشید در سوگ دوست به خون خفته خود ، این ترانه را چه زیبا و با سوز دل می خواند :

باز ای الهه ناز

با دل من بساز

کین غم جانگداز

نرود ز برم

.........

9 شهریورماه 1378

30 اوت 2008

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.