دانای گمنامی که برای ورود «فرشته» بوق نزد!

در میان ماشین هائی که چراغ های خود را روشن کرده و مشغول بوق زدن بودند ، پیکان سفید رنگی را مشاهده کردیم که بدون اینکه به اخطار بچه های انقلابی در مورد بوق زدن و چراغ روشن کردن توجهی کند ، همچنان با چراغ های خاموش ، بدون اینکه بوق بزند ، با بی تفاوتی آهسته به راه خود ادامه می داد . راننده ماشین ، پیر مردی بود که در لحظه اول قیافه اش برایم خیلی آشنا به نظر می رسید فکر کردم یکی از بستگان من است که از کودکی او را دائی جان آگاه صدا می کردم...

"دیو" از خانه برون شده بود و اینک مردمی سِحر شده در جادوی الله اکبر ، برای ورود "فرشته " به خانه ، لحظه شماری می کردند ، فرشته ای که قرار بود بالهای آزادی و عدل و داد خود را تا دور افتاده ترین روستاهای این سرزمین بگسترد ! و با دَم مسیحائی خود بر زخمهای دردمندان مرهم نهد و مردم را در نوسازی ایرانی که او از 15 خرداد 1342 بدین سو ادعا کرده بود که "دیو" آنرا تبدیل به ویرانه کرده است ، یاری نماید !!

و آن "فرشته" در میان اشک شوق مردم افسون شده ای که اجرای تمام آمال و آرزوهای خود را مشروط به بازگشت او به وطن کرده بودند ، و در میان استقبال بسیاری از فرهیختگان و گروههای سیاسی جامعه که هرکدام از ظن خویش ، با او هم دست و هم داستان شده و در وصف بت شکنی و کرامات او شعرها و چکامه ها سروده بودند ، با یک هواپیمای فرانسوی از آسمان نزول و در فرودگاه مهرآباد تهران به زمین نشست ، در روز ورود "فرشته" به ایران در سرتاسر این کشور غوغائی بپا بود ، در کوی و برزن و خیابانهای تهران و شهرستانها ، همه جا فریاد آزادی و استقلال که در هفته های اخیر "حکومت اسلامی" نیز به آن اضافه شده بود طنین افکن بود . همه جا برق شادی و امید را می شد در چشمان زن ومرد و خرد وکلان مشاهده کرد که ورود "فرشته"را به یکدیگر تبریک می گفتند ، شاید تاریخ معاصرایران تا به امروز ، یک چنین جمعیت و یک چنین شادی و پایکوبی را در خیابانهای تهران ثبت نکرده باشد .

نسل های گذشته و کسانی که از آن روزهای بیم و امید خاطراتی را به حافظه سپرده اند اگر بر آن خاطرات جامه ی مصلحت اندیشی نپوشانند و بر آن خاطرات ، تحلیل و تفسیر باب طبع خود ، برای نتیجه گیری مورد دلخواه خویش سوار ننمایند البته که بازگو نمودن آن خاطرات می تواند حاوی درس های مفیدی برای آیندگان و نسل جوان کنونی ایران باشد . نسل جوان و خرد جوئی که بجای شعر و شعار، عقل را راهنمای خود قرار داده است و می رود که تاریخ معاصر ایران را از چرخه ی تکرارخطاهای پدران خویش و دور و تسلسل شکست و ناکامی به در آورد .

از لابلای انبوه خاطرات دوران انقلاب ، یکی از خاطرات جالب و فراموش ناشدنی که پس از گذشت 30 سال همچنان روشن و شفاف در ذهن نگارنده این سطور باقی مانده است ، صحنه ای است که من و چند تن از دوستانم در روز ورود خمینی به ایران شاهدش بودیم . مقدمتاً و پیش از بازگو نمودن آن خاطره ، باید بگویم که در روز ورود خمینی به ایران ، تمام ماشین هائی که در خیابانهای تهران و شهرستانها مشغول رفت و آمد بودند به علامت پیروزی و خوشحالی ، بوق می زدند و چراغ های خود را روشن می کردند ، و در آن میان بچه های انقلابی اگر ماشینی را می دیدند که چراغ هایش روشن نیست به راننده آن ماشین اخطار می دادند که چراغ هایش را روشن کند و بوق بزند ، در حقیقت برای اتومبیل هائی که قصد گذشتن از میان جمعیتی که در وسط خیابانها به شادی و شعار دادن مشغول بودند بوق زدن و روشن کردن چراغ ، حُکم جوازعبور از میان آن جمعیت انبوه را داشت . جوانانی نیز که از شدت هیجان سر از پا نمی شناختند به مناسبت ورود فرشته "نجات بخش" و رهبرانقلاب ، با قلم های ماژیک مشغول شعار نویسی بر روی شیشه های جلو و عقب ماشین هائی بودند که آهسته در حال حرکت از لابلای جمعیت بودند .

و اما آن صحنه ی فراموش نشدنی :

در میان ماشین هائی که چراغ های خود را روشن کرده و مشغول بوق زدن بودند ، پیکان سفید رنگی را مشاهده کردیم که بدون اینکه به اخطار بچه های انقلابی در مورد بوق زدن و چراغ روشن کردن توجهی کند ، همچنان با چراغ های خاموش ، بدون اینکه بوق بزند ، با بی تفاوتی آهسته به راه خود ادامه می داد . راننده ماشین ، پیر مردی بود که در لحظه اول قیافه اش برایم خیلی آشنا به نظر می رسید فکر کردم یکی از بستگان من است که از کودکی او را "دائی جان آگاه " صدا می کردم ، مرد دانا و فرهیخه ای از تبار منّورالفکران دوران مشروطیت که تمام زندگی اش را وقف مبارزه با جهل وخرافات مذهبی و ترویج آزادیخواهی و قانون مداری و تجدد خواهی کرده بود و من از وقتی که خود را شناختم اورا به عنوان راهنما و سمبل زندگی خود انتخاب کرده بودم ، ولی کمی که جلو رفتم و با دیدن خانم سالمندی که در صندلی جلو و در کنار پیر مرد نشسته بود ، فهمیدم که آن پیر مرد ، آن کسی نیست که من فکر می کردم ولی چه شباهت عجیبی با هم داشتند ، درست مثل سیبی که از وسط به دو نیم کرده باشند .

بچه های انقلابی که از بی توجهی آن پیرمرد به اخطارهای مکرر آنان برای بوق زدن و چراغ روشن کردن عصبانی شده بودند ، پیکان سفید رنگ را متوقف کردند و خطاب به راننده آن اتومبیل گفتند :

«مگر نمی شنوی عمو! چراغ هایت خاموش است ، چرا بوق نمی زنی ؟»

پیر مرد که دو دستی فرمان ماشین را چسبیده بود گفت :

« دلم نمی خواهد بوق بزنم و چراغ هایم را روشن کنم ، مگر زور است ؟ ماشین مال خودم است و اختیار بوق وچراغ اش هم دست خودم است » زن سالمند که در صندلی جلو نشسته و معلوم بود که همسر راننده است بدون وقفه به شوهرش التماس می کرد و از او می خواست که بوق بزند و چراغ هایش را روشن کند ، زن به همسر خود می گفت : « شر بپا نکن مرد ، از خر شیطان بیا پائین ، دوتا بوق بزن و بگذار برویم سر خانه و زندگی مان ، با دوتا بوق زدن که آسمان به زمین نمی رسد » ولی پیر مرد پایش را توی یک کفش کرده بود و این جمله را تکرار می کرد که : « مگر زور است ، دلم نمی خواهد بوق بزنم و چراغ هایم را روشن کنم »

از میان جمعیت کسی فریاد زد که : « حتماً این طرف ساواکی است » یکی دیگر از بچه ها که صدای خود را تغییر داده و سعی می کرد لهجه معتادها را تقلید گفت : « داداش این طرف قیافه اش داد می زنه که با بختیار هم سنگر است و پای یک منقل با هم حال می کنند » . و هرکس برچسبی و متلکی به آن پیر مرد که در آن شرایط جرأت کرده بود در شادمانی بازگشت "امام" به وطن بوق نزند وارد می کرد . همسر راننده که از ترس رنگ از چهره اش پریده بود با حالتی نزار و وحشت زده رو به بچه های انقلابی کرد و گفت :

« جوان ها ! بخدا ، به حضرت عباس ، به هرچه که می پرستید شوهرمن ساواکی نیست ، معلم بازنشسته است ، توی محله ی خودمان ، همه ، مارا می شناسند ، این آدم لج باز و یک دنده ای است برای همین بوق نمی زند ، شما ببخشید ، از دوتا آدم پیر و بازنشسته چه کاری ساخته است ؟ بوق زدن و بوق نزدن یک پیر مرد از کار افتاده نه این مملکت را خراب می کند و نه آباد ، خدا خیرتان بدهد بگذارید برویم »

و در حالی که اصرار بچه ها برای بوق زدن و انکار آن پیرمرد برای بوق نزدن ادامه داشت ، گروهی دیگر از بچه های انقلاب مثل مور و ملخ ، بروی ماشین ریخته و مشغول شعار نویسی بر روی ماشین شدند . آنها به عنوان تنبیه آن پیر مرد "لجباز" شعار نویسی خود را نه فقط بر روی شیشه های ماشین بلکه برروی بدنه ی ماشین : درها ، گلگیر ها ، سقف ، کاپوت ، صندوق عقب و هرجا که کوچکترین جای خالی برای شعار نویسی پیدا می کردند ، با شور وشوق ادامه دادند و در عرض چند دقیقه از رنگ سفید ماشین بجز صدها شعار « مرگ بر این و آن و زنده باد فلان و بهمان » چیزی باقی نماند .

زن که از شدت ترس و ناراحتی و احتمالاً خسارتی که بر ماشین وارد شده بود اشک در چشمانش حلقه زده بود با طعنه به همسرش که به شعار نویسی بچه ها خیره شده بود گفت : « همین را می خواستی ! ببین بابت دوتا بوق نزدن چه به روزمان آوردی ؟ »

پیر مرد در جواب همسرش گفت : « آخر چرا به من ُغر می زنی خانم ؟ اگراعتراضی داری به این جوانهای انقلابی بگو که ماشین را به این روز در آورده اند. آخر در کجای دنیا اگر کسی دل اش نخواست بوق بزند ماشین اش را به این روز در می آورند ؟ » و زن در جواب شوهرش گفت : « اگر لج بازی نکرده بودی و دوتا بوق زده بودی که این بچه ها ماشین را به این روز در نمی آوردند.» و مرد نگاه معنی داری به همسرش کرد و با طعنه گفت : « پس با این حساب من مقصرم !»

بهرحال با وساطت تعدادی از بچه های انقلابی که ظاهراً عقل شان کمی بیشتر سایر بچه ها کار می کرد ماجرا به خیر گشت و آن پیر مرد دانا که بچه های بر پیشانی اش مُهر ساواکی بودن نشاندند و همسرش نیزبرای رهائی ازآن معرکه ، او را به "لجبازی" منتسب کرد ، بدون اینکه بمناسبت بازگشت خمینی ، بوقی بزند و چراغی روشن کند و در شادمانی بچه های انقلاب شرکت کند ، آن روز از مهلکه جان سالم بدر برد . فراموش نمی کنم آخرین جمله ی آن مرد دانا را ، پیش از آنکه حرکت کند گفت : « خراب کردن خیلی آسان است ، آباد کردن دشوار است . »

آن پیر مرد دانا ، در همهمه و غریو شادی نسل انقلابی که برای ورود "فرشته" آغوش گشوده بود دور شد ولی

پافشاری او برای بوق نزدن به مناسبت بازگشت خمینی ، به زمینه ی بحث داغی میان چند تن از روشنفکران که در آن روز شاهد آن صحنه بودند گردید ، بحثی که تا نیمه های شب ادامه داشت و جان مایه اش دراین سئوال خلاصه می شد که : " آیا روشنفکران و سازمانهای سیاسی و انقلابی باید برای خمینی بوق بزنند یا بوق نزنند؟" و تا آنجا که بیاد می آورم بجز دو سه نفر ، همه طرفدار سرسخت بوق زدن برای خمینی بودند و طوق رهبری بی چون وچرای او را برای سرنگون کردن رژیم پهلوی ، به گردن نهاده بودند.

موافقان بوق زدن ، خمینی را نماینده خرده بورژوازی انقلابی ، بورژوازی ملی و اقشار تهیدست جامعه ارزیابی می کردند و پشتیبانی روشنفکران و گروههای سیاسی و انقلابی ایران را از او ، امری ضروری و حیاتی می پنداشتند ، حتی یکی از موافقان بوق زدن ، آنقدر شیفته خمینی شده بود که او را هم وزن لنین و مائو و هوشی مینه ، که خلقهای کشورهای خود را علیه دیکتاتوری و امپریالیسم رهبری نموده بودند ، ارزیابی می کرد ، او بر این باور بود که خمینی آمده است که : انقلاب ناقص مشروطیت ایران و جنبش نیمه کاره و شکست خورده ملی نفت را تکمیل نماید ( این روشنفکر چپ و انقلابی در کشتارهای سالهای 60 ، همراه با هزاران دگراندیش ایرانی ، تسلیم جوخه های مرگ شد )

یکی دیگر از هواداران بوق زدن می گفت :« خمینی فقط یک سمبل است ، موتور اصلی این جنبش عظیم ، پرولتاریای انقلابی ، دهقانان فقیر و دانشجویان و دانش آموزان انقلابی اند و با گذشت زمان ، هژمونی طبقه کارگر در این انقلاب بیشتر خود را نشان خواهد داد . خمینی و نیروهای اسلامی متحد مرحله ای انقلاب دمکراتیک اند بنابراین طبقه کارگر و نیروهای انقلابی ، باید از مبارزات آنان برای سرنگون ساختن رژیم شاه و تأسیس یک جمهوری دمکراتیک ، پشتیبانی نمایند !!

مخالفان بوق زدن ، می گفتند : درست است که خمینی قاطعانه در مقابل شاه ایستاده است ولی این همان کسی است که در 15 خرداد 1342 ، با اعطای حق رأی به زنان و اعزام سپاه دانش به روستاها ، ملی کردن جنگلها و منابع طبیعی و غیره مخالفت کرده است ، چه تضمینی وجود دارد که خمینی دوباره به آن سالها و آن افکار رجعت ننماید ؟ یکی از مخالفان بوق زدن که خمینی را در اواخر سالهای 40 و اوایل ساهای 50 در نجف چندین بار ملاقات کرده و حتی در کلاس درس حکومت اسلامی اش شرکت کرده بود ، در آن روز تصویر روشنی از خمینی به جمع دوستان ارائه داد . او می گفت : « وقتی که ساواک بیژن جزنی و گروهی از زندانیان سیاسی را با داستان ساختگی "فراراز زندان" با دست و پای بسته در تپه های اوین به رگبار بست ، او و یکی از دوستانش به ملاقات خمینی می روند تا شاید ایشان را متقاعد سازند که اعلامیه ای بدهد و آن جنایت ساواک را محکوم نماید ولی خمینی پس از شنیدن داستان ، اخم هایش را در هم کرده و گفته بوده است : « من هرکاری که صلاح بدانم انجام می دهم » و البته خمینی صلاح را دراین دیده بوده است که هیچ کاری انجام ندهد !!

او همچنین می گفت : « اگر داستان انشعاب و تغییر ایدئولوژی در سازمان مجاهدین خلق و ترور شریف واقفی و صمدیه لباف بدست مجاهدینی که اسلام را رها کرده و به مارکسیسم لنیسم گرویده بودند اتفاق نیفتاده بود ، خمینی هرگز قادر نمی گردید بر موج "اسلام انقلابی" که مجاهدین خلق و دکتر علی شریعتی در سالهای اخیر در میان نسل جوان به راه انداخته اند سوار شود . انزوای خمینی در اوایل سالهای 50 تا به آنجا پیشرفته بوده است که حتی همان تعداد انگشت شمار طلبه ی مقلدی که در نجف پیرامون او بوده اند به افکار و عقاید شریعتی و مجاهدین گرایش پیدا کرده بوده اند .»

یکی دیگر از مخالفان بوق زدن گفت : « من از زبان نسل های گذشته و احتمالاً همین پیرمردی که امروز حاضر نبود برای این "انقلاب" بوق بزند ، داستان انقلاب مشروطه را شنیده ام ، سایه روشن های جنبش ملی نفت را هم بیاد دارم ولی شورش 15 خرداد خمینی ، که در آن زمان نوجوانی آزادیخواه بودم را خوب بیاد دارم . و آنچه امروز در حمله به سینما ها و مشروب فروشی و بانکها و غیره شاهدش هستیم بیشتر به شورش کور ومذهبی 15 خرداد شباهت دارد با ابعادی بزرگتر نه با انقلاب مشروطه و جنبش ملی نفت» او می گفت که : پر رنگ شدن شعار حکومت اسلامی و بدست گرفتن رهبری تظاهرات و راهپیمائی ها توسط آخوند ها ، نگران کننده است و نیروهای چپ ، انقلابی و ملی هرچه سریع تر باید متحد شوند و جبهه واحدی را در کنار نیروهای مذهبی تشکیل دهند .

به هر حال چند روز بعد و فارغ از اینکه ما روشنفکران و گروههای سیاسی و انقلابی ایران چه فکر می کردیم و چه می خواستیم ، درحالی که نمایندگان خمینی در پشت پرده سرگرم مذاکره و ساخت و پاخت با نفتخواران جهانی و فرماندهان ارتش شاهنشاهی ، برای انتقال آرام قدرت به دولت موقت و مورد تأیید خمینی بودند ، حمله گروههائی ازمردم و هواداران برخی از سازمانهای انقلابی به چند پایگاه پلیس و ارتش ، 22 بهمن ماه را رقم زد و کار انتقال قدرت را به روحانیت مکّلا و معمم تسریع نمود . و از قرار معلوم همین واقعه باعث گمراهی خود خواسته ی بسیاری از روشنفکران و انقلابیون آن دوران گردید که تصور کنند سرنگونی رژیم شاه ، نتیجه اقدامات انقلابی آنان بوده است ! گمراهی و اشتباهی که تا به امروزهم ادامه دارد و هنوز کسانی یافت می شوند که از شکوهمندی انقلابی سخن می گویند که گویا توسط خمینی و آخوندها ربوده شده است ! غافل از آنکه این نیروی عقل و چشم خرد بین آنان است که توسط تعصب های گروهی و ایدئولوژیک ربوده شده است نه انقلابی که بجز حرکتهای اولیه و آزادیخواهانه روشنفکران ایران ، مابقی در پرده ای از ابهام و زد و بندهای پنهانی آخوندهای مکّار قرار داشته است .

در سی سالگی انقلاب اسلامی ، زمانی که بوی تعفن حکومت جهل و جنایت در سرتاسر دنیا به مشام می رسد ، بسیاری از بازیگران ومسببین آن انقلاب که امروزه به هر دلیلی درصف مخالفان باند خامنه ای قرار گرفته اند در باره جنایاتی که جمهوری اسلامی در طی این 30 سال مرتکب شده است سخن گفتند و مقاله نوشتند و در رثای جان باختگان در راه آزادی و استقلال ایران نوحه سرائی کردند ، اما برای اطلاع نسل جوان و خرد جوی ایران نگفتند که این اژدهای آدمی خوار و ویرانگر چگونه بوجود آمد و رشد کرد و بر جان و مال مردم ایران مسلط گردید ؟ و نگفتند که ساطور قصابی این غول ویرانگر بوسیله چه کسانی و چه گروههائی تیز گردید و چه کسانی آدمکشان را تشویق و ترغیب به خون ریزی بیشتر کردند ؟ و مهمتر از همه به نسل جوان و خرد جوی ایران نگفتند که در فاصله ی زمانی 15 خرداد ماه 1342 تا 22 بهمن ماه 1357 چه کسانی و چه نیروهائی و با چه اهدافی از یک آخوند سرکش و بیسواد و دشمن آزادی و تمدن بشری ، ابتدا آیت الله العظمی و بعد رهبر شیعیان ایران و جهان و سرانجام امام و رهبر انقلاب ساختند ؟

براستی آیا نسل جوان وخرد ورز کنونی ایران نباید بداند که چرا و چگونه آخوند بیسوادی که پس از 15 سال اقامت در حوزه دینی نجف که مهم ترین وبزرگترین مرکز مذهبی شیعیان جهان است نتوانسته بوده است بیش از 15 طلبه جوان و بیسواد را مقلد و پیرو خود سازد و در ایران نیز بجز تعداد معدودی آخوند و بازاری و محافل سیاسی کشور کسی اورا نمی شناخته است بیکباره و در عرض کمتر از یکسال به رهبر "انقلاب" ایران تبدیل شده است ؟

سی ساله شدن انقلاب نکبت بار اسلامی همچنین فرصت دیگری را برای اپوزیسیون بازنشسته و هزار تکه بوجود آورد تا یکبار دیگر بجان هم بیفتند و هریک ، دیگری را مسئول به قدرت رسیدن اراذل واوباش اسلامی در سرزمین باستانی ایران معرفی نمایند غافل از اینکه در خلق و ایجاد این فاجعه تاریخی همه نیروها اعم از چپ و راست ، ملی و مذهبی ، کمونیست و سوسیالیست ، سلطنت خواه و مشروطه خواه و غیره وغیره دست داشته اند و معجونی بنام انقلاب اسلامی به رهبری خمینی در حقیقت محصول مشترک خطاهای نیروهای فوق الذکر است . چه آنهائی که در رژیم گذشته با سلب آزادی ها ی مندرج در قانون اساسی انقلاب مشروطه و برقرار نمودن دیکتاتوری رستاخیزی ، زمینه ی رشد انگل های سیاه ارتجاعی را فراهم کردند و چه آنهائی که برای مبارزه با دیکتاتوری رژیم شاه ، شیوه های نامناسب و غلط ترور و تخریب را در پیش گرفتند و چه آنهائی که با بی عملی خویش و عافیت نشینی ، از مسئولیت های اجتماعی شانه خالی کردند همه بگونه ای راه را برای ورود نیروهای سیاه قرون وسطائی به صحنه ی مبارزات سیاسی سال 1357 خورشیدی هموار کردند و نکته آخر اینکه در سی سالگی فاجعه تأسیس حکومت دروغ تزویراسلامی هنوز آن نیروهائی که با خطاهای خود موجب گسست و شکست دست آوردهای انقلاب تجدّد خواهانه مشروطیت و جنبش ملی صنعت شدند به آن درجه ازبلوغ عقلی و سیاسی نرسیده اند که با پذیرش مسئولیت خطا های خود ، گذشته را چراغی فرا سوی آینده ی نسل جوان و خرد جوی ایران کنند . کسی چه می داند شاید آنان تصور می کنند که خطائی مرتکب نشده اند که می بایستی مسئولیت اش را بر عهده گیرند و از مردم ایران پوزش بطلبند !

1 بهمن 1387

20 فوریه 2009

انتشار از: