رضاپهلوی؛ با کاریسمایی به لحاظ قائل شدن به ارزشها از نوع داریوش همایون

باید گفت که عواملی وجود دارند که باعث ایجاد و ظهور کاریزما می‌شوند و نیز عواملی وجود دارند که در ثبات، شدت و ضعف صفت کاریزما در رهبر مؤثر هستند. نکته مهم این است که کاریزماتیک بودن، خصوصیتی است که در واقع از سوی پیروان به رهبران اعطا می‌شود.

سیاست جای انتقام کشی نیست چرا که سرنوشت یک ملت در میان است و باید مواظب بود که در ضمیرناخودآگاه «سرنوشت یک ملت» بهانه ای برای انتقام کشی شخصی نشود. از روز اولی که من بر علیه نظام شاهنشاهی تفنگ بدست گرفتم تا امروز همواره جمله بالا راهکار سیاسی من بوده است و راهم را تعیین کرده و این توان را به من داده که بتوانم بر کینه های شخصی و بی منطق ام از رژیم پیشین فائق آیم و با نگاهی بی طرفانه به کارنامه آن رژیم بنگرم. نگاه من به سیاست همیشه بر اساس منافع ملی بوده است و مخالف جمله «از هرکجا باد بیاید نباید بادش داد». برعکس عقیده دارم که از هرکجا که باد منافع ملی بوزد باید آن سو را برگزید. از همین رو بود که در انتخابات پیشین ریاست جمهوری در مقالاتم رای دادن به کروبی را توصیه میکردم که برنامه اش کمتر از دیگران در راه آزادی و دمکراسی مانع ایجاد میکرد. اینها را نوشتم برای آنکه تصور نشود که آنچه به دنبال می آید بر اساس تعصب شخصی و یا شاه پرستی و اتهاماتی بی پایه از این دست است.

محسن کردی

 

 

هنگامی که سخن از رهبری کاریسماتیک میشود، بلادرنگ تصویر خمینی لرزه به دلها میافکند و ترس از تکرار آنچه که بر سر ما رفت. ما حق داریم که چنین بیاندیشیم و نیز حق داریم که نگاه مان به نلسون ماندلاها و گاندی ها نباشد. در مقوله رهبری کاریسماتیک چه بسا عاقبت کار مشخص نباشد. 

اما ما در شرایط ایران، چنانچه چاره دیگری نباشد (که در این سی و دو ساله نبوده) که نتوانسته ایم به مقوله اتحاد نیروها دست یابیم، ناچار خواهیم بود که گزینه رهبری کاریسماتیک را چنانچه در دسترس باشد نیز مورد مطالعه قرار دهیم. رهبری کاریسماتیک چنانچه با فکر و اندیشه و با حمایت اقشار مطرح و متفکر جامعه برگزیده شده باشد میتواند بخشهای بزرگی از جامعه را به هواداری خود برانگیزد. 
 
البته ما از تجربه خمینی درس لازم را فرا گرفته ایم. با فرض اینکه گزینش رهبری کاریسماتیک یکی از راههای قابل مطالعه باشد، همه جامعه سیاسی ایرانی با تمام حواس متوجه این گزینش خواهد بود و این قدرت انتخاب را دارد که رهبری کاریسماتیک را تحت تاثیر نیازهای خود شکل دهد که خطر تبدیل شدن به خمینی از وی گرفته شود.
 
 
در زیر به خلاصه و بخوبی مشخصات رهبر کاریسماتیک مورد نظر ما را میرساند؛
رهبری کاریزماتیک، خصوصیتی نیست که به صورت ذاتی در تمامی افراد وجود داشته باشد و یا به بیانی دیگر، تمامی انسان‌ها واجد این قابلیت باشند. خصوصیت کاریزماتیک، همیشه همراه فرد نیست و همگان نمی‌توانند هر فردی را به عنوان رهبر کاریزماتیک بپذیرند.
 
باید گفت که عواملی وجود دارند که باعث ایجاد و ظهور کاریزما می‌شوند و نیز عواملی وجود دارند که در ثبات، شدت و ضعف صفت کاریزما در رهبر مؤثر هستند. نکته مهم این است که کاریزماتیک بودن، خصوصیتی است که در واقع از سوی پیروان به رهبران اعطا می‌شود.
 
آنچه که آمد مورد تایید جامعه شناسان است و نیز تاییدی بر این مثال ایرانی؛ از کوزه همان برون تراود که در اوست؛
از حزب نازی آلمان؛ هیتلر، از حزب کمونیست شوروی؛ استالین، از جنبش انقلاب اسلامی؛ خمینی، از جنبش آزادی خواهانه هند؛ گاندی به بیرون می تراوند. 
 
کسانی که مطابق فرض بالا به گاندی خصوصیت رهبری کاریسماتیک را اعطا کردند غیرممکن بود که کسی مثل خمینی را در جامعه هند به آن درجه که دیدیم برسانند چرا که خمینی خواسته های انها را نمایندگی نمیکرد.
 
 و برای رسیدن خمینی به آن درجه کاریسماتیک در جامعه آن روز ایران حمایت تنها مشتی پا منبری کفن پوش بی سواد که طی سالها گه گاه به مناسبت های مختلف کفنی به تن میکردند و عربده ای میکشیدند بسنده نمیکرد. خمینی با حمایت بخش «روشنفکری» جامعه ما خمینی شد و جنبه کاریسماتیک رهبری را یافت.  متاسفانه «روشنفکران» ما در سال 57 آنقدر در دنیای جزمی شان قفل بودند که بجای آنکه دستکم خمینی را با ارزشهای خود وفق بدهند و رهبری کاریسماتیک مورد نظرشان را به او تحمیل کنند، خود را در اختیار او قرار دادند تا همسطح همان کفن پوشان و پامنبری ها بشوند.  اگر بخشهای روشنفکری جامعه ما خطر خمینی را درک میکردند و دست کم  در دو جبهه هم بر علیه شاه و هم بر علیه خمینی بر میخاستند خمینی هرگز تبدیل به آن رهبر کاریسماتیک نمیشد و شاه هم همانگونه که آینده نشان داد، این درک را داشت که زمان تغییر فرا رسیده.
 
کاریزما بودن خصیصه‌ای است که به رفتارهای مشاهده شده از رهبر بستگی دارد. مجموعه‌ای از مؤلفه‌های رفتاری در رهبر وجود دارد که علت ظهور صفات کاریزماتیک در وی می‌شوند.  ما به مهمترین آن یعنی روابط نمادین در زیر اشاره میکنیم.
 
روابط نمادین
 
روابط نمادین بر مبنای مفاهیم، پیام‌ها، ایدئولوژی‌ها و ارزش‌های مفهوم محور یا مضمون محوری رشد می‌کند که از رهبر انتظار ارائه یا تأکید بر آنها می‌رود. مثلاً، ستایش ماندلا (رهبر افریقای جنوبی) پیش از آزادی از زندان و پس از آن ستایش یک شخص نبود. او «تجسمی از هویت آینده کشور و مردمش» بود. او همان طوری که هم خودش و هم دوستانش تصریح کرده‌اند، یک «تمثال» و نمادی از آزادی، استقلال و هویت نوین ملی بود. در روابط نمادین، رهبران بر خود ادراکی پیروان تأثیر گذاشته و انگیزه آنها را برای خود ابرازی برمی‌انگیزانند. از آنجا که مکان‌ها، مردم، موضوعات و موجودات خاص، مضامین عاطفی گویایی دارند، رهبران خاص هم ممکن است مقاصدی روشن در ارتباط با هویت پیروان خود داشته باشند. بنابراین رهبران کاریسماتیک ابزاری روانی برای ارتقای ارزش پیروان خود هستند. 
 
پیروان، رهبران کاریزماتیک را براساس کنش‌های متقابل می‌شناسند و به آنها هویت می‌دهند. 
مؤلفه‌های رفتاری رهبری کاریزماتیک با یکدیگر رابطه داشته و یک گروه را با یکدیگر تشکیل می‌دهند.
رهبران، وقتی کاریزماتیک هستند که چشم‌اندازهای آنان بسیار متضاد با وضعیت کنونی باشد، ولی در عین حال باید برای پیروان آزادی عمل وجود داشته باشد که آن را بپذیرند یا نه. دلیل فعال تر شدن و مطرح شدن رضاپهلوی در این روزها چیزی نیست مگر ظهور عواملی که حضور او را در صحنه ایجاب میکند. مخالفت او با جمهوری اسلامی و حمایت از حقوق انسانی نخست وزیر و رئیس مجلس سابق جمهوری اسلامی و تاکید نهادن بر ارزشهای دمکراسی و ابراز آمادگی اش برای همکاری با سایر نیروهایی که به دمکراسی و روشهای دمکراتیک برای پس زدن جمهوری اسلامی اعتقاد دارند و نیز سابقه مهم «پسر آن خدابیامرز» بودن مشخصاتی برای او به ارمغان می آورد که در سایر رقبای وی مشاهده نمیکنیم. 
 
نلسون ماندلا، خمینی و گاندی بعنوان یک وکیل دعاوی، قبل از ظهورشان افرادی عادی بودند. شادی خمینی در این میان نسبت به دیگران سابقه بالاتری داشته باشد. او قبل از ظهور دوباره اش نیز رهبری کاریسماتیک پامنبری های شرور را بعهده داشت اما بقیه نه. 
 
رضاپهلوی نیز تا قبل از این اگرچه بعنوان فرزند شاه سابق ایران هواداران زیادی داشت اما هرگز در این سی ساله در موقعیتی نبود که بتواند تاثیری بر وضعیت موجود داشته باشد. او نیز همان تاثیری را از جهان اطراف میگیرد که دیگر انسانهایی که آمادگی رهبری کاریسماتیک دارند؛ در آغاز مانند سایر مردمانند و در کوران کار کم کم به آنجا میرسند که تبدیل به رهبران کاریسماتیک میشوند.
کاربرد مهم رهبری رضاپهلوی تاثیر آن بر مردم داخل ایران است. من دلیلی نمی بینم که بر سر این مطلب با مخالفان این نظر دربیافتم. هرکس که نگاهش را از عناد دور کند این واقعیت را بعینه می تواند مشاهده کند که در میان اپوزیسیون جمهوری اسلامی اگر تاثیری بتوان بر مردم ایران داشت، رضاپهلوی، با همه آنچه که مخالفین در مورد پدرش میگویند شانس بسیار بیشتری از سایرین برای تاثیر گذاری بر مردم ایران دارد.  
بیوه ی فردیناند مارکوس در فیلیپین مثال بارزی از بازگشت کسانی به دنیای سیاست کشورشان که تنها به دلیل نام و نه چیز دیگر میتوانند به قدرت بازگردند. 
رضاپهلوی نیز مانند سایر رهبران کاریسماتیک، از آغاز خصیصه بخصوصی که او را از سایر افراد بشر متمایز کند ندارد. او یک انسان عادی است با احساسات و عواطف و ادراکات و احساس مسئولیت هایی که یک انسان معمولی دارد. 
اما در نهاد رضاپهلوی خصیصه ای است که بر روان و وجدان جامعه ما اثرگذار است و این خصیصه است که او را از دیگران مجزا میکند نه الزاما علم و دانش او؛
 
 او فرزند شاه سابق ایران است. 
 
بسیاری به این خصیصه به چشم یک ایراد می نگرند و میگویند اگر این «پسر شاه ایران» بودن را از او بگیرید رضاپهلوی کسی است مثل دیگران نه بیشتر و نه کمتر. به نظر این نگارنده کاملا درست میگویند. اما این که از این سخن نتیجه بگیریم که رضاپهلوی مشروعیتی برای رهبری کاریسماتیک ندارد و یا فاقد «علم» لازم است سخن درستی نیست. 
بسیاری به میزان علم و تحصیلات او اشاره دارند. این قبیل کسان فراموش میکنند که اکثریت قریب به اتفاق رهبران تاثیر گذار جهان الزاما از سواد و معلومات اجتماعی بالایی برخوردار نبودند. رضاشاه، رونالدریگان، و نیز خانم کلینتون تحصیلات علوم سیاسی و جامعه شناسی نداشتند اما این به آن معنی نیست که از عهده کار بر نیایند. در کشورهای غربی بارها شده است که رهبران اتحادیه ها و سندیکاها تنها کارگران با سابقه بوده اند و تحصیلات عالی نداشتند و در احزاب نیز جایگاه بالایی داشته اند. پسر شاه سابق ایران بودن یک امتیاز است که میتوان از آن در مجامع جهانی استفاده هایی بمراتب بیشتر برد تا «رئیس جمهور سابق» بودن. 
 
نتیجه بحث در مورد رهبری کاریسماتیک رضاپهلوی؛
 
1- رضاپهلوی با توجه به اینکه فرزند شاه سابق ایران است مورد توجه رسانه های جهان و سازمانهای بین المللی است و این سازمانها به سابقه کاریسماتیک بیشتر اهمیت میدهند تا این که طرف شان مثلا یک استاد جامعه شناسی باشد. ما رهبر گروه سیاسی، استاد جامعه شناسی و علوم سیاسی ایرانی در جهان فراوان داریم اما هیچکدام نه مطرح هستند و نه شناخته شده اند. (رضاپهلوی البته دارای تحصیلات علوم سیاسی هست). 
 روال کار سیاست در جهان بر این نیست الزاما افراد با سواد و تحصیلکرده و یا سران گروههای سیاسی را در هر زمانی تحویل گرفته و مطرح شوند بلکه تحویل گرفته شدن نیاز به عوامل دیگری دارد که در حال حاضر در میان جامعه ایرانی تنها در رضاپهلوی جمع است. البته عوامل و خصوصیاتی که در رضاپهلوی جمع است در حال حاضر در مقایسه با مثلا خمینی در قبل از انقلاب به هیچ روی قابل قیاس نیست اما فعلا (و به احتمال قوی در آینده) در میان ما ایرانیان او تنها کسی است که داریم و ناچاریم به همین مقدار فعلا بسنده کنیم. 
ما ایرانیان باید از وجود رضاپهلوی و مطرح بودن او در جهان در جهت تغییر وضعیت در ایران بهره ببریم. دریغ داشتن خود از وجود سیاسی رضاپهلوی چیزی بجز دشمنی با خود نیست. 
2- از آنجا که ارزشهای رهبری را پیروان و اطرافیان بوجود می آورند، بهتر آن است که رقبای رضاپهلوی از امروز با او بر سر این ارزشها به توافق برسند چرا که هر روز که بگذرد و به محبوبیت رضاپهلوی افزوده شود تحمیل ارزشها به او شاید مشکل تر باشد و او قدرت مانور بیشتری داشته باشد. اینها را میگویم نه از این رو که ارزشهای مورد نظر رضاپهلوی الزاما ایراداتی دارد بلکه از این روست که هر نیروی برای رسیدن به همرایی و کانسنسوس خواسته هایی دارد که روزی آنها را روی میز خواهد نهاد.  ما میتوانیم با همکاری با رضاپهلوی نماد کاریسماتیک او را آنچنانکه میخواهیم شکل دهیم و آنچنان با خود مربوط کنیم که بدون ما آن کاریسما کسری داشته باشد. کاریسمایی از نوع ارزشهایی که مورد نظر داریوش همایون بود؛ کاریسمایی از نوع داریوش همایون. 
 
این که میگویم «محبوبیت روز افزون رضاپهلوی» یک رجز نیست بلکه کافیست به نمودار سالهای اخیر بنگریم و آنرا با رقبای رضاپهلوی مقایسه کنیم. هرچه دیگران بخاطر سوابق سیاسی شان به قهقرا میروند رضاپهلوی بیشتر اوج میگیرد. 
 
3- آنها که حاضرند همین جمهوری اسلامی را اصلاح کنند و در عین حال در رابطه با رضاپهلوی از خطر بازگشت ساواک و دوران محمدرضاشاهی یاد میکنند در پارادوکسی گرفتارند که حاصل برخورد جزمی درونی شان با محیط اطراف شان است. اینها همانها هستند که اگر در قطار زمان به زمان شاه برگردند دیگر در خیابانها فریاد مرگ برشاه سر نخواهند داد. آنها باید این پارادوکس را چنین حل کنند که اگر ما به دوران «سیاه ستمشاهی» نیز بازگردیم باز مردم زندگی راحت تری نسبت به امروز شان دارند. و نیز اینکه اگر شما همانها هستید که حاضر نیستید در خیابانها مرگ بر شاه بگویید پس «دوران سیاه ستمشاهی» نیز نیازی به تکرار ندارد چرا که دیگر دشمنان براندازی ندارد بلکه دوستانی مانند شما دارد که دست در دست هم ایران فردا را میسازید. 
 
4- آنچه که در فرض 3 آمد با فرض این بود که دوران اقتدار شاهنشاهی سابق تکرار گردد. اما آیا این فرض شدنی است؟ آیا رضاپهلوی میتواند مانند پدرش اقتدارگرایانه حکومت کند؟ آیا دوره و زمانه اصلا چنین اجازه ای به او میدهد؟ آیا او این قدرت تمیز را ندارد که ببیند که اقتدارگرایانی مانند محمدرضاشاه و نیز جمهوری اسلامی مقهور جنبش مردم و جامعه بین المللی شده اند و او بهتر است دوراندیش تر از این حرفها باشد که حتا فکر حکومت کردن را به سر راه دهد؟
 
من فکر میکنم که رضاپهلوی این قدرت تمیز را خوب دارد و در نهایت همانگونه که بارها گفته و بجز این هم امکان ندارد تنها با رای مردم و انتخاب رژیم پادشاهی به سلطنت و نه حکومت خواهد رسید.
 
من فکر میکنم که ما ایرانیان با نزدیک شدن به رضاپهلوی میتوانیم رضاپهلوی را آنگونه که خود میخواهیم پروبال دهیم (که تصور نمیکنم بین نگاه ما آزادیخواهان و دمکراسی خواهان و رضاپهلوی تفاوتی باشد).  من فکر میکنم که بی اعتنایی سران نیروهای سیاسی و یا متفکرین ایرانی به رضاپهلوی هیچ خدمتی را به حل مساله ایران نمیکند و «خطری» را هم از ایران دور نمیکند.
نزدیک شدن نیروهای غیر سلطنت طلب و یا غیر مشروطه خواه به رضاپهلوی امکان تبدیل شدن احتمالی وی به یک رهبر کاریسمای مقتدر سیاسی را از وی میگیرد و او را تبدیل به یک نماد کاریسماتیک تبدیل میکند که خواسته های همه اقشار جامعه را مطرح  میکند. او این وظیفه را تا زمان رفراندم یا انتخابات قانون اساسی آینده بدوش خواهد داشت. 
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.