چگونه "پیک نو" ارگان وزارت اطلاعات معرفی شد

مسئولان محترم سایت
های اینترنتی ایران گلوبال و روشنگری ،در روزهای گذشته، اتهامی سخت موهن و لایتچسبک به من، و به تبع آن به بیگناهانی که قربانی همکاری با من شده
اند، دوباره تکرار شد
در سایت روشنگری تکرار این اتهام ذیل خاطره
ای که آقای شکوهی از روزهای آخر زندگی یوسف آل
یاری ذکر کرده
بودند، در پی دو خط یادداشتی که من نوشتم در بزرگداشت آلیاری، به نام خوانندة مطلب، صورت گرفت و در سایت ایران گلوبال با نام مستعاری تکرار شدکه مشخص شد جعل شده
است

مسئولان محترم سایت
های اینترنتی ایران گلوبال و روشنگری

با درود

در سایت
هائی که شما ارجمندان مسئولیت آنها را دارید، در روزهای گذشته، اتهامی سخت موهن و لایتچسبک به من، و به تبع آن به بیگناهانی که قربانی همکاری با من شده
اند، دوباره تکرار شد که البته برای آنانی که مرا از نزدیک می
شناسند و یا با کار فرهنگی و سیاسی من در دیدار آشنائی دارند، اظهرمن
الشمس است که باطل
ست. اما، این نه تنها حق که بل، وظیفة هر انسانی
ست که از حرمت و شرف خود دفاع کند. علاوه بر این، همانگونه که یاد شد، کسانی در این میان دارند قربانی دشمنی
های کور دیگران با من می
شوند و این سزاوار نیست.در نتیجه بر آن شدم که ماجرای نشریة پیک نو و چگونگی و علت ایراد اتهام «نشریة وزارت اطلاعات» بودن به این نشریه، از سوی برخی کسان را به آگاهی خوانندگان هر دو سایت برسانم.

در سایت روشنگری تکرار این اتهام ذیل خاطره
ای که آقای شکوهی از روزهای آخر زندگی یوسف آل
یاری ذکر کرده
بودند، در پی دو خط یادداشتی که من نوشتم در بزرگداشت آلیاری، به نام خوانندة مطلب، صورت گرفت و در سایت ایران گلوبال با نام مستعاری تکرار شدکه مشخص شد جعل شده
است؛ از نثر آشفتة کامنت روشنگری، اتهام زننده را شناختم و با توجه به این که در سایت ایران
گلوبال نیز اتهام زننده نام مستعار کسی دیگر را جعل کرده
بود و کیانوش توکلی این را تائید کرد، به گمانم یا اوست یا نخستین کسی که این اتهام را به نشریة «پیک نو» وارد کرد.

پیش از پرداختن به داستان نشریة «پیک نو» اما، ناگزیرم ماجرای هیئت
 دبیران کانون نویسندگان ایران (در تبعید) را نخست شرح دهم.

پس از دعواهائی که در کانون رخ دادند، چهار سال پیش (حدوداً) در مجمع عمومی کانون در ماینز، خانم سوسن احمدگلی، آقای فریدون گیلانی، آقای علی آینه و من به عنوان اعضای هیئت دبیران با وظیفة مشخص رفع اختلاف انتخاب شدیم (هر چهار نفر با ۱۲ رای از ۱۷ شرکت کننده و گفتنی
ست که پنج تن در رای
گیری شرکت نکردند. چرا که اساسا مخالف انتخاب هیئت دبیران بودند.)

من به عنوان منشی کانون بیانیه
ای با نام «با هم سخن بگوئیم» تدوین کردم و هر سه عضو دیگر هیئت دبیران منتخب مجمع ماینز آن را تایید کردند و با این بیانیه آغاز کردیم؛ کار بد هم پیش نمی
رفت. توانستیم در مدت کوتاهی با بیانیه
های پی در پی اعتبار از دست رفتة کانون را تا حدی ترمیم کنیم. اما، بر سر یک نامة سرگشاده (خطاب به پارلمان اروپا) که من در آن بر بنیادگرائی اسلامی به عنوان مسبب اصلی بدبختی
های جوامع اسلامی تاکید کرده
بودم، کار با آقای گیلانی به مشکل برخورد کرد. ایشان خواستار حذف پاراگرافی بودند که در آن به بنیاد گرائی اسلامی حمله شده بود. در جلسه
ای در خانة ایشان در برلین که در آن خانم احمدگلی نیز حضور داشتند، پس از بحثی طولانی که داشت به پرخاش می
انجامید، من کوتاه آمدم و آن پارگراف را به گونه
ای دیگر تدوین کردیم که مورد قبول ایشان نیز باشد.

در همان جلسه، توافقی هم داشتیم بر سر ادارة جشنوارة هامبورگ که ایشان البته زحمت آن را متقبل شده
بودند. حول این که این جشنواره اگر بناست به نام کانون باشد باید زیر نظر هیئت دبیران اداره شود و از جمله همة نامه
نگاری
های مربوط به آن (برای گرفتن کمک از نهادهای فرهنگی آلمانی و ادارة شهر هامبورگ) به اطلاع دیگر اعضای هیئت دبیران نیز برسد.

در عمل چنین نشد، و هر چه به ویژه من اصرار کردم که کپی نامه
ها ارسال شود چیزی به دبیرخانة کانون که خانم احمدگلی ادارة آن را عهده
دار بودند نرسید (البته بعدها تا آنجا به یاد دارم یک یا دو نامه را فرستادند.) به همین خاطر، من در یک نامة داخلی مراتب را به اطلاع اعضای کانون رساندم و با آن که خواستار آن شدم که آنان در جشنواره شرکت کنند، اعلام کردم که خود در جشنواره شرکت نخواهم کرد و مسئولیتی نیز به عهده نخواهم گرفت و در عوض، به عنوان نمایندة کانون به مراسم بزرگداشت زندانیان سیاسی که کانون زندانیان سیاسی در کلن عهده دار آن بود خواهم رفت (جشنوارة هامبورگ با این مراسم هم
زمان شده بود و این هم
زمانی گلة این دوستان را بر انگیخته بود. این شد که تصمیم گرفتیم، به خاطر دلجوئی یکی از اعضای هیئت دبیران در این مراسم شرکت کند.)

خانم احمدگلی و آقای آینه تا این مقطع، همواره در برابر من، با آقای گیلانی همراهی می
کردند و به من انتقاد داشتند که زیادی سخت می
گیرم. اما، در مورد متن پیامی که من برای ارائه به یادوارة زندانیان سیاسی تهیه دیده بودم و در آن بر دفاع از حقوق انسانی مهندس طبرزدی و اکبر گنجی تاکید شده بود، و اعتراض شدید آقای گیلانی را برانگیخته بود، در برابر ایشان ایستادند و من توانستم آن پیام را به نام کانون در آن مراسم بخوانم. در جریان جشنوارة هامبورگ نیز به شدت، از 
رفتار آقای گیلانی زده شده بودند و به من حق دادند که نگران بوده
باشم.

آقای گیلانی که به هیچ وجه با مسئلة دفاع از حقوق اکبر گنجی نمی
توانستند کنار بیایند (ایشان یکی از بر هم
زنندگان کنفرانس برلین بودند که اکبر گنجی به خاطر شرکت در آن زندانی شد.) بیانیه
ای دادند و دفاع ما از اکبر گنجی را محکوم دانستند و خود را از این خطا مبرا اعلام کردند.

باری، این یک سوی ماجرا.

و اما،

در همین دوران بود که دو تن از جوانان مقیم شهر محل اقامت من (آقایان پیمان کاظمیان و پویان قنبری) با من تماس گرفتند و درخواست کردند که آنان را در درآوردن نشریه
ای تبلیغی و تجاری به عنوان ویراستار و مشاور یاری دهم. این دو را من از کودکیشان می
شناختم. (پیمان کارگر پخش روزنامة فرانکفورتر آلگماینه تسایتونگ بود که با سعی و پشتکار شگفت
انگیزش به مدیریت پخش و مارکتینگ این روزنامة مهم رسیده بود و پویان که مدتی به همراه پدر و برادش یک خوار و بار فروشی ایرانی را اداره می
کرد، مدتی بود در اداره پست مشغول شده بود.)

قصد آنها نشر یک ماگازین تبلیغی بود، حاوی جوک و شوخی و مطالب پراکنده و جدول و مطالب سرگرم کننده. یک پیش شماره هم در هزار نسخه چاپ کرده
بودند که با ارائة همان به مغازه
داران و تجار ایرانی توانسته بودند برای همان شمارة اول حدود ۱۵۰۰ یورو قرارداد آگهی بگیرند. در عین حال این قول را داده بودند که نشریه سیاسی نخواهد بود.

من این پیشنهاد را رد کردم و بعد به آنها پیشنهاد دادم به شرطی حاضر به همکاری خواهم بود که

۱ ـ نشریه فرهنگی، اجتماعی خبری باشد و هیچ خبری را کنار نگذاریم.

۲ ـ از مسائل ایران گزارش
های مستند و مبتنی بر داده
های آماری ارائه دهیم.

۳ ـ تدوین این بخش
ها را من به عهده خواهم داشت؛ اما، هیچ مطلبی بدون اطلاع و موافقت من در نشریه درج نخواهد شد.

منطق من این بود که باید از هر ظرفیت و امکانی برای آگاه
گری در مورد آنچه در ایران می
گذرد بهره برد و نباید اجازه داد که فضای خارج کشور به خاطر ضرورت
های تجاری در اختیار رنگین
نامه
ها قرار گیرد.

کار را با این توافق
ها آغاز کردیم؛ در هر شماره دست کم ۵ تا ۷ صفحة گزارش مستند از مسائل سانسور، حقوق بشر، زنان، جوانان، اعتیاد، رشوه
خواری و فساد، کارگران، دانشجویان، اقلیت
های مذهبی و غیره (مثلا وضعیت زلزله زدگان بم و...) داشتیم و نظارت من بر دیگر بخش
ها هم باعث آن شد که در هر زمینه
ای (سینما، تئاتر، ورزش) نشریه بدل شود به یک نشریة بسیار آگاه
گر و دور از ابتذال.

خانم احمدگلی هم به پیشنهاد مرا پذیرفتند و صفحة زنان نشریه را عهده
دار شدند و صفحة زنان بسیار پر و پیمانی داشتیم. علاوه بر گزارش
های مستند از مسائل ایران، کوشش من این بود که سیاست
های نئوکانها و اساسا نئولیبرالیسم را معرفی و افشا کنم و مقاله
هائی نیز در این موارد داشتیم.

با این همه و با وصف استقبال شدیدی که پیک نو با آن مواجه شد، من با دوستان یاد شده مشکلی هم داشتم که مطلقا سیاسی نبود: آنها نمی
توانستند قاطعانه با طرح ماگازینیِ ابتدائی خود خداحافظی کنند و برای هر شماره حجمی از مطالب بی
ربط را برای بررسی و ویرایش بر سر من می
ریختند که کلی وقت و انرژی مرا می
گرفت. نتیجه این شد که در دو شمارة نخست چند صفحه را اصلا نرسیدم بخوانم و ویرایش کنم و به همین خاطر درست در آخرین لحظات بستن نشریه نام خود را از ایمپرسوم (شناسنامه) برداشتم. و چون همین ماجرا با وصف اعتراض
های زیاد در جریان شمارة سوم هم تکرار شد، تصمیم به قطع همکاری گرفتم. خانم احمدگلی هم اظهار داشتند که بدون نظارت من بر نشریه با آن همکاری نخواهند کرد. در شمارة سوم شرح کوتاهی نوشتم. از خوانندگان خداحافظی کردم و از نقائص سه شمارة تا آنگاهی پوزش خواستم و پیمان کاظمیان هم در کنار نوشتة من به کوتاهی از من و خانم احمدگلی سپاسگزاری کرد.

و اما بازگردم به ماجرای کانون:

موعد برپائی مجمع عمومی در گوتنبرگ سوئد نزدیک بود. درگیری ما با آقای گیلانی مدام بیشتر می
شد. ایشان خواهان برپائی مجمع در هامبورگ بودند. در عین حال ما که باید به مجمع گزارش می
دادیم درخواست کردیم سیاهه
ای از دخل و خرج جشنوارة هامبورگ ارائه دهند. دادند هم. اما مبالغی در آن سیاهه بود که برای ما قابل قبول نبود؛ از جمله تا آنجا که به یاد دارم ۱۲۰۰ یورو هزینة طراحی بروشور (بدون قبض) و ۸۰۰ یورو هزینة چاپ آن و ۶۰۰ یورو هزینة پخش آن و حدود چهار هزار یورو هزینة هتل شرکت کنندگان (این ارقام را به تقریب و از حافظه ذکر می
کنم) و ما، می
دانستیم که اکثریت قریب به اتفاق شرکت کنندگان در جشنواره هزینة هتلشان را خود پرداخته
اند. از آقای گیلانی خواستیم این موارد را توضیح دهند. پاسخی نیامد. اما همین زمان از احمدگلی شنیدم که در سایت «جنبش» متعلق به آقای گیلانی، پیک نو به «ارگان وزارت اطلاعات» بودن متهم شده
است؛ رفتم سر زدم و دیدم بله، چنین مدعائی عنوان شده است؛ با این محورها:

!ـ پیک نو اعلام کرده
است به ویژه نشریه سیاسی نیست (فراموش کرده بودند، لابد، بنویسند که در عین حال، نوشته
است: «اما مرتب گزارش مستند از اوضاع ایران خواهد داد.»)

۲ـ نشریه
ای با این کیفیت، کار یک تیم روزنامه
نگار حرفه
ای می
تواند باشد.

۳ـ یک نشریه تمام رنگی رایگان در ۳۲ صفحه در ده هزار تیراژ به سرمایه
ای هنگفت نیاز دارد.

و در عین حال بسیار پلیسی برخورد کرده بودند به نیامدن نام من به عنوان سردبیر در شماره
های آغازی و آنگاه پذیرفتن مسئولیت در ادارة پیک نو و خداحافظی من از خوانندگان در شمارة سوم و بر مبنای این استدلالات، نتیجه گرفته بودند که «پیک نو» ارگان وزرات اطلاعات رژیم در آلمان است و من و احمدگلی را همکاران آن دستگاه دانسته بودند. (بعدا در یک مقالة دیگر من و احمدگلی را رسما به کارمندان وزارت اطلاعات ارتقای مقام دادند.)

در گوتنبرگ، متوجه شدم که علی آینه هم که هیچ همکاری
ای با پیک نو نداشت به دلیل دیگری وزرات اطلاعاتی معرفی شده
است: رفت و آمد به نهادی که آینه اعلام کرد روحش از وجود آن خبر ندارد.

باری، و البته آقای گیلانی در این مدعا یاوری نیز یافتند: آقای فرهاد مجدآبادی عضو دیگر کانون. و اما ایشان چرا؟

آقای مجدآبادی از سالها پیش در فرانکفورت یک نشریة تبلیغی در می
آورند به نام «رنگین کمان» که در واقع فاقد مطلب است. «پیک نو» داشت عرصه را بر کار تجاری ایشان تنگ می
کرد؛ چرا که طبعا آگهی دهندگان میل دارند آگهی
شان در نشریه
ای چاپ شود که خواننده داشته باشد و پیک نو سخت مورد توجه خوانندگان قرار گرفته بود. با این که هر مغازه
دار صد نسخه نشریه دریافت می
کرد، بسیاری از آنان روز دوم یا سوم پس از پخش، تلفنی خواهان نسخه
های بیشتری می
شدند. همین.

آقای گیلانی که همان وقت به گوتنبرگ تشریف برده بودند، هر شب در رادیوئی در این باب سخنرانی داشتند و آقای مجدآبادی هم دست کم یک شب، تلفنی علاوه بر تایید مدعای ایشان، خواهان آن شدند که من از کانون بیرون روم و البته اجازه دادند شعرم را بسرایم. حرفی نیست. (سی دی این مصاحبه را یکی از دوستان مقیم گوتنبرگ برای من فرستاد و موجود است.)

به هر حال، من از سه شمارة پیک نو چند نسخه با خود برده بودم و اعضای شرکت کننده در مجمع عمومی فرصت یافتند با مطالب آن آشنا شوند و چنان بر آقای گیلانی خشم گرفتند که ایشان رفتن را بر ماندن ترجیح دادند (دیدم که دکتر ثابتیان دست آقای گیلانی را که برای دست دادن با ایشان دراز شده بود، پس زدند: برو آقا!)

در عین حال این توضیحات نیز به مجمع داده شد:

۱ـ هزینة چاپ یک نشریه با دستگاه رتاتیو بستگی چندانی به تیراژ ندارد. چرا که هزینة فیلم و زینک و نیز راه
اندازی و تنظیم دستگاه رتاتیو ثابت است. چه تیراژ صد نسخه باشد چه صد هزار نسخه. آنچه در صورت افزوده شدن تیراژ به هزینه افزوده می
شود تنها بهای کاغذ و جوهر است و آقای گیلانی که خود مطبوعاتچی قدیمی هستند این را به خوبی می
دانند. کل نشریه نیز تمام رنگی نیست. ۸ صفحة آن رنگی
ست.

۲ـ پخش نیز چندان به شمارگان نشریه ارتباط ندارد و بر مبنای تعداد آدرس
هاست و نه شمارگان ارسالی.

۳ـ آقای گیلانی مدعی شده
اند که درآوردن نشریه
ای با این کیفیت احتیاج به یک کادر حرفه
ای دارد. در صورتی که خود ایشان بارها در حضور خود من به دیگران اعلام کرده
اند که نویدی دیدار را به تنهائی درآورد و می
دانند که این کار از عهدة من بر می
آید. (البته من همواره این را توضیح داده بودم و می
دهم که هرچند ده شماره
ای از دیدار را دست تنها درآوردم. اما، چه در آغاز و چه در میانه، از همکاری جواد طالعی برخوردار بودم.)

باری، مجمع عمومی کانون بر مبنای همة این توضیحات و اطلاع از محتوای نشریه و آنگاه شنیدن توضیحات آقای آینه، در قطعنامه
ای ما سه تن اعضای هیئت دبیران را از هر اتهامی مبرا دانست و پی
گیری بیشتر ماجرا و نیز روشن کردن حساب و کتاب جشنوارة هامبورگ را به جمع مشورتی منتخب آن مجمع محول کرد؛ من متاسفانه نتوانستم در آخرین دورة مجمع عمومی شرکت کنم. اما، تا آنجا که اطلاع دارم آقای گیلانی به هیچ یک از نامه
ها و درخواست
های جمع مشورتی پاسخ نداده
اند.

و اما، پس از بازگشت از گوتنبرگ، من تصمیم گرفتم همکاریم را با پیک نو ادامه دهم؛ چرا که احساس کردم دو جوانی که با این شور و شوق و از محل پس
انداز ناچیزی که از کارگری به دست آورده
اند کاری را شروع کرده
اند، دارند قربانی یورش ناجوانمردانه
ای می
شوند که به خاطر اختلافاتی که آقای گیلانی با من و دیگر اعضای هیئت دبیران داشته
اند، متوجه آنان کرده
اند.

بدون شک آقای فرهاد مجدآبادی انگیزة دیگری داشتند. اما، استناد ایشان هم همان مدعای آقای گیلانی بود وگرنه جرات چنین تعرضی به حریم شرف و حیثیت دیگران را نمی
داشتند. ایشان از آن پس نیز کار را شفاهی ادامه دادند و شغل روزانة ایشان شد این که بروند هر جا بنشینند و «پیک نو» را ارگان وزارت اطلاعات معرفی کنند. پاسخ ایشان در یکی از شماره
های پیک نو داده شد با این پیام: «ای مگس عرصة سیمرغ نه جولانگه توست.» در شمارة بعدی رنگین کمان نوشتند: «حالا من یک اشتباهی کرده
ام باید بکشیدم؟!»

نه آقا! حیثیت چند انسان شرافتمند را به خاطر مصالح تجاری، چنین به بازی گرفتن اشتباه نیست؛ خبط است. شهرستانی در الملل و النحل در وصف فلسفة زردشت می
نویسد: «...... افعال نور بر قصد و اختیار است و افعال ظلمت بر خبط و اتفاق»

و اوتاکر کلیما پژوهشگر برجستة آئین مزدک خبط را کار عشواء (شتر مادة کور) می
داند. که به عمد هر چه را سر راهش باشد لگدکوب می
کند.

و اما،

درآمدن من به مقولة دفاع از حقوق ملی غیرفارس
های ایرانی و اعلام خطرهایم در ۷ مقالة تاکنونی که در ایران گلوبال درج شده
اند، لمپن
شووینیست
ها را خوش نیامده
است و گشته
اند تا برای ترور من چیزی بیابند و چه چیزی دندان
گیر تر از پروندة پیک نو؟!

در عین حال،

انتشار پیک نو در اثر بدقولی
های یکی از دو تن نامبرده (او گرفتاری مالی پیدا کرده بود و سرمایه
ای را که تعهد کرده بود قسطی بپردازد، نمی
پرداخت و با آنکه درآمد هر شماره همة هزینه
ها را می
پوشاند؛ اما با توجه به فاصلة زمانی چاپ تا دریافت بهای آگهی
ها، نیاز به تنخواه
گردان کارها را لنگ می
کرد.) و مشغله
ای که دومی برای خودش ایجاد کرد (تاسیس یک رستوران)، حدود یک سال و نیم پیش، تعطیل شد، اخیرا پیشنهادی دریافت کردم از صاحب انتشارات کیمیا که چند سالی
ست نشریه
ای تبلیغی به همین نام در فرانکفورت منتشر می
کند (و هیچ کس آن را ارگان وزارت اطلاعات ندانسته است) برای درآوردن نشریه
ای مشابه با پیک نو. شمارة اول این نشریه «پل» هم
اکنون در همة فروشگاه
هائی که پیک نو را پخش می
کردند در دسترس است. فعلا فقط در آلمان، اما، به زودی در سرتاسر اروپا پخش خواهد شد. رایگان هم هست و تنها با آگهی تجاری تامین مالی می
شود. پس درد رقبائی که رنگین
نامه
های بی
محتوای تجاری بیرون می
دهند تازه شده است و باز به تکاپو افتاده
اند. درج آن پیام ذیل مقالة آقای شکوهی در سایت روشنگری از همین منبع بود و جالب این که همین منبع دوباره به ورجه وورجه افتاده است، با این حرف: «مطالب پل را نخوانید. لابلای مطالبش را بخوانید.» جل
الخالق!

و دیگر چه بگویم؟

امیدوارم همین وجیزه کافی باشد و مدعیان شرافتمند بیش از این عرض خود نبرند و زحمت ما ندارند.

با ذکر دو خاطره حسن ختامی به این درداندوه
نامه بدهم:

در گوتنبرگ، یک کنفرانس مطبوعاتی داشتیم؛ من، علی آینه و خانم احمدگلی (از آقای گیلانی هم با ارسال ای
میل دعوت کرده بودیم که بیایند. نیامدند و بعد گفتند اصلا خبرشان نکرده
ایم.) یکی از خبرنگاران با سماجت از ما می
خواست که ما نیز آقای گیلانی را به اتهام مشابهی بنوازیم. گفتم آقا اگر ما رژیمی می
داشتیم که بتواند امثال فریدون گیلانی را مزدور و مأمور خودش بکند، مطمئن باشید اینقدر بدبخت نمی
بودیم که حالا هستیم.

و این نیز خاطرة دوم:

در دورانی که یوسف آل
یاری بیشتر در خانة من، در همدان، زندگی می
کرد، با همة دوستان من نیز دوستی برقرار کرده
 بود و چنان شخصیتی هم داشت که کسی نمی
توانست دوستش نداشته باشد. پس از آن که از تشکیلات راه کارگر جدا شدم، رابطه
ام با یوسف آل
یاری باز برقرار ماند. در تهران ماهی یک بار می
دیدمش. این اصرار خودش بود. در آخرین قراری که داشتیم، گفت مدتی نمی
تواند مرا ببیند و توصیه کرد با یکی از رفقای رشت، رابطه
ای خطی داشته
باشم تا رابطه
ام با او هم سرنخی داشته باشد.من با اکراه و به خاطر رودروایسی
ام با او پذیرفتم. روز معهود هم خودم را به رشت رساندم، فقط به خاطر آن قرار. اما، نتوانستم خودم را راضی به رفتن سر آن قرار کنم. دیگر قطعی شده بود برایم که نمی
خواهم با این تشکیلات بمانم و اساسا، تصمیم گرفته بودم فقط یک نویسنده باشم. تشکیلاتی شدن من هم فقط به اصرار یوسف بود. وگرنه من هیچگاه خود را یک آدم به دردبخور تشکیلاتی نمی
دانستم (بسیار حواس پرت و بی نظمم. وقتی شعری در من می
جوشد اصلا با بیرون از ذهن خودم قطع رابطه می
کنم و همة اینها برای یک تشکیلاتی و اطرافیانش، در شرایط کار مخفی، بسیار خطرآفرین است.) اینها را به یوسف هم گفتم. اما اعتقاد داشت که تشکیلات نمی
تواند در حال حاضر مرا جایگزین کند.

باری، سر قرار نرفتم و دیگر قراری هم با سعید (یوسف آلیاری) نداشتم. روزی به خانة خانواد
ة همسرم در رشت زنگ زد. شگفت زده شدم که شماره را از کجا یافته است. برای دو روز بعدش قرار گذاشتیم. آمدند با همسرش. نخستین سوالش این بود پس از حال و احوال اولیه: خب! رفتی سراغ حزب توده؟ سری تکان دادم و گفتم: بیشتر پرسش و پاسخها را خواندم چطور مگر؟

گفت: خب؟ و نگران به من خیره شد.

گفتم: اینها دارند دیوثی سیاسی می
کنند.

خندید، رو به همسرش کرد و گفت: نگفتم؟!

پرسیدم چه چیز را؟

همان دوستی که شمارة تلفن خانوادة همسرم را به یوسف داده بود، به او گفته بود که من توده
ای شده
ام. نزد او به شدت از چپ 
روی
ها انتقاد کرده بودم آخر.

همسرش خندید و گفت: ـ سعید شرط کرد که دنیا هم توده
ای شود، کیومرث یکی توده
ای بشو نیست.

آقائی که آن کامنت را به نام خوانندة مطلب، زیر یادنامة شکوهی از آل
یاری گذاشته
اند. از جمله نوشته
اند:

« نویدی فقط خجالت بکش و اسم جانباخته گان را خراب نکن. آنها که اعدام شدند به دست حکومت جمهوری اسلامی اعدام شدند. شما بنویسید که کدامیک از مقالاتی که در مجله سردبیر بودید و در مصاحبه های رادیویی از سیاستهای جمهوری دفاع می کردید، نامشان چه بوده و در کجا پیدا می شوند.

شما در مجله ای سردبیر بودید که ناشر آن وزارت اطلاعات بود به راحتی فراموشتان شده است که چه جنجالهایی درست شد . در همین رابطه برای دیگران شغل پیدا کردی و مطالب و اشعارشان را در آنجا چاپ کردی. فراموش نکنید که قاتل آلیاری و امثال او جمهوری اسلامی بوده و می باشد. شما در کجا و کی سرکوبگران دهه 60 را محکوم کرده اید به عنوان یک فرد تبعیدی؟ که بعد از این مدت یادتان آمده مسئولتان چه کسی بوده است. یادتان به مبارزه با جمهوری اسلامی هست؟ فقط خجالت بکشید و با نام دیگران برای خود اعتبار کسب نکنید.»

من یادم نرفته مسئولم چه کسی بوده است؛ هیچگاه. من نه دیگر راه کارگریم و نه حتی مارکسیست. اما یک اومانیست چپم (و اومانیست نمی
تواند چپ نباشد.) و سعید (یوسف آل
یاری) هنوز و همواره، در روحم مسئول من است. متاسفم که ذیل یادنامة آخرین روزهای زندگی او به اراجیف شما و پاسخ ناگزیر من آلوده شد آقا. و مرگ بر من اگر بخواهم با نام مسئولم برای خودم اعتبار کسب کنم. تنها شرمندگی
ام در برابر او این است که گاه در هجوم نامردمیها برای مدتی از پای درآمده
ام و از نوشتن و کار کردن درمانده
ام؛ در آخرین دیدارمان. در ساحل دریای انزلی، یوسف به من گفت در هر حال در خطرم و باید از ایران خارج شوم (در همدان دبیر بودم و در تشکیلات هم مسئول معلمین و در عین حال مروج درون تشکیلاتی و رابط راه کارگر با دیگر سازمانهای سیاسی، همه هم به اصرار یوسف، و پس عدة زیادی، هم از آنچه من در تشکیلات می
کردم خبر داشتند و هم به نام و آدرس مرا می
شناختند.) و گفت: خسته نشو کیومرث! بنویس! بنویس! و گفت: هر وقت ذله شدی بزن کنار دریا. اصلا جائی کنار دریا زندگی کن. و نگاه آبی
اش را به دریا دوخت و گفت: دریا پسر! دریا، دریا!!!!

یاد دل دریائی
اش تا ابد گرامی باد.

کیومرث نویدی

سیزدهم شهریور ۸۶

چهارم سپتامبر ۲۰۰۷

دارمشتات، آلمان.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.