نتایج وارو نان و آزادی

در سلسله بحث
هائی که تحت نام «نتایج وارو» خواهم داشت، می
کوشم نتایج گشت و گذاری را که در فلسفة سیاست و اقتصاد سیاسی به عنوان یک دانش
جو، داشته
ام در میان بگذارم
اگر دکتر عباس میلانی و دکتر ناصر زرافشان نتوانند در یک دیالوگ جدی و اما غیردشمنانه با یکدیگر سخن بگویند، ایجاد یک پارلمان، از ایرانیان مخالف جمهوری اسلامی، به کلی منتفی
ست و امیدی هم به آیندة ایران نباید بست.

۲

 بازهم به عنوان درآمدی بر ادامة بحث:

در پاسخی که دکتر عباس میلانی به نقدها داده است، به صراحت با نئو
کانها مرزبندی می
کند. و در پیوند با لیبرالیسم (اقتصادی) می
نویسد: ”هرگز باور ندارم که بازار سرمایه داری را بی نظارت دولت و بی تلاش نهادهای مدنی برای بسط عدالت اجتماعی آزاد باید گذاشت.“ با این همه، برای کسی که با کارهای میلانی آشنائی داشته باشد، این پرسش می
تواند مطرح شود که آیا حمله
های مکررش به چپ، بی مرزبندی با آنچه لیبرالیسم اقتصادی (و به ویژه نولیبرالیسم) بر سر بشریت آورده است، یک
جانبه نبوده
است؟ یا بهتر بگویم: این گونه نگاه آیا شایبة یک
جانبه نگری را ایجاد نمی
کند؟

در سلسله بحث
هائی که تحت نام «نتایج وارو» خواهم داشت، می
کوشم نتایج گشت و گذاری را که در فلسفة سیاست و اقتصاد سیاسی به عنوان یک دانش
جو، داشته
ام در میان بگذارم و تاکید می
کنم که اینها فقط سخنان یک دانشجوست و نه یک استاد. و دکتر میلانی درست می
گوید حیطة گمان را باید از حکم علمی جدا کرد و آنچه نوشته
ام و می
نویسم «گمان»های من هستند (آیا در جهان انسان می
توان جز در عرصه
های میکرو و قابل آماردن از حکم علمی سخن گفت؟).

من قصد داشتم دوباره در بارة طرح پارلمان در تبعید بنویسم. اما، به نظرم رسید که لازم است همة زمینه
های نظری این طرح را بازبنمایم. اگر دکتر عباس میلانی و دکتر ناصر زرافشان نتوانند در یک دیالوگ جدی و اما غیردشمنانه با یکدیگر سخن بگویند، ایجاد یک پارلمان، از ایرانیان مخالف جمهوری اسلامی، به کلی منتفی
ست و امیدی هم به آیندة ایران نباید بست. به هر رو گمان من این است که اگر معادی مقرر باشد، تنها با زبان دیالوگ می
توان به آن رسید و نه با زبان ستیزه. این معاد از نظر من یک سیستم پارلمانی
ست. چرا آنان که شیوة دیگری می
شناسند در برابر پیشنهاد پارلمان در تبعید سکوت می
کنند؟ خود دانند و خدایشان.

بگذریم.

همینجا این را نیز بگویم که اگر دکتر عباس میلانی با ساواک همکاری کرده
است، نخستین لازمة روشنفکریِ او نقد خویشتن است (او در مقطعی پس دیگر یک روشنفکر نبوده
است؛ چرا که بر مبنای منافع فردی
اش به همکاری با یک دیکتاتوری تن داده
است.) و نیز فکر می
کنم او باید به عنوان یک دانشی
مرد بنویسد که چرا آنگاه که تئوریسین نامیده شده است سکوت کرده
است؟ و یعنی چرا این عنوان را پذیرفته است؟ تا آنجا که در توضیحاتش نوشته است تئوری نوتاریخی
گری از او نیست. پس بهتر است بنویسد کدام تئوری را خلق کرده است و اگر تئوری
ای ندارد این عنوان را رد کند (یک دانشمند حتما نباید تئوریسین هم باشد و از نظر من دکتر میلانی قطعاً انسان دانشمندی
ست.) دیگر این که به گمان من دکتر میلانی مفاهیم فرهنگ
ورز، فرهیخته، دانشمند و روشنفکر را با هم خلط می
کند. امیدوارم اگر اشتباه می
کنم او یا دیگران مرا متوجه کنند؛ من روشنفکر را کسی می
دانم که دارای خودآگاهیِ نقاد باشد (ممکن است خیلی هم دانشمند یا فرهیخته یا حتما فرهنگ
ورز نباشد. البته آدم هِر از بِر تشخیص نادهنده
ای نیز نمی
تواند باشد.) چنین انسانی، خود به خود، با قدرت در تعارض خواهد بود. چرا که در سکولارترین و دمکرات
ترین قدرت
های سیاسی، لایه
های متوهم جامعه نیز، به گونه
ای نقش
آفرینند. در تأیید این حکم میلانی نیز که می
گوید فضای چپ ما از منتقدین به چپ پوست می
کند؛ این را بی
افزایم که با خود من، از آن هنگام که در مقاله
هائی به اینجا و آنجای سخنان مارکس نقدی نوشته
ام یا از چپ
ها هم انتقادکی کرده
ام، همین رفته است؛ بسیاری از سایت
هائی که مقاله
ها یا شعرهای مرا از روی هم کپی می
کردند، دیگر حتی شعرهائی را که مستقیماً برایشان می
فرستم چاپ نمی
کنند. به دوستانی که به شعرهای من محبت نشان می
دادند بگویم این را که از شاعری استعفا نداده
ام؛ هیچ جا کارهایم را چاپ نمی
کنند همین: چه روزگار غریبی
ست نازنین!

مقالة زیر (به صورت خلاصه
تری) در سایت گذار و در شمارة نخست نشریة چاپی پل نیز درج و چاپ شده
است. برای درج در ایران گلوبال آن را بسط داده
ا
م و روشن
ترش کرده
ام؛ پس به دوستانی که قبلا این مقاله خوانده
اند توصیه می
کنم، باز آن را مرور کنند. سلسله مقالات «نتایج وارو» شامل یک سری اندیشه
ها و نقد و نظرهای به هم پیوسته است. برای آن که کل حرفم را بزنم باید همة بخش
های این کنکاش را بیاورم. و قرار است این سلسله بحث
ها هم در ایران گلوبال آرشیو شوند.

* * *

آلبرکامو گفته است: ”آنکس که نان تو را برباید آزادی تو را هم خواهد گرفت و آن کس که آزادی تو را برباید، نان تو را هم خواهد گرفت.“

اما به گمان من، بر این فراز از اندیشه های کامو، این تکمَله را باید افزود: آن کس که نان و آزادی تو را برباید، در نهایت نان خویش را هم آجر خواهد کرد؛ چرا که بنا بر آنچه پس از انقلاب صنعتی در جهان رخ داده است، توسعة اقتصادی تنها هنگامی یک توسعة پایدار خواهد بود که کارگران آزادی و نان داشته باشند.

ماهیت آنچه پس از انقلاب صنعتی در جهان مستقر شده است، هنوز و کماکان، مورد جدال چپ و راست است؛ چپ
ها سامانه
های موجود را سرمایه
داری می
دانند و راست
ها جامعة مدنی؛ کشمکش بر سر شناخت ماهیت این سامانه
ها شاید تا حدودی شبیه به بحث
هائی باشد که در فیزیک بر سر ماهیت نور درگرفت: نور در خط مستقیم حرکت می
کند؛ اما بنا بر تئوری خط مستقیم، اگر از روزن خردی (مثلا سوراخ کلید) پرتوی از نور به درون یک اطاق تاریک بتابانیم، فقط باید نقطة مقابل آن روزن روشن شود، حال آن که همة زوایای اطاق به نسبتی روشن خواهند شد. پس یعنی نور به صورت موج حرکت می
کند؛ تنها بر مبنای تئوری کوانتوم است که می توان این پیچیدگی را توضیح داد: کوانتوم یک میدان تپندة انرژی است که در خط مستقیم حرکت می کند؛ اما، هر میدان تپندة انرژی
ای تا هنگامی که کاملا تخلیه نشده است، میدانهای تپندة (البته ضعیف
تر) انرژی را به همة پیرامون خویش پرتاب می
کند و هریک از این میدانها، در عین حال که خود به خط مستقیم حرکت می
کند، باز میدانهای تپندة (ضعیف تر از خود) را به اطراف می
پراکند و باز آن میدانها میدانهای دیگر را و باز و باز تا برای آخرین میدان دیگر رمقی نماند؛ بر این مبنا نور موجی
ست که در خط مستقیم نیز حرکت می
کند.

سامانه
های اقتصادی پس از انقلاب صنعتی، البته که سرمایه
داری
اند؛ اما، آنچه این سرمایه
داری
ها در بعد اجتماعی به جود آورده
اند جامعة مدنی
ست ـ جامعه
ای که در آن دستگاه سیاسی توسط آحاد مردم انتخاب می
شود و نهادهای مردمی غیردولتی یا (N.G.O) ها میان قدرت سیاسی و مردم نقش ضربه
گیر را بازی می
کنند.ـ در چنین جوامعی مردم به صورت فردی، در انتخاب هیئت سیاسی دخالت می
کنند و به صورت گروهی (در قالب نهادهای غیر دولتی) در برابر همان هیئت سیاسی از منافع خود دفاع می
کنند. در حقیقت، آنچه به وجود آمده است دیگر تنها شامل کارخانه
ها و شبکة تولید و توزیع نیست؛ از نگاهی فوکوئی که به این جوامع نگاه کنیم، همة نهادهای ریز و درشت: بیمارستانها، تیمارستانها، پادگانها، دانشگاه
ها، شهرها و زیرساختهایشان، زندانها، راه
ها و بنادر و شبکه
های حمل و نقل، و نیز، نهادهای مدنی در ایجاد مجموعه
ای که یک جامعة مشخص صنعتی را ساخته است دخیل
اند. همة این مجموعه را می
توان تمدن صنعتی نامید و بر مبنای تجربه
های تاکنونی اساس این تمدن
های صنعتی بر شیوة تولید کالائی (تولید برای فروش) استوار است.

اگر تقسیم بندی اسپینوزائی خرد را بپذیریم: خرد حسی، خرد منطقی و خرد شهودی

(و البته قدمای ما هم از عقل کسبی یا معیشتی و عقل سلیم سخن می
گفتند) آنگاه به این نتیجه می
رسیم که در یک واحد تولیدی کالائی، به ناگزیر تنها خرد حسی یا کسبی می
تواند حاکم باشد؛ چرا که چنین واحد
های سرمایه
دارانه
ای تنها به خاطر کسب سود بنیاد نهاده شده اند (چه در شکل
های سوسیالیستی واقعا موجود آنگاهی یا کنونی و چه در شکل خصوصی). و اما، بر کل جامعه اگر خرد منطقی حاکم نباشد و ساز و کار جامعه را به دست خرد حسی یا کسبی بگذاریم (من خرد غریزی را بر این هر دو ترجیح می
دهم) آنگاه به جای تمدن صنعتی، سر از ناکجای جامعه
ای مافیائی در خواهیم آورد (همانند ایران یا چین کنونی ـ و البته چین با ایران تومنی نه یک صنار که ۹ قران تفاوت دارد) و خود سرمایه
داری، در این صورت، رشد پایدار نخواهد داشت: این سخن پروفسور لستر تاروست در همان آیندة سرمایه
داری که میان سرمایه
داری و دمکراسی تضادی بنیادین وجود دارد: سرمایه
داری به زعم او، هنوز و کماکان، در پی برده کردن نیروی انسانی
ست چرا که تنها در این صورت به حداکثر ارزش اضافی (سود) خواهد رسید و دمکراسی خواهان انسانهائی
ست آزاد که با رای فردی بربگزینند. در مقالة نخست از این مجموعه، به نقد تئوری
های نولیبرال پرداختم و این که چرا در بسیاری از عرصه
ها (به ویژه خدمات عمومی) خصوصی
سازی به فاجعه می
انجامد. و از چه رو، اما، در این بحث به شکل مالکیت(دولتی یا خصوصی) در کل سازمان تولید، چندان بهائی نمی
دهم خود، بحثی جداگانه است: اینجا تنها در این حد می
گویم که در شکل مالکیت دولتی هم، اگر یک واحد تولیدی نتواند به سود برسد، انباشت سرمایه نخواهد داشت و نخواهد توانست تجدید تولید گسترش یابنده داشته باشد و دیر یا زود از رقبای داخلی یا خارجی شکست خواهد (مگر این که دولتها با دادن سوبسید، نا
سودآوری
اش را جبران کنند(۱)

تا اینجا این را می
خواهم بگویم که به گمان من، آنچه در پی انقلاب صنعتی در بخش
های پیشرفته
تر جهان به وجود آمده
است، تمدن صنعتی
ست و قلب تپندة این تمدن
های صنعتی شیوة تولید کالائی صنعتی و مناسبات تولیدی حاکم بر این جوامع نیز سرمایه
داری
؛ اما وجه دیگر این تمدنها جامعة مدنی
ست که گفته شد برداشت من از آن چیست. و در عین حال، رشد خود سرمایه
داری نیز، تنها، در دل تمدن صنعتی (با توجه به همان وجه جامعة مدنی
اش) ممکن می
توانسته است بشود. به نظر می
رسد این نکته
ای بود که مارکس یا نخواست یا نتوانست آن را دریابد؛ او در فقر فلسفه، پرودون را که در فلسفة فقر اعلام کرده بود وضع کارگران دارد بهتر می
شود، به خیانت به پرولتاریا متهم کرد.

چرا مارکس چنین خطائی کرد؟

پاسخ این پرسش و نیز این حکم مارکس را که کارگران همواره فقیرتر خواهند شد، در پاسخی که او به یک پرسش دیگر داده است می
توان یافت:

تا پیش از انقلاب صنعتی هم، البته، برخی جاها تولید فقط برای فروش (تولید کالائی) رواج یافت؛ و تقریبا در همة چنان سامانه
هائی برده
داری به وجود آمد: در بارة این که چرا پس از انقلاب صنعتی، به رغم نشانه
هائی که از رویکرد برده
دارانه در همة اروپا مشاهده شد، برده داری مستقر نشد؛ پاسخ مارکس، در کاپیتال (جلد اول) این است: ماشین ابزاری ظریف است و بردگان ابزارهای ظریف را می
شکنند.

به نظر می
رسد که این حکم درستی نبود؛ نه این که بردگان ابزارهای ظریف را نمی
شکنند؛ این بحث دیگری
ست. مارکس به یک تفاوت اساسی میان شیوة تولید کالائی صنعتی و شیوه
های تولید کالائی ماقبل صنعتی توجه نکرد؛ در شیوه
های کالائی پیشاصنعتی، واحدهای تولیدی برده
دار به منظور فروش به جماعت آزادگان یا به منظور صادرات تولید می
کردند؛ و تولید در حدی بود که، به هر حال، توسط این جماعت آزادگان یا بازارهای صادراتی جذب می
شد؛ پس از انقلاب صنعتی، در صورت برده شدن کارگران که اکثریت مردمان جوامع صنعتی را تشکیل می
دادند، جماعت آزادگان توان جذب حتی بخش کوچکی از تولیدات را نمی
توانست داشته باشد؛ در واقع خریداران اصلی در نظام
های سرمایه
داریِ صنعتی خود کارگران بودند (و هستند) و به همین علت است که آنچه فوردیسم (۱) نام گرفته است و متضمن توسعة دستمزد کارگران است، همه جا به رشد اقتصادی جهش واری انجامید. چرا که قدرت خرید کارگران را به سرعت بالا برد و امکان گسترش تولید اجتماعی را فراهم کرد.

توصیة جان مینارد کینز برای ایجاد اشتغال (حتی غیر مولد) توسط دولتها، از درک همین چگونگی
ست که مایه گرفته است: او رشد اقتصادی را منوط به بالا رفتن تقاضای مؤثر و بالارفتن تقاضای مؤثر را منوط به بالا رفتن سطح قدرت خرید و این را نیز منوط به بالا رفتن حجم دستمزدی می
دانست که در جامعه توزیع می
شود.

از این دیدگاه که بنگریم، با این که بالا رفتن دستمزد کارگران، در یک شرکت، به ضرر سهام
داران آن شرکت خواهد بود، اما، بالا رفتن دستمزد کارگران در سطح جامعه، به نفع مجموعة سیستم سرمایه داری
ست ـ البته به شرط آن که زیرساختهای اقتصادیِ لازم برای افزایش تولید به وجود آمده باشند (یعنی تولید کشش
پذیر باشد).ـ

از این زاویه، تضاد اساسی در تمدن
های صنعتی، تضاد میان خرد کسبی (یا حسی یا غریزی حاکم بر واحدهای مجزای تولید ـ یعنی منافع اقتصادی فردی ـ) و خرد منطقی
ایست که ناگزیر باید حاکم بر کل جامعه باشد.(۳)

به گمان من، می
شود گفت که جوامع صنعتی موجود بر بستر همین تضاد تا به اینجا پیش آمده
اند؛ اگر سرمایه نتوانسته است نیروی کار را بدل به برده کند، به این خاطر بوده است که نتوانسته است چرا که دمکراسی چنین امکانی را به سرمایه نداده است؛ یعنی می شود گفت اگر حکم پروفسور تارو درست باشد، این ضد سرمایه، یعنی دمکراسی بوده است که اجازه نداده است سرمایه با برده کردن کارگران جلوی توسعة خویش را بگیرد. یعنی اگر سرمایه می توانست آزادی کارگران را از آنها برباید تا به آنها کمتر نان دهد، خود نیز امکان توسعه نمی
یافت. این آن نکتة اساسی
ایست که مارکس درنیافت. شاید به قول استفان موزارس عمر او برای دریافتن همة آنچه در حال شکل گرفتن بود بسیار کم بود.

بر این مبنا، سرمایه مظروفی
ست که تنها در یک ظرف مشخص یعنی تمدن صنعتی می تواند توسعه بیابد. لازمة وجود یک تمدن صنعتی هم جامعة مدنی
ست؛ یعنی جامعه
ای قانونمند که مردمان آن حق رأی داشته
باشند و آزادی تشکل یعنی آزادی تشکیل تشکل
های غیردولتی (NGO)ها، تا بتوانند فردی برگزینند و جمعی از حقوق خود دفاع کنند. از این همه، می توان چنین نتیجه گرفت که دیکتاتورهائی که می اندیشند می توان با زور سرنیزه یک کشور را به توسعة اقتصادی رساند سخت در اشتباهند؛ منطق همة دیکتاتورها این است: «به زور همه را وادار می
کنیم در جهت توسعه گام بردارند» اما در عمل،

۱ ـ آنها با بستن دست کارگران و سرکوب مبارزات مسالمت
آمیز آنان در راه احقاق حقوقشان، آنان را وادار می
کنند به بردگی تن دهند یعنی با حداقل دستمزد تن به کار بدهند. نتیجه این که قدرت خرید بازار داخلی هیچگاه افزایش نمی
یابد، هیچ، گاه به شدت کاهش پیدا می
کند. (هم
اکنون اگر دنیا در به روی بنجل
های تولید چین ببندد همة سامانة اقتصادی چین چون حبابی خواهد ترکید. مقایسة میان شکل چینی و شکل ژاپنی توسعه را به مقالة دیگری موکول می
کنم.) در این میان، روشن است که سرمایه
داران به ظاهر سود بیشتری می
برند؛ اما آنها قدرت مصرف ندارند. مثلا بیائیم درآمد یک سرمایه دار را از ماهی صد هزار یورو به ماهی صد و ده هزار یورو ارتقا دهیم؛ میزان مصرف او از هر چه مصرف کردنی
ست (خوراک و پوشاک و غیره) تغییری نخواهد کرد. امکان دارد مصرف تجملات در زندگی او بالاتر رود. اما، اگر دستمزد کارگران را از هزار یورو به هزار و صد یورو برسانیم، صد یوروی اضافی به سرعت متوجه بازار خواهد شد. چرا که کارگرجماعت همیشه نیازهای مصرفی برآورده نشده دارد.

و پس دیکتاتورها، در همان حال که فکر می
کنند دارند به زور سرنیزه جامعه را توسعه می
دهند، با بستن دست کارگران و نیمه بردن کردن آنها، امکان توسعة سرمایه
داری را نابود می
کنند.

۲ـ بستن راه
های مسالمت
آمیز مبارزة طبقاتی و بالارفتن میزان خشونت دولتی، کل جامعه را درگیر تنش خواهد کرد و سرمایه بسیار فرّار است؛ با اعمال دیکتاتوری، نه تنها سرمایة خارجی میل نخواهد کرد به یک جامعة آشفته قدم بگذارد، بلکه، سرمایه
های خودی نیز از آنجا فرار خواهند کرد. (روشن است با سرکوب دهشتناک و ایجاد فضای رعب و وحشت، می
توان تا حدودی جبران مافات کرد؛ اما، تا کی؟)

۳ـ وقتی که دیکتاتوری بر یک جامعه حاکم بشود و آزادی اندیشه، بیان و قلم را از بین ببرد، رقابت سرمایه
دارانه فرصت خواهد یافت کار را به مجراهای غیر مولد و انگلی بکشاند (سفته
بازی، بساز و بفروشی، احتکار، دلالی و از این قبیل.) چون امکان نقد اجتماعی و افشاگری از میان رفته است؛ این نه میل سرمایه
داران که ضرورت حاکم بر بازار، در شرایط اختناق است؛ بازاری
های ایرانی اصطلاحی دارند به این شرح: « فلان کار پول توش هست یا پول توش نیست.» آن سرمایه
داری که نخواهد از این قاعده پیروی کند، یعنی برود در آن رشتة مولدی سرمایه
گذاری کند که «پول توش نیست.» ورشکست خواهد شد و سرمایه
اش به چنگ کسانی خواهد افتاد که می
روند و بر مبنای خرد معیشتی (یا کسبی یا حسی یا غریزی) در رشته
ای سرمایه
گذاری می
کنند که «پول توش هست.» یعنی در رشته
های انگلی و غیر مولد. همین!

در چنین جامعه
ای، درست همان شبی که دیکتاتور، خشنود از سرکوب
ها و مست از قدرت، دارد سر بر بالینش می
نهد، به خیال آن که به زور و با فشار سرنیزه همه را به راه راست هدایت کرده
است، فساد دارد موریانه
وار پایه
های تخت خود او را نیز می
خورد.

و باری، بر مبنای همة این نکات است که می توان سخن آلبرکامو را اینگونه تکمیل کرد: «آن کس که نان و آزادی تو را برباید؛ در نهایت، نان خویش را نیز آجر خواهد کرد.» باری، این نیز یک نتیجة واروی دیگر است، در جهان پیچیدة صنعتی. آنچه واروی نیت دیکتاتورها روی می
دهد.

این را نیز بی
افزایم که این هم نسبی
ست. به ویژه، مسئلة دیکتاتوری توسعه یا دیکتاتوری مصلح را باید از دیکتاتوری
های مستقر در جوامع با شیوة تولید کالائی صنعتی جدا کرد. همه چیز را نمی
توان در یک مقاله گفت و پس، باز در این باره خواهم نوشت.

ــــــــــــــ

۱ـ تجدید تولید ساده یعنی این که یک واحد تولیدی در هر دورة زمانی همان میزان و به همان شیوه
ای تولید کند که در دورة قبل کرده
است. در تجدید تولید گسترش یابنده مدام هم میزان و هم شیوة کار متحول می
شود (به علت رشد دمادم تکنولوژی). در رقابت سرمایه
دارانه در جوامع صنعتی تنها واحدهائی شانس بقا دارند که تجدید تولید گسترش یابنده داشته باشند. حال آن که اساس تولید در دوران تمدن زراعی بر تجدید تولید ساده استوار بود.

۲ـ فوردیسم نامی
ست که آنتونیو گرامشی بر اصلاحاتی گذاشت که در فاصلة جنگ اول و دوم جهانی در آمریکا آغاز شد و هدف از آن بالابردن دستمزد و مزایای کارگران بود. به دنبال این رفورم که به سرعت دامنة آن به اروپا کشده شد، جهان سرمایه
داری یکباره با توسعه
ای جهش
وار روبرو شد. نام فوردیسم از نام مجری آمریکائی این طرح گرفته شد.

۳ـ خرد حسی یا کسبی و خرد منطقی از دو جنس جدا از هم نیستند. با یک مثال می
کوشم درکم را از این دو گونه خرد روشن کنم:

فرض کنیم آخرین گوسفندان جهان، آخرین انسانهای جهان و آخرین گرگهای جهان را پس از یک فاجعة طبیعی در یک درة هنوز قابل زندگی جمع کنیم.

الف ـ اگر گرگ
ها را از آنجا عبور دهیم تا آخرین گوسفند را لت و پار خواهند کرد. اگر گرگی خود را کنار بکشد سرش بی
کلاه خواهد ماند و پس از لت و پار شدن گوسفندها گرگهای دیگر به سراغ خود او خواهند آمد که از همه نحیف
تر است. این خرد غریزی یا کسبی یا معیشتی یا حسی
ست

ب ـ اگر انسانها را در حالی که با هم تعارض آشتی
ناپذیر دارند به گوسفندها برسانیم، همان کار گرگ
ها را خواهند کرد. واحدهای در حال رقابت سرمایه
دارانه همین حالت را دارند. مگر آن که قدرتی ماورای قدرت تک تک آنها بر رقابت آنها حاکم کنیم. فکر می
کنم گوته بر همین مبنا می
گفت ستم را بر بی
نظمی ترجیح می
دهد. جامعة انسانیِ فاقد درون
چیرگیVormachtstellung in Inne) ـ در آلمانی) از جامعة گرگها بدتر عمل خواهد کرد چرا که انسان محاسبه
گرتر و در نتیجه توطئه
گرتر از گرگ است. و از همین است که جوامع انسانی گاه، داوخواهانه به دیکتاتوری تن می
دهند.

ج ـ اگر میان انسانها تعارض آشتی
ناپذیر حاکم نباشد، پس از کشتن و خوردن یکی دو گوسفند سر عقل خواهند آمد، مقرراتی سخت وضع خواهند کرد و تنها هنگامی دیگر هر روزه خود را به کباب دعوت خواهند کرد که مطمئن شوند موجودیت گلة گوسفند در خطر نیست. این خرد منطقی
ست.

روشن است که به هر حال جماعت انسانی جائی به خرد منطقی خواهند رسید. بر این مبنا می
توان خرد منطقی را تداوم خرد حسی در طول زمان دانست. بر مبنای خرد حسی یا معیشتی فرد ضد جامعه است (چرا که هر فردی می
کوشد کمتر هزینه کند و بیشتر بهره بگیرد.) و بر مبنای خرد منطقی منافع دراز مدت فرد در گرو منافع جامعه است. یعنی در خرد منطقی نیز اساس نه عشق به هم
نوع که نفس خویشتن
خواهی
ست؛ تنها منافع بلندمدت
تر این خویشتن در نظر گرفته می
شود. البته انسان موجود غریبی
ست. گاه نیز به خاطر هم
نوع یا حتی به خاطر یک آرمان پست (بنیادگرائی مذهبی مثلاً) خود را به کشتن می
دهد. این گونه از خرد را شاید بتوان خرد آرمانی نامید (یا جنون آرمانی). در یک بحث کلی اما، نه استثناء که قاعده در نظر است.

ــــــــ

در این مقاله علاوه بر کسانی که در مقالة نخست نامشان آمده بود، از آلبر کامو، میشل فوکو و باروخ اسپینوزا و گوته نام برده
ام که گمان کنم کسانی که این مقاله را بخوانند با آنان آشنایند.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.