راه
حل
ها و راه
بندها نگاهی به مقالة ف تابان و مواضع آقای کشگر و هم
اندیشانشان

ایران و مردم آن از عرب و ترک و کرد و فارس و بلوچ و ترکمن گاهه
ای سخت پیش رو دارند. وظیفة ما این است که به یک توافق منطقی برسیم. آنگاه که همین اپوزیسیون چهل
تکه بتواند با بخش
های منطقیِ تلاش
گران ملی و قومی حول طرح
هائی منطقی به توافق برسد، رادیکال
های جدائی
خواه منزوی خواهند شد و به گمان من مقالة ف تابان طرح کلی آن توافق منطقی را در خود دارد. اما، راه
حل آقای کشگر، کردی، سیامک ایرانی و هم
اندیشانشان؟

راه حل
ها و راه
بندها

آقایان کشگر، کردی و ایرانی چه می
گویند

کیومرث نویدی

به گمان من باید مسئلة ملی در ایران را از شکل تابو خارج کرد و عریان و آشکار در بارة آن سخن گفت و یکی از بهترین مقالاتی که در این باره در این چندگاهه من خوانده
ام مقالة آقای ف تابان از فعالان اکثریت و از گردانندگان سایت اخبار روز است.

ف تابان در آن مقاله، ضمن محکون شمردن شووینیسم قومی در هر شکلی (ترک، کرد، عرب، ترکمن و بلوچ.) از این سخن می
گوید که مسئلة ملی در ایران جدی
ست؛ دردی
ست که باید به آن پرداخت و درمان برایش جست. او می
گوید این حق این مردم است که به زبان خویش بیاموزند و بفرهیزند و در ادارة منطقة خود به هر اندازه
ای که ممکن است سهم داشته باشند. او می
گوید مسئلة محوری برای او انسان است و برای خاک بدون مردمی که بر آن خاک زندگی می
کنند ارزشی قایل نیست.

به سخن دیگر در برابر این سخن پارادوکسیکال فردوسی می
ایستد:

چو ایران نباشد تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد.

راستی اگر بدان بوم و بر یک تن زنده نماند؛ چگونه ممکن است ایران بر جای مانده باشد یا بماند؟

قهر گروهی از فعالان سیاسیِ ناروشنفکر ما (اینان فاقد خودآگاهی نقادند و وابستة سپهرهای مقدس و پس حتی اگر علامة دهر باشند روشنفکر نیستند) تازیانه
وار بر پیکر هر آن کسی فرود می
آید که از حقوق مردم غیر فارس ایران سخن بگوید و ایران را سرزمین مشترک همة این مردم بداند و برای غیر فارس
ها نیز آرزوی آن داشته باشد که بتوانند با نگاه داشتن هویت کردی، ترکی، بلوچی، ترکمنی و عرب خویش (و نیز هویت گیلکی، مازندرانی، بختیاری و......اگر دوست دارند.) خویش را ایرانی بدانند.

آیا این راست هست یا نه که در برهه
ای از تاریخ معاصر، سیاست رسمی حاکمیت بر نفی موجودیت ویژة این مردمان استوار بوده است و در راه فارس کردن آنان (آسیمولاسیون فرهنگی
شان) سرکوبشان کرده
اند؟

آقای کشگر در نقد مقالة آقای تابان از نفی نتیجه به نفی مبتدا می

رسند. ایشان می
گویند پذیرفتن وجود ملل مختلف در ایران، در نهایت می
رسد به پذیرفتن حق جدائی و بر این اساس بر آنند که باید از همان آغاز وجود ملل را انکار کرد. دلیلشان هم همان دلیل فرسوده و نخ
نما: «ملت در برابر دولت و سرزمین است که مفهوم می
شود.» و خب! می
پرسم من: مگر کردها و ترک
ها و عرب
ها و بلوچ
ها و ترکمن
های ایرانی فاقد سرزمین
اند؟ پاسخ
شان این خواهد بود لابد که اما، این سرزمین
ها مشاع
اند. بسیار خوب به این خواهم پرداخت. و می
ماند دولت. این دیگر یکسره به گمان من یک بازی کلامی
ست. آیا مردمانی که سرزمین
های آنان اشغال شده است در سرتاسر تاریخ، از همان زمان اشغال از آنجا که فاقد دولت ملی بوده
اند، دیگر ملت نبوده
اند؟ باری یکی از جنبه
های مفهوم ملت تقابل با دولت است: در برابر دولت ما ملت را داریم. اما، احساس ملی داشتن افرادی که با هم مشترکاتی دارند، چیزی نیست که بشود و بتوان آن را محدود یا منوط کرد به ظرفیتی یا شرطی.

آقای کشگر تجزیه را همچون مرگ (یک پی
آمد) می
گیرند بر مبتدائی که پذیرش تکثر ملی در ایران باشد. و آنگاه برای آن که مرگ را انکار کنند می
رسند به انکار این تکثر ملی و همپای آن انکار عقده
ای و غده
ای هم که در عمق جامعة ما ریشه دوانده است و دارد می
ورد بدخیم شود. و باری، گرچه من هنوز و کماکان بر آنم که تفاوتهای فرهنگی، زبانی و اتنیک در جامعة ایران می
تواند به ایجاد یک فرهنگ غنی
تر چندصدائی راه ببرد. اما، رویکرد رسمی دوران پهلوی (سیاستی که جمهوری اسلامی آن را بسیار خشن
تر دنبال می
کند) و نگاه تأئیدآمیز فعالان سیاسی فارس یا فارس
گرای ما به این رویکرد، راه به نفرت قومی برده
است؛ عقدة بدخیمی که باید راه چاره برای آن جست تا همة تاروپود هستی ملی ما را فرانگرفته و نکشته است.

این درست است که مالکیت مردم بر یک سرزمین مالکیت مشاع است؛ اما، نفی اصل داوخواهی در مالکیت مشاع به معنی نفی اصل مالکیت است و این حق را برای هر یک از مالکان ایجاد می
کند که در راه افراض مالکیت بکوشند. ف تابان به درستی راه حل را در دموکراسی دیده
است. کسی را زندانی نکنیم. شاید همگان به میل و رغبت خود بمانند. و اگر نماندند و نخواستند بمانند چه؟ با سرکوبشان شاید چند صباحی دیگر بشود اوضاع را به دلخواه شووینیسم پارس نگاه داشت؛ اما، تا کی؟

راه دیگر البته نسل
کشی
ست؛ حالا که فارس کردن غیر فارس
ها ممکن نشده
است بکشیمشان. باری دامنة راه
حل
ها ظاهراً گسترده است. اما، گمان کنم ما در زمانه
ای زندگی می
کنیم که زیاد اجازة چنین بازی
هائی را نمی
دهد. اگر چنین کنیم جهان (بخوانید آمریکا) روزی به یاری هدفهای نسل
کشی یا سرکوب ما خواهد آمد و رهاشان خواهد کرد؛ البته بر مبنای منافع خودش.

آیا اغراق می
گویم؟

توجه کنید به آنچه از سیامک ایرانی نقل می
کنم از نامه
ای سرگشاده که به اکبر گنجی نوشت:

”آقای ِ گنجی، آیا فیلسوف و دولتمردی چون فروغی که کمتر کسی در سده ی ِ گذشته چون او به پایه ریزی ِ فلسفه ی ِ سیاسی و "حقوق ِ اساسی" دست زد، برخوردار از طرحی برای ِ رهایی و کاستن ِ خودکامگی نبود ولی علی ِ شریعتی بود؟ هم میهن ِ گرامی، برخورد ِ یک سویه ی ِ شما این پنداشت را در ذهن ِ آدمی نیرومند می گرداند که چه بسا شما نیز چنان آموزگار ِ مینوی ِ خود، دکتر عبدالکریم ِ سروش، ذکاءالملک ِ فروغی را "عمله ی ِ ظلم" می شناسید. ما از اینکه کدام یک بهتر است، عمله ی ِ ظلم بودن، و یا عمله ی ِ جهل، می گذریم و از شما می پرسیم، آیا مردانی چنان میرزا آقا کرمانی و احمد ِ کسروی طرحی برای ِ رهایی نداشتند، ولی برادران ِ انقلابی ِ شما آقایان سعید ِ حجاریان و احمد ِ زید آبادی دارند؟“

کار به این ندارم که آقای گنجی چه می
گویند. راست خواهید من بسیاری از حرف
های ایشان را نمی
فهمم. آخر اگر دموکراسی راه حل است و دموکراسی هم شیوه
ایست مشخص با نتایج نامشخص، شریعتی و فلاحیان وزیدآبادی چرا راه حل می
شوند؟ و در مورد برخورد ایشان با هواداران پادشاهی هم من خود در مقاله
ای به نام «آیا باید سلطنت
طلبها را بکشیم؟» پرسشهائی را که بخشی از آنها را آقای سیامک ایرانی نیز طرح کرده
اند، با ایشان و دیگران در میان گذاشته بودم که پاسخی نه ایشان دادند و نه دیگران. اما می
پرسم از خودم که مگر احمد کسروی همین ذکاءالملک فروغی و همراهان او را کمپانی خیانت ننامیده بود؟ (و البته این حرف کسروی
ست؛ من اعتقاد دارم فروغی یکی از فرهیخته
ترین انسان
های ایرانی بوده
است؛ هر چند در برابر قدرت منکوب بود.) و مگر میرزا آقاخان کرمانی (که شایبه
ای در میهن
دوستی مظلومانه
اش نیست) جز اغراق
های خنده
آور در مورد ایران باستان و البته تنیده به آن نالیدن از استبداد و جهل و اغراق در مورد بلایائی که عرب سر ایران آورده
است، راه حلی هم ارائه داده است؟ و راه حل احمد کسروی چه بوده
است جز فارس کردن همة مردمان حوزه
های زبانی دیگر؟ شک ندارم که کسروی انسان شریفی بود. اما، نگاه او به جهان اگر می
توانست به حکومت برسد جز فاشیسم عریان برآمدی نمی
توانست داشته باشد.

گمان من این است و گرفتاری من هم با این مرد شریف دوست داشتنیِ عاشق زبان فارسی (یکی از نام
هایش سیامک ایرانی
ست) که کم
کمک دارد می
رسد به یک نثر زیبای سره (و کاش اما، به تعادل هم برسد در این کوشش) که او دمکراسی را یک انگارة زیبا و اما، نه تعیین کننده می
شناسد. نمی
دانم آیا او مقاله
های «نتایج واروی» مرا می
خواند یا خوانده
است یا نه؟ او خطاب به گنجی می
نویسد:

”در همین زمینه است که یاداوری می کنیم، از دمکراسی مهمتر نیز در جهان هست. بهترین نمایشنامه ها، بهترین نقاشی ها و بهترین چامه ها و بسیاری بهترین های ِ دیگر در پیرابودی غیر ِ دمکراتیک آفریده شده اند. آن سوی ِ همه چیز کردن ِ دمکراسی، با همه ی ِ خوبی های اش، هیچ چیز کردن ِ جهانی ست که هزاره ها بدون ِ دمکراسی نیز توانسته است بدرخشد.“

و از همین برداشت است که نمی
تواند دریابد هیچ روند غیردمکراتیکی نمی
تواند به رشد پایدار و هماهنگ که لازمة استقرار تمدن صنعتی
ست برسد و اگر تمدن صنعتی مستقر نشود (در زمانة ما)، هر جامعه
ای با هر پیشینة تاریخی
ای و هرقدر چامة زیبا که در انبان فرهنگش جمع کرده باشد، در جهنم شکستگی تمدن (ناتمدن) خواهد فسرد. و پس بانگ بر می
دارد بر سر من که در مقالة مشکل نشست پاریس (شمارة هفتم) از خطر اضمحلال ملی در ایران سخن گفته
ام: به زعم او من دارم دل مردم را خالی می
کنم. و چنین نیست؛ من می
خواهم مردم ما آگاه باشند؛ شاید بتوان جلوی فاجعه را گرفت؛ و پس، اینجا تاکید می
کنم که ایران در آستانة فصلی سرد قرار دارد؛ بسیار سرد؛ یخ
بندان زمهریر.

و باری، اینها یک روی سکه
اند؛ وروی دیگر: گرچه بسیاری از کوشندگان سیاسی مردم غیر فارس، در جهت یافتن راه حلی منطقی و معقول می
کوشند، اما، بیم آقای تابان هم درست است و هستند دوآتشه
هائی که همه چیز را در گرو مسئلة ملی و آن هم با راه حل جدائی می
بینند و به فارس
ستیزی و موعظة نفرت ضدفارس روی آورده
اند. سخنان جرج بوش هم، در این مورد که فقط پنجاه درصد ایرانیان فارسند و پنجاه درصد بقیه زبان
های دیگری دارند، به آنان امیدی داده است. این گرایش در حالی که در همة محدودة ایران امروز درهم
تنیدگیِ اتنیک روی داده است، می
تواند در یک تندپیچ تاریخی و هنگامی که قدرت مرکزی تضعیف شده باشد، مثلا در اثر حملة آمریکا، به پاک
سازی قومی هم منتهی شود. این که امثال آقای کشگر سر زیر برف کنند و واقعیت موجود را نبینند مسئلة خود آنهاست.

رهبران سازمانهای کرد از پاره
پاره شدن مردم کرد (که زمانی بخشی از بدنة ایران بوده
اند) گله مندند و آرزوی به هم پیوستن این مردم یک زبان و یک
فرهنگ را اعلام می
کنند، آقای کشگر این سخنان را عین تجزیه
طلبی می
دانند. من نمی
گویم این تجزیه طلبی نیست. بسیار خوب! اما مایلم از ایشان بپرسم که آیا پنج پاره شدن کردان یک واقعیت تاریخی هست یا نه؟ و آیا اینجا هم ایشان همان متد نفی مبتدا از نفی نتیجة منطقی را نیست که به کار می
بندند؛ پذیرش وجود کردستان
های چند گانه به معنای قبول آرزوی وحدت این پاره
هاست و این هم تجزیه
طلبی
ست و پس باید در این مورد سکوت کرد. نه سکوت هم نکرد؛ انگشت اتهام تجزیه
طلبی به سوی حزب دمکرات کردستان ایران و کومله گرفت تا جمهوری اسلامی گسترده
تر کردها را اعدام کند. سران حزب دمکرات بارها گفته
اند که خواهان جدائی کردستان ایران از ایران نیستند. اما، تا آقای کشگر بر آنان ببخشایند باید موجودیت تکه تکه شدة کردستان را نفی کنند؟ آرزوی به هم پیوستگی این تکه
های برکنده از یک بدنة واحد را به مثابه خواست و آرزوی قلبی این مردم بر زبان نیاورند؟

به هم پیوستن حتماً هم لازم نیست در قالب کشوری باشد؛ این در مورد کردها لااقل، در حال حاضر یک آرزوی محال است. کردستان ترکیه که بزرگترین بخش کردستان است در چنگال پان
ترکیسمی بسیار خشن گرفتار است و خود کردهای عراق جدائی از عراق را نمی
پسندند. با این همه راه
های دیگری از به هم
پیوستگی هست که می
توان آنها را آزمود؛ ارتباط مداوم فرهنگی و طرح
های مشترک فرهنگی و حتی اقتصادی میان بخشهای پنج
گانة کردستان، بخشهای دوگانة آذربایجان، بخش
های دوگانة ترکمنستان و سه
گانة بلوچستان (عربها با کجا می
خواهند ارتباط فرهنگی داشته باشند؟ نمی
دانم.). و اگر در همة این موارد، این ایران باشد که فرهنگ برتر و رفاه بیشتر و رواداری فرهنگی بیشتر و حتی بیش از آن، تشویق به خویش
کاری فرهنگی را زمینه
سازی کند و انجام دهد، آنگاه ای بسا ایران قبلة آمال همة پاره
های بیرون ماندة این مردمان بشود حتی؛ چرا نه؟!

راه حل غیر از این چه می
تواند باشد؟ جز همان که آقای کردی به صراحت بیان کردند در کامنتی که در ستون اظهار نظر از ایشان خواندم و، با بدجنسیِ تمام، کپی
اش کرده
ام و نگاهش داشته
ام تا اینجا نقلش
کنم:

”جمهوری مهاباد و آذربایجان را دولت پرقدرت مرکزی برانداخت و سرانش را اعدام کرد یا فراری داد. حال اگر شرایط امروز نیز آنچنان باشد که شصت سال پیش دولت مرکزی در انجام عملی مشابه و از دم تیغ گذراندن یاغیان درنگ نخواهد کرد و این طبیعت سیاست و قاعده بازی است. بنظر من تکلیف آینده سرزمین ما را بازهم قدرت نظامی و انسجام ملی و درک متقابل و توانایی های اقتصادی آن تعیین خواهد کرد. اگر ما در همه این زمینه ها موفق باشیم، تبلیغات و زمینه چینی های جد طلبانه خنسا خواهد شد و اگر جمهوری اسلامی آنچنان گند زده باشد که نتوان جمع و جورش کرد، شرط عقل آن است که آینده نگری کنیم. اما دولت مرکزی در ضعیف ترین حالت و کشور در بدترین شرایط نمی تواند از خوزستان چشم بپوشد. از همین روست که می گویم در جدایی بخشهایی از ایران به همه ضرر وارد می شود اما کمترین ضرر را باقیماندگان خواهند خورد. (در نثر و املای آقای کردی دست نبرده
ام. این عین نوشتة ایشان است.)“

و در این خوزستان چه هست که آقای کردی اگر از همه جا بگذرند، از آنجا نمی
گذرند؟ نفت. و اما، نفت حداکثر تا بیست سی سال دیگر محلی از اعراب دارد. هم
اکنون اتانول دارد در جاهائی جای نفت را می
گیرد که دیگر یک مادة معدنی نیست؛ هر جا زمین باشد و آب و آفتاب، می
شود نیشکر کاشت و اتانول برداشت.

احساس، احساس است و نویسنده
ای در رمانش پرسیده است: «راستی وزن یک احساس چقدر است؟» پاسخ من این است: خیلی! گاه به ثقل مرگ و گاه به سنگینی زندگی
ست یک احساس. کاش احساس
ها ولی از احساساتی
زدگی ناشی نشده باشند. عنانشان در دست خرد منطقی باشد. سیامک ایرانی خود را زردشتی می
خواند. چه زیبا می
گوید زردشت: جهان را باید ساخت و به سوی روشنائی برد. اما، ساختن جهان درگذشته و دورانهای سپری شده دیگر ممکن نیست.

سیامک ایرانی در رؤیای گذشته
گرایانة ناسیونالیسم ایرانی عظمت
طلبانه
اش حتی به جنگ پیشگیرانه با مجلس مؤسسانی رفت که بناست پس از جمهوری اسلامی تشکیل شود و میهن را ملک وقفی
ای خواند که مردمانش فقط حق دارند در آن بزیند و نه این که تجزیه
اش کنند. (و ننوشت اما کی وقفش کرده
است اگر نه خدا)

آقایان کشگر، سیامک ایرانی، محسن کردی، داریوش همایون، ارس، امینی و...... بی شک از نحله
های سیاسی گوناگون می
آیند: سلطنت
طلب، جمهوری
خواه، چپ یا راستند (آقای همایون به صراحت از نولیبرالیسم دفاع می
کنند) اینها در یک چیز اما مشترک
اند: درکی انتزاعی از انسان ایرانی که هویتی لاهوتی و ازلی و ابدی دارد و آنگاه هویت بخشیدن به خاک به عنوان یگانه نماد این انسان ناموجود. به این فراز از مقالة آقای کشگر توجه کنید:

”و اما گرانيگاه بحث ها در وضعیت خطیر امروز کجاست؟ عليرغم همه تلاشی که آقای تابان می کند که موضوع را از اهميت بیاندازد، نمی تواند توجه را از اين نکته بديهی منحرف سازد که تمامی مطالبات آزادیخواهانه، عدالتخواهانه و دمکراسی خواهانه مشترک ما و مبارزه مردم ایران با رژیم اسلامی بر محور ایران می چرخد.“

این حتی فرهنگ نیست که نماد این انسان است؛ ایران اینجا یعنی و فقط یعنی خاک.

با این همه، آقای کشگر چنین نیز می
نویسند:

”مطمئنا آقای تابان «انسان» انتزاعی و انسان، به عنوان نوع بشر را در مرکز سیاستش قرار نمی دهد، بلکه بعنوان یک سیاستگر ایرانی، یک روشنفکر مسئول ايرانی، انسان مفروض، و انسان ایرانی دارای خانه و کاشانه، دارای ارض و هستی، و انسان ایرانی دارای سرزمینی بنام ایران را مورد نظر دارند.“

آیا آقای کشگر می
دانند دارند تناقض می
بافند. آیا این انسان
های ایرانیِ دارای خانه و کاشانه سرزمینی هم دارند یا اجاره نشین
اند؟ و آیا زبان
ها و فرهنگ
های متفاوتی هم دارند یا نه؟ و آیا اگر این تفاوت
ها را نادیده بگیریم دست به انتزاع نزده
ایم؟

پاسخ آقای سیامک ایرانی در کامنتی که پای مقالة شمارة هفتم من (مشکل نشست پاریس) گذاشتند این است: نه! هیچ تفاوتی وجود ندارد. این نویدی دارد بی
خود جنجال می
کند (نقل به معنی
ست.)

و می
پرسم از این آقایان: آیا این کار شما سر زیر برف کردنی کبکانه نیست؟

با برکدن مفهومی مجعول و اعراق شده از انسان ایرانی و ایران باستانی حقوق انسانهای زندة حی و حاضر پای حقوق یک موجودیت منتزع از همه واقعیتهای تاریخی ذبح شود، و تا چنین شود، باید آن موجودیت منتزع به سپهرهای قدسی برکشیده شود.

بیهوده نیست که آقای سیامک ایرانی از میرزاآقاخان کرمانی یک راه
حل ملی ارائه می
دهند؛ زمانی که میرزاآقاخان سه مکتوب و صد رساله را نوشت، اطلاع ایرانیان از ایران باستان بسیار اندک بود (او خود نیز به این واقف بوده
است.) با این همه او می
خواست به ایرانیان غرور بدهد و خیال ورزید و خیال
ورزی
هایش را با دانسته
هائی اندک که از اینجا و آنجا گردآورده بود، درآمیخت و نوشت: ”و ارابه که نتیجة ترقی حالیة اروپاست، در عصر جمشید، معمول شوارع و طرق ایران بوده
است. توپ و توپچی که از مدارس صنایع کنونی پاریس بیرون می
آید در بهترین وضعی در پیشگاه تخت کیانیان خدمت کرده
اند....... و ......... مانند اینکه لفظ هور و خور که به پارسی آفتاب است. میتوانیم استدلال نمائیم که اهالی ایران را به واسطة پرستش خورشید یا سبب این که ممالک ایشان در مشرق آفتاب واقع بوده است اریانی.... و اریانتال که همان محرف دریان است می
گویند.

اروپ . اروس و اروم و ارض و ارنبود که در ابتدای ایشان کلمة اور است، یا از قدیم از جنس ایرانیان بوده
اند و از آن خاک به اطراف جهان متفرق شده
اند.............. خلاصه مقصود ما .............. این است طوایف بزرگ عالم که موسوم به اسم هور و اور هستند، در زیر سایة ایرانیان و سایة کلمة فارسی
زبانان موسوم و معروف
اند ........و باز همین دلیل است که ملت ایران یا پدر تمام این ملل متمدنه است یا این که یک زمانی بوده که بر کل این ملل سلطنت و استیلاداشته. و...........“

آنان تا به این خاک یک هویت لاهوتی بدهند از کورش یک فراانسان ساخته
اند (نیمه
خدا) اما، توجه نمی
کنند که بر استوانة بابل که به خاطر همان، کوروش بزرگ آن مقام را یافته، او به صراحت از این سخن گفته است که بر هیچ مردمی بی
رضایت آنان پادشاهی نمی
کند و به خاطر تحمیل پادشاهی
اش به جنگ مردمان نمی
رود. گیرم تعارف بوده
باشد این؛ با این همه در زمان و زمانه
ای گفته شده است که پادشاهان آشور افتخارشان در خاک دیگر سرزمین
ها به توبره کشیدن بود و چشم اسیران از چشمخانه به دست خود برکندن و شکنجه
های شگفتی
زائی که عقل جن هم به آنها نمی
رسد و انگاره
های آنها را بر الواح سفالین به جای گذاشته
اند.

در زمان کورش و تا مقطع اختراع ماشین بخار، این امکان وجود داشت که با اعمال دیکتاتوریِ حتی نوع سلطانیستی هم سرزمین
ها به شکوفائی اقتصادی و اجتماعی برسند؛ همة کوشش من در سری مقاله
های «نتایج وارو» این است که نشان دهم هر گونه
ای از دیکتاتوری در جهان صنعتی، در دراز مدت، راه به نابودی ملی می
برد. تنها راه در این جهان سرسام گرفته حل کردن همة تضادهائی
ست که اگر حل نشوند آنتاگونیستی می
شوند و روزی به سان یک غدة بدخیم سر باز می
کنند. آنگاه هیچ راهی جز جنگ داخلی باقی نخواهد ماند؛ همان چیزی که آقای کردی به نام قهاریت قدرت مرکزی ستایشش می
کنند. و اما تاکی چنین رویکردی می
تواند تمامیت ارضی مورد نظر آقای کردی و آقای کشگر را تامین کند.

راه
حل
هائی که آقایان نام
برده و هم
اندیشانشان ارائه می
دهند جز تحمیل قدرت مرکزی بر همة مردم ایرانً از راه سرکوب، معنائی دیگر ندارد و این راه جز ویرانیِ هر چه بیشتر تمدن در همة پیکرة ایران نتیجه
ای نخواهد داشت.

به گمان من ف تابان درست می
گوید شعار تمامیت ارضی (به هر قیمت) یعنی اعلام جنگ به بهرملت
های (اگر این اصطلاح را دوست ندارید بگذارید ملل) غیر فارس ایران. این شعار در نفس خود، اصل داوخواهی در هم
بستگی ملی را نفی می
کند و ضد بیانیة حقوق بشر و ملحقات آن است که صراحت دارد بر رعایت حق اقوام به مثابه مجموع حقوق انسانی افراد اقوام. نفی شعار تمامیت ارضی الزاماً به معنی تبلیغ تجزیه نیست، اگر که مثلاً با شعار «همبستگی دموکراتیک ملی» جای
گزین شود.

ایران و مردم آن از عرب و ترک و کرد و فارس و بلوچ و ترکمن گاهه
ای سخت پیش رو دارند. وظیفة ما این است که به یک توافق منطقی برسیم. آنگاه که همین اپوزیسیون چهل
تکه بتواند با بخش
های منطقیِ تلاش
گران ملی و قومی حول طرح
هائی منطقی به توافق برسد، رادیکال
های جدائی
خواه منزوی خواهند شد و به گمان من مقالة ف تابان طرح کلی آن توافق منطقی را در خود دارد.

آقای کشگر تا این حد حق دارند که نگران آینده
ای باشند که پس از این توافق رقم زده خواهد شد. اما، رسیدن به یک توافق دموکراتیک تضمین
شده ترین شکل ساختن آینده است؛ در حالی که هزاران و ملیون
ها، بلکه، فاکتور غیر قابل محاسبه و پیش
بینی بر سر راهند. و راه خود ایشان چیست؟ تحمیل جنگ داخلی با نفی هرگونه
ای از خودویژگی و رد هر درخواستی برای خودبودگی، گمان من این است که انتهای این راه قطعاً تجزیة ایران خواهد بود. و البته هیچ تضمینی وجود ندارد که خوزستان بنا بر پیش
بینی آقای کردی متعلق به ماندگان باشد و نه رفتگان.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.