انقلابی اعلیحضرت_ آخر

هلفاند شبکه
های مرتبطی در آمریکا، هلند، بریتانیا و طبیعتاً در روسیه به وجود آورد. بخشی قانونی و بخشی با مدارک جعلی و از راه قاچاق به واردات و صادرات فلزات سنگین رنگی و مواد شیمیائی، اتومبیل
های دست دوم، قایق
های ماهیگیری، دارو، کُندم، کنیاک، خاویار، نوشت
افزار، غلات، روغن ماهی و بسیاری اقلام دیگر به و از روسیه اقدام کرد.

هلفاند شبکه
های مرتبطی در آمریکا، هلند، بریتانیا و طبیعتاً در روسیه به وجود آورد. بخشی قانونی و بخشی با مدارک جعلی و از راه قاچاق به واردات و صادرات فلزات سنگین رنگی و مواد شیمیائی، اتومبیل
های دست دوم، قایق
های ماهیگیری، دارو، کُندم، کنیاک، خاویار، نوشت
افزار، غلات، روغن ماهی و بسیاری اقلام دیگر به و از روسیه اقدام کرد.

در این شبکه همه جا به رد بلشویک
ها برمی
خوریم: فعالینی که کالاها را در آن سوی مرز روسیه در بازار سیاه می
فروختند بلشویکها بودند. رفع گیر و گرفتهای قضائی با وکیل مدافع کُسلووسکی (از نزدیکترین محرم
های لنین) بود. دفتردار زنی که وجوه فروش را به کپنهاگ و همچنین استکهلم منتقل می
کرد خویشاوند فورستن
برگ (باز از محرم
های نزدیک لنین) بود و در بانک
هائی که امور مالی را به عهده داشتند، بالاترین مقامات را بلشویک
ها داشتند.

به سختی قابل قبول است که لنین از این شبکه بهره نگرفته باشد تا به پتروگراد پول برساند و یا بخشی از مداخل حاصل در روسیه را به سوی صندوق حزب سوق نداده باشد. افشاگرانه بعدها آدرس تجارتخانة هلفاند در دفترچة باریک آدرسهای لنین دیده شد و مدیر شرکت «فورستن
برگ»، بر مبنای پرونده
های سوئد مرتبا به روسیه مسافرت می
کرد.

این قطعی
ست که برای امر انقلاب بلشویکها به پول نیاز داشتند. همانند یک جای بخیه آنگاه ساحل شرقی بالتیک از میانة اروپا تا مدیترانه کجکی پیش می
رفت. انقلابی
ها بایستی هزارکیلومتری از استکهلم به سمت شمال می
راندند، تا به هاپاراندا، یک منطقة کوچک در مرز سوئد و روسیه نزدیک به منطقة قطبی.

این مسیرِ امروزه خسته کننده، طی جنگ جهانی برای قاچاقچیان و عاملین تنها راه ارتباطی باز به روسیه و میدان اصلی بارگیری و تحویل و تحول کالا و اطلاعات بود.

یک پل چوبی عابر پیاده که به خوبی نگهبانی می
شد و فقط طی روز باز گذاشته می
شد، بر روی جریان تند رود مرزی تورنه
اِلو وجود داشت؛ کرجی
های باری نیز از این رود برمی
گذشتند. باید دم کارمندان روسی دیده می
شد، یا با مدارک تقلبی فریبشان داد. نامه
های لنین در کفشهای جاسازی دار یا در کرستها جا می
گرفتند. اوراق تبلیعاتی انبوه را بلشویکها به یک کفاش در هاپراندا واگذار می
کردند که به اتفاق رفقای بومی کتاب و نشریه، از راه دلتای رود قاچاق می
کرد. زمستانها سورتمه
ها محموله
های انقلابی
ها را از روی یخ
ها عبور می
دادند. ”من از طرف اولگا سلام رسانم.“ این حرف رمز میان واسطه
ها بود.

آن سوی مرز راه هزار کیلومتر دیگر از شاهزاده نشین بزرگ روسی فنلاند می
گذشت، به سمت جنوب در مسیر پتروگراد.

بعدها تبلیغات شوروی
ها بولشویک
ها را سوپرانقلابی شناسانید، و این را در جنگ سرد غربی
ها باور می
کردند. اما، ناظرانی که فاقد بدبینی
های ایدئولوژیک بودند از فساد میان رفقا هم خبر می
دهند. محموله
های کتاب و شب
نامه گم و گور می
شدند، یکی از چاپارها تا رفقای حزبی روسی و فنلاندی بی
نیاز را به خطر نیندازد هرچه را جزو اسرار نظامی به حساب می
آورد به مسئولیت خود دور می
ریخت.

همچنین نمایان است که پلیس مخفی تزاری نیز، به نحو حیرت
آور خوبی اطلاع رسانی می
شده است. این از اسنادی مشخص می
شود کهa پلیس زن الیزابت هِرِش در مسکو کشف کرده است. میان تاریخ
نگاران در این مورد که تا چه میزانی پول آلمانها توانسته
است در ایجاد تزلزل در امپراطوری تزار مؤثر باشد اختلاف وجود دارد.

خود هلفاند هم پس زد. تاجر بزرگ چاق، که در این میان در اواخر دهة چهام عمر بود و اندکی هم تنگ نفس داشت، پرداخت
گر خود را جواب کرد، در ژانویة ۱۹۱۶ حمله در هم شکست، در سالگرد وقوع انقلاب ۱۹۰۵. سازمان انقلابیون آمادگی داشتند که ظرف ۲۴ ساعت، دست کم صدهزار کارگر را به حرکت درآورند. برای یک انقلاب تمام و کمال او ۲۰ ملیون روبل تخمین زده بود (حدود ۱۳۴ ملیون یورو) و درخواست کرد که پلیس نظامی آلمانی یک ملیون نقد به کپنهاگ برساند. اما، مهلت سرآمد و خیزش بزرگ انجام نشد.

از سوی دیگر این نظر را جلب می
کند که پاره
ای نکات طرح شده در طرح بزرگ هلفاند واقعیت یافتند: او پیشنهاد داده بود که با کماندوهای خرابکار راه کمکهای متفقین به روسیه بسته شود. در واقع در آرخانلسک کشتی
هائی به هوا فرستاده شدند و اسکله به آتش کشیده شد. دستگاه
های ذیربط معتقد بودند که آلمانیها پشت این ماجرا هستند.

علاوه بر این هلفاند اعتصابهای کارخانه
های پوتیلو در پتروگراد و کارشکنی
ها در نیکولایوف را تحت نظر داشت؛ پول آلمانیها باید اینجا و آنجا به صندوق اعتصاب سرازیر شده باشد. و به واقع در هر دو محل کارگران به خیابانها ریختند. اینجا نیز باز کارمندان تزار احتمال دادند که آلمانیها پشت صحنه
اند. پرداخت چندین هفته به اعتصابیها می
توانست همچنین توضیحی باشد بر این که چه بر سر بخشی از پولهائی آمده است که هلفاند دریافت داشته بود.

هنگامی که تزار کناره گرفت، پس از انقلاب فوریه ۱۹۱۷، کنسول (کپنهاگ) بروک
دورف ـ راندزاو به ستایش گفت: هلفاند یکی از نخستین کسانی بود که برای نتیجه
ای که اکنون حاصل آمده است کار کرد.

معنی
دار
ترین امداد آلمانی برای پایان کار نیکولای دوم را اما، نه مأموران مخفی بلکه ارتش انجام داد. در پائیز ۱۹۱۶ لشکریان آلمان در قلب خاک امپراطوری تزار بودند. صدها هزار سرباز روسی کشته شدند و به خاطر فشارهای درازمدت جنگ اقتصاد روسیه در هم شکست.

در ۱۹۱۶ بنگاه
های تولیدی باید تولید را متوقف می
کردند چرا که هم مواد خام و هم سوخت موجود نبود. کشتزارها از مرد و اسب تهی بودند. در مسکو و پتروگراد موجودی آرد داشت به ته می
رسید.

و بعد، کارگران در ۸ مارس ۱۹۱۷، تظاهرات کردند ـ روز جهانی زن ـ هزاران زن به هم پیوستند که در برابر فروشگاه
های مواد غذائی به صف ایستاده بودند. چنان که تاریخ
نگار هایکو هاومان می
نویسد، آغاز انقلاب چنین بود: اعتراض همچون جلگه
ای از آتش یکباره سرتاسر امپراطوری را فراگرفت. تزار زیاده خواه می
بایست اریکه را واگذارد.

به جای رومانوف یک حاکمیت دوگانه برآمد: در کنار دولت موقت کنسرواتیو میانه
رو که دستگاه دولتی را در اختیار داشت، شورای چپ پتروگراد متشکل از نمایندگان کارگران و سربازان. که در آن بلشویکها نقشی حاشیه
ای داشتند.

فرمانفرمایان نوین لیبرال
ترین حکومتی را پایه گذاشتند که روسیه تا آنگاه به خود دیده بود. با فراکسیونها و گردهم
آئی
ها و آزادی رسانه
ها. امپراطوری به بهترین راه برای ایجاد یک فورم حکومتی دموکراتیک افتاده بود؛ تاریخ
نگار مانفرد هیلدرمایر چنین قضاوت می
کند. جنگ را اما، مادامی که جایزة آن برای آلمانی
ها هژمونی در شرق اروپا می
بود، کسی نمی
خواست پایان داده شود.

این تغییرات برای لنین غافلگیرانه بود. در آغاز ۱۹۱۷ ، این ۴۶ ساله بیان داشته بود که احتمالاً نسل او دیگر انقلاب را نخواهد دید. اکنون، پس از سرنگونی تزار او در سویس گرفتار مانده بود. به قول هلفاند همچون دُردی در یک در بطری.

بازگشت از راه فرانسه یا انگلستان غیرممکن بود. قدرت
های متفق هیچ علاقه
ای نداشتند که به ویژه لنین را به روسیه راه دهند که خروج فوری کشورش از جنگ را درخواست داشت. علاوه بر این لنین و رفقایش ترس از این داشتند که در بازگشت از راه دریای شمال یا دریای شرق اشتباهی گرفتار حملة زیردریائی
های آلمانی شوند.

لنین گاه ارزیابی می
کرد که خود را یک کر و لال سویسی جا بزند و با نام مستعار از آلمان بگذرد و گاه آن که با هواپیمائی مخفیانه از فراز جبهة شرقی پرواز کند. سرانجام پیشنهاد دیگر چپ
های مهاجر روسی و لهستانی را پذیرفت که از سفری با قطار از راه آلمان و اسکاندیناوی دفاع می
کردند. اقدامی ریسک
دار چرا که این کار تنها با موافقت ادارات قیصری امکان
پذیر می
بود و لنین و همراهانش از این می
هراسیدند که خود را رسوا کنند.

پاره
ای می
خواستند صبر کنند تا حکومت موقت در پتروگراد روادید دهد. ولی لنین نه. او از سوسیالیست سویسی فریتز پلاتِن درخواست کرد با او هم
سفر شود. و پیش از آن به مأموران آلمان در سویس شرایط او را ابلاغ کند. نکات مهم اینها بودند:

ـ پلاتن با نهاد آلمانی شرط می
کند که بدون اجازة او در طول سفر، هیچ کس اجازه نداشته باشد وارد واگن
های دربست شود.

ـ برای واگن
های حامل او و همراهان حق مصونیت (Exterritorialität) قائل باشند

ـ پلاتن برای مسافران بلیط
هائی با بهای معمولی تهیه می
کند.

اینچنین لنین می
توانست مدعی شود که با هیچ آلمانی
ای گفت و گو نداشته و هزینة مسافرت را از جیب خود پرداخته است.

در برلین کسی ایرادی نگرفت. نه نخست
وزیر «بِت
مان» و نه «پاول فون هیندنبورگ» سرفرمانده عالی قوای نظامی که موافقت او را ادارة خارجه به لحاظ مسائل لجستیکی نیاز داشت.

این روشن بود که قدرت
های غربی نیز با صرف ملیونها پول احزاب سیاسی
ای را تقویت می
کردند که می
خواستند جنگ را به پیش ببرند. ژنرال
سرتیپِ هیندنبورگ ـ ماکس هوف
مان ـ بعدها نوشت: ”همانگونه که نارنجکها را ضد سنگرهای دشمن به کار می
گیرم، همانگونه که گاز شیمیائی بر او برمی
دمانم، به عنوان دشمن این حق را هم دارم که مواد تبلیغاتی علیه همة هستی
اش به کار گیرم.

و ویلهلم دوم؟ او از طریق مطبوعات از این سفر خبر گرفت و همانند همیشه واکنشی خودمدارانه و خوش
بینانه بروز داد همانسان که در برابر پخش سخنان و مواد تبلیغاتی انقلابی. بی خیال این که همان
ها می
توانند در سرزمین خود او نیز به کار گرفته شوند.

به همراه ۳۱ نفر، دست آخر لنین به راه افتاد که شماری از اعضای جناح دیگر حزب (منظور منشویک
هاست) و اعضای خانواده
ها را نیز در بر داشت. قرار بود که آغاز حرکت بی سر و صدا انجام شود اما در ایستگاه راه
آهن زوریخ کمی وضع خنده
دار شد. با این که آتاشة نظامی آلمان مراقب بود، حدود صد تنی روس جمع شدند و مثل گله
ای گنجشک به دشنام
گوئی دم گرفتند. آنها می
غریدند و مسافرها را از دم جاسوس و تبلیغاتچی آلمانها می
خواندند. می
غریدند که ”همة شما را دار می
زنند ای فتنه
گرهای یهودی!“ به ویژه یک جوان روس جلوتر رفت و دم به دم می
غرید: ”ای تبلیغاتچی
ها! ای لمپن
ها! خوک
ها!“. (و در همین حال) وقتی قطار به راه افتاد رفقای حزبی لنین بر روی سکوی راه
آهن سرود انترناسیونال را سر دادند.

از طریق برلین، قطار به زاس
نیتس در ریوگن می
راند جائی که کرجی (Fähre) به سوی بندر سوئدی تِرِل
بورگ می
رفت. سفر تا جزیرة بالتیک (Ostsee-Insel) دو روز طول کشید.

بعدها گفته شد که درهای این معروفترین قطار تاریخ پلمب شده بوده
 است؛ چیزی که وینستون چرچیل به خاطرش مضمون کوک کرد: ”لنین را مانند یک باسیل طاعون انتقال دادند“. اما این حقیقت ندارد. تنها درهای سه واگن پلمب شده 
بودند. ولی چهارمی بر دست
فروشها و دو افسر همراه آلمانی باز بود تا شیر برای بچه
ها دریافت کنند و روزنامه بخرند. حد فاصل واگن افسرها و واگن
های با حق مصونیت (Exterritorial) را با کچ نشان کرده بودند.

تنگ
حوصلگی
شان را مسافرها با خوانش سرود
های انقلابی فرانسوی علاج می
کردند. آنچه که سر آخر پلاتن (همراه سویسی) آن را نهی کرد. می
ترسید که این خشم آلمانی
ها را برانگیزاند. در همان حال، لنین اقتصاد برنامه
ای را تمرین می
کرد. از آنجا که دودی
های همراه مستراح
ها را اشغال می
کردند، بلیط
های آنها را برش داد؛ تنها با بلیط برش دار اجازه دودیدن در بوفه داده می
شد.

فریتز فیشر، در ۱۹۶۱ در اثر کلاسیکش «یازش به جهان
قدرتی» خاطرنشان می
کند که آلمانی
ها می
توانستند با حکومت موقت هم به صلح برسند؛ از سر مصالح مهم خودشان. به جنگ درآمدن آمریکا، بی
وقفه در پیش بود. صلحی در جبهة شرقی به سرعت مورد نیاز بود. ولی صلحی بری از تأمینات نظامی. تقریباً همة اروپای شرقی چنین صلحی را بر آلمان روا می
داشت. ولی برای رسیدن به چنین صلحی ـ بدون اشغال
گری ـ رهبری آلمان می
بایست رؤیای جهان
قدرت شدن را از سر وامی

نهاد. و برای چنین چیزی، اما، آمادگی نداشت؛ به جای این برلین باز به همان راه ساده رفت: اتحاد با دشمنِ دشمن.

یاکوب فورستن
برگ ـ شریک تجاری هلفاند و محرم لنین ـ گروه را در ترل
بورگ پیشباز کرد. پس از چند روز، سفر با قطار از استکهلم از راه منطقة مرزی هاپاراندا به سوی روسیه ادامه یافت؛ برخلاف همة دلشوره
ها، حکومت موقت ورود را رواداشت. شامگاه شانزدهم آوریل، در ساعت ۲۳ لنین به پتروگراد درآمد.

سربازان و کارگران پتروگراد و رفقای حزبی
اش استقبال شایانی از او به عمل آوردند: پرچم
های سرخ، دستة موزیک و فوج
های کارگران و سربازان بر سکوی آذین بندی
شدة راه
آهن.

طی سفر، لنین از روزنامة حزبی پراودا دریافت که بلشویک
های پتروگراد به جنگ ادامه می
دهند و می
خواهند از حکومت موقت پشتیبانی
کنند؛ چرا که آنها روسیه را برای رسیدن به سوسیالیسم هنوز نارس ارزیابی می
کنند.

همان شب، لنین دور نوینی از خیزش را اعلام کرد: دفاع از سرزمین پدری خورده
بورژوائی
 و فریب توده
ها از سوی بورژوازی
ست. ”نه! به جنگ. نه! به حکومت موقت. ادامة انقلاب.“ هنگامی که در روسیه دیکتاتوری پرولتاریا اعمال شود، لنین چنین می
اندیشید، انقلاب جهانی در پی خواهد آمد.

برای هلفاند این تغییر دیدگاه بایستی یک پیروزی پسامد ارزیابی شده باشد. چرا که خواست تحویل فوری قدرت به دست پرولتاریا را لنین پوزیسیونی می
انگاشت که در گاهه
ای هلفاند تروتسکی را به آن نزدیک کرده بوده
است.

از دید آلمانها، انتقال لنین مهم
ترین اقدام انقلابی بود. همین به تنهائی می
تواند به این تز حقانیت بخشد که بلشویسم بدون کمک آلمانها نمی
توانست در پائیز ۱۹۱۷ به قدرت دست یابد. چرا که رهبر حزب سریعتر از همة رقبا دریافت که اضمحلال جامعة روسیه متوقف نخواهد شد اگر که پاسخ به مهمترین پرسمان
ها به تعویق انداخته شود: رفورم ارضی، تنظیم مسئله ملی و خواست صلح.

نشانه
های هرج و مرج به روشنی دیده می
شدند. در پیام
های ادارة خارجه اخبار مربوط به کشتن ثروتمندان و مجازات
های بی
رحمانة بدون محاکمه انبوه می
شدند. در آغاز جولای دیپلماتهای آلمانی در استکهلم از آنچه از اوضاع پتروگراد دریافته بودند خبردادند: بنگاه
های اقتصادی در وضعیت بسیار وخیمی قرار دارند و شهر در آستانة ورشکستگی
ست. پخش مواد قضائی دمادم بدتر می
شود. انبوهش
های جلوی فروشگاه
ها همواره بزرگتر می
شوند.

سهمیه نان ۲۰۰ گرم در روز بود. همزمان تولید صنعتی درهم می
شکست و قیمت
ها منفجر می
شدند. در جبهه سربازان سرنوشت دهقانان را به دست می
گرفتند. فرسوده از گرسنگی و جنگ سنگری صدها هزار از جبهه
ها گریخته بودند، اغلب فریفتة این خبر که در روستاهایشان زمین
ها را تقسیم خواهند کرد.

حکومت برلین با شادمانی فرمانفرمائی می
کرد چرا که خواست
های لنین برای صلح و تقسیم اراضی نفوذ گسترده
ای یافته بودند. ”تبلیعات لنین از گونه
ای
ست که خود را با بیشترین اثرگذاری بر توده
های وسیع نشان می
دهد.“ در یک گزارش محلی، در پنجم جولای چنین درج شده است. چند روز بعد کنسول استکهلم بر مبنای خبرهای مشروح رسیده از روسیه چنین یادداشت کرد: ”دیگر دیری نخواهد پائید که گروه لنین سکاندار شود و به همراهش صلح ........... اینجا باشد“ (درمتن آلمانی به همین صورت آمده است. مترجم).

این شگفتی
زا نیست که نخست
وزیر «بتمان هولوگ» و ژنرال
«فیلدمارشال هیندنبورگ» روند کار را به لحاظ نیرو تقویت کردند. آنها به قطارهای دیگری از سویس، حامل صدها انقلابی اجازة عبور دادند. و تبلیغات را هندل زدند، چنان که از پرونده
های آلمان برمی
آید خزانه
داری، کوتاه
مدتی پیش از حرکت لنین، پنج ملیون مارک دیگر در اختیار ادارة خارجه گذاشت.

سرپرست امور خارجه (وزیر امور خارجة آنگاه) ریچارد فون کیول
مان (Kühlmann) بعدها نوشت: ”مواد از کانال
های گوناگون به بلشویکها رسانده می
شدند.“ شبکة هلفاند یقیناً یکی از اصلی
ترن این کانال
ها بوده
است. مدیرعامل هلفاند «فورستن
برگ» در این میانه مرکزیت روابط خارجی بلشویکها به حساب می
آمد، مستقر در استکهلم. کانال دیگر بایستی از طریق تاریخ
نگار و سردبیر دیرسال فرانکفورترتسایتونگ (روزنامة فرانکفورت)«گوستاو مایر» گذشته باشد که در مأموریت ادارة خارجه در پایتخت سوئد سکونت داشت. مایر در تاریخ جنبش کارگری تحقیق می
کرد و «کارل رادک» سرپرست نمایندگی خارجی بلشویسم را می
شناخت. رادک به مایر حتی اجازه داد که در یکی از نشست
های رفقا حضور یابد.

سکرتر حکومتی کیولمان در برابر هیندنبورگ و قیصر می
بالد که جنبش بلشویکی بدون پشتیبانی استوار و گستردة ادارةخارجه هرگز نمی
توانست بگسترد و کوشش برای کسب نفوذ ناموفق می
ماند (در متن آلمانیerringen آمده
است که معنی آن با تلاش و زحمت به دست آوردن است. یعنی کیولمان منکر تلاش خود بلشویک
ها نیست.) این پول آلمان بود که برای بولشویکها ممکن کرد پراودا را گسترش دهند، آژیتاسیونی سرحال به کار بندند و بنیاد در آغاز کوچک حزبشان را بگسترانند.

به تمامی هم چنین نبود. حکومت موقت به رهبری کِرِنسکی (او همچون لنین وکیل دعاوی بود و به هر رو در ۱۹۷۰ در تبعید آمریکا درگذشت.) در اواسط جولای، پس از آن که فعالان حزبی در راه یک اعتصاب دولتی کوشیدند، ضربة وسیعی به بلشویک
ها زد؛ نشریات توقیف شدند، رهبران بلشویسم دستگیر و ده
ها تن بازجوئی شدند. این نیز با پول آلمان ممکن شد.

همینطور از مقدار کاغذ مصرفی، چنان که مفاصاحسابهای چاپخانه نشان می
دهند، شمارگان روزانة پراودا در بهار ۱۹۱۷ حدود هشتاد هزار بوده
است و نه سی
صدهزار چنان که منشی امور خارجه ادعا می
کند.

از پرونده
ها چنین پیداست که تبلیغات ارزان تمام می
شده است. چاپ یک ملیون شب
نامه ۱۱۵۳ روبل تمام می
شده
است (حدود ۲۵۰۰ مارک سال ۱۹۱۵) با کمک
های مالی کوچک چنان که متخصص مسکوی اُلگا ایوانتسوا می
گوید می
شد کارهای بسیاری کرد.

بی پیوند با این
ها از مدارک هم
چنین پیداست که دستگاه هلفاند در روسیه ملیون
ها روبل را ریخت و پاش کرده است، تا کنون توضیحی در این باره به دست نیامده است که چه پول
هائی به دست بولشویک
ها رسیده است.

بر مبنای مدارک پلیس پتروگراد که روزنامه
نگار هِرِش به دست آورده است، لنین بخشی از پول
ها را بسیار کودنانه (در متن آلمانی plump آمده است که خپل، زمخت و کودن معنی می
دهد) به کار می
گرفته است. یک پرستار زن می
گفت که دیده
است چگونه بلشویک
ها روبل
سکه
ها را میان عابران تقسیم می
کرده
اند تا آنها را به شرکت در یک تظاهرات جلب کنند. آنگاه پلاکارتهائی مانند مرگ بر حکومت موقت به دست آنها می
داده
اند.

نیازی به این نبود که به بسیاری روسها پولی داده شود تا آنها را علیه حکومت موقت به کار بگیرند. چرا که حکومت موقت تصمیمات غلط روی تصمیمات غلط می
گرفت. حکومت انتخابات بر سر تشکیل مجلس مؤسسان را، که می
بایست مطالبات اساسی را وارسد، مدام به تعویق می
انداخت. بنا به خواست هم
پیمانانش فرانسه کوشید حتی به یک تهاجم نوین دست بزند که سه روز بعد در هم شکسته شد چرا که سربازان سرپیچی کردند.

از آنجا که بلشویک
ها نشان می
دادند کمترین مسئولیتی در ایجاد آن آسیمگی
ها بر دوش ندارند، موقعیت آنان در شوراها و نزد سربازان مدام محکم
تر می
شد. در پایان سپتامبر لنین رفقای دودلش را با اصرار به مقاومت مسلحانه فراخواند. او در لئون تروتسکی (که در ۱۹۴۰ رقیبش استالین به قتل او با یک تبر فرمان داد) استعداد رهبری نظامی کشف کرد.

از این برهه آلمانی
ها نیز یک واگن شواهد به دست آوردند. مسئول خارجة لنین، رادک، به یک رابط آلمانی توضیح داد که دم
دمای پائیز ـ کسی که روسیه را بشناسد این را می
داند ـ رخدادهای بزرگی می
توانند برآیند. ما بلشویکها نیز خود را برای این تسلیح کردیم.

رأس حزب مایل بود کماکان در انتظار بماند، ولی هنگامی که سربازان ساخلو
ی مرکز به راه لنین متمایل شدند، او خود را به داو گذاشت ـ شاید حتی با قراری با آلمانها. یک متخصص انقلاب برلینی به هر صورت سفر مأموریتی خود را نیمه کاره گذاشت: ”به خاطر انقلاب از راه رسندة بولشویکی.“ چنان که بعدها در دفترچة خاطراتش دیده شد.

در شب هفتم نوامبر ـ در تقویم روسی ۲۵ام اکتبر ـ فرماندهی ساخلو و گاردهای سرخ به هم پیوستند، همه با هم بیش از بیست هزار مرد نبودند. ساعت دو صبح نقطة مهم استراتژیک ماجرا بود، مقاومت خرد بود و پرسمان قدرت تعیین کننده. همان شب با دستگیری رئیس حکومت موقت در قصر زمستانی، انقلابی که اکتبر نامیده شد به انجام رسید.

لنین در رأس حکومتی قرار گرفت که خود را شواری کمیساریای خلق نامید.

به همراه، برای روسیه دهشتناک
ترین بخش تاریخش آغاز شد. که تازه در ۱۹۹۱ با قربانیانی ناگفتنی پایان گرفت. چنین می
نماید که برای آلمان اتحاد با لنین ارزشمند بوده است. در آغاز دسامبر ۱۹۱۷ دو طرف بر قرارداد آتش
بسی توافق کردند.

”بلشویک
ها بچه
های معرکه
ای هستند و تا کنون همه چیز را خیلی قشنگ و هوشیار پیش برده
اند“ چنین نوشت دیپلمات «کورت ریتزلر»، که در این میانه سیاست کلی (آلمان) در روسیه را تعیین می
کرد. اما همه چیز به این بستگی داشت که لنین در قدرت بماند و برای این امر وزیران اعلیحضرت آماده بودند که سخاوتمندانه
تر دست به کیسه ببرند.

نویسندگان:

Klaus Wiegrefe, Florian Altenhöner, Georg Buschke, Wladimir Pyljow, Anika Zeller

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.