آيا بابک خرمدين مال من هم هست؟

من می گويم هرکس که «می خواهد» جزو «ملت ايران» باشد نمی تواند شهريار شاعر و کورش پادشاه را از «هويت ملی» خود بزدايد و يا، بر عکس، هر کس بخواهد اين ها را از هويت ملی خود طرد کند ديگر ايرانی نيست و بايد برای مليت خودش فکری بکند و، تا زمانی که نتوانسته است تکه ای از خاک ايران را برای خودش «مستقل» کند، برود و به يک جائی از اين عالم آويزان شود تا از دست «فارس های خونخوار!» در امان بماند.

 لازم می دانم که در ابتدای مقالهء اين هفته اين نکته را تذکر دهم که آنچه می نويسم سخنی است با کسانی که خود را جزء و عضو «ملت ايران» می دانند و دوست دارند در مورد معنا و کاربرد اين مفهوم با يکديگر به گفتگو بنشينند. پس، اگر شما خود را جزو «ملتی ديگر» می دانيد، حتی اگر در تصورتان «ملت شما» به زور در قلمروی جغرافيائی کشوری به نام «ايران» ساکن است، ادامهء خواندن اين مطلب را به شما توصيه نمی کنم چرا که بيهوده وقت خود را تلف می کنيد. در اين مقاله منظور از «ملت ايران» مجموعهء کسانی است که، داوطلبانه، خويشتن را با اين نام می خوانند حتی اگر، به «روز مبادا»، شما موفق شويد تکه هائی از خاک فعلی ايران را از آن جدا کنيد.

باری، متأسفانه بخشی از اين هفته را به خواندن حمله هائی تلف کردم که به سخنانی می شد که من در مورد صفت «ملی» نگفته بودم و پنداشته می شد که گفته ام، و نياتی که نداشتم و می گفتند که داشته ام. برخی حتی نقشه و طرحی در پس پشت سخنان اين دو سه هفتهء اخيرم يافته اند که نشان می دهد «ميل باستان پرستی کرده ام و قصد برقرار کردن ناسيوناليسم افراطی؛ و برای تحقير غير فارس های ايران است که به سوی قبلهء کورش نماز می گذارم!» براستی که اگر سخن سادهء من می تواند اين همه سوء تفاهم بيافريند نمی دانم اين مخاطبان فرهيخته با سخنان درهم پيچيده گويان، زبان بازان و سخن آوران، که حرف ساده را دور سرشان می گردانند تا بيان کنند، چگونه طرف می شوند.

من، به خيال خودم، تنها تعريف مدرن مفهوم «ملت» را مطرح کرده و واژه هائی منشعب از آن، همچون «مليت» و «ملتی» و سپس «ملی»، و آنگاه ترکيب های ساخته شده از اين صفت آخر، همچون «منافع ملی» و «ثروت ملی» و «دولت ملی» و عاقبت هم مفهوم اساسی تر «هويت ملی» را مورد بحث قرار داده و کوشيده ام که بگويم:

1.«ملت» يک «واژهء قديمی» است که برای بيان «مفهومی جديد» بکار می رود و برای درک تعريف اين مفهوم جديد، آن هم در گنجينهء واژگانی مدرن سياسی مغرب زمينی، بايد معانی قديم آن را بدست فراموشی بسپاريم.

2. در مفهوم جديد خويش، واژهء «ملت» يعنی مردمی که در يک سرزمين محدود به مرزهای جغرافيائی شناخته شده از جانب جامعهء بين المللی که «کشور» خوانده می شود زندگی می کنند و دارای دولتی هستند که ـ منتزع از اينکه چگونه ساخته و پرداخته شده ـ آن مردم را در صحنهء بين المللی نمايندگی می کند.

3. اما، در عين حال، اگرچه همين «تعريف باريک» نيز می تواند «ملت آفرين» باشد (و، مثلاً، پس از جنگ اول جهانی و تجزيهء امپراتوری عثمانی، کشور «عراق» را از طريق خط کشی های دلبخواهی و موذيانهء افسران و سياست مداران انگليسی بر روی نقشهء خاورميانه بوجود آورد) اما چندان نمی تواند پاسخی برای پرسش ما از «هويت فرهنگی» مردم ساکن آن را نيز فراهم کند؛ چرا که اين مردم دارای فرهنگ و تاريخ پويائی نيز هستند که در ساختار هويتی آنان نقش اصلی را بازی می کند و گاه به انسجام آن مردم کمک می رساند و گاه وسيله ای بالقوه می شود برای تکه تکه شدن آن کشور. يعنی، اگر سياست و جغرافيا پيکر و جان يک مليت را بسازند تاريخ و فرهنگ می توانند روح و هوش آن باشند.

4. همچنين، در اغلب اوقات، مرزهای اين «تاريخ و فرهنگ مشترک» چندان با مرزهای «سياسی و جغرافيائی» يک ملت تطبيق نمی کنند؛ اغلب از آن گسترده تر اند و گهگاه نيز شمولی کوچکتر دارند.

5. و، در پی طرح اين «تعريف»، کوشيده ام تا آن را همچون معياری برای سنجش ميزان و نوع «ملی گرائی» تشکلات سياسی کشورمان بکار گيرم و، از آنجا که ما از دوران دکتر مصدق به اينسو مکرراً دربارهء «نهضت ملی»، «جنبش ملی»، و بالاخره «جبههء ملی» شنيده ايم، تلاش کرده ام تا معيارهای مزبور را در مورد اين پديده ها و نيز متن تاريخی ـ سياسی شکل گرفتن و تحول شان بکار گيرم.

در واقع، همهء سخن من آن بوده است که برای يک ملت خاص که آن را «ملت ايران» می ناميم (و شامل هر آن کسی می شود که خود را جزو آن می داند)، و از نظر سياسی ـ جغرافيائی، و در حال حاضر، مرزهای شناخته شدهء بين المللی اش را می شناسيم، و در داخل اين مرزها می توانيم از ثروت های ملی و فرصت های توسعهء آنها سخن بگوئيم، حق اين است که دست به شناخت و تعريف «هويت ملی» آن هم بزنيم. چرا که در صد سالهء اخير فرض بر اين بوده است که براحتی می توان اين ملت را با ترکيب «ملت مسلمان ايران» معرفی کرد، حال آنکه هويت واقعی اين ملت دارای اجزاء مهم ديگری هم هست که تاريخ و فرهنگ پيش از اسلام اين سرزمين از جملهء آنهايند. اما همين نکتهء اخير بوده که داد برخی از «دوستان» را در آورده است.

باری، سخن من آن بوده است که هر مردمی که خود را جزو يک ملت امروزی می دانند، در سراسر تاريخ خود، دارای شخصيت ها و حوادث و آفرينش های فرهنگی گوناگونی هستند که همهء آنها، بصورتی درهمپيچنده، بر نوع نگاه و جهان بينی اين مردم اثر می گذارند. اما، ملت ها در مسير تحولات خود همواره از همهء اين «انبان تاريخی» برای تعيين «هويت ملی» خود استفاده نمی کنند و اغلب اوقات اين کار، به اقتضای شرايط روز، بصورتی گزينشی انجام می گيرد؛ در نتيجه، مردم، در مراحلی از تاريخ خود، بخشی از تاريخ و فرهنگ خود را بدست فراموشی می سپارند يا بخش فراموش شده ای از آن را به ياد می آورند.

مثلاً، مصری ها چندان چيزی از دوران فرعون هاشان به ياد نمی آورند که بتوان آن را جزو ميراث فرهنگی شان بشمار آورد، هرچند که از راه به نمايش گذاشتن آثار بازمانده از آن دوران ممر درآمدی برای خود تهيه ديده اند. يا بگيريم مکزيکی ها را که با تاريخ «ماياها» بيگانه اند هرچند که، بقول اوکتاويو پاز (در کتاب «هزار توی انزوا»)، آن تاريخ، کل ناخودآگاهشان را از خود انباشته است. نيز بگيريم مورد آقای معمر قذافی را که سال پيش يکباره به ياد آورد که ملت ليبی عرب نيستند و «بربر» بحساب می آيند؛ نيز مورد هيتلر را داريم که «ادعا می کند» که ژرمن ها از اقوام آريائی اند و هيچ قرابتی با سامی ها ـ بخصوص يهودی هاشان ـ ندارند.

ايرانيان نيز از اين روند برکنار نبوده اند. مردم عهد ساسانی، پس از گذشت دو سه نسل، چنان با دوران اشکانی بيگانه شده بودند که بياد نمی آوردند اشکانيان طولانی ترين پادشاهی ها را در خاورميانه داشته اند. يا، در طی نخستين چهار صد سالی که از حملهء اعراب گذشت، خاطرهء پيش از اسلام مردم سرزمين ايران نيز رو به زوال گذاشت، همانگونه که فرهنگشان و زبانشان؛ و بی جا نبود که فردوسی، در شهر توس، اين دژ مقاومت چهار صدساله، سی سالی رنج برد تا عجم را زنده کند. و از اين مثال ها بسيار است.

من در اين سلسله مقالات مربوط به «نهضت ملی ايران در نيمهء دوم قرن بيستم» کوشيده ام تا نشان دهم که چون اين «نهضت» بيشتر با توجه به دو پايهء سياسی و جغرافيائی تعريف ملت بوجود آمده است اگر هم گاهی مجبور شده تکه ای از تاريخ و فرهنگ «ملت ايران» (در معنای مدرن کلمه) را در خود جای دهد، به دلايلی سياسی ـ اجتماعی، «بخش اسلامی تاريخ ملت» را برگزيده و بخش ماقبل اسلام آن را مورد بی اعتنائی قرار داده و، در نتيجه، به تعريف باريکی از «هويت ملی» اکتفا کرده است. و نيز کوشيده ام نشان دهم که چگونه همين «گزينش حذفی» موجب شد تا حرکات سياسی ملی گرايانهء سردمداران آن از يکسو صبغهء مذهبی بخود بگيرد و، از سوی ديگر، در برابر رهبران مذهبی جامعه، رهبران سياسی «نهضت ملی» را به موقعيتی فرو دست بکشاند، چندانکه چون به زمان انقلاب 57 می رسيم، آقای سنجابی را می بينيم که برای شرفيابی به خدمت امام به نوفل لوشاتو شتابيده است و آنجا، در باغچهء خانهء امام، نگاهش داشته و اذن دخولش نمی دهند.

در عين حال، به اعتقاد من، و بر اساس مشاهداتم در اين سه دههء اخير، ما اکنون با چرخشی نوين و «خودبخودی» (يعنی نه به فرمان و ارادهء کسی) در روند بازسازی مفهوم «هويت ملی» خويش روبرو هستيم که نخست بصورتی «واکنشی» توجه جوانان را به تاريخ ماقبل اسلام جلب کرده و سپس اين امکان را فراهم ساخته است که آنان در دل آن تاريخ بتوانند ارزش هائی را کشف کنند که به درد امروزشان می خورند و می توانند تحقيرشدگی و سرشکستگی عميقی را که حکومت اسلامی در انظار بين المللی برای آنها بهمراه آورده جبران کنند.

نيز گفته ام که، يکی از اين گوهرها و ارزش ها، شخص شخيص کورش هخامنشی است، آن هم نه ديگر صرفاً بعنوان يک شاه يا امپراتور يا بنيانگزار «شاهنشاهی ايران» (آنگونه که در دوران پهلوی ها معرفی می شد)، بلکه بعنوان آدمی که ـ در زمانهء تسلط وحش بر جوامع بشری ـ سخن از آزادی و حق و اختيار انسان گفته است و هموطنی با او می تواند برای نسل سرخوردهء امروز تسلائی گوارا و افتخار آفرين باشد.

می بينيد که تا اينجای کار من هيچگونه نظر و نيت شخصی را مطرح و تعقيب نکرده ام و تنها کوشيده ام حاصل خوانده ها، تجربيات و مشاهداتم را، بر يک زمينهء تحليل علت و معلولی ساده، جمع بندی کرده و ارائه دهم و اگر هم شايستهء سرزنشی باشم اين سرزنش می تواند بابت کوششی باشد که در «ساده کردن» امری بسيار پيچيده داشته ام ـ کاری که «علماء» آن را «تقليل گرائی» می خوانند.

اما، همانگونه که گفتم، اين سخنان ساده چندين و چند واکنش منفی را برانگيخته اند که، به نظر من، پيش از آنکه با جوهر و يا صحت و سقم سخنم ربطی داشته باشند، نشان از وجود دلايل و تعقيب اغراضی جدا از محتوای سخن و نيت من دارند.

صريح بگويم، در مجموع، و در حين در گير شدن با اين کار، به چند نکتهء اساسی برخورده و، بر اساس تحليل شواهد مربوط به آنها، چنين نتيجه گرفته ام که تشريح اين واقعيات بديهی پنج گروه را خوش نمی آيد و همگی نسبت به آن، بخاطر مقاصد و نيات خودشان و نه من، واکنش منفی نشان می دهند؛ بطوری که اکنون يقين کرده ام که می توان نام کورش را همچون شاه کليدی دانست که می تواند بطون پنهان اينگونه کسان را باز و آشکار کند.

بگذاريد اين پنج گروه را، از ظن خود، به شما معرفی کنم:

1. نخستين، گسترده ترين و قدرتمندترين گروه شامل کسانی است که، به دلايل گوناگون، به حفظ و تقويت «هويت اسلامی ايرانيان» علاقمندند و دوست ندارند که اين «هويت» مورد تجديد نظر و گسترش قرار گيرد و، در نتيجه، سخن مرا هم هيچ خوش نمی دارند. توجه کنيد که همه می دانيم که، چهارده قرن پيش، اسلام از «دارالاسلام شبه جزيرهء عربستان» حرکت کرده و به «دارالکفر ايران» آمد تا يک عده «گبر و مجوس و آتش پرست» را به زور شمشمير به راه راست هدايت فرموده و آنها را اهل بهشت کند. اين واقعيت مسلم مورد اعتقاد اسلاميست ها هم هست و حتی آنها حقانيت حکومت فعلی خود را هم از همين واقعيت استخراج می کند و ولی فقيه شان را بر تخت سلطنت ايران می نشانند. حال، اگر چنين پيش آيد که بخواهيم به ارزش های پيش از اسلام اين جامعه اهميت دهيم، در واقع، دلايل اصلی «حمله و فتح ايران» را مورد شک قرار داده ايم. در کنار اين گروه و در جمع کلی اسلاميست ها البته دسته ای «اسلام زده» يا متظاهر به «اسلام زدگی» هم هستند که به کل اين گذشته را منکر شده و تاريخ ماقبل اسلام ايران را دست ساخت باستانشاسان صهيونيست می دانند و حکومت اسلامی هم در راه اشاعهء عقايدشان پترو دلار خرج می کند. همچنين، گروهی از «مصلحت انديشان مسلمان» نيز در بين اين جماعت وجود دارند که، در دفاع نامرئی از اسلاميت خود، تشکيک در هويت صد در صدی اسلامی ملت ايران را جايز نمی شمارند و آن را برای آيندهء ايران «خطرناک» می دانند!

2. گروه دوم هم «اصلاح طلبان سياسی مسلمان» هستند که در پی بقدرت رسيدن دينکاران امامی و «رنگ اسلامی بخود گرفتن انقلاب 57» به آلاف و علوف رسيده اند و، لذا، چنين معتقدند که چون «گرايش جوانان امروز به تاريخ پيش از اسلام» شکل و صورتی «واکنشی» دارد و، در نتيجه، دارای «اصالت» نيست، می توان با «اصلاح امور» جلوی اين گرايش را گرفت و آب رفته را به جوی باز گرداند. لذا، در عين مبارزه برای کسب قدرت و کاستن از نفوذ قاهر بنيادگرايان حکومت اسلامی، در جريان تخريب ايران پيش از اسلام با کل حکومت اسلامی شريک بوده و حتی در دوران تسلط سياسی خود نيز از شدت اين کار فرو نکاسته اند. آنان نيز می دانند که همهء نظرياتشان دربارهء مشروعيت و حقانيت حکومت اسلامی (به معنی سرچشمهء شغل و منصب «خودشان») بر بنياد اسلامی بودن جامعه گذاشته شده و در صورتی که در اين هويت تجديد نظر شود کل پايه های نظری حقانيت دستگاه بخطر می افتد، خطوط فارق خودی ها و غير خودی ها از ميان برداشته می شوند، و تمام مزايائی را که حکومت اسلامی برای آنان آورده است از آنان سلب می کند. در اينجاست که می بينيم بين «خط فارق خودی از غير خودی» و «خط قرمز ممنوعه ها» ئی که کل رژيم از آن سخن می گويد تفاوتی اساسی وجود ندارد.

3. دستهء سوم را بايد در مخالفان پايدار رژيم سلطنتی دانست که معتقدند پرداختن به ايران پيش از اسلام با خود خطر حقانيت بخشی به سيستم سلطنتی براندازی شده بوسيلهء انقلاب 57 را بهمراه می آورد و، در آينده، بر سر راه حکومت های غير سلطنتی (بگيريم انواع جمهوری هائی که مورد نظر انواع جمهوری خواهان است) مشکل و سد ايجاد می کند. پس، برای اينکه پروندهء پادشاهی و رژيم سلطنتی برای هميشه در ايران بسته شود لازم است که چندان به گذشتهء پيش از اسلام اين کشور اعتنائی نکرده و، اگر هم سخنی از آن در ميان آيد، بهتر آن است که اين سخن دربارهء ظلم ها و بيداد ها و لشگرکشی ها و خانمانسوزی های شاهان «طاغوتی» اين گذشته باشد. بسياری از بازماندگان تفکر توده ای و بخس عمده ای از پيروان نهضت ملی، يعنی دو گروه ظاهراً متضاد، از اين زمره اند. همچنين، فرصت طلبانی بی اعتقاد به هر نوع آرمان نيز در همين گروه جای می گيرند که انرژی و دانش خود را در راه اين انکار و تحريف بکار می برند و، بخصوص از موضع باستان شناس و خبره و تاريخدان، گرايش جوانان به تاريخ ماقبل اسلام را به سخره می گيرند و، مثلاً، در مورد اينکه تاريخ صدور منشور کورش 29 اکتبر نبوده و اين واقعه در 13 اکتبر اتفاق افتاده گرد و خاک براه انداخته و دعوای حيدری ـ نعمتی راه می اندازند و بر مخدوش شدن تاريخ ايران اشگ تمساح می ريزند.

4. چهارمين گروه، از قضای روزگار، برخی از خود سلطنت طلبان هستند، که اگرچه از مطرح شدن کورش و تاريخ پيش از اسلام خوششان می آيد، اما شيوهء فعلی نگاه به تاريخ ماقبل اسلام و کشف انديشهء پاسداری از حقوق بشر را نمی پسندند و دوست دارند که در اين کار فقط بر نقش مرکزی «شاه» و تاريخ دو هزار پانصد سالهء «شاهنشاهی» ايران تأکيد شود و مسائلی همچون منشور کورش در سايه بمانند. آنان نيز تاريخ پيش از اسلام ايران را منشاء اثبات حقانيت پادشاهی می دانند و نه چيزی غير آن.

5. و دستهء پنجم هم «تجزيه طلبان» هستند که دوست دارند بخش هائی از ايران کنونی و مردمان ساکن آنها را از کشور ايران جدا کرده و، با ايجاد «مرزهای جديد» و «حاکميت ها و دولت ها» ی جديد، «کشورها» ی جديدی بيافرينند. آنها از توجه به کورش بعنوان «نماد وحدت ملی، بشر دوستانه، و سکولار ايران» راضی نيستند و از هر نوع گرايش به ايران ماقبل اسلام (که خواهی نخواهی هميشه بزرگتر از ايران کنونی بوده است) رويگردان هستند. همچنين اين عده، درست بر خلاف دسته های ديگر که بيشتر بر بعد مادی و سياسی مفهوم «مليت» پای می فشارند، اتفاقاً بيشترين تأکيد را بر بخش های فرهنگی و تاريخی اين مفهوم می گذارند و تصورشان آن است که اگر پيوندهای ماقبل اسلام مردمی که در ايران زندگی می کنند به دست فراموشی سپرده شود، بخصوص با توجه به اين که حکومت اسلامی انزجار روزافزون مردم نقاط مرزی کشور را نسبت به خود موجب شده است، بهترين موقعيت برای تجزيهء ايران و ايجاد کشورهائی چند از دل آن فراهم است. در بين آنها نيز، برای اين کار، دستکاری تاريخ و جعل واقعيت بشدت رايج است. کورش برای آنان نماد شاهنشاهی و سرکوب و کشورگشائی است و تاريخ ايران باستان نيز تاريخ هجوم قوم «فارس» به ديگر اقوامی است که در فلات ايران زندگی می کرده اند. آنها دائماً از ستم قوم فارس بر اقوام ديگر سخن می گويند و تا آنجا پيش می روند که اتحاد داوطلبانهء دو قوم بزرگ آريائی «پارس ها» (که اکنون وجود مستقلی ندارند) و «مادها» (که آذربايجانی ها و کردهای کنونی باشند) را ـ که در پی بدکاری های آژی دهاک، پادشاه ماد، و انزجار مردم و ارتش مادها از او و روی آوردنشان به کورش پيش آمد، منکر شده و کورش را به سرکوب کردها و آذری ها متهم می کنند تا، از دل اين اتهام مجعول، تاريخی برای «ستمديدگی» آذری ها و کردها از جانب پارس ها (می گويند «فارس ها» که داستان را به امروزه روز بکشانند) تعبيه کنند.

و نکتهء جالب و بسيار مهم آن است که اين پنج دسته چندان هم از يکديگر دور و مشخص نيستند و حتی می توان اشخاصی را پيدا کرد که در دو، سه يا چهار گروه عضويت داشته باشند و از جهات گوناگونی نسبت به نگاه جوانان ايران به گذشته ماقبل اسلام کشورشان موضع منفی بگيرند و اين حرکت جوانان را نوعی «ارتجاع» بخوانند که بجای عقب گردی 1400 ساله می خواهد به 2500 سال پيش رجعت کند! اين گونه کسان را می توان در همه جا يافت، حتی در داخل «نهضت ملی ايران». واقعيت آن است که اشتراک نظر اين پنج گروه می تواند به اتحاد عمل در بين برخی از آنها نيز بيانجامد و، مثلاً، ملی گرای مسلمان را در کنار اصلاح طلبان مسلمان حکومتی بنشاند.

جلوه های مشترک مخالفت اين پنج گروه فراوانند. مثلاً، می بينيم که اسلاميست ها با اين بازگشت به ماقبل اسلام مخالفند، توده ای ها هم، مجاهدين هم، برخی از جمهوری خواهان هم، و حتی عده ای از اهالی «نهضت ملی» (آنها که هنوز با «نهضت آزادی» و «ملی ـ مذهبی ها» سرگرم مغازله اند) نيز. جدائی طلبان ترک و کرد و عرب را نيز می بينيم که، حتی پيش از مشخص کردن مرزهای کشورهای جديدی که می توانند زايندهء ملت هائی جديد باشند، خود را «ملت» (به معنای مدرن کلمه) می خوانند تا از قبل محکم کاری کرده باشند. در نگاه اين گروه ها، آشنائی جوانان ما با جهان پيش از اسلام فلات ايران و فرهنگ و تمدن و ارزش های اخلاقی رسته بر آن خاک، حکم سم مهلک را دارد.

اما از منظری ديگر که به اين «آشنائی» بنگريم، می بينيم که اين امر در واقع مهمترين راه حل برای دفع مخاطرات داخلی و خارجی از ايران است. چرا که اکنون بسياری از «اميدهای ديگر» بر باد رفته اند. مثلاً، از يکسو، اصلاح طلبان مسلمان حکومتی در نشان دادن يک صورت مليح از اسلام به جهانيان سخت ناکام مانده اند و جهان خشن ترين و خطرناک ترين چهرهء اسلام را با نام «ايران» می شناسد و بوسوسهء نابودی آن می انديشد و، از سوی ديگر، تجزيه طلبان نيز می کوشند تا بيشترين بهره را از همين وضعيت بين المللی ببرند. آنها اميد خود را بيشتر به جنگی وابسته اند که اگرچه می تواند جان های بسياری را بگيرد و کشورمان را به ويرانه مبدل سازد اما، در همان حال، قادر است خاک کشور را به سود مطامع جاه طلبانهء آنها پاره پاره کند.

اسلاميست ها از خود کورش هم دل خوشی ندارند، کابينه های رفسنجانی و خاتمی مسئوول ساخته شدن سد سيوندند و کابينهء احمدی نژاد آبگيری اش را آغاز کرده است. اکنون هم برای اغفال مردم و چاره کردن موقت دلخوری آنها، و تا زمانی که هنوز آب سيوند آرامگاه کورش را خراب نکرده، کوشيده اند، به مدد يک «راه حل اسلامی»، کورش را هم در لای قرآن پيدا کنند و با عنوان «ذوالقرنين» به مرتبهء مسلمانی برسانند. ترتيب زمانی که البته مهم نيست. موسای مولوی هم، دو سه هزار سالی قبل از ظهور اسلام، به شبان بيچاره اخطار می کرد که «خود مسلمان ناشده، کافر شدی!» اگر آن شبان عهد موسی می تواند مسلمان باشد، در مسلمانی کورش هم که از موسی به عهد ظهور اسلام نزديک تر بوده می توان شک نکرد!

برخی از «چپ ها» ی افراطی نيز (که هنوز معلوم نيست خود چه نوع جمهوری را توصيه می کنند، چرا که در تاريخ قرن بيستم، از جوزف استالين تا کاسترو، همه گونه صدر هيئت رئيسه و رئيس جمهور مادام العمر داشته ايم) کورش را در تصوير یک چکمه پوش غارتگر معرفی می کنند که، لابد در 2500 سال پيش هم، بقول سلطان محمود، انگشت در جهان کرده و «قرمطی» (که لابد همان «کمونيست» بوده!) می جسته است.

تجزيه طلبان هم که جای خود دارند؛ آنها، همچون دايهء دلسوزتر از مادر، به ما توصيه می کنند که «باستان پرستی» و «مرده ستائی» را کنار گذاشته و امروزی شويم. می گويند هر که از کورش پارسی بگويد در واقع ترک و عرب و کرد و بلوچ را تحقير کرده است. آنها در پی آنند که ثابت کنند هيچ تاريخ و فرهنگ مشترکی مردم ما را بهم جوش نمی دهد چرا که اين تاريخ و فرهنگ چيزی نيست جز داستان سرکوب و چپاول و «ستم مضاعف» فارس ها بر ديگران. پس، عقل و منطق و شفقت حکم می کند که اين مردمان ستمديده را به حال خود رها کنيم تا خودشان زمام امور زندگی و معيشت و فرهنگ خويش را به دست گيرند.

نه اينکه خيال کنيد من فکر می کنم که يک وجب از خاک ايران هم نمی تواند از آن جدا شود؛ يا با بازگشت سيستم شاهنشاهی می توان از وقوع چنين «حادثه» ای جلوگيری کرد؛ نه؛ من هر دوی اين وضعيت ها را يکجا در عمر خود ديده ام؛ مگر در جوانی من نبود که، در همان سيستم شاهنشاهی، «بحرين»، که تا روز پيش «استان چهاردهم ايران» خوانده می شد، از ايران جدا شد؟ کمی دورتر، مگر همين کشورهای آذربايجان و ترکستان کنونی در جريان جنگ های ايران و روس از اين خاک کنده نشدند؟ مگر عثمانی ها عراق کنونی را از ايران جدا نکردند؟ و مگر انگليس ها بخش های عمده ای از افغانستان کنونی را از ايران نگرفتند؟ عاشق نقشهء ايران هم نيستم که فکر کنم حالا که، اتفاقاً، چنين شده که ايران کنونی بصورت يکی از زيباترين و خوش قواره ترين نقشه های سياسی ـ جغرافيائی بر کرهء خاکی بنشيند حيف است که آن را بهم بزنيم. بنظر من هيچکدام از اين دلايل نمی تواند دليل مخالفت ما با تکه تکه شدن ايران باشد. و اگر لازم است که از وقوع چنين حادثه ای جلوگيری کنيم بايد دلايل مهمتر و مطمئن تری در دست داشته باشيم.

مهمترين دليل، بنظر من، خواست و ارادهء خود مردم است. اگر ما واقعاً «ملی گرا» هستيم هميشه بايد تنها متوجه باشيم که «مردم» مناطق مختلف «کشور ايران» چه می خواهند. مثلاً، اگر مردم آذربايجان خواستند تا «سر ايران» را از تنش جدا کنند و از آن برای خود کشوری مستقلی بسازند و از «بخشی از ملت ايران» به «ملت آذربايجان جنوبی» تبديل شوند، بنده و جنابعالی چرا و با چه دليل خردپذيری بايد تا آخرين قطرهء خون خود را در راه جلوگيری از انجام اين خواست مصرف کنيم؟

من پاسخ پرسش خود را در اصلی ديگری می يابم و آن اينکه اگر آن مردم «نخواهند» که از ايران جدا شوند بايد چه کسی را ببينند؟ تجزيه طلبان اگر هم از کسی نمايندگی داشته باشند ـ که ندارند ـ نمايندهء طرفداران تجزيه اند، اما نمايندگان مردم مخالف با تجزيه کجا هستند؟ اين آقايان که، اکنون دلخوش به عنايات ايالات متحده و روسيه، منتظر تکه تکه شدن سرزمين همين مردم هستند کدام نمايندگی را از اين گروه اخير گرفته اند و دارند؟

می فرمايند که کورش هخامنشی سرکوبگر مادها بوده و در نتيجه به ترک و کردها ظلم کرده و لذا حالا بايد، برای جبران مافات، ترک ها و کردها از فارس ها جدا شوند و کشور خودشان را داشته باشند؟ بسيار خوب، اما بفرمائيد که در اين مورد چه کسی شما را سخنگوی همهء مادهای قبلی و آذری ها و کردهای فعلی کرده است؟

و اگر بحث دربارهء تعلقات هويتی مردم به شخصيت های تاريخی و لزوم خارج کردن کورش از اين مجموعه، است به من بفرمائيد که نظرتان دربارهء فردوسی چيست؟ او را هم نمی خواهيد؟ باشد، حافظ و سعدی را چه می گوئيد؟

نيز بفرمائيد که تکليف من مازندرانی ـ تهرانی پارسی گوی با شهريار تبريزی، که عادت کرده ايم او را با لقب «شاعر ملی ايران» بشناسيم و از غزليات شيوايش که غنا بخشنده به زبان پارسی است چه می شود؟ يعنی اجازه نمی فرمائيد که او شاعر من هم باشد؟ نظامی گنجوی پارسی گوی را که آذربايجانی های شمال تصاحب کرده اند، نوروزمان هم که از آن تاجيک ها شده است، حال بفرمايند با مولوی چه کنيم که ديگر نه مال آذری ها و نه متعلق به فارس ها است و همين که آرامگاهش در خاک ترکيهء کنونی قرار دارد موجب شده که ترک های آسيای صغير صاحبش شوند؟

تجزيه طلبان دوست ندارند جزو «ملت ايران» باشند؟ خوب نباشند. گفتم که، ما با «شما» دعوا نداريم. حرف در مورد «ملت ايران» است نه «ملت» های بوجود نيامدهء ترک و عرب و کرد و بلوچ که فعلاً در مخيلهء تجزيه طلبان زندگی می کنند. من می گويم هرکس که «می خواهد» جزو ملت ايران باشد نمی تواند شهريار شاعر و کورش پادشاه را از «هويت ملی» خود بزدايد و يا، بر عکس، هر کس بخواهد اين ها را از هويت ملی خود طرد کند ديگر ايرانی نيست و بايد برای مليت خودش فکری بکند و، تا زمانی که نتوانسته است تکه ای از خاک ايران را «مستقل» سازد، برود و به يک جائی از اين عالم آويزان شود تا از دست «فارس های خونخوار!» در امان بماند.

در واقع آنان که براستی تنوع ملت ايران را تحمل نمی کنند همين تجزيه طلبانند که می خواهند از نژاد و زبان و مذهب خط هائی زلزله خيز بيافرينند؛ وگرنه مردم ما در 1400 سال گذشته 400 سال اش را در تحت تسلط اعراب زندگی کرده اند، و 1000 سالش را هم رعايای ترکان و مغولان و ايلخانان و قزلباشان بوده اند و تازه، حالا، از آنها انتظار می رود که بين خودشان بگردند تا فارس (که لابد با فارس زبان فرق دارد) پيدا کنند و از او انتقام «ستم مضاعف» و هولناکی را که او در اين تاريخ بلند بر همان عرب ها و ترک های ساکن ايران کرده بگيرند.

باری، برای من پير مرد، و خيال می کنم برای بخش بزرگی از جوانان امروز، فکر کورش (چه بعنوان يک انسان تاريخی و چه بصورت يک استورهء گسترده و گسترنده) نماد پذيرش چند گونگی مردم ايران و احترام به اين گوناگونی ها ست. او رنگارنگی اقوام، فرهنگ ها، اديان، مذاهب و زبان ها را نمايندگی می کند و در اين راستا، از قضا، جای هيچ بزرگ ديگر تاريخ را هم تنگ نمی کند. «مخالفان پنج گانه» هم اگر شخصيت تاريخی ديگری را در اسلام عزيز عربی و خوارزمشاهيان و غرنويان و سلجوقيان و صفويان و قاجاريان ترک زبان می شناسند که همين گوناگونی ها را ارج نهاده باشد حق آن است که او را به همه معرفی کنند تا افتخارات ساکنان فلات ايران صد چندان شود.

براستی، مگر نمی گوئيد بابک خرمدين نماد مقاومت مردم آذربايجان در مقابل هجوم اعراب بوده است؟ پس چرا نمی خواهيد به من اجازه دهيد که از او بعنوان نماد فرهنگ مقاومت ملت ايران ياد کنم و بخاطر وجودش سر به آسمان بسايم و او را تنها متعلق به مردم ترک زبانی ندانم که مادران و پدرانشان، در زمان بابک، هنوز نه رنگ سلجوق ديده بودند و نه مغول، تا به زور شمشير آنان ترک زبان شوند؟

دوستان من، آزادی در تنوع است، گلستان جايگاه گل های رنگارنگ است و با مزرعهء پرورش يک نوع گل خاص فرق دارد. يکنواختی و همشکلی دق مرگی می آورد. ايران سرزمين فرهنگ ها، زبان ها، مذاهب و نژادهای گوناگون است و نمی توان يکی از اين ها را بر ديگری تسلط داد. اين معنا و ناموس سکولاريسم امروز است که جوانان ما ريشه هايش را نه در مغرب زمين که در تفکر کورش هخامنشی يافته اند، تفکری که ما در کار امروزمان بيش از همهء 2500 سال گذشته نيازمندش شده ايم.

من ايران را با اين گونه گونگی هاست که دوست می دارم و اگر زخمی بر دلم هست زخم شمشير و دشنه و قمهء همهء قلدرهائی است که در سراسر تاريخ کوشيده اند رنگارنگی جهان مرا از من بگيرند و، با ايجاد «وحدت زبان» و «وحدت مذهب» و «وحدت کلمه»، از من کامپيوتر متحرکی بسازند که اسم دارد، شکل و کارکرد دارد، اما تاريخ و هويت ندارد.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.