اتحّادِ جمهوریخواهان و اقتصادِ بازار بنیاد [بخش 3]

از اوایل قرن 20 دو نظم اقتصادی و اجتماعي کاپیتالیسم و سوسیالیسم با تسلیحات و تهدیدات نظامی با رقابتی جدی در برابر همدیگر صف آرائی کردند، اقتصاددانان، کارشناسان و ایدئولوگهای پشتیبان این دو جهان بینی به یک مبارزهء تئوریک در زمینه های چندگانه، بویژه در شاخهء ساختار اقتصادی آن مبادرت ورزیدند.

تقابُل لیبرالیسم و سوسیالیسم:

 از اوایل قرن 20 دو نظم اقتصادی و اجتماعي کاپیتالیسم و سوسیالیسم با تسلیحات و تهدیدات نظامی با رقابتی جدی در برابر همدیگر صف آرائی کردند، اقتصاددانان، کارشناسان و ایدئولوگهای پشتیبان این دو جهان بینی به یک مبارزهء تئوریک در زمینه های چندگانه، بویژه در شاخهء ساختار اقتصادی آن مبادرت ورزیدند.

 از 1922 میلادی، درست چند سالی بعد از انقلاب سوسیالیستی اُکتبر 1917 در اتحّاد جماهیر شوروی سابق نگذشته بود که یک اقتصاددانِ برجستهء لیبرالیست با تئوری های خود در کتابی بنام "اقتصاد عمومی Gemeinwirtschaft" سیستم اقتصادی سوسیالیستی را مورد انتقاد شدید خود قرار داد، اقتصاددان اطریشی Ludwig von Mises [1881-1973]، بود که از تئوریهای خود چنین نتیجه میگرفت که سوسیالیسم بجز تلاش در فروپاشی سیستم کاپیتالیسم با ساختار اجتماعی مدرن آن، در مرحلهء پراتیک نمی تواند آلترناتیو جدی ایی برای آن باشد و پروسهء تولیدی سوسیالیستی که فقط هدفِ پوشش نیازهای مبرم پایه ای روزمره را دارد، در نهایت با نارسایی ها، بدون بازدهی و سود با بحرانِ بدون شکوفایی اقتصادی و عدم استاندارد زندگی بهتر ارزیابی میکرد و نقش حکومت را هم ارگانِ تقسیم کنندهء کالاهای موجود میدانست. عوامل برجستهء نازایی شیوهء اقتصادی سوسیالیستی را میشود در فاکتورهای زیر بیان کرد :

 1- سوسیالیسم بازارِِ داد و ستدی را بر اساس پرنسیپ "قتصاد بازار آزاد" در اختیار ندارد و هدف دست یابی به آنهم در این سیستم نمی گنجد 2- سوسیالیسم پای بند "قانونِ بازار" نیست، پس ارزش کالایی که در بازار از طریق تناسب عرضه و تقاضا شکل میگیرد، مشخص نمی شود، در نتیجه برای جدول و صورت بندی با آمار اقتصادِ کلاسیکِ دانش محور با معادلات اقتصادی سودمندِ پایدار و ایجاد توازن بین عرضه و تقاضا و میزان تولید با کمیّت و کیفیّت آن، در صورتِ در دسترس نبودنِ ارزش کالا ها که یکی از فاکتورهای تعیین کننده در اقتصاد کلاسیکِ مدرن است امکان پذیر نیست در نتیجه سیستم اقتصادی ایی بدون نظم و ساختار هست 3- با در دست نبودنِ ارقام داده ها از جمله رقم ارزش کالا ها، در پایانِ یک پروسهء تولید کالایی، با محاسبه نمی شود دریافت که تولید آن کالا مفید و سود آور بوده یا با داشتن ضرر قسمتی از سرمایه از بین رفته است و تازه تنها دسترسی به مخارجی که در تولید کالا سرمایه گذاری شده اکتفا میشود و مایهء مسرّت طراحان آن هم هست، از سویی از تکرار اشتباهات هم نمیشود جلوگیری کرد ؟؟.

 4- با نبودِ آزادیهای فردی و عدم سپردن مسئولیّت به تک تکِ افراد جامعه و با تبدیل کردن فرد به عضوی از یک گروه [کلکتیو Kolektiv ] ، در نتیجه استقلال فردی شکل نمی گیرد، بنا بر این آن دینامیک و نیروی محرّکهء شبکیه ای بیشمار پراکنده در جامعه که باعث شکوفایی اقتصاد و رفاه عمومی خواهد شد، خلاء آن در سیستم سوسیالیستي کلکتیو به روشنی پیداست 5- کارل مارکس قیمت یک کالا را به مقدار و "میزان کاری" که روی آن صورت گرفته میشناسد و به نقش و اهمیّت کاپیتال و سایر فاکتورهای دیگر توجهّی ندارد، در صورتیکه در کاپیتالیسم علاوه بر نیروی کار طبقهء کارگر، فاکتورهای مهمّ دیگری مانند کاپیتال، و کاپیتال طبیعی مانند: [ ماشین آلات تولیدی، زمین، مواد خام اولیّه، انرژی، آب، هوا] و سایر فاکتورهای خدماتی دیگر در تولید یک کالا سهم بسزایی دارند که در تعیین ارزش میانگین پایه ای یک کالا باید محاسبه شوند تا برای رقابت به بازار عرضه شود،

6- در سیستم سوسیالیستی فقط یک منبع عرضه کنندهء کالا [ خودِحکومت] وجود دارد در نتیجه داد و ستد و رقابتی هم صورت نمی گیرد، مناسبات و قوانین را هم ارگانهای حکومتی تعیین میکنند که معمولأ بر اساس نیاز اوّلیّهء جامعه اقدام به تولید کالاها میشود که اغلب با کمبودها روبروست و به آشفتگی اقتصادی و اجتماعی منجر میشود که مسئولیّت برنامه ریزی و پیدایش آنرا دستگاهِ حکومت خود بر عهده داشته است،

7- سوسیالیستها بر مبنای اندیشهء کارل مارکس ادعا دارند که مالکیّت کاپیتال و ابزار تولید را به جامعه و اجتماع عمومی واگذار میکنند، در صورتیکه این مالکیّت را فقط حکومت در اختیار خود میگیرد 8- سوسیالیستها تحلیل دارند که سوسیالیسم همان دموکراسی هست و مغایرتی با آن ندارد، امّا همزمان شعار هژمونی دیکتاتوری فقط طبقه خاصّ کارگران را میدهند.

  

نئولیبرالیسم در دورانِ جنگِ سرد

 با نظم جدیدِ گلوبال بعد از پایان جنگِ دوّم جهانی، قسمت قابل ملاحظه ای از کشورهای اروپایی[شرقی] خواسته و یا ناخواسته به قطب اتحّاد جماهیر شوروی سوسیالیستی پیوستند. در اروپای غربی هم عدّه ای از اندیشمندان به محتوای اندیشهء عدالت اجتماعی و هومانیستی بودنِ اندیشهء سوسیالیسم گرایش پیدا کردند و با افزونی جنبش کارگری و با سیاستِ دخالت دادنِ حکومت در امر گردش اقتصاد از سوی "پرزیدنت آمریکا [1933-1945] "فرانکلین روزولت" سیاستمدارانِ آمریکایی را واداشت که به بهره مند شدنِ "درآمد ملّی" بین طبقات به منظور آشتی و نزدیک کردن آنها بیندیشند، و حداقل "نظم اقتصاد بازاز آزادِ" اروپا را که بر اساس بینش سوسیال دموکراسی دخالتِ حکومت را تا مرزی معیّن در امر اقتصاد را جایز میشمارد و بر منافع عموم طبقات [Kolektiv] پایه ریزی شده بجای نظم "اقتصاد بازار آزادِ" آمریکای شمالی که بر اساس کاهش دخالت حکومت در گردش اقتصاد تا حدّ ممکن، و بر اساس حقوق فردی [Individuelle Freiheit] بنا شده است، جایگزین کنند،

شعارهای تبلیغاتی کارگری و سوسیالیستی اردوگاهِ سوسیالیسم در زمانِ جنگِ سرد برعلیه سیستم کاپیتالیسم، سرمایه دارانِ کنزرواتیو حتّی آمریکایی را واداشت که عموم جامعه را از سود و درآمد هنگفت کوتاه مدّت شیوهء کاپیتالیستی شریک کنند که برای عملی کردنِ آن از طریق حکومتها علاوه بر مشارکت در سود و امکان سهیم شدن در کاپیتال گروهی مالکیّت ابزار تولید [ از طریق اکسین، Aktion]، قوانین مفید دیگر: حق زندگی سالم و مفید با برخورداری از امکانات، برخورداری از حق کار کردن و حقوق کار، میزان ساعات کار کم، بیمه و تندرستی، مرخصی سالانه، در نظر گرفتن خانواده، بالا بردن مهارتها، و سایر فاکتورهای دیگر که با دیدگاهِ سوسیالیسم نزدیکی دارد، را به تصویب رساندند، تا از فراگیر شدن جنبش کارگری جلوگیری و با مهار کردن ایدهء سوسیالیسم از کاهش پایگاهِ اجتماعی خود در جامعه و پیوستن آنها به قطب سوسیالیسم جلوگیری کنند،

 که بر همین مبنا تئوریهای اقتصادیJohn Maynard keynes که کنترل حکومت در ساختار اقتصاد را جایز میشمرد را در برنامهء سیاستِ اقتصادی خود قرار دادند، از سویی دیگر کوشش بر آن داشتند که بر کاستی های "اقتصادِ بازار آزاد" سیستم کاپیتالیسم را که برجسته ترین آن بحرانِ اقتصادی جهانی 1929 میلادی بود پوششی بگذارند و آنرا به فراموشی بسپارند.

 امّا پیشتازان دیدگاهِ لیبرالیسم با همبستگی و گردهمایی خود بیکار ننشستند و بر علیه نظم سوسیالیسم و سیاست اقتصادی و اجتماعی نئولیبرالیسم، که جایز شمردنِ دخالت حکومت در امر اقتصاد و دادنّ امتیازات حقوقی و اقتصادی نسبی در بالا ذکر شده به طبقهء کارگر و زحمتکش که تا اندازه ای با دیدگاه سوسیالیسم همسویی دارد، از همه مهّتر "دولت رفاه" [Wohlfahrtsstaat] و "دولت سوسیال یا عدالت خواه" [Sozialstaat ] با مددهای اجتماعی که بر شاخهء هومانیستی کردنِ اقتصاد تأکید داشت، آنرا همان ترویج سیستم ایدئولوژیک سوسیالیسم اتحّاد جماهیر شوروی از سوی متفکّران غربی امّا به روشی دیگر پنداشتند، و بر علیه آن در جوامع غرب به تبلیغاتِ گستردهء آکادمیک آن دست زدند، که بعدأ همین افراد معتقد به جهان بینی لیبرالیسم در یک نشستِ متشکل از 36 نفر متفکّر Mont Pelerin Society را در سال 1947 میلادی تأسیس کردند،

 و اوّلین ریاست آنرا اقتصاددان اطریشی Friedrich August Von Hayek [1899-1992]، که خود برگزار- و دعوت کننده از اندیشمندانِ لیبرال در شاخه های تاریخ، سیاست، فلسفه، جامعه شناسی، اقتصادی در این گردهمایی در Mont Pelerin [مکانی در کشور سویس] بود را، بر عهده گرفت. از لیبرالیستهای مشهور در فیلسوفی و اقتصاد که در این گردهمایی شرکت داشتند: Von Mises Luwig , , karl Popper Milton Friedman میباشند.

 Hayek که در آغاز خود یک سوسیالیست بود، با آشنا شدن با Ludwig Von Misesو مطالعهء کتابِ "اقتصاد عمومی" ایشان، با تغییر نظرات خویش به یک لیبرالیستِ فوندامنتالیستِ معتقد تبدیل گردید و با جمع آوری اندیشه هایش در اثر معروفی بنام: "قوانین اساسی آزادی" [ der Freiheit Verfassung] در سال 1960 میلادی نه فقط سیستم اقتصاد و ساختار اجتماعی سوسیالیستی، بلکه دولت رفاه و دولت سوسیال در مجموع شاخهء هومانیستی نظم اقتصادی را از زوایای مختلف زیر سؤال برد.

او با تئوری های اقتصاددان John Maynard keynes که در بخش 2 این نوشتار به آن پرداختیم موضع گیری جدی کرد و از طرفداری و گسترش لیبرالیسم اقتصادي گردش اتوماتیک "اقتصاد بازار آزاد" بدون دخالتِ حکومت از هیچ کوششی دریغ نکرد به همین مناسبت او را پدر دیدگاهِ لیبرالیسم کلاسیک و یا پُست نئولیبرالیسم مینامند،

 با وجود این جایزهء نوبل در امور اقتصاد در سال 1974 میلادی بین Hayek و یک اقتصاددانِ سوئدی بنامGunnar Myrdal که خلاف جدی نظرات اقتصادی او را داشت و از طرفداران تئوریهای اقتصادی John Maynard keynes انگلیسی که Hayek تئوریهای او را به چالش گرفته بود تقسیم شد. دریافت مشترک این جایزه بین این دو اقتصاددانِ مخالفِ نظراتِ همدیگر، بیانگر این هست که در طبیعت بویژه در دانش امروز هیچ امر و روش اقتصادی ایی به تنهایی جاودانه و تکامل یافته نیست، و بنا به شرایط زمانی و مرحلهء تکاملی و تولید کالایی در نوسان دائم هست.

 در کتابِ "قانون اساسی آزادي" [ Verfassung der Freiheit] موضوعات اقتصادی جوهر فکری و هدف محوری Hayek نبوده، بلکه او در جایگاه یک فیلسوف و ساختار شناسی جامعه تعریفِ جدیدی از" آزادی و نظم اجتماعی" از زاویهء لیبرالیسم که با مفهوم آزادی بر پرنسیپ دموکراسیی های مدرن در ساختارهای حکومتی امروزی تفاوت دارد را ارائه داد و آزادی را چنین تعریف کرد: {{ آزادی شرایطی هست که فرد خود را در زمان و مکانی و شرایطی بدون حضور و یا تأ ثیر گذاری دیگران و یا اثر گذاری از سوی حکومت یا پدیده های بیروني دیگر، که باعث آفرینش اتمسفری که اجبار و یا محدودیّتی را برایش شامل شود احساس میکند، تنها در چنین فضاي مناسبی هست که نیروی خلاق [Kreativ] انسانها نمایان میشود که رشد و شکوفایی با تداوم تمدّن جوامع به موازاتِ زمان را در پی خواهد داشت}}.

 Hayekپدر نئولیبرالیسم جدید "آزادی فردی":[Individuelle Freiheit] را از ارزشهای دست آوردِ انقلاب فرانسه: "برابری و برادری" و از دموکراسی های مدرنِ امروز که در آن حقوق فردی تضمین شده نیست بالاتر میدانست و آنرا عامل اصلی و تضمین کنندهء رشد اقتصادی همراه با استاندارد زندگی مرفه و شکوفایی فرهنگ و تمدّن جوامع غرب میدانست،

و لیبرالیسمِ بر اساس حقوق طبیعی[ Naturrecht] بنا شده، که در بریتانیا بر اساس "برابری در برابر قانون"، در آمریکا در یک "قانون اساسی که دموکراسی و آزادی را تضمین کند" و در فرانسه با "برکناری سنت و کهنه گرایی و ارزشهایی که از دید گاهِ راسیونالیسم قابل تعریف نیستند با جایگزینی مدرنیته بر اساس پرنسیپ دموکراسی در میدان سیاست ورزی" می بینند، Hayekلیبرالیسم را تنها در عملی کردن و رعایت "آزادی فردی" [Individuelle Freiheit] میدید، امّا اعتقاد راسخ داشت که لیبرالیسم سیاسی و اقتصادی فقط بر بستر جوامعی که دموکراسی در آنها نهادینه و تجربه و لمس شده امکانِ پیاده شدن را دارند.

 Hayek با باورمندی به "آزادی فردی" و "برابری سیاسی" همهء افراد در برابر حاکمیّتِ قانون در ساختار حکومتی قانونمندِ از نظر سیاسي غیر متمرکز، اعتقاد داشت که برنامه ریزی متمرکز اقتصادی و اجتماعی ایی مانند سوسیالیسم، هرگز موفّق نخواهد شد نظم خود ساخته و توازن اتوماتیک برآمده از اصطکهای داد و ستد های شرایطِ "اقتصاد بازار آزاد" بدون ارگانیزاتور را ایجاد کند، همچنین بر این باور بود که ارگانِ متمرکزِ طراح برنامه های اقتصادی از سوی گروهی کم در سیستم سوسیالیسم، از میزان و حجم دانش و دانستنی ها در شاخه های مختلفی که "بازار آزاد" شکل گستردهء آنرا در اختیار میگیرد و با تجربیاتی که از آن کسب میشود بر خوردار نیست و هرگز هم به آنها دستیابی نخواهد داشت.

 تئوریهای اقتصادی Hayek زیر بنای سیاست اقتصادی پرزیدنت ریگان [Reagonomics]، در آمریکا و مارگارت تاچر [Thatcherism] در بریتانیا قرار گرفت، دو کشور مذکور که Hayekدر دانشگاههای معتبر آنها سالها کُرسی استادی اقتصاد را داشت، جوایز و نشانه های خدماتی و علمی رسمی گرانقدری را به ایشان اهدا کردند.

بعد از فروپاشی اتحّاد جماهیر شوروی در بسیاری از کشورهای اروپای شرقی کلوپ هایی بنام او، که بیشتر بر مفاهیم فلسفی" آزادی" و "ساختار اجتماعی" نظرات Hayek متمرکز شده است تأسیس شد.

07.09.2007 میلادی

Nasser.karami@gmx.de

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.