سکولاریسم و لائیزیسم در جهانِ اسلام [پایانی]

بنیادگرایی رژیم اسلامی اکنون در سه جبههء :1- ایرانیان درون و برون مرز 2- در خاور میانه و خاور نزدیک، بویژه در کشورهای ناحیّهء خلیج فارس به مناسبت سیاسی و اقتصادی و موضوع شیعه گری و سنّی بودن، 3- و در عرصهء جهانی با مشکلات جدی روبروست، برای حلّ این بحرانها رژیم کُنسبت و استراتژیک روشنی بجز تأکید بر اسلام سنتّی ایدئولوژیک و تکرار شعارها و پای بندی به ارزشهای اوّل انقلاب و متکی بر ارگانهای[ سپاه پاسداران، بسیجی، ارتش ایدئولوژیک، وزارت اطلاعات،..] دست آورد انقلاب اسلامی و تکیّه بر...

[ بخش چهارم و پایانی]:

 

نظام خلافتِ شیعه گری [ طرفدارانِ حزبِ علی]، در ایران:

 بعد از وفات محمد ابن عبدالله پیامبر[632] بر خلافِ نظر ایشان که علی ابن ابیطالب پسر عمو و دامادِ خود را به جانشینی تعیین و به مردم معرفی کرده بود، جامعهء عربی ابوبکر را به رهبری نظام خلیفه گری انتخاب کردند، عُمَر را ابوبکر پیشنهاد کرد و عثمان از سوی 6 نفر [مانند مجلس خبرگان امروز در ایران که ولایت فقیه را انتخاب میکنند] انتخاب گردید. گذشته از اختلافات عقیدتی بینِ سنّی ها و شیعیان و انشعابات در هر کدام از آنها، در دورهء خلفای بنی امیّه بعد از درگذشتِ معاویه، اعراب بر چگونگی آیندهء خلافت به جنگ و جدال بر خاستند که در نهایت منجر به تقسیم سه شاخهء حزبی سیاسی در بین اعرابِ مدعی خلافت گردید:

1- هوداران اسلام راستین یا اهل سنّت و جماعت: که خواهان امامتِ انتخابي اما برخاسته از خاندانِ قریش بودند 2- شیعیان[طرفداران حزبِ علی]: که خلافت و امامت را فقط موروثی در خانوادهء علی و یا فرزندان و نوادگان او میدانستند 3- خوارج: که یک جریان فکری رئالیسم در اسلام بود که علاوه به رسمیّت شناختن برابری و مساوات حقوقی مسلمانان غیر عرب، امام و خلیفه شدن را حقّ همهء مؤمنان حتی بردگان سیاه، بدونِ امتیاز دادن به نژاد و برتری طبقاتی میدانستند و به همین مناسبت از سوی دو جریان فکری و سیاسی دیگر مردود و کافر بشمار می آمدند.

ایرانیان اغلب از روی ناچاری به گروه سوّم یعنی خوارج گرایش داشتند و در کُل مخالفِ حکمرانی اعراب از جمله خودِ علی و فرزندانش هم بودند ولی با استفاده از امکانات موجود با یک تاکتیک سیاسی، علی و خانواده اش را حمایت کردند آنهم به 2 دلیل:1 - چون علی و ایرانیان دشمن مشترک سه خلیفهء: ابوبکر، عمر، عثمان، بودند 2- خلفای بنی امیّه با برتری قدرت بر رقیب مدعی خلافتِ خود یعنی خاندان علی ابن ابوطالب بیدادگری میکردند، این ظلم و ستم بر ایرانیان هم بیشتر روا میشد، در نتیجه بطور اتوماتیک خانوادهء و یا حزب علی ابن ابیطالب و ایرانیان را خواسته و یا نا خواسته به جبههء مشترکِ اپوزیسیونی در برابر سه خلیفهء ابوبکر، عمر و عثمان و خلفای خاندانِ بنی امیّه تبدیل کرد.

تاکتیک پشتیبانی ایرانیان از خانوادهء علی، زیر بنای شیعه گری [شیعه در زبانِ عربی مفهوم حزب را دارد] یا طرفداری از حزب علی در ایران شد. پژوهشگرانی هم گمان دارند که اعرابِ طرفدار حزب علی [شیعه]، بر اثر ستم خلفای بنی امیّه مجبور به فرار شدند و به ایران مهاجرت کردند و در شهر قم ایران ساکن شدند، گروهی از ایرانیان که به اسلام گرویده بودند به آنها پیوستند.

مسموم شدن و ار بین رفتن هشتمین امام شیعیان[ امام رضا] در خاکِ مشهد خراسان ایران، بر این همبستگی احساساتی افزود. شیعه گری و یا حزب علی دارای بینش دیگری از اسلام سنتّی نیست، تنها تفاوت آن با 2 جریان: خوارج و اهل سنّت، فقط در شیوهء ادامهء خلافت هست، که علاوه بر هدفِ کسبِ قدرتِ سیاسی خلیفه گری، بر پایهء موروثی بودن امر خلافت در بین فرزندان، بازماندگان، و وابستگان علی ابن ابیطالب بنیاد گذاشته شده و به جهت وابستگی به محمّد ابن عبدالله خلافت را حقّ شرعی و طبیعی خود میدانند، در واقع دیدگاه حزبِ علی از دو شکل دیگر خلیفه گری[ اهل سنّت، و خوارج] غیر دموکراتیک تر و بسیار ابتدایی مربوط به دوران اوّلیّهء شکل گیری تمدّن در جوامع انسانی هنوز بدونِ شناخت، بدونِ نظم و ساختار، و سر درگم در طبیعت هست.

برای تقدّس زدایی، و این جهانی کردن داستانِ حزب علی و شیعهء 12 امامی و نزدیکی آن به دیدگاهِ رئالیسم واقعیّت گرا و به حوزهء پژوهش کشاندنِ امروزی آن، که منجر به پروسهء گذار آسانتر لائیسیتت و سکولاریسم میشود به چند فاکتور دیگر اشاره میشود:

1- در نوشته ای آلمانی آمده است که امام دوّم شیعیان[امام حسن] دارای همسران زیادی بوده است، با دریافتِ مُلک و ثروت از خاندان بنی امیّه[ معاویه]، خود بطور آزادانه از ادعای خلافت چشم پوشی و سکوت اختیار کرده است، بنا براین کسبِ قدرت سیاسی و اقتصاد در اسلام برجسته تر از بُعد معنوی آن هست 2- روایت هست که مادر امام چهارم "زین العابدین" که همسر امام سوّم شیعیان میشود، شهربانو دختر یزدگرد سوّم هخامنشی هست که پس از ربودن و مانند سایر زنان و مردانِ ایرانی که به اسارت برده شدند، او را علی ابن ابیطالب به همسری فرزندش حسین در می آورد،

3- امام هفتم شیعیان" موسی کاظم" از خانواده و وابستگان علی ابن ابیطالب و محمّد ابن عبدالله نیست، بلکه "برده ای" بوده است که چون امام ششم بعد از درگذشتِ فرزندانش[ اسمائیل و عبدالله]، وابستهء نزدیکی هم برای جانشینی خود نداشته به ناچار مسلمانان برده ای بنام موسی را انتخاب کرده اند، بردگان معمولأ در آن دوران عرب تبار هم نبوده اند،

4- امام هشتم [ امام رضا] که پدرش "موسی کاظم" برده ای بوده است، مادرش هم برده ای از بردگان "نوبیای افریقا" میباشد بنا بر این امام هشتم دیگر از خانوادهء محمّد و علی و اصلأ دیگر عربی نیست 5- هارون الرّشید قلمرو خویش را بین دو فرزندش: آل- امین و آل- مأمون [ مأمون مادرش ایرانی بوده است] تقسیم کرد. مأمون در نظر داشت بعد از مرگ برادرش، امام هشتم را به جانشینی خود انتخاب کند، در نتیجه دختر خود را به همسری امام هشتم در آورد و دستور داد بنام امام هشتم سکّه ساختند، امام هشتم هم با قبول خلافت و تغییر دادن پرچم خانوادهء علی یا شیعیان [ سبز] به پرچم سیاه [ پرچم عباسیان]، در راه از مروان تا بغداد مرکز خلافت با نوشیدن آب انگوری که گویی قصد از بین بردنش را داشته اند جان می بازد و جسد او را در کنار قبر هارون الرّشید در مشهد ایران به خاک سپرده اند.

6- بر اساس روایتِ خودِ شیعیان میگویند که مادر امام دوازدهم هم از شاهزادگان بیزانس بنام Narzisse [نرگس]که مناسبتی هم Simon Petrus دارد، میباشد. که امام مهدی را از سوی پدر به محمّد ابن عبدالله پیامبر و از سوی مادر به حضرت مسیح نزدیک و وابسته کنند و او را به دو شاخه دینی بزرگ اسلام و مسیحیّت وصلت و نسبت دهند که در ظهور نا معلوم آن نه فقط برای مسلمانان ، بلکه برای جهان مسیحیّت هم رستگاری می آورد.

7- در جایی دیگر سخن از آن میرود که امام یازدهم حسن عسکری تا پایان عمر 30 ساله اش که آنرا مسموم کرده اند، پیوسته تحت مراقبت "خلیفه آلموتَمِد" بوده که از همسرانش فرزندی باقی نماند که ادعای وراثت خلافت را کند، که غیب شدن امام مهدی دقیقأ در روز وفات پدرش[874] میلادی، دقیقأ همان روزی که میبایستی موجودیّت خودش را اعلام میکرد، را سرپوش گذاشتن شیعیان بر نداشتن فرزند امام یازدهم و جانشین او محسوب میکنند. ولی اکنون امام دوازدهم 1133 سال هست که خارج ا ز زمان و مکان زنده هست و روزی باید قیّام کند. سایر امامان دیگر هم انسانهای معمولی بوده اند، و دارای نبوغ و استعداد خاصّ اجتماعی نبوده اند که بر سایر افراد جامعهء زمانِ خود برتری داده شوند و حتّی نام آنها خارج از خانوادهء خود بر سر زبانها جاری نشد.

متأسفانه هنوز زبانِ و ادبیّات سکولار استوار بر خرد گرایی در بین روشنفکران راسیونال سکولار و و غیر سکولار، در بین سوسیالیستها و مارکسیتها، در میان سوسیال دموکراتها و لیبرال دموکراتهای ایران رایج نیست، در تاریکیهای حافظه اشان یک نوع فرهنگ دین باوری و ادبیّات ایده الیستی متافیزیک بهشت و جهنمی آخوندی سنتّی حوزه ای وجود دارد، یا ماتریالیسم شرمگین و یا مؤمن خجالتی، یا لیبرالیسم احساسی و یا سوسیالیسم تخیلی غیر علمی هستند که آنچه در سینه دارند کتمان میکنند و هر آنچه در سر دارند به آن پای بند نیستند و به آن عمل نمیکنند. در بین روشنفکران و نویسندگان ایرانی در اپوزیسیون به جز چند نفری، زبان، قلم، و اندیشهء راسیونال سکولار واقعی وجود ندارد.

در جوامع مسیحیّت و پیشرفتهء دنیا بر اساس اندیشهء خردگرا و بنا بر اصول سکولاریسم، کرهء زمین و هستي بر روی آنرا در محور مختصاتِ سه بُعدی که داده هایی از دین و مذهب در آن نقشی را ندارد، قرار داده اند و با مهارتهای چند وجهی انسان متکی بر خلاقیّت خویش به تشریح و توضیح آن پرداخته است.

حضرت مسیح را از آسمانها و توهمّات و ذهنیات پایین آوردند و بر روی زمین ردِ پایش را دریافتند، کفن و پارچه ای که در آن پیچیده شده بود را به آزمایشگاه کشاندند، چیزی نمانده است که شمارهء کفش پایش را هم دریابند، کتاب مقدّس مسیحیّت را از طاقچه و صندوقچه بیرون آوردند بدرستی به بیرون پرتاب و بر زمینش کوبیدند و آنگاه با شناخت و آگاهی کامل، آن بخشی از آنرا که اندیشهء خردگرای امروز در عرصهء فرهنگی مفید می یابد، دوباره به خانه بازگرداندند، عدّه ای از آنها هم دیگر خواهانِ بازگشتِ آن کتاب در خانه و در افکار خود نشدند.

مردم آلمان احترامی که به "مارتین لوتر" دارند صرفأ به مناسبت شستن و گذراندن دین از فیلتر خردگرایی[ رفُرماسیون] این جهانی حاصل تراوش فکری انسانها نبوده و نیست، بلکه بیشتر بخاطر آفرینش آن زبان و ادبیّات شکوفای سکولار با متانت و وقارت، با فصاحت و بلاغت کلام رها شده از تنگ نظری دین و کلیسا و فر هنگِ تزویر و ریا، ستایش و بندگی متکی بر متافیزیک و توهمّات بوده و هست.

بنا بر این با دیدگاهِ خردگرایی سکولار، پرداختن به داستان و زندگینامهء واقعی 12 امام شیعیان، آنقدر اغراق آمیز غیر واقعی افسانه وار و پُر از تناقض هست که در حوزهء پژوهش لازم به تحقیقات جدی ایی از آن نیست و آنچه دیروز و امروز جامعهء شیعه گری به نمایش میگذارد، فقط تعزیه پردازی، اسطوره سازی، شهادت پروری همراه با گریه و زاری، هنر نمایش و کتمان که فلسفهء زیر بنایی شیعه گري ساختهء ذهن و خیال است که در واقعیّت و ماهیّت مانند سایر مباحثِ دین اسلام چیزی جز شعبده بازی جنگِ قدرت در خانواده های عرب تبار معاویه و علی ابن ابیطالب، برای کسبِ مسندِ خلافت و تضمین آن در خانواده و قبیلهء خود، از جمله در خانوادهء علی ابن ابیطالب نیست و با مقدّسات و معنویّات ربطی ندارد. چنانکه امروز هم جنگِ بین خانوادهء آل سعود در عربستان سعودی و "بن لادن" القاعده در افغانستان تبعید با مقدّسات ربطی ندارد.

به شواهد مستند تاریخ، شیعیان بعد از علی ابن ابوطالب هرگز به قدرت سیاسی خلافت و فرمانروایی دست نیافتند، یک بار با امام سوّم و بار دیگر با امام هشتم خود کوشش کردند که اوّلی در کربلا 680 میلادی در میدانِ جنگ و دوّمی در مروان 816 میلادی به قتل رسیدند. در مجموع از خودِ علی گرفته تا یازدهمین امام شیعیان بنا به گفتهء خودِ شیعیان، یا به قتل رسیدند و یا همه بدونِ استثناء بوسیلهء زهر و سمّ بدستِ همین خلق خدا از بین رفتند و هیچکدام به حالت عادی نمُرده اند. بنا بر این بحث شیعه گری [حزبِ علی] امروزی بر پایه ای بنا نهاده شده که در تاریخ، قدرتِ سیاسی خلافت را کسب نکرده و اصلأ وجود خارجی نداشته است و فقط ایدهء یک نظم خلیفه گری سنتّی قبیله اي موروثی و یک آرزوی شخصی و خانوادگی علی ابن ابیطالب و فرزندانش بوده است که هرگز به واقعیّت به مرحلهء عملی نپیوست.

در جوامع پیشرفتهء سکولار امروز به مبارزهء فلسفی وجودی بین تئولوگی و فلسفهء متکی بر اندیشهء خردگرای [راسیونال] به پایان رسیده است. کلیسا و روحانیّت با همکاری اندیشمندان هومانیسم و راسیونال و غیر راسیونالِ سکولار، برای مصونیّت دین و باورهای مردم از توهین و جلوگیری از بی اعتبار شدنِ آنها در بوتهء آزمایش علوم تجربی، تسلیم تعریفِ جهان بر اساس دیدگاهِ راسیونال سکولار شده و دین و باورها را به حوزهء فرهنگی و مدنی کشانده اند، اصولأ در جوامع مترقّی دیگر موضوع بحثِ شناختِ پدیده ها نیست، بلکه عوامل و پدیده های حاصله از شناختِ پدیده هاست که موضوع محوري فلسفهء کلاسیکِ جدید این جوامع هست.

با کمال تأسف هنوز در جامعهء ما ایران، وارد شدن به حوزهء شناختِ دین اسلام و شیعه گری از زوایهء دیدگاه راسیونال، نه فقط نزد روحانیّت سنتّی و تودهء عوام، بلکه نزدِ بسیاری از روشنفکران آکادمیک هم تابو و ممنوع، توهین به مقدسات و باورهای مردم، غیر اخلاقی و کجروی اجتماعی، گستاخی و بی بند و باری، انقلاب و رادیکالگری برداشت و تعریف میشود، در صورتیکه کسبِ شناخت در هر زمینه ای حقّ دموکراتیکِ هر انسانِ امروزی، بویژه در جوامعی مانند ایران که همهء مسائل را با تزویر و ریا وارونه به خوردِ مردم میدهند میباشد، حقّ طبیعی ملّت ایران هست که بدانند تا کنون چه کسانی را پرستش کرده اند و میکنند، این پیامبر و امامان در زندگی امروز خود و گذشتگانشان، در شکل گیری فرهنگ و تمدّن تاریخ کشورشان، در مراحل تکاملی جوامع انسانی غیر عرب چه نقش و تأثیری داشته اند ؟؟.

چرا بنام دین و مذهب آثار باستانی و تاریخی مستند کشورشان را نابود میکنند؟؟ چرا باید به گذشتگان خود نفرت پیدا کنند و فرهنگ و هویّت ایرانی خود را فراموش و به ستایش فرهنگ و تاریخ عربی بپردازند؟؟ دشمنی ایرانیان با حکومتها و مردمانِ آمریکا و اروپا بر سر چیست ؟؟ چرا بهترین روزهای سالانهء آنها تاسوعا و عاشورا شده است ؟؟ گیریم که در جنگِ بین یزید فرزند معاویه و حسین فرزند علی در سرزمین کربلا بر سر ِ امر تصرّفِ خلافت، حسین پیروز میشد آیا در روزگار ما ایرانیان تأثیر بهتری را داشت ؟؟ وقتی ملّتی بیگانه سرزمین ما را تسخیر کرده و بر ما حکومت میکند، دیگر فرق نمیکند حسین باشد یا یزید، خامنه ای باشد یا رفسنجانی و یا خاتمی.

اگر امروز خودِ محمّد ابن عبدالله و علی ابن ابیطالب با فرزندانشان زنده شوند، کدام فردِ ایرانی هست که آنها را به ارباب و خلیفه و رئیس جمهور خود در ایران بپذیرند ؟؟. چرا این فرصت را به ملّت ایران نمیدهند که در فضایی آرام بدونِ تهدید و زندان و شکنجه در انتخابِ دین اسلام تجدید نظری کنند؟؟، چند هزارهء دیگر باید این ملّتِ فلک زده بعد از 1133 سال بازهم در انتظار ظهور امام دوازدهم که میگویند اصلأ بدنیا نیامده را به التماس و نوحه خوانی با بر سر و سینه زدن و زنجیر زنی بپردازند ؟؟ و سؤالات بیشمار دیگر.

وقتی بر اساس دین و مذهبِ ایدئولوژیکِ اسلام، نظم سیاسی و ساختار حکومتی مانند جمهوری اسلامی بنا میشود و در تمام عرصه های زندگی شبانه روزی ملّتی دخالت میکند، این حقّ هر یک از این ملّت هست که روزانه این دین و مذهب را بیرحمانه به باد انتقاد و درستی و یا نادرستی آنرا زیر سؤال ببرد.

مگر میشود بنام دین و مذهب زنان و مردانِ شایستهء ایرانی را هزار هزار به اشکال مختلف از دم تیغ خدا و دین اسلام او بگذرانند و با وابسته کردنِ سرنوشتِ این ملّت به این دین و حاکمیّتِ نامشروع رژیم اسلامی بنام او، که اکنون سرزمینشان را به نابودی میبکشانند، ولی کسی هم حق نداشته باشد از آن کوچکترین اعتراضی کند!!!. پس باید این سرزمین و ملّت تا ابد محکوم به زندان،شکنجه، دربدری، نیستی و نابودی، با زندانبانانی مانند رژیم اسلامی برای اسلام در خطر باشد؟؟ هر کسی میخواهد به دین اسلام و امامانش توهین نشود دو راه بیشتر وجود ندارد: 1- یا دین و مذهب را از بازار سبزی فروشی سیاست و حکومت و از بازار بورس روزانهء اقتصاد جدا میکند 2- یا اینکه خود دیکتاتور و از هر آخوندی دیدی واپسگرایانه تری دارد و باید بداند که قلم و زبان و اندیشهء انسان امروزی برای شناختِ واقعیّت ها دیگر حد و مرز نمی شناسد و دیگر داستانسرایی و تقدّس گرای بی مورد یک خانوادهء عربی را دیگر تحمّل نخواهند کرد.

وظیفهء اصلی یک روشن فکر سکولار چراغ در دست بستن طناب به کمر خویش و رفتن در چاهِ چمکران هست که به مردم با صدای رسا بگوید که ای ملّت در این چاه جز مار و مار مولک و عقرب و موجودات و حشراتِ سرگشتهء مرده و زندهء دیگر، چیزی در آن نیست، نه اینکه آنها را تشویق به زیارت آن کنند. وظیفهء یک روشن فکر در قدم اوّل روشنگری و بالا بردن قدرتِ درک و فهم طبقهء کم آگاه و ساده اندیش و خوش باور جامعه هست، نه تشویق آنها به بیشتر فرو رفتن در خرافات و سر سپردگی به طبقه ای شیّاد هست.

روشنفکران ایرانی هنوز به میدان و مرحلهء پراتیک لائیسیتت و سکولاریسم پا نگذاشته اند و هنوز ادامه دهندهء اسلام سیاسی جلال آل احمدهای آخوند اندیش و دکتر علی شریعتی های نوحه سرای تعزیه گیر و دنباله رو اندیشهء اسلام مارکسیستی حزب تودهء ایران هستند و در بین مردم و رژیم اسلامی در نقش وساطت و میانچیگر ایستاده اند، رو به مردم یک حرف و رو به رژیم حرفی دیگر دارند، میخواهند هر دو جبهه را داشته باشند، امروز زمانِ تصمیم گیری هست یا در جبههء اندیشهء سکولاریسم با نجات و منافع ملّی کشور از بحرانِ کنونی و یا در صفِ رژیم اسلامی ولایتِ فقیه که در نهایت ملّتی را زبون و خوار و سرزمینی را به آتش خواهد کشاند.

لائی

سیتت و سکولاریزاسیون در نظام جمهوری اسلامی:

 در واقع شیعیان تا زمان حکومتِ سلسلهء صفویان، گروهی کوچک خانوادگی در اقلیّت و در اپوزیسیون بودند و در مقابل اکثریّتِ سنّی ها به حساب هم نمی آمدند. درست زمانی که قارهء اروپا پروسهء رفرماسیون و سکولاریسم را داشت طی میکرد، بر عکس آن در ایران سلسلهء صفویّان[1502-1736] که بنا به افسانه شجره اشان به امام هفتم موسی کاظم میرسد، دین تازه نفس و قشری شیعه گری 12 امامی را مبنای ایدئولوژی نظام خلیفه گری خود قرار دادند. سلسلهء قاجار [1779-1924] هم که ادامه دهندهء سیستم صفویّان، سایهء خداوند در ایران بودند. انقلاب مشروطیّت و سلسلهء پهلوی که در بخش 3 به آن اشارت رفت، پروسهءلائیسیتت و سکولاریسم را در ایران جایگزین کردند.

انقلاب اسلامی 57 پروسه های مفید در شاخه های مختلف بویژه لائیسیتت و سکولاریسم طی شده از انقلاب مشروطیّت تا پایان سلسلهء پهلوی را به دوران قبل از انقلابِ مشروطیّت[ قاجاریّانِ تُرکمن تبار] به تاریکترین ترین صفحاتِ تاریخ ایران نه فقط در حاکمیّت دین و آخوندِ سنتّی، بلکه در بی ثباتی استقلال کشور با رواج همان فسادِ اجتماعی و فرهنگی با گسترش خرافات و با نابودی زحماتِ بیش از یک قرن ملّتی در عرصه های اندیشه زایی، فرهنگی، اجتماعی، بر گردانده است. اکنون نظامی دینی دیکتاتور خلیفه گری بر این سرزمین حکومت میکند که بر اصول ایدئولوژیک شیعه گری حزبِ علی 12 امامی استوار هست، ولی به روش سنّی گری خلیفه انتخاب میکند و چادر ِ سیاهی بنام سیستم جمهوری را پوشش آن قرار داه است،

دبستان و دبیرستان و دانشگاه را به مکتبهای دینی تبدیل کرده و نمایندهء خود را بر آنها گماشته هست، قوهء قضایی کشور را دوباره با قوانین اسلام [ شریعت] آمیخته است، بجای کاردانان و ریش سفیدان و اصحابِ مشاور دوران خلفای راشدین، اکنون مجلس و رئیس جمهوری دارد، مالکیّت اوقاف مُلکی به وسعت جغرافیای سیاسی ایران، منابع انرژی سرشار، ثروت و دارایی بیکران، سپاه و لشکر، توپ و تانک، جنگده، سلاح هسته ای دارد که دستورات قرآن و الهی را تا زمان ظهور مهدی دوازدهمین امام [که سیزدهمین آن آمد و رفت] نمایندگی کند.

اگر امام دوازدهم [حضرتِ مهدی] وجود داشته باشد که قرار است به مناسبت فراگیر شدنِ ظلم و بیدادگری و فساد اجتماعی و فرهنگی روزی ظهور کند تا عدالت اجتماعی را دوباره بر قرار کند و آزادی و رستگاری به مردم هدیه کند، باید همین روزها صورت گیرد و اوّلین کسانی را که باید به محاکمه کشد، همین رهبران اسلامی خامنه ای، رفسنجانی، خاتمی، و احمدی نژادها و غیره در ایران و دیگر تروریستهای پراکنده در خاورمیانه و جهان هست. وای به آن روزی که اگر خودِ امام دوازدهم سیاست و روش نمایندگانِ امروزیش در ایران و بر کرهء زمین را درپیش گیرد، آنوقت فقط شاید همین 130 هزار شیعهء معتقد به خلافت در خانوادهء علی ابیطالب در جهان جان سالم بدر برند.

در مورد ساختار جمهوری اسلامی زیاد گفته ایم و نوشته ایم و شناخت کافی برای عموم طبقات جامعهء ایران هست که این نظام نه رفُرمی را می پذیرد، و نه به لائیسیتت، نه به سکولاریزاسیون و نه به تقسیم قدرتِ سیاسی و اقتصادی تن در خواهد داد، زیرا بخوبی میداند اوّلین قدم سادهء لائیسیتت در ایران بر کناری ارگانِ ولایت فقیه و خلیفه علی خامنه ای است، بعد از آن مجلس خبرگان، شورای نگهبان، مجتمع مصلحت نظام، بی اعتبار ساختن قانون اساسی، عدم مشروعیّتِ پارلمان و رئیس جمهور بر گزیده و انتخابی خلیفه، سپاه پاسداران، سران ارتش، و ارگانهای کوچک و بزرگ شبکیه ای فرهنگی، اجتماعی، اداری، اقتصادی، و ارگانهای ایدئولوژیک انتخابی روحانیّتِ سنتّی در سراسر کشور هست.

در واقع سکولاریسم در ایران یعنی بر کناری نظام و فرو پاشی کامل اسکلت بندی جمهوری اسلامی امروزی در ایران و سلب قدرتِ سیاسی و اقتصادی از آنهاست، و به معنای واقعی یک انقلابِ قهر آمیز کلاسیک در ساختار حکومتی و رهبری آن در ایران خواهد بود.

تنها با برکناری این نظام اسلامی خلیفه گری و حاکمیّت دموکراسی بر پایهء دیدگاه لیبرالیسم سیاسی که اندیشهء راسیونالیسم و آزادی فردی و شهروندی ستون فقرات آن میباشند، امکان عملی کردنِ لائیسیتت هست، که بیش از این دین و باورهای فردی و شخصی مردم که جمهوری اسلامی برای تداوم خاکمیّتِ خود با استفادهء ابزاری از آن صدمات ارزشی فرهنگی و اجتماعی بسیار سنگینی را بر آن وارد کرده و میکند، جلوگیری شود، از سویی دیگر اپوزیسیون سکولار برای خنثی کردنِ سیاست رژیم مجبور نشود قشری بودن دین اسلام را در آزمایشگاههای خردگرایی و فلسفهء شناخت جهان امروز به اثبات برساند که کاری است بس آسان.

پروسهء 8 سالهء اصلاح طلبی در ایران کوششی از طرفِ خود رژیم بود که شاید بتواند بحران رو به افزایش لائیسیتت در لایه های مختلف جامعه را مهار کند، که با شکست در این تاکتیک برای سوار ماندن بر اوضاع کشور بر ابعادِ دیکتاتوری خود افزوده که بر مشکلات و تضادهای بیشتری برای خود دامن زده است. دیدگاهِ رفُرمیستی و اصلاح طلبی در اپوزیسیون چه درون کشور و چه برون مرز هم فقط چیزی جز چشم به شریک شدنِ پنهان و آشکار در هرم قدرتِ سیاسی و حاکمیّت ولایتِ فقیه نبوده و نیست و نمیتواند باشد.

 

نتیجه گیری از عنوانِ انتخاب شده:

 بنیادگرایی رژیم اسلامی اکنون در سه جبههء :1- ایرانیان درون و برون مرز 2- در خاور میانه و خاور نزدیک، بویژه در کشورهای ناحیّهء خلیج فارس به مناسبت سیاسی و اقتصادی و موضوع شیعه گری و سنّی بودن، 3- و در عرصهء جهانی با مشکلات جدی روبروست، برای حلّ این بحرانها رژیم کُنسبت و استراتژیک روشنی بجز تأکید بر اسلام سنتّی ایدئولوژیک و تکرار شعارها و پای بندی به ارزشهای اوّل انقلاب و متکی بر ارگانهای[ سپاه پاسداران، بسیجی، ارتش ایدئولوژیک، وزارت اطلاعات،..] دست آورد انقلاب اسلامی و تکیّه بر کشورهای روسیّه و چین، در دست ندارد.

برای برون رفت از شرایطِ بحرانی کنونی که باعثِ همهء آنها فقط اسلام ایدئولوژیک و رژیم اسلامی حاکم در ایران هست:1- فعّال و وارد شدن خودِ مردم در میدان است که رژیم ولایتِ فقیه را مجبور به جدایی دین و حکومت کنند، 2- یا خودِ رژیم اسلامی به جز پارلمان و رئیس جمهور آن، سایر ارگانهای دینی از پُستِ ولایت فقیه گرفته تا کوچکترین شورای روستایی آنرا منحل اعلام کند و سرنوشت کشور را صد در صد به ارگان پارلمان و رئیس جمهور که با دین سالاری فاصله گرفته بسپارد 3- در دورهء بعدی در انتخاباتی آزاد زیر نظر شورای امنیّت و ارگانهای معتبر بین المللی برای تعیین ساختار حکومت و تعیین انتخاب پارلمان و رئیس جمهوری واقعی مردم صورت گیرد 4- در غیر این صورت رژیم اسلامی در محاصرهء بیشتر درونِ کشور و در پهنهء جهانی قرار خواهد گرفت که دورانِ ضعف و ناتوانی رو به سقوطِ آن آشکارتر خواهد گشت، موازی با آن رشد روزافزونِ تضادها در نتیجه به یک انقلابِ قهر آمیز بدونِ هدف و به یک آنارشی بدونِ کنترل در درونِ کشور منجر خواهد شد.

اگر رژیم از دیدگاهِ ایدئولوژیکِ خود عقب نشینی نکند و تن با لائیسیتت ندهد و ادارهء کشور را به نمایندگان دموکراتیکِ و آگاه به زمانِ و همسو با منظومهء جهان گلوبالِ ایرانیان نسپارد، درگیری آن با ایرانیان و جهانِ غرب به مقطع حادّی خواهد رسید که آنوقت مهّم نیست که به چه اشکالی[آمریکا و اسرائیل، آمریکا با بعضی از اقوام مرزنشین، آمریکا و اروپا،...] رژیم از بین خواهد رفت، بلکه مهّم آن هست که دیگر ایرانیان و یا نمایندگان واقعی آنها در سرنوشتِ کشور ِ به آشوب کشیده شده اشان دیگر اختیاری ندارند و بیشتر تماشاچی صحنه خواهند بود.

تنها راه نجات کشور در این شرایط بحرانی، تَرک اسلام ایدئولوژیک، تأکید بر فرهنگ ایرانی و همگام و همسفر شدن با اتحادیّهء اروپا و ایالات متحدهء آمریکا، با فاصله گرفتن از کشورهایی مانند روسیّه دشمن قدیمی و امروز سرزمین ایران و رقیب انرژی، و جمهوری خلق چین که در سیاست خارجی خود پای بند دموکراسی و حقوق بشر نیست و تازه از رژیم دیکتاتور اسلامی مانند سودان و ایران پشتیبانی هم میکند.

رژیم مدّتی هست که تلاش بر آن دارد که مشکلاتِ ایدئولوژیک خود در درونِ کشور و در صحنهء جهانی را ملّی جلوه دهد و با بخش سرود ملّی ایران بار دیگر ملّت را پشتِ سر خود برای نجاتِ دین اسلام و افکار جنگ افروزش بکشد، از سویی دیگر سعی کرده و میکند که افرادِ به قول خودشان سرشناس اپوزیسیون را به اشکال مختلف از جمله خریدنِ آنها به صف متحّد خود بکشاند، غافل از اینکه این افراد برای اپوزیسیونِ واقعی و مردم مهره های سوخته ای هستند که بر نفرت همگانی نسبت به رژیم بیشتر می افزاید.

پیوستن فریبکارانهء امروز بخشی و یا افرادی از اپوزیسیون اصلاح طلب و یا خود فروخته تحتِ هر نامی از جمله: تمامیّتِ ارضی کشور به صف رژیم اسلامی کاری است خطا، پُشت کردن به مردم، و در جهت عکس منافع ملّی است که به فروپاشی سرزمین ایران کمکِ فراوانی خواهد کرد.

اپوزیسیونی که امروز تحتِ هر نامی به صفِ رژیم پیوسته و یا بپیوندت، در واقع پرش و سقوطِ آزادانهء مرگ بار سیاسی، اجتماعی، و فرهنگی ایی را در چاهِ چمکران برای حال و آیندهء خود انتخاب کرده است، هشدار ما به آنهایی که هنوز قصد پرش را ندارند و شاید فریب داده شوند که بپرند این هست: در این چاهِ چمکران مانند چاههای دیگر در زندان اوین و سایر زندانهای کشور، مار و عقرب های زهر آگین، تارهای عنکبوتی پُر از جن و پری، زیاد هست که آدمیزاد در آن جانِ سالم بدر نخواهد برد، از سویی دیگر مواظب باشید که خودِ رژیم سرپوش بسیار سنگینی برای این چاهِ چمکران ها دارد که بنا به شرایط و در صورت لازم گهگاهی سر ِ این چاه را می بندد که دیگر کسی داد و فریادِ برخاسته از درونِ آنرا نمی شنود و هیچ امیدی به زنده ماندن هم نیست.

اُکتبر:2007: میلادی:

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.