مرگامرگ ِ انگیزه

با آنکه مورد ها، و یا درست تر، موضوعات ِ شکست می نماید که ته کشیده باشند، به سختی ته کشیده باشند، اما با این حال هنوز نیز چنین می نماید که کسان را انگیزه ای برای ِ شیوه دگر کردن، و یا، به جست و جوی ِ انگیزه ها، و اگر ریزتر شویم، در پی ِ برانگیزاننده ها رفتن نیست
میانمایگان، یعنی همان مخرج ِ مشترک ِ انتلکتوئالیسم ِ ایرانی، که از تنومندی ِ رو در رو شدن با سراسیمگی و توفان ِ برامده از پرسش های ِ سخت و دلهره انگیز برخوردار نیستند، بیشتر گرایش به این دارند که در خود ِ پرسش شک اندراندازند.

بر سر ِ هر کوی خورشیدی به خر میخی فرو دوخته بر قامت ِ چلیپائی

و در تنگ ِ هر میدان، زیر ِ سرد-طاق ِ هر مهتاب

گرفتار، تن ِ گـُلرنگ ِ ماهی ناتاب

در خماچام ِ خنک دم ِ چرمبافتی

شهر ِ افلیجی در دور دست

چشم فرو بسته اسفندیاری شرمگین

ژاله بر جبین نشسته ای غمگین

غوطه ور غریقی ست، در میغ ِ آرزوهای ِ برنامده ی ِ خویش

و زوال در آن دیار، یارا

نه انگیزه ی ِ مرگ

که همه

مرگامرگ ِ انگیزه بود... ؛ (از گوسانی در-گذشته)

***

می گویند آمریکائی ها برای «رسیدن به هدف» ِ درست، و کیست که نداند که آنان همیشه می رسند، نخست باید همه ی ِ راه های ِ نادرست را درنویسند. در مورد ِ ایرانی ها هرگز نمی توان به خود، پروای ِ برخورداری از این اندازه از خوشبینی را داد، چرا که ایرانیان، بر اثر ِ یک ناگواری، که چیزی کمتر نبود از سر و ته شدن ِ جهان، یعنی درست از آن «روز» که در هم شکستند (طیف های ِ گوناگون "روز"های ِ شکست ِ خودشان را دارند و برای ِ ما، که تازگی ها، از سوی ِ شترمرغ های ِ فرنگی زیر ِ مفهوم ِ راست صورت بندی می شویم، آن روز، یعنی «سونامی ِ بیابان»، همان است که نه تنها ابن مقفع ها و خیام ها و ابن راوندی ها، که هدایت ها و آخوندزاده ها و ذبیح ِ بهروز ها را نیز رها نمی کرد و نکرد و نیز کردن نخواهد)، برای ِ «نرسیدن به هدف» است که هر راهی را که نیاز باشد درمی نویسند. مهم شکست خوردن است، که نه تنها باید سترگ باشد و همه سویه، که چنان ماده ای لزج، نوچ و استخوان خای در بندابند ِ بدن ات فرونشیند و از درون، ذره-ذره، آهسته، اما پیوسته فروی ات کاهد. شکست، همان رشته ی ِ سرخ ِ تاریخ ِ پساتازش، به دیگر سخن، ریسمان ِ زرین ِ هزار و چهار سد سال ِ گذشته ی ِ ایرانیان. به قول ِ پسامدرن ها، شکست، به مثابه ی ِ یک روایت و یا مفهوم ِ کلان که همه چیز ِ دیگر در برابر اش رنگ می بازد و خود را در زیر ِ آن جای می دهد.

طبیعی ست که در بازه ی ِ میان ِ شکست ها می توان به شکست خو نیز کرد و روح ِ شکست را آن سان به درون ِ پیکر ِ خود اندرمَکید، تا دیگر هیچ چیز از هیچ چیز بازشناخته نگردد، جز به میانجی ِ شکست. با این وجود، به دیگر سخن، با وجود ِ این پسزمینه ی ِ سترگ ِ تاریخی، با وجود ِ این انبان ِ پُر از شکست-آزمودگی و در هم فروریختن و تباه گشتن، به نگر می آید که در میان ِ سیاسی کاران ِ ایرانی «موردهای ِ شکست» در حال ِ ته کشیدن باشند. کسان می نماید که دیگر چیزی به ذهن شان نمی رسد. هر شکستی را که می شده است خورده اند و کفگیرها، از چهار سو، ته ِ دیگ ها را می خراشند. تنها امید اینک این است: هیچ بهانه ای برای ِ امیدواری نیست!

پس چه بسا خود از آن روست که رفته رفته آن صداهای ِ تا کنون ناشنیده شده ای را که از سال ها پیش می گفتند: «ایران را دریابید و نه ایرانی را»، جدی تر می گیرند. نسل ها می آیند و می روند و نسل هایی از خود جز ویرانی بر جای نمی گذارند. بدترین نسل ها کین ها را بر ویرانی ها فزوده اند.

***

یکی از خوبی های ِ ایستادن در میان ِ دوزخ، و از واپسین فراگرد ِ این ایستادن ِ چهارده سده ای اکنون بیست و هشت سال است که می گذرد، این است که می توان پرسش های ِ سخت تر را نیز در میان گذاشت. برای ِ کسانی که چشم در چشم ِ فرشته ی ِ استخوان شکن ِ مرگ، اَستـُوهیاد دوخته اند، سرزنش ِ هم-دوزخیان چندان گران نمی افتد. یکی از آن پرسش های ِ سخت چه بسا چنین باشد: ایران برای ِ ایرانی، و یا ایرانی برای ِ ایران؟

میانمایگان، یعنی همان مخرج ِ مشترک ِ انتلکتوئالیسم ِ ایرانی، که از تنومندی ِ رو در رو شدن با سراسیمگی و توفان ِ برامده از پرسش های ِ سخت و دلهره انگیز برخوردار نیستند، بیشتر گرایش به این دارند که در خود ِ پرسش شک اندراندازند. با این وجود، آن ها، یعنی همان اصحاب ِ کُلنگ های ِ سرخ و شال های ِ سبز، معمولا حتا از این امر نیز، یعنی شک اندرانداختن، تن می زنند و در چنین هنگام هایی گزیدن ِ خاموشی را بر هر امر ِ دیگر بهتر می شمرند. از نگر ِ آنان این خاموشی بهترین پاسخ است در برابر ِ پرسشی که آنان را "نمی برازد"؛ (آری، برازیدن، همان کلمه ی ِ جادویی و مشبک که آن ها را تا کنون از زنجیره ای از تنگناها رهانده است؛ توفان ِ خنده ها).

با این حال در دوزخ، و این، باز، یکی دیگر از خوبی های ِ به سر بردن در زیرترین اشکوب ِ دوزخ و همخانگی با اهریمن است، هیچ پرسشی بی پژواک نیست. دَئِنای ِ مردمان به چهره ی ِ پیرزنی زشت رو، همان که زشت بوده است و آنان به کنش های ِ دُژ ِ خویش زشت تر اش کرده اند، در برابر شان ایستاده است: آئینه ای برخاسته از اندرون ِ خویشتن ِ ناشاد ِ خویش، که در آن می نگرند و راز ِ جاودانگی های ِ ارزان فروباخته را با آن در میان می گذارند.

امروز دیگر مهم این نیست که چرا ایرانویچ از ایرانی مهم تر است، بوده است و باید نیز باشد، مهم تر از این امر، این است که هر روز بر شمار ِ آنانی که چنین می اندیشند، نه، چنین حس می کنند، و روزگاری مردانی چون فردوسی و نظامی نیز بر همین روال می اندیشیدند، نه، چنین می حسیدند، افزوده می شود.

بر سر ِ همه چیز می توان بحث کرد، بر سر ِ این امر که بر سر ِ برخی چیزها نیازی به بحث نیست، اما نه. در تاریخ، آنچه که چرخ ِ جهان را به جنبش درآورده است، بیش از همسخنی، هم-حسی ِ مردمان بوده است. انسان هایی، به هر انگیزه ای، در بُرش هایی از زمان به حسی هنباز و یگانه دست یافته اند و برگزیده اند، میان ِ ماندن و رفتن؛ و سپس، فروتنانه، سخن را درز گرفته اند و کار را، ورزیده اند، به تمامی ورزیده اند؛ در آغاز کلام نه، که کنش بود!

***

واپسین شکستی که می بایست خورده می شد و خورده نیز شد، پروژه ی ِ همبستگی ِ ناهمبستینه ها بود که کسانی به زور اندیشیده بودند اش و کسانی نیز همه ی ِ وزن ِ سیاسی ِ خود، و گاهی نیز زورهای ِ بی چرایانه ی ِ سیاسی شان را در کفه ی ِ ترازوی اش نهاده بودند (بدبین ترها در بازه ی ِ میان ِ زور و سنگینی، پاره هایی از آبرو را هم شناسایی کرده اند). تاریخ ِ هر ملتی چرخ های ِ خود اش را دارد و تاریخ ِ ایران نیز. اکنون اما، کسانی، به هر انگیزه ای، بر آن شده بودند که چرخ های ِ تاریخ را از نو بسازند. کسان چرخ هاشان را ساختند، از بخت ِ بَد شان اما، چرخ ها به گاری ِ تاریخ نمی خوردند.

شاهزاده و برنامه ریزان اش، و در پشت ِ آن ها خیل ِ بزرگی از امیدواران ِ حرفه ای، - که خوش نام ترین هاشان در برلین گرد ِ هم آمده بودند تا سپس در سه گام، دست در دست ِ هم، با سر های ِ برافراشته، بینی های ِ تیز و آنسویانه، و لبخند های ِ پیچازی بر لب، به پایان ِ از پیش برنامه ریزی شده شان، شکست، برسند-، در دامی اندرافتادند که پیش از آنان مردانی بارها نامدارتر و در خرد و اندام و زیبایی به نیرو تر و به هنجار تر از آنان نیز درافتاده بودند. آنان، چون همان مردان، که پیش ِ پا افتاده ترین انگیزه شان نیک خواهی بوده است و مهر ِ به همگونه، تن به این پندار سپرده بودند که در زندگی، این سخن ها هستند که حس ها را برمی انگیزند. و این در حالی ست که این همه فقط و فقط رویه و نمای ِ زندگی ست. یک فریب و دروغ ِ سترگ. زیرا هنگام که پوسته ی ِ سخن ها را برشکافی و به ژرفناها اندرشوی، و این کار از دست ِ چه کس بهتر برآید جز پهلوانان ِ سخن، یعنی چامه سرایان و گوسانان، آنگاه در میابی که در پس ِ هر سخن ِ هر اندازه نیز نیک در هم پیوسته و تنگ، هسته ای پرسش ناپذیر، تک-لختی، و بنفش اندرنهفته است که نام اش چیزی نیست، جز حس. هسته ای که نمی دانی سرچشمه اش از کجاست. تنها می دانی که هست. او هست و تو را از آن ِ خود کرده است. چیزی که در درون ات می تپد، پیوسته، گرم و دربرگیرنده. چیزی که چنین می نماید این اوست که دارنده ی ِ توست. این اوست که به تو می گوید، برو و نمان. و تو چیزی نیستی جز کالبدی خودکار و خودپندار، کالبدی که تنها و تنها برای ِ به پیش راندن ِ او به هستی درآمده است. این تو هستی که برای ِ نام بخشیدن به او گام اندر هستی نهاده ای، نه، به درون ِ هستی پرتاب شده ای. و اینکه در نهایت چاره ای نداری جز سر فرو آوردن، تن سپردن، و نپرسیدن. نپرسیدن، چرا که این نه تو، بلکه اوست که پرسش گر است. چرا که این نه او، بلکه توئی که پاسخ است... (تا کسان نگویند از پسامدرنیته چیزی درنیافته ایم و نادانسته و بی چرایانه چَرَند اش می شماریم: نخستین بار فیلسوف ِ یهودی-فرانسوی، دریدا بود که در 1967 ِ پسازایش، ناگه میان ِ جمله رشته ی ِ سخن را به سه نقطه فروهلید و بدین میانجی، یعنی، و این یعنی از آن تکه کلام های ِ اسماعیل جان ِ خویی ست، با آن جای ِ خالی، به خاموشی از "گسست" سخن راند)

پس در نبودن ِ حس ِ همبستگی سخن از همبستگی راندن کوتاه ترین راه بود برای ِ رسیدن به شکستی که خورندگان اش خود برسازندگان و مهرازان ِ سوگند خورده اش بودند. سخن ها از حس ها زاده نشده بودند و چندی نکشید که رشته ی ِ سخن ها از دست ها گریخت: فروپاشی، و یا به قول ِ جویس در اودیسه اش، paralyse. (آنچه را که جویس حتا در رمان اش نیز از آن برنیامد، یعنی از هم پاشاندن ِ معنی به میانجی ِ از هم پاشیدن ِ سخن، ایرانیان هزار و چهار سد سال است که زندگی اش کرده اند و خوراک ِ مینو و گیتی شان بوده است)

***

با آنکه مورد ها، و یا درست تر، موضوعات ِ شکست می نماید که ته کشیده باشند، به سختی ته کشیده باشند، اما با این حال هنوز نیز چنین می نماید که کسان را انگیزه ای برای ِ شیوه دگر کردن، و یا، به جست و جوی ِ انگیزه ها، و اگر ریزتر شویم، در پی ِ برانگیزاننده ها رفتن نیست. کسان چاره ای ندارند جز پنجه در انگیزها افکندن و سخن ها را، برای ِ چندی نیز که شده، اندکی بیشتر هلیدن. همان گونه که بهمن ها را ریشه برفدانه ای بیش نیست، همیشه این گروهی کوچک از برانگیخته ها بوده اند که توده های ِ بزرگ را به جنبش و پویایی واداشته اند، با تکیه بر روی ِ «واداشتن».

اینک، در دل ِ توده ها، و نه تنها آن ها، انگیزه است که فرومرده است و به هیچ سخنی نیز، هر اندازه برخاسته از نیک خواهی، به هستی شان بازنمی توان آورد مگر سخنی از جنس و نژاد ِ انگیزه: کوتاه، فشرده، و بنفش؛ و کیست که نداند که مردان ِ انگیزه را یک کنش دوست داشته تر از صد سخن... و چه چیز نزد ِ دانایان آشکارتر از آن که، نابرانگیخته را برانگیختن هرگز نتوان.

پس کسان، پیش از آنکه به فکر ِ برانگیختن ِ مردمان ِ شهر ِ سوخته باشند و شارستان ِ مرگ، بهتر آن است که در جست و جوی ِ چرائی ِ مرگامرگ ِ انگیزه در خویشتن ِ خویش شان برآیند. در تاریخ ِ ملت ها آنان که در یادها می مانند و ویرها،- و تاریخ نشان داده است آنان که در ویر ها و یاد ها مانده اند-، کس هیچ نیستند مگر پهلوانان، یا که دینمردان، و یا که پادشاهان. و ایران را، در ایستار ِ ناشادی که در آن به سر می برد، هر سه رسته مردمان مرده اند، هم پهلوانان اش، هم دینمردان، و آری، دریغا که هم نیز پادشاهان اش.

باید گریست، به راستی باید گریست به حال ِ آن ملتی که زبانزد اش شده است باید گریست به حال ِ ملتی که نیاز به پهلوان دارد. (سوپر مدرن های ِ وطنی هر شب، فردیت های ِ بیست و سه سانتی شان را، اصولا اگر کار به این درازیی ها بکشد، زیر ِ بالش می گذارند و خواب های ِ رولان بارتی می بینند)

***

از میان ِ راستان، آنان که امروز ژخار از سر ِ راستی و درد می کشند فروپاشی ِ ایرانزمین را، چه بسا خود فراموش می کنند، و یا که نمی خواهند که ببینند، و یا که می خواهند، اما نمی توانند که ببینند، که خود، با برنامه های ِ چهارگوش شان، پایه ای بوده اند تنومند، از فروپاشی و از هم دریدن ِ یکپارچگی. نقشه ها نه بر روی ِ زمین، که نخست در مغزها هستند که در هم می شکنند. چندین دهه چهار نعل بر اسب ِ سراپا غربی شدن تازیدن چیزی را برای ِ ماندن بر جای نگذاشته است. کسان خود را، به میانه اش کاری نداریم، اما به هر روی کنزرواتیو می نامند و فراموش می کنند که نخستین معنی ِ کنزرواتیسم همانا کنزرو کردن و نگهداری از چیزهاست.

هنگامی که تیزهوش ترین ها بر آن شده اند تا زال ِ خاورمیانه را از فرق ِ سر تا نوک ِ پای اش غربی کنند، به دیگر سخن، هنگامی که پسران ِ تنی می خواهند پدر را کنزرو-زُدایی اش بکنند، دیگر چه جای ِ شگفتی که یک شبه، از پهلوی ِ زمان، ناپسری ها و دایگانی مهربان تر از مادر برون جهند، همانگونه که اهرمن از دل ِ تاریکی برون جهید، و برای ِ هر پاره و بهر اش، به آئین ِ جادو، صد شناسنامه از آستین به در آرند. نه، اگر که فریادها و ژخارها از سر ِ راستی و درد اند فروپاشی را، اما به آئین ِ راستی نیستند. کسان نمی توانند کودک را با جای اش از خانه برون اندازند و باز نیز زانوی ِ اندوه به بغل کشند.

خویشکاری ِ سرامدن هر چه باشد، گیج تر کردن ِ جهان ِ گیج ها نیست. هنگامی که کسان هیچ ارزش ِ خود را که به نگه کردن بیارزد از بستر ِ تاریخ و فرهنگ ِ ایرانزمین برون ندوشیده اند، و از سوی ِ دیگر، هم به نام و هم به گوهر، خویشکاری ای نداشته اند جز آن چه که دست به انجام ِ آن دراز نکرده اند، یعنی کنزرو کردن ِ مایه های ِ فرهنگ و اندیشه ی ِ ایرانویچ، دیگر چه چشمداشتی دارند از توده های ِ فرورفته در کام ِ اژدهای ِ دو سر ِ سرخ و سیاه؟ خودپیداست که رفقا و برادران را هرگز غم ِ ایران (هر کس ایران ِ خود را دارد و برخی ها از ایران تنها هیچ اش را در زیر ِ عبا داشتند) نبوده است. بر آنان که ایران و پاییدن اش را پرچم ِ خود کرده اند است که انگیزه ها را از درون ِ تاریخ ِ همان چیزی برون تراشند که کسانی می خواهند از روی ِ زمین اش برتراشند.

پس اینک، یا شیوه دیگر کنید یا که نام! یا پای هاتان را بر بوم ِ فرهنگ و اندیشه ی ِ ایرانزمین گذارید و گسله ی ِ میان ِ نام و نمودتان را برچینید، یا که نام هاتان را بگردانید؛ کوتاه آنکه، نخست، پیش تر زانکه از کف رفتن ِ یکپارچگی را فریاد برآورید، خود یکپارچه شوید.

***

پرسش این است: پادشاهان توده ها را برمی انگیزند، یا که توده ها پادشاهان را؟ آنان که وَرَن و شهوت ِ سخن هنوز همه ی ِ هستی شان را چون خوره فرونخورده است، بر این باور اند که این بر پادشاهان است که توده ها را برانگیزد، چه، گر جز این باشد، پادشاهی را چرائی هیچ نیست...

و اکنون چنین می نماید که پادشاه را از میان ِ همه ی ِ انگیزه های ِ کهن و به آئین و رهایی بخش، یگانه انگیزه، از نو بازتعریف کردن ِ هم شاه و هم میهن و هم خداست، و آن نیز، از اندرون ِ برون افتادگی، از درون ِ دل ِ تاریک ِ راندگاه، به دور از درگاه و بارگاه! آه که چه دلیری ای، چه نیو-منشی ای، چه سان ابرمردانه! هرگز هیچ کس چنان نزیست که من به کشتن ِ خویش برخاستم...

اما چه بسا آموزش ِ مردمان و دگر کردن ِ فرهنگ هاشان را، اگر هرگز چنین نیاز ِ شگفتی اندر باشد، شایسته است که به آموزگاران و اهل ِ فرهنگ و فرهیزش وانهاد (همان ها که اینک سال هاست که خود گور ِ خود بوده اند). کار ِ پادشاهان از نو ساختن ِ چرخ ِ تاریخ نیست، سوار بر ارابه ی ِ تاریخ شدن است. و اگر اکنون دیگر انگیزه ای، با هر اندازه از نیک خواهی، جز پا بر بنیاد ِ انگیزه ها نهادن نیست، همان به که پا پس کشید و از این بیش در دل ِ خاموشی بر بار ِ خاموشی نیفزود.

ایرانیان اهل ِ آتش اند و گرما و بهترین هاشان، آن هنگام که می خواهند زیبایی و ایزدینگی ِ خویش را در چشم ِ جهان استوار سازند و پرده از رخ برگیرند، با اسب هاشان به دل ِ آتش می زنند. چنین مردمانی که خوی و خیم شان، که نژاد و چهر شان از آتش است، آری، مردمانی چنین سیاوش خوی و آذرمنش را چنین سرد به پیشواز رفتن، حتا اگر با یک بغل آرزو، همان به که نرفتن؛ هنگامی که میوه ی ِ برخورد نه داغ است و نه سرد، هنگامی که میوه ی ِ برخورد نه خشک است و نه تر، هنگامی که میوه ی ِ برخورد در جای ایستادن است از دو سوی، همان به که پای از خانه برون ننهادن و همی بر جای نشستن. با مردمانی که زیباترین هاشان سخن به آئین ِ آتش چنین می گویند:

از آن به دیر ِ مغان ام عزیز می دارند

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ِ ماست

با چنین مردمانی سخن به آهنگ و آئینی دیگر، آهنگ و آئینی کهن و فروزنده باید گفت. سخن به آئینی دیگر باید گفت با مردمانی که سخن، فروزانه چنین به آئین می گویند:

دست از طلب ندارم تا کام ِ من بر آید

یا تن رسد به جانان، یا جان ز تن برآید

بگشای تـُربت ام را را بعد از وفات و بنگر

کز آتش ِ درون ام، دود از کفن برآید

چنین مردمانی تنها و تنها به انگیزه و آتش ِ تپنده در دل ِ انگیزه است که زنده اند و نه سخن؛ و چنین است که سخن هاشان نیز نیست جز از تبار ِ انگیزه، کوتاه، فشرده، و بنفش:

سخن ِ عشق نه آن است که آید به زبان

ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

مردمانی که در زیر ِ پیراهن های ِ سرخ تاب شان چهار بر ده بیش سده ای ست، که آتش را پنهان کرده اند و آتش دان را:

سینه از آتش ِ دل در غم ِ جانانه بسوخت

آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه ی ِ دوری ِ دلبر بگداخت

جانم از آتش ِ مهر ِ رخ ِ جانانه بسوخت

و روزبه پسر ِ داذبه، نامدار به ابن ِ مقفع را، هنگام که از برابر ِ آتشکده ای رو به خاموشی می گذشت، پیشتر زانکه در بند بند ِ پیکر اش فرو ببُرند و در آتش افکنند، گفته چنین آورده اند:

ای خانه ی ِ مهر گر شدم از تو برون

با چشم ِ پر از اشک و دلی پر از خون

سوگند به خاک ِ در ات ای درگه ِ مهر

تن بردم و دل نهادم آنجا به درون

و این چامه نیز به هم او بربسته اند، سوینده به همان آتش، لیز و گریزنده، چنان یکی ماهی:

ای خانه ی ِ دلدار که از بیم ِ بد اندیش

روی از تو همی تافته و دل به تو دارم

رو تافتنم را منگر زانکه به هر حال

جان بهر ِ تو می بازم و منزل به تو دارم

و در این میان، و در این راستا، و در این راه ِ هزار نشیب از پی ِ نشیب، در این پیچ اندر پیچ در پی ِ هیچ، چه خوش می فروزد صدای ِ زنی تنها، ایستاده در آستانه ی ِ فصلی سرد، که تاریک ترین ِ آیه های اش نیز نبودند جز از تخم ِ آتش:

همه ی ِ هستی ِ من آیه ی ِ تاریکی ست

که تو را با خود تکرار کنان

به صحرگاه ِ شکفتن ها و رُستن های ِ ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم آه

من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم

با چنین مردمانی، از چنین تخم و نژادی چنین گرم و چنین بتوفنده، از تخم و نژادی چنین فروزنده، سخن به آئینی دیگر باید گفت و در پایان، سخن اگر بی میانجی و برخاسته از آذر، اما همی به آزرم و بی دود گفتیم و به هر روی، اگر ماجرائی رفت، رفت، چرا که پای ِ آزادان، و ما همی از نژاد ِ آنانیم، هرگز نبندند:

گر ز دست ِ زلف ِ مشگینت خطائی رفت رفت

ور ز هندوی ِ شما بر ما جفائی رفت رفت

برق ِ عشق ار خرمن ِ پشمینه پوشی سوخت سوخت

جور ِ شاهی کامران گر بر گدائی رفت رفت

گر دلی از غمزه ی ِ دلدار باری برد برد

ور میان ِ جان و جانان ماجرائی رفت رفت

در طریقت رنجش نباشد می بیار

هر کدورت را که بینی چون صفائی رفت رفت

عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار

گر ملالی بود بود و گر خطائی رفت رفت

از سخن چینان ملالت ها پدید آمد ولی

گر میان ِ هم نشینان ناسزائی رفت رفت

عیب ِ حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه

پای ِ آزادان نبندند ار بجائی رفت رفت

***

از ژرفنای ِ راندگاه، سیامک ِ ایرانی

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.