پینوشتی بر گورنوشتی (1)

گزینش ِ این واژه از سوی ِ ما انگیزه های ِ گوناگونی داشته است، دومین از مهمترین ِ آنان، یاداوری ِ امر ِ در آستانه به هم میهنان مان بوده است: مرگ. در جایی دیگر نوشته بودیم، هنوز ملتی در جهان یافت نشده است که 1400 سال از مردن ِ او گذشته باشد، و هنوز نیز زنده باشد. به راستی چه کسی می تواند پاسخ دهد: آیا این اسلام است که چون مرده ای بر دستان ِ ایرانزمین بازمانده است، ناتوان از بر زمین گذاردن اش، و یا که نه، این لاشه ی ِ ایرانزمین است که بر دستان ِ اسلام سنگینی می کند و هنوز از دفن اش برنیامده است؟

" از گیسوی ِ تاریک ِ شب

- وقتی که درنسیم رها می شود آرام –

فقط یک تار

از تاکزار ِ دورترین کهکشان

هنگام که به خوشه می نشیند گُشن

فقط یک ستاره

از دوستی

از نگه-رنج ِ با تو همی بودن

در تو نگریستن

با تو نگفتن

فقط یک دروغ

فقط یک دروغ

از تارک ِ سکون و سکوت

نفی ِ بودن ِ خود را

به تمامی ار با شمایان بودن

اینک فقط یک لاله،

یک بیابان،

دو تنهایی

[...]

و آنگاه زنده ی ِ بیدار

درخُفتامرگ ِ نیکی اش

به سی داد

روشنترین راستی ِ خود را اندردید

یله بر وای

پیش از آنکه بر شانه ی ِ چپ ِ خویش

دگرباره چرخی زند

از قامت ِ بلند ترین باران

- وقتی که می نشیند در مرداب –

دریاوشی

نیک-وَرَن-بانویی

سپندارمذی، آی

و از ایزد، می- به- مهر اش فزوده یاد

- درآستان ِ همی مست تر شدن –

اوشبامی

پس آنگه اینان را همه

در هاون ِ باور ِ سپید ِ خویش سپند-کوب خواهم کرد

تا که گردی پدید آید

گردی

روشنتر از یکی پدیداری

[...]

آنگاه

فریاد خواهم زد:

ای دل!

آرام باش،

کان زخم ِ باستانی را

اینک

 

مرهم،

مرهم ..." روایتی آزاد از «مرهم»، اثر ِ اسماعیل ِ خویی:

(http://www.avayeazad.com/esmail_khoii/bar_bame_ger...)

***

اپیگرام، برگرفته از یونانی ἐπίγραμμα، به چم ِ "برنوشته" است و کاربردهای ِ گوناگونی داشته است: از نوشتن بر روی ِ آثار ِ هنری گرفته، تا برنویسی ِ اشیاء در مناسک ِ دینی، تا یادنگاره ها و قطعه های ِ ادبی ای که بر روی ِ گورها می نوشتند. ما، اپیگرام را، در این معنای ِ واپسینانه اش است که تا کنون به کار برده ایم: "گورنوشت".

گزینش ِ این واژه از سوی ِ ما انگیزه های ِ گوناگونی داشته است، دومین از مهمترین ِ آنان، یاداوری ِ امر ِ در آستانه به هم میهنان مان بوده است: مرگ. در جایی دیگر نوشته بودیم، هنوز ملتی در جهان یافت نشده است که 1400 سال از مردن ِ او گذشته باشد، و هنوز نیز زنده باشد. به راستی چه کسی می تواند پاسخ دهد: آیا این اسلام است که چون مرده ای بر دستان ِ ایرانزمین بازمانده است، ناتوان از بر زمین گذاردن اش، و یا که نه، این لاشه ی ِ ایرانزمین است که بر دستان ِ اسلام سنگینی می کند و هنوز از دفن اش برنیامده است؟ ناوابسته از پاسخ به این پرسش ِ بنیادین، در آن نوشته به امری دیگر نیز، یعنی جنگ، نشانه داده بودیم:

"ایرانیان را، به عنوان تنها ملتی که ۱٤٠٠ سال است از مرگ آنان می گذرد و هنوز نیز با لجبازی و یکدندگی‌ای ویژه که حتا حوصلۀ عزرائیل را هم سر برده است، مرگ را جواب می کنند، به راستی ملتی یگانه می توان شمرد. با یک چنین پیشینه‌ای از همکام و همبستر بودن با مرگ ِ سبز، اینک چنین می نماید که فرایند ِ جان‌کندن، به نهایت ِ خود رسیده باشد: مینی‌نوکهای ِ آمریکائی بر فراز ِ سر، بمب ِ فرجامشناختی ِ اسلامی در میانه، و آرامگاه ِ کوروش ِ بزرگ در ژرفنای ِ آبها!"(2)

امروز چنین به نگر می آید که ایرانیان، چه بسا از روی ِ یک خوی-کرد ِ دیرینه و ناواگذاردنی، همه ی ِ راه های ِ درنوشتنی را برای ِ جلوانداختن ِ فاجعه پیموده باشند. تقی زده های ِ زمان در پشت ِ آسمان سنگر گرفته اند، چگواراهای ِ میهنی کُت های ِ کمونیستی ِ سال های ِ جوانی را که تا شش ماه پیش هنوز بر تن داشتند، به یکباره در آورده اند و پاسیفیست شده اند، و بازمانده، اگر در پی ِ برپایی ِ کشور ِ هزار و یک ملتی شان نباشند، یا خود را به بال ِ فرشتگان ملیله دوزی کرده اند و یا در حال ِ روشنگری ِ شرمگینانه از طریق ِ ترجمه ی ِ فارسی ِ نیچه از انگلیسی هستند. ایرانی ها، به راستی دادائیستی ترین ملت ِ جهان اند: نه تنها هیچ کس نمی تواند بخواند شان، که خود از نیمه برای ِ خوانده شدن نوشته نشده اند.

وارث ِ تاج و تخت اش، که در اصل، و یا دست ِ کم در ظاهر نیز که شده، باید خود را وام دار ِ کوروش و داریوش بداند، نام اش رضا است (اعلی حضرت تا کنون هرگز آن بخش ِ دیگر ِ نام شان، یعنی سیروس را، خود به کار نبرده اند). و این در صورتی ست که رضا و علی و محمد، و کل ِ اهل ِ بیت شان، جز انکار ِ شاهپورها و انوشیروان ها نبوده اند و نیستند و ادعایی نیز جز این اینکار نداشته اند. بیست و هشت سال پیش، وارثان ِ سینه چاک ِ همان علی و محمد و رضا، دفتر ِ پادشاهی ای را که می کوشید، جرعه ای از اقیانوس ِ رفته را به جوی بازگرداند، از بوم ِ ایرانزمین به بیرون پرتاب کرده اند، ولی با این حال، وارث ِ این واپسین انکارشدگی، و به طریق ِ اولی، نماد ِ همه ی ِ انکارشدگی های ِ 1400 ساله، به جای ِ آذرمیدخت و پوراندخت و آناهیتا، نام ِ وارثان ِ تاج و تخت ِ ایرانزمین را، عمر ِ هر سه شان درازتر باد، "ایمان" و "نور" و "فرح" می گذارد. می گویند نام گذاری ِ فرزندان ِ پادشاهان، در کنار ِ همه چیزهای ِ دیگرشان، از گزینش ِ همسر گرفته تا گزینش ِ محل ِ تعطیلات ِ تابستانی، امری ست سیاسی. از این رو می پرسیم: اگر این نامگذاری، از سوی ِ شاهزاده رضا، سیاستی چون دیانت نیست پس چیست؟ بدبینان می گویند شیعه پایه های ِ تخت ِ پادشاهی را در ایرانزمین چون خوره خورده است و از درون سُست شان کرده است، واقع بینان اما می گویند: درونی هیچ در میان دیگر نه، به بیرون، به روی ِ تخت، آنجا، آن روبرو، به آن پیچ اندر پیچ پیکر ِ سبز، یله بر گاه داده نگاه کن! نه، شیعه چیزی را نربوده است، خود ِ جهان راست که گشوده است و بر اش برنشسته است.

به راستی که سبزتر نمی توان بود: در کنار ِ میانه روان ِ از سر تا پا اروپایی شده ی ِ سنگر گرفته در پشت ِ خیمه ی ِ آیات ِ عظام، که به هر روی بهانه ای یافته اند تا روز ِ کوروش را خجسته بادکی گویند و به بربرها، البته با پایندان ِ پذیرش ِ دربست ِ خودکامگی شان و آن هم فقط تا پایان ِ عصر ِ اشکانی و نه یک قدم بیش، نیم نگاهی بیندازند، حتا خود ِ آیات ِ عظام نیز به فراست افتاده اند و در سازمان های ِ میراث کوب و مرده ریگ سوزشان شب های ِ بزرگداشت ِ کوروش تقیه می کنند. در این میان اما، دریغ از یک بیانیه از سوی ِ پادشاه ِ بیانیه ها، حتا به تقیه. بزرگداشت ِ کوروش که هیچ، مرگ ِ آن بزرگمرد نیز برای ِ "وارث" ِ تاج و تخت ِ پادشاهی ِ ایرانزمین، آن قدر مهم نبود که برای اش بتوان قلم را، حتا اگر شده لختی، بر دیمه ی ِ سپید ِ تاریخ بگریاند. در هنگام ِ آن رسوایی نوشته بودیم:

" رضای پهلوی گرامی، تا چند هفتۀ آینده سراسر جادۀ شاهی به زیر آب خواهد رفت و رفقا، که تاریخ ایرانزمین را تاریخ استبداد پادشاهان ستمگر و به دیگر سخن، تاریخ ستمشاهی می شمارند، در کنار و همراه برادران مسلمانشان، که تاریخ پیش از پیامبرشان را جاهلیه می انگارند و جز برکندن اش، شایستۀ چیز دیگری نمی دانند، با غرور می توانند به دنیا اعلام دارند: The mission is done! شما اما، به عنوان پادشاه بیانیه‌ها، حتا از دادن بیانیه‌ای نیز، در این رابطه، تا کنون دریغ کرده اید. از شما می پرسم، رضای پهلوی، شما به راستی از کدامین سلاله اید؟ آیا به راستی خدایان را خواست این بوده است که سر کوروش را در زمان سیروس به زیر آب کنند و صدائی از ندای رضائی در نیاید؟"(3)

با این همه، هنوز نیز بر این باوریم که نیازی به میشل استرگوف نیز نیست، آقای ِ پهلوی اگر گوش به هشدارهای ِ نادیا فدُور ِ ایرانی هم بسپارد، مفهوم ِ پادشاهی و نیروی ِ تاریخی ِ نهفته در آن، که به هر روی به جبر ِ تاریخ به نام ِ ایشان بسته شده است، آنقدر جان هنوز در کالبد اش هست که توده ها را برانگیزد و ایرانزمین را از مرگ ِ همیشگی اش برهاند.

*

شیعه ایران را گشوده است و این گشودگی را جلوه های ِ گوناگون است. در کنار ِ مسلمانان، که تبلور ِ آئینی ِ گشودگی اند، چپ های ِ ایرانی، از شیعه آنارشیسم اش را به ارث برده اند: شهوت ِ ویران کردن حتا هنگامی که دیگر چیزی برای ِ ویران کردن در میان نمانده باشد. چپ ِ ایرانی، که از روزن ِ کردار ِ سیاسی، وارث ِ غیر ِ دینی ِ فرهنگ ِ قزلباشان ِ صفوی ست، از آنجایی که بیست و هشت سال است دیگر چیزی برای ِ ویران کردن در دسترس اش نیست و آن ماموریت ِ گران را، در کنار ِ ماموریت های ِ گران تر، دیگران به گُرده گرفته اند، اینک با یادها و خاطره هاست که به پیکار برخاسته است، حتا خاطره های ِ خود اش. مهم، جنگیدن، از پا درآوردن، و نابود کردن است، حتا اگر نام ِ دیگر ِ طـُعمه، سایه ی ِ به وهم آلوده ی ِ خود ات باشد، بر دیواره ی ِ وهن ِ زمان.

مسلمانان و چپ ها، با همه ی ِ جُدرائی ها و اختلاف ها، ایران را میان ِ خود تقسیم کرده اند و ما، غیر ِ مسلمانان ِ غیر ِ چپ را، هرگز، حتا تا پای ِ فروپاشی ِ همه سویه ی ِ ایرانزمین، به زیست ِ سیاسی-فرهنگی ِ کشورمان راه نخواهند داد. این دو نیرو، اگر در هزار و یک شب ِ بودن ِ خود نیز ناهمداستان باشند، در یک روز نبودن ِ ما ناهمرایی شان نیست.

با این حال، ما که هیچ و ما که پوچ، هنوز نیز بر این باوریم، که اگر چپ ِ ایران از روی ِ سایه ی ِ وارونگی های ِ خود بپرد و بر مفهوم ِ "منافع ِ ملی" و مفاهیم ِ وابسته اش، حتا اگر نیم بندانه نیز شده، برآید، آنگاه دریچه ی ِ بُخت و نجاتی برای ِ زیستی نیم بند در آن جغرافیای ِ نفرینی، باری دیگر باز خواهد شد. چپ ِ شیعی اما، چنان که شاهزادگان ِ شیعه کردار ِ سکولار منش (نمونه ای دیگر از همان پیتزای ِ قرمه سبزی ِ میهنی)، بیشتر می نماید که «دمکراسی و دیگر هیچ» را بهانه ای کرده باشند برای ِ به گور سپردن ِ نیمه-دمکراسی ِ واقعا موجود.

در این میان برخی از چپ های ِ دیروز، که به راستی امروزی تر نمی توانند باشند، خوابنما شده و یکباره بر آن شده اند که در کفرآبادها وخاوران های ِ به هم پیوسته ی ِ صفوی در جستجوی ِ شناسنامه های ِ ملی بگردند و همه گونه چشم بندی را نیز در این جست و جو در پی ِ زمان ِ از دست رفته شان در آستین دارند. به راستی که بهتر نمی توان وارث ِ فرهنگی ِ قزلباشان بود. کسان فراموش کرده اند که اگر عرب ها را کنار بگذاریم، پس از مغولان، صفویان بیشترین و گسترده ترین کشتارها را، آن نیز به صورت ِ برنامه ریزی شده، از مردم ِ ایران انجام دادند. چگونه می خواهند بر کوه ِ مردگان کاخ ِ دولت-ملتی را برافرازند که جز آجر ِ اسلام و سیمان ِ سبز ِ شیعه و دندان قروچه ی ِ چگنی ها چیز ِ دیگری سر ِ پای اش نگه نداشته بود؟ این دیگر چگونه میهن گرایی ِ وارونه ای ست که دولت را بر گورستان ِ ملت می افرازد؟ زهدانی که از اش جز مرگ برون زاده نشده است، همان به که در اش را گل گرفت. رفیق امینی، امروز احمدی نژاد نیز هزار و یک پیمان نامه را به نام ِ "ملت ِ شریف و بزرگ ِ ایران" دستینه گذاری کرده است، آیا اگر فردا پژوهشگری صرفا به قید ِ این گزاره، در جست و جوی ِ مفهوم ِ دولت-ملت در دوران ِ چیرگی ِ خمینیسم باشد، توفان ِ خنده ها را برنخواهد خیزاند؟ مفهوم ِ دولت-ملت، بدون ِ مفهوم ِ حق، یعنی همان واژه ی ِ بیگانه برای ِ اسلام، یک شوخی ِ پوچ بیش نیست. اسلام در نهاد اش دولت-ملت پذیر نیست، آنگاه شما یکی از واپس مانده ترین و خشن ترین جلوه های ِ اسلام، یعنی صفویسم را نمونه ی ِ دولت-ملت می گیرید؟ آن هم در کشوری که هزاره ای پیش از آن دوران ِ خون و آهن در زنجیره ای از سندها، از فلسفی و ادبی گرفته تا سیاسی و امنیتی، مفهوم ِ ایرانشهر را استوار کرده است؟ رفیق، چرا دست ِ ماشالله ِ آجوادنی را، که او نیز به شدت فیل اش یاد ِ منار جنبان کرده است و هدایت را فاشیست و نژادپرست می شمرد، نمی گیرید و در نهضت ِ آزادی و یا حزب ِ مشارکت، البته آزادی و مشارکت برای ِ شیعیان و دیگر هیچ، ثبت ِ نام نمی کنید؟ این حرف ها را بازرگان هم می زد آقا. و تا که یاد تان آورده باشم، شما که سندهای ِ تاریخی را زیر و رو می کنید، چگونه است که از نسل کشی ِ تو سری خورده ترین مردم ِ ایرانزمین، یعنی زرتشتیان، در هنگام ِ شکل گیری ِ دولت-ملت ِ سبزتان یادی نمی کنید؟ اگر کسی نداند، شما باید بدانید. اما شما، همه چیز را نصف و نیمه به یاد می آورید آقا، نمونه اش، آخوندزاده و تبار اش. رفیق ِ گرامی، تورک بودن چون تورک نبودن، هیچ ایرادی ندارد، (اگر چه امروز تورک نبودن و همزمان فارس بودن گناه ِ کبیره است)، اما چطور به خود اجازه می دهید که سخن ِ آخوندزاده را وارونه جلوه دهید و او را از زبان ِ خود اش ترک تبار بنمایانید؟ آخوندزاده خود را از نژاد ِ پارس ها می دانست و بس. اینکه افتخار به، و یا شرم از نژاد همان اندازه نشان از گولی دارد که روان ِ خویشتن فروختن به جامه ی ِ کرایه ای که بر تن ات کرده ای، امری ست دیگر. تاریخ را اما نباید به پسند ِ خود روایت کرد، آن هم در روز ِ روشن، در هنگامی که همه ی ِ سندها در دست است.

شما از «نظامنامه» ی ِ الکنی که بعده ها نام اش را «قانون ِ اساسی»، و سپس ترها «قانون ِ اساسی ِ مشروطه» گذاشتند، گفتاورد می آورید، اما چون همیشه نصف و نیمه. از حق ِ مردم اش سخن می گویید، از بست و بندی اما که در دیگر ماده ها بر این حق بربسته اند و به تکلیف ِ اسلامی فروی اش کاسته اند حرفی نمی زنید. آقای ِ امینی، به اینکه آن قانون در نفس اش چیزی جز مرگ ِ قانون، و از این گذر، گورستان ِ کوشش های ِ مردانی چون آخوندزاده و کرمانی و دیگر روشنگران نبود، کاری نداریم. همه ی ِ کارددرمانی های ِ"بهینش گرایانه" ی ِ بعدی نیز در درست و راست کردن ِ آن کژ ِ مادرزاد، نه تنها چیزی از این قانونمرگی نمی کاهند، که خود نشانه ای هستند بر این گندینه ی ِ شرطی شده (شرطی به همان چمی که کسان داو اش را دارند: charta). به این نیز کاری نداریم که امروز روشنفکری ِ حقه باز ِ ایرانی، کنستیتوسیون ِ روشنگران ِ دوران ِ بیداری را زیر ِ نام ِ مشروطه، همانگونه که به قول ِ هدایت، مدرنیته به اسلام راه یافت، از پایین به درون ِ تاریخ نویسی و ذهن ِ جابجا شده ی ِ همگانی اندرخلانده اند. به هیچ یک از این ها کاری نداریم، با این حال، حتا در طلایی ترین دوران برای ِ ما تو سری خوردگان ِ تاریخ نیز، (سنگ ِ تیپا خورده ی ِ اخوان، و یا، همان از میان ِ همه بی خانمانان، بی خانمان ترین در خانه ی ِ خود، ما هستیم آقا) یعنی نیمه ی ِ دوم ِ فرمانرانی ِ واپسین پادشاه، بهدین مردی چون پروفسور فرهنگ ِ مهر نتوانست وزیر بشود، چرا که بنا به نص ِ صریح ِ قانون ِ اساسی ِ مشروطه، با همه ی ِ دگرش هایی که برای ِ بهبود در اش پدید آورده بودند، چنین پروانه ای به پادشاه ِ وقت، در منصوب کردن ِ وزیر ِ غیر ِ شیعه ی ِ دوازده امامی داده نشده بود. محمدرضاشاه از آن مرد خواست که برای ِ وزیر شدن دست از آئین ِ بهی برکشد و مسلمان شود، آن مرد نپذیرفت و نماینده ی ِ ایران در اوپک شد، بعد از هزار و چهار سد سال، بالاترین جایگاهی که یک زرتشتی در خاک ِ وارونه ی ِ ایرانزمین اش به دست آورده بود.

چند دهه پیشتر اش، سندبازی چون شما خوب می داند، پدران ِ همان مرد، می بایست با بازوبند و یا مجوس-نشانی بر سینه به خیابان بروند و در هنگام ِ باران نیز، تا تن ِ پاک ِ مسلمانی مترشح و گبرآلوده نشود، در خانه بنشینند و به خیابان ها نیایند. (یکی از دلایل ِ گزینش ِ کناره ی ِ کویر به عنوان ِ گتو، از سوی ِ زرتشتیان، همین کم بارانی و پروانه ی ِ رفت و آمد ِ بیشتر در طول ِ سال بوده است.) در اینجا شاید بد نباشد این درخواست ِ تهی از فرهنگ و مهر ِ پادشاه از فرهنگ ِ مهر را، با فرهنگ ِ گفتگوی ِ ایرانشهری در دوران ِ بزرگی و جایگاه ِ یک رئیس ِ سندیکای ِ مسیحی، که زیردستان اش از همه دین و نژادی بودند بسنجید:

" شاه گفت: «دوستی ِ شما به من کدام است؟» شمعون گفت: «من بی گمان شما را دوست دارم و همیشه، چنان که کتاب ِ مقدس ِ ما فرمان داده است، خودم و قوم ام برای ِ پادشاه دعا می کنیم. اما شاهنشاها، عشق ِ من به خداوند بهتر از دوستی ِ با شماست.»" (ویزهوفر، 1377، ب. 251)

*

به هر روی، تا یک زرتشتی بر روی ِ زمین هست، ایده ی ِ ایران نیز هست. اینبار اما، و این، آن نخستین و مهمترین دلیل ِ گزینش ِ مفهوم ِ گورنوشت بوده است برای ِ این جستارها، پس از هزار و چهارسد سال پیوسته همی کاستن، بیشتر کاستن، کاسته تر شدن، هنگام ِ آن فرارسیده است که شیوه دیگر کرد. ما، نخست در جستار، و سپس در کتابی به این مهم خواهیم پرداخت که چرا زرتشتیان در ایران دیگر جایی ندارند و این که چرا، اینبار، باید در فکر ِ فراهم آوردن ِ یک کشور ِ نوین برای ِ خود باشند. هزار و چهار سد سال بی بومی در بوم ِ خود، هزار و چهارسد سال رانده شدگی و در جرز ِ زمان زیستن و دمی نیز برنیاوردن، همه و همه فقط برای ِ ایران و بس، شکست خورده است.

ما، ایران را از دست داده ایم و اینک، هم سرمایه ی ِ انسانی، و هم سرمایه ی ِ اقتصادی ِ آن را داریم که در جغرافیایی دیگر، بی آنکه هرگز به ایران ِ پشت کرده به ما پشت کنیم، زیستی استوار بر منش و گویش و کنش ِ نیک برای ِ خود و آنان که با همرای اند، فراهم سازیم. ما، خسته از نهان کرد ِ آتش هامان در پستوها، خسته از هزار و چهار سد سال پشت ِ در ماندن و از هر کس که از راه می رسد خوردن، خسته از پیوسته در سرما بودن و سیلی ِ سرد ِ زمستان را بر رخ ِ خود تاب آوردن، بَرسَم ها و هاون هامان را برخواهیم داشت، و به کمینه ای، حتا اگر آبخوستی کوچک در آن سوی ِ گیتی نیز باشد، خشنود خواهیم بود. مسلمانان، از کرد و عرب گرفته، تا ترک و بلوچ و لُر، سهم ِ خود را از ایران، زمینی می دانند که اینک می خواهند پاره پاره اش کنند. ما ایران مان در دل مان است، هر جا که برویم، ایرانیم. در آئین ِ ما، طبیعت که هیچ، زمین نیز مال ِ انسان نیست، این انسان ها هستند که در دل ِ طبیعت، از زهدان ِ زمین برون می رویند، کوتاه بگوییم، پارسایی را، رفقا و برادران، پیش از آنکه هم دیگر را بدرید، مرز ِ جغرافیایی نیست.

*

دور و بر ِ هشت سال پیش، یعنی پس از به چاپ رساندن ِ داستان ِ بلند ِ "آبزوردستان" بود که هر چه بیشتر دریافتیم، ایستار ِ امروز ِ ایرانزمین، وسوسه ی ِ هنر را برنمی تابد و پرسمان ِ ایرانیان، پرسمانی گشته است ناب، بر سر ِ بودن و یا نبودن. در نخست، اندریافتی خام از امر داشتیم و چشم پوشی از چاپ نکردن ِ کارها را، از شعر و رمان گرفته، تا جستار و پژوهش، که بیست جلدی می شدند، بسنده می دانستیم. برای ِ ما همین بس بود که در نهان شاعر باشیم و در بیرون، به امر ِ زبان و فلسفه ی ِ سیاسی، که در اش آموزش نیز دیده بودیم، بپردازیم. رفته رفته اما، که اکنون نیمه دهه ای از آن می گذرد، شاعر بودن در نهان را نیز نادرست پنداشتیم. آدورنو روزی گفته بود، شعر پس از هولوکاست، که نگر اش شعر در باره ی ِ هولوکاست بود و بعده ها این گزاره را تا حدی تعدیل کرد، جنایت است. ما نیز بر این باور بودیم که در ایستار ِ کنونی، هنر، که در نهایت اش چگونگی ِ بودن است، جایی برای ِ جلوه گر شدن ندارد.(4)

در جایی که خود ِ بود به زیر ِ پرسش رفته است، چگونه می توان روزی دو بار "لطیف" شد و اندر چگونبود ِ جهان شعر سرود؟ این چنین بود که هر چه بیشتر به این پنداشت رسیدیم که در کنار ِ تریاک، بزرگترین افیون ِ امروز ِ ایرانیان، شعر گشته است. مردمان، با شعر و تریاک به پیشواز ِ خودفراموشی ِ خود می رفتند و همگی نیز در این امر ِ مهین، یعنی شعرمرگی در جوار ِ تریاک، همرای بودند: زن و مرد، پیرو جوان. ما خود را شاعرتر از آن می دانستیم که به این ننگ ِ مقفی تن دردهیم. تنها راه، کشتن ِ خود ِ شاعرمان بود و بس. پس او را کشتیم و نوشتگان اش را به سه تن دیگر، که اینک بر گور ِ او ایستاده بودند، سپردیم. در پیرامونی که ایران داشت می مرد، سخن از شعر و هنر راندن، بی هنری ای بود که ما تاب ِ آن نداشتیم. از این پس اما، با پشت ِ سر گذاشتن ِ واپسین گورنوشت مان، و با نگاه به آن تکه زمین ِ کوچکی که خواهیم اش یافت و به نسل ها آباد اش خواهیم کرد، شیوه دیگر می کنیم و به شعر، و به آن تن ِ آراسته به خاموشی، بازمی گردیم. آینده و امید ِ ما، که زین پس فقط یک زرتشتی خواهیم بود و دیگر هیچ، اینک این است: برای ِ رفتن به ایران باید از ایران رفت. نام ِ این آینده «پارسیانا» ست، و نام ِ آن امید، «امید».

.

در ده ی ِ نخست ِ پیروزی ِ انقلاب ِ شکوهمند، آن زمان که بر سر ِ هر چهارراه جوانی را به صلیب می کشیدند و بر سر ِ هر میدان، دخترکی را، فقط و فقط به جرم ِ بودن اش، تازیانه می زدند، در آن زمان که شهر، به کلی افلیجی می نمود و خوی ِ شرم بر پیشانی ِ زمان نشسته بود، حسی مرموز در ما شکل گرفت که هرگز دیگر از جان مان رخت برنبست. بر پایه ی ِ آن حس ِ رازناک بود که سال ها بعد، در هوایی دیگر، "زمستان ِ دیگری" را سرودیم و نام اش را «زمستان این است» نهادیم. با آنکه آن حس، چارچوبی ویژه نداشت و سرما و انسان را در نفس شان لمس کرده بود، شعر ِ برامده از آن را به جان به نیرنگ باختگان ِ 67 پیش کش کرده بودیم، به نمایندگی از سوی ِ همه ی ِ آنان که نیرنگ ِ زمان ِ وارونه از پای شان درآورد. ما، با آنچه که آن مردان و زنان می اندیشیدند، کمینه ی ِ همرایی را داشتیم و داریم، آن داو داران اما، اگر همه ی ِ راستی را نیز نداشتند، بیشینه ی ِ راستینی را نزد ِ خویش می بردند. پس اینک گورنوشتی برای ِ آن مردان و آن زنان، تا آیندگان بگویند و بر گورشان به یادگار برنویسند: آن که به آزرم در برابر شان ایستاد، به سرود گریست، روی برگرفت و رفت، یک مجوس بود.

 

زمستان این است

*

بر سر ِ هر کوی، خورشیدی به خَر-میخی، فرودوخته بر قامت ِ چلیپایی

و در تنگ ِ هر میدان، زیر ِ سرد-طاق ِ هر مهتاب،

گرفتار، تن ِ گـُلرنگ ِ ماهی ناتاب

در خماچام ِ خُنـَک-دم ِ چرمبافتی

شهر ِ افلیجی در دور دست

چشم فروبسته اسفندیاری شرمگین

ژاله بر جبین نشسته ای غمگین

قوطه ور غریقی ست، در میغ ِ آرزوهای ِ برنامده ی ِ خویش

و زوال، در آن دیار

یارا!

نه انگیزه ی ِ مرگ، که همه

مرگامرگ ِ انگیزه بود

و در غروب

پیشتر زانکه قاطران، مویه کنان

خرلاش ِ کفتار ِ پیر را از دوش ِ خود بر گُرده ی ِ نیمروز به خاک گذارند

در خرابه ها کلاغ ها به غار

نام ِ خائنان را هزار در هزار هجی کرده اند

و در بامداد

چاووشی ِ بازنامده

آئینه ای ست مقلوب

در مصاف ِ دُرّی در یغما

فقدان ِ عشق و چپاول ِ نور

در گذرگاه ِ فصول

زمستان این است.

***

1) نوشته ی ِ کنونی، پینوشتی ست بر گورنوشت ِ هفتم، که به طور ِ گسترده به ساختار ِ سیاسی ِ جمهوری ِ اسلامی می پردازد و شناسه های ِ منش و گویش و کنش ِ امپراتوریانه ی ِ آن را وامی رسد. ما از چاپ ِ این جستار ِ طولانی در تارکده (اینترنت) چشم پوشی می کنیم و آن را همراه با شش گورنوشت ِ پیش و نوشته های ِ دیگر، از جمله جستارهای ِ آرمین سورن و بزرگ امید، به صورت ِ کتاب بیرون خواهیم داد.

2) «پادشاه ِ صلح»، به سیروس-رضا پهلوی:

http://www.fravahr.org/spip.php?article320

3) نامه ی ِ سرگشاده به سیروس-رضا پهلوی: «خوب گویشی‌ای که خوب کنشی با او نیست، اشموغی ِ آشکاره است»:

http://www.fravahr.org/spip.php?article333

4) مگر اینکه کسانی، چنان اینک بسیارانی، در این میان پایین تنه شان را به موضوع ِ ادبی ارتقاء بدهند- که داده اند- و پرچم ِ ملی را به زیر ِ ناف شان گره بزنند- که زده اند- یا بر کپل شان خال کوبی کنند-که کرده اند-؛ خُنُک آنکه که کسان هر اندازه نیز که خود را بدرند، نه تنها از 9 سوراخ بیشتر نمی یابند (یک سده ای پیش گیوم آپولینر همه را شمرده بود حضرات خبر ندارند)، بلکه امروز در هر محله ی ِ تهران، و نه تنها آنجا، سکس-میهمانی هایی برپامی شود که در آنان، نسل ِ آینده نگر ِ ایرانی، فراسوهای ِ شعرهای ِ کسان را سینه خیز می رود. جالب ِ توجه ی ِ تاریخ نویسان: آن جوانان ِ آینده نگر و بسیار متصل، که کم و بیش همگی نیز بچه های ِ انقلاب به شمار می روند، خانه هایی را که در شان پنهان می شوند و هر مرز ِ پنداشتنی، از دود تا گوشت را، درمی نویسند، «خانه ی ِ تیمی» می نامند. جالب تر آنکه، هنگامی که از شان می پرسی، حتا معنی ِ چهاردهه پیش ِ این مفهوم را نیز نمی دانند.

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.