از فرق ِ سر تا سر ِ زانو

واپسین آگهشنامه ی (اعلامیه) ِ حزب ِ مشروطه ی ِ ایران، زیر ِ نام ِ "روز ِ کوروش، بازشناسی ِ سهم ِ بزرگ ِ ایران"، یکی از آن نشانه هایی ست که آدمی را به راستی امیدوار می کند. دست ِ کم امیدوار به این امر که امید، در اول نمی میرد. اگر تا به امروز اندیشمردان ِ حزب را رای بر این بود که از فرق ِ سر تا نوک ِ پا باید غربی شد، این آگهشنامه نشانه ای ست کمرنگ از یک چرخش رو به آسیا، یا همان خاورمیانه ی ِ نفرینی که کسان روزی دو بار، با چمدان ِ هفتادملیونی شان، از اش رخت برمی بندند.

"قوم گفتند: ما خسرو را به پادشاهی برگزیده ایم."

واپسین آگهشنامه ی (اعلامیه) ِ حزب ِ مشروطه ی ِ ایران، زیر ِ نام ِ "روز ِ کوروش، بازشناسی ِ سهم ِ بزرگ ِ ایران"، یکی از آن نشانه هایی ست که آدمی را به راستی امیدوار می کند. دست ِ کم امیدوار به این امر که امید، در اول نمی میرد. اگر تا به امروز اندیشمردان ِ حزب را رای بر این بود که از فرق ِ سر تا نوک ِ پا باید غربی شد، این آگهشنامه نشانه ای ست کمرنگ از یک چرخش رو به آسیا، یا همان خاورمیانه ی ِ نفرینی که کسان روزی دو بار، با چمدان ِ هفتادملیونی شان، از اش رخت برمی بندند.

در سری جستارهای ِ "تباهی شناسی ِ حزب ِ مشروطه، یک پیکار"(1) نشان داده بودیم که جایگاه ِ تاریخ ِ ایرانزمین در برنامه ی ِ حزب ِ مشروطه، رفت و بستی به بُن-گاه های ِ فکری ِ حزب نداشت. حزب، همه چیز اش فکر ِ اروپایی بود و تاریخ ِ ایرانزمین را تخته ی ِ پرشی کرده بود برای ِ پریدن از روی ِ خود ِ ایرانزمین. اینک اما، چنین می نماید که ایرانزمین فقط برای ِ برانگیختن ِ حس ِ بزرگی در توده ها به کار نیاید، بلکه آئینه ای نیز باشد که بتوان در پهنه ی ِ اندیشه و فلسفه، از سیاسی تا غیر ِ سیاسی اش، در اش نیم نگاهی درافکند و نیمک چیزی نیز آموخت. با این حال، حزب هنوز نیز به بالاتر از زیر ِ زانو خشنود نمی شود، و این در حالی ست که ما می گوییم، باید از فرق ِ سر تا نوک ِ پا ایرانی شد، که هم از اروپایی شدن سخت تر است و منش ِ بیشتری می ستاند، و هم از ایرانی ماندن نویدبخش تر.

نخست اما متن ِ آگهشنامه را می خوانیم:

" روز کوروش، بازشناسی سهم بزرگ ایران

بازشناسی جایگاه کورش بزرگ در تاریخ جهانی يک استثناست. پادشاهان و کشورگشایان در تاریخ فراوان بوده اند و بسیاری در اقتدار و دامنه امپراتوری های خود از کورش درگذشته اند. اینکه از میان همه آنان کورش هخامنشی چنین بزرگ داشته می شود به دستاورد های تمدنی برمی گردد که کورش بزرگ ترین نماینده آن بود.

اگر بپذیریم که حقوق بشر یا به زبان دیگر دمکراسی لیبرال از دو جزء حق و آزادی ترکیب شده است آنگاه سهم بزرگ کورش و ایران هخامنشی را در پیشبرد این هردو بهتر خواهیم شناخت. در فضای عمومی فرهنگی ایران هخامنشی ــ زرتشتی که تا اشکانیان کشید، آزادی مذهبی و حق مردمان به داشتن باور های خود و احترام به فرد انسانی ــ اگرچه در چهارچوب یک نظام سیاسی بسته و استبدادی ــ یک گام بلند در حقوق بشر بشمار می رفت. آزادمنشی و رواداری ایرانی دست در دست دمکراسی یونانی همزمان خود پایه های دمکراسی لیبرال را در عرصه عمل و نظر گذاشتند.

کورش آزاد منشی و رواداری آن فرهنگ را به قلمرو جنگ و سیاست برد و دو هزار و پانصد سال پیش از بیشتر جهان امروز نیز پیشتر افتاد. او لکه کشتار و تاراج و ویرانی شهر ها و برده ساختن مردمان را برای نخستین بار از جنگ زدود. کورش مسیح نبود ولی نشان داد که جنگ و سیاست نیز می تواند انسانی باشد. نظام نوین آزاد منشانه او با خودش نمرد. ایرانیان هزار سالی آن را در امپراتوری های خود نگهداشتند و به دیگران آموختند.

ما در شرمساری این دوران سیاه تاریخ خود حق داریم به روز جهانی کورش ببالیم. از آن مهم تر وظیفه داریم بار دیگر فرزندانی شایسته چنان نیای بزرگی بشویم. "

*

ما در اینجا از این گمان، که حزب نشانه های ِ زمان را دریافته است و کوشیده است تا خود را بر موج ِ کوروش گرایی ِ گسترده در همبود برنشاند، می گذریم و این بخش از واکنش ِ حزب را تنها نشانه ای می دانیم از این امر، که حزب، خوشبختانه، آنچنان نیز از خواست ِ سوینده به مجد (Macht)، آنگونه که خود پیشنهاد کرده است، تهی نشده است و هنوز به یک بنگاه ِ فرهنگی ِ صرف فروکاسته نگشته است. گرانیگاه ِ نگاه ِ ما، بخش ِ سیاسی و نگاه ِ تاریخی ِ حزب است.

نخستین امر این است که نویسنده ی ِ آگهشنامه که آهنگ ِ گویش اش به آهنگ ِ کلام ِ همایون بسیار همانند است، به درستی دریافته است که کوروش، یک زیرآمد از شارمان و تمدن ِ ایرانی بوده است، و نه برامدی بر آن. بدون ِ رنج ِ دوران بُردن ِ نسل ها از خردمندان و فرزانگان و سیاست ورزان، و فراهم آوردن ِ پایه های ِ مادی ِ شارمانی که سپس تر ها نام از مردی برگرفت که خود را دوست دار ِ اندیشه و دانایی می شمرد (هخا-منش؛ هخا از ریشه ی ِ hak ِ اوستایی، به چم ِ دنبال کردن، دوست داشتن؛ بسنجید با socius در لاتین به همین چم. واژه ی ِ social از همین ریشه است؛ استپان پانوسی واژه ی ِ هخامنش را به چم ِ «فیلسوف» می گیرد و می کوشد تا از این گذر ترابری ِ فلسفه را از آسیا به یونان نشان دهد.)، هرگز کوروشی نمی توانست پدید آید. شوربختانه شرق شناسی ِ اروپایی با تاریخ ِ ایرانزمین و نه تنها با آن، بلکه کل ِ آسیا، گونه ای رفتار می کند که تو گویی قانون های ِ همبودشناسی در آسیا از بُرد و اعتبار تهی اند: همه چیز، از جمله خود ِ تاریخ، زیر ِ بُته به بار می آید و زیر ِ بُته نیز سترون می شود و می پوسد. نویسنده ی ِ آگهشنامه اما می نماید که هنوز سراسر اروپایی نشده باشد.

بازمانده ی ِ متن اما گریز از چرخشی ست که در آستانه ایستاده است و دیر یا زود، بخش ِ ایرانگراتر ِ حزب از آن در خواهد گذشت. نویسنده، فضای ِ آزاد و دادبنیاد ِ چیره بر جهان ِ هخامنشی را، که خود آن را بُنمایه ی ِ لیبرال دمکراسی می انگارد، تا اشکانیان پیشتر نمی آورد و سراسر ِ دوران ِ چهار و نیم سده ای ِ ساسانی را به دور می اندازد. در اینجا، فرای ِ اینکه می نماید که گویا نگره های ِ استاد مطهری هنوز همه ی اثر ِ خود را، حتا در میان ِ آنانی که می بایست بنا به خاستگاه کمتر اثرپذیر باشند، از دست نداده اند، بلکه با دخشه ای (Symptom/Signe) در میان ِ سیاسیان ِ ایرانی، و نه تنها آن ها، روبرو می شویم که چیزی جز دشمنی ِ ذهن ِ تواب-خوی ِ ایرانی با جهان ِ ساسانی نام ندارد. بدخیم ترین نمودهای ِ چنین ذهن ِ تواب خویی را دو فرد، از دو سو، نمایندگی می کنند: منوچهر ِ جمالی، و ناصر ِ پورپیرار. اولی، که به راستی با زبان ِ فارسی شوخی اش گرفته است و همه چیز را نی می بیند و در هر نی یکی تخم و در هر تخم یکی سیمرغ، همه ی ِ تاریخ ِ ایرانزمین را (این مرد تازگیها حتا زرتشت را نیز همپایه ی ِ اژدهاک کرده است) دروغ ِ موبدان می داند. دروغی که می باید فرهنگ ِ تخم-سیمرغانه ی ِ جمالی یافته را از چشم ِ جهان دور نگه می داشته است. و دومی، همگام با مردمانی چون لاریجانی و خلخالی، پا را گامی فراتر می نهد و بر این باور است که سراسر ِ تاریخ ِ ایرانزمین جز کویر ِ وحشت، تازه آن نیز نوشته شده از سوی ِ صهیونیسم، چیزی نبوده است. تا کسی حس ِ کمبودی نداشته باشد، حزب ِ توده مهر فرموده و همه جور اش را بیرون داده است.

جهان ِ ساسانی، از آن رو که دوران ِ پایان یافتن ِ بزرگی بوده است (ابن ِ مقفع در پیشدارمد ِ ادب الکبیر اش از این امر، یعنی بزرگی ِ نیاکان، یک فلسفه ی ِ همه سویه برتراشیده است)، در ذهن ِ ایرانیان جهانی ست که همیشه بیشتر می توان دوست اش نداشت. (پرهیبی از این رفتار را با دوران ِ پهلوی نیز می توان بازشناخت). ذهن ِ تواب-خوی ِ ایرانی با هخامنشیان و اشکانیان، اگر چه با دندان بر دندان فشردن، کنار می آید، با ساسانیان اما هرگز: گناه کاران ِ اصلی آنان بودند. آنان بودند که بندها را به آب دادند. آنان بودند که آنچنان تسمه از گُرده ی ِ توده ها برکشیدند که مردمان دسته دسته به آغوش ِ جهان گشایان ِ نیمه مسلمان اندردویدند.

در این میان مهم نیست که چند بار نادرستی ِ این نگره ها، حتا از سوی ِ خود ِ توابان، استوار شده باشد. شکست ِ مهین، لایه هایی از روان و ناخوداگاه ِ همگانی را آسیب زده است که با آگاهی ِ صرف و در کوتاه مدت، نمی توان به تیمار شان برامد. ما نیز در اینجا نمی خواهیم در این سویه، یعنی دیسه ی ِ روانشناختی ِ امر ژرف شویم و به نشان دادن ِ نادرستی ِ تاریخ شناختی ِ این نگره بسنده می کنیم. اما پیش از اینکه به این مَهَند (برگرفته از مه، به چم ِ امر ِ مهم و بزرگ) بپردازیم، به درهم ریختگی ِ فنواژشناختی ِ نویسنده ی ِ آگهشنامه نشانه می دهیم.

نویسنده واژه های ِ دمکراسی و لیبرال را، با آنکه می کوشد سهم ِ ایرانزمین را نیز در فراهم آوردن ِ آنان از تاریخ برستاند، در بافتار ِ یونانی ِ آن به کار می برد. و همزمان، واژه ی ِ استبداد را نیز، باز نیز در چم ِ یونانی ِ آن، برای ِ نشان دادن ِ کاستی های ِ سامانه ی ِ سیاسی ِ ایرانزمین به میان می کشد. به دیگر سخن، ایرانزمین از هر دو سو مَمی ِ تاریخ می شود:

هم در آنجایی که خوب بازی کرده است جام ِ پیرزوی را به دیگران می دهند، و هم در آنجایی که از روزن ِ کسان بد بازی کرده است، مُهر ِ باخت اش را با جوهر ِ دیگران خیس می کنند. به نویسنده، گیریم که خود ِ رایزن ِ حزب باشد، باید گفت که سرور ِ گرامی، ایرانیان هنگامی که از سامانه ی ِ سیاسی ِ نیک سخن می گفتند، دو فنواژه ی ِ «خشثره-وئیریه» (شهرائی ِ برگزیدنی) و یا «وهو-خشثره» (شهرائی ِ نیک) را به کار می بردند و نه دمکراسی را، و هنگامی که از سامانه ای بد سخن می گفتند، واژه ی ِ «ساستار» را برمی گزیدند. (به کجای ِ جهان برمی خورد، اگر در کنار ِ مارکسیسم از کوروشیسم نیز سود برد و در کنار ِ دمکراسی، از شهرائی ِ برگزیدنی؟ نمی توان یک ذره آبستن بود؛ کسان یا آبستن ِ فرهنگ و تاریخ و فلسفه ی ِ خود هستند و نام ها را بر چیزها به راه اش می گذارند، و یا با صدای ِ بلند بر زبان رانند که ایران-سترون شده اند و از ایرانی گری تنها نامی بی نمود را با خود می برند.) ما ریز و درشت ِ این فنواژه ها را در "تباهی شناسی" ِ حزب، به ویژه شماره ی ِ پنچم، که امیدواریم کسان یکبار ِ دیگر آن متن را، آهسته و با شکیبایی بخوانند، وارسیده ایم و نشان داده ایم که هم پسوند ِ «برگزیدنی» به چم ِ برگزیده از سوی ِ مردمان ِ آزاد و خود-رای است، و هم پسوند ِ «نیک»، به چم ِ نیکی ِ همگانی و خیر ِ عمومی می باشد. (جواد ِ طباطبایی برای ِ نشان دادن ِ زوال ِ اندیشه ی ِ سیاسی، این داو را برمی افرازد که ایرانیان هرگز مینش و مفهومی زیر ِ عنوان ِ «نیکی ِ همگانی» نداشته اند. باز کردن ِ یکی از دفترهای ِ دینکرد، کسان را بسنده می بود تا به پایانه و پیایندی وارونه ی ِ این برسند و تاریخ ِ اندیشه ی ِ سیاسی را به داوری هایی درخورندتر و کمتر خودزنانه و کمتر خودانکارنده بیارایند.)

از سویی دیگر، شما هنگامی که از استبداد سخن می گوئید، از فنواژه ای سود می برید که بیش از هر چیز باری مارکسیستی دارد و گوشت و پوست و استخوان اش بیرون از تاریخ پژوهی ِ ایران-بنیاد، به دیگر سخن، در قهری روش شناختی با ایرانزمین فراهم آمده است. دست ِ کم اگر از استبداد نیز می خواهید سخن بگوئید، که هیچ رفت و بستی با تاریخ ِ ایرانزمین ِ پیش از اسلام ندارد و چیزی جز بی ذوقی ِ تاریخی نمی تواند باشد، باید از فنواژه ی ِ «مانبُدگرایی» سود می بردید، برابرنهاد ِ ایرانی ِ Despot که در مینش ِ pater familias صورت بندی می شود. و حتا این کاربرد ِ بد پسندانه نیز باید با این آگاهی ِ ناگزیرانه آمیخته شود، که کرانه های ِ مجد و فرمانفرمایی ِ یک مانبُد ِ ایرانی (یک نگاه به ماتیکان ِ هزاردادستان بسنده است) به هیچ روی همسنجش پذیر با بی کرانگی ِ فرمانفرمایی ِ pater familias در جهان ِ اروپایی، که زن و فرزند اش نیز کالای اش به شمار می آمدند، ندارد.

ایرانیان حتا میتخت ها و اسطوره هاشان را نیز، یعنی پیشدادیان را، با داد آغاز کرده اند: آنانی که برای ِ نخستین بار قانون آوردند. آزادی و حق سازه های ِ ذاتی ِ فرهنگ ِ سیاسی ِ ایرانزمین اند و واژه ی ِ مهر در بیشینه ی ِ متن های ِ باستان، برای ِ نمونه حتا در فنواژه ی ِ نوین و پهلوی- ساخت ِ آریامهر، نه به چم ِ خورشید، آنگونه که به نادرست جا افتاده است، بلکه به چم ِ پیمان و قرارداد است. فرد ِ «مهردروج» در متن های ِ باستان به چم ِ پیمان شکن است و این ویژگی را به کسی برمی بستند که یک پیمان را، چه پیمانی گویشی و چه پیمانی نوشتاری، زیر ِ پا گذاشته باشد.

روی ِ هم رفته، در ایرانزمین هیچگاه اندیشه ی ِ «پیمان ِ همبودیک» (Social Contrat) به کلی از میان نرفت (حتا در دوران ِ پساتازش نیز نه) و فرای ِ این، پادشاهی نیز (باز نیز نگاه کنید به جستارها در باره ی ِ حزب تان)، هیچ گاه سراسر از اندیشه ی ِ گزینش تهی نبوده است. سوای ِ جهان ِ ایرانویچی که در یسناهای ِ 35.5 و 41.2 آن را بازمی یابیم (نک. به همان جستارها) و بی میانجی به گزینشی بودن ِ پادشاه و حتا ناوابسته بودن ِ پادشاه از مردی و یا زنی، نشانه داده شده است، در سراسر ِ متن های ِ میانه و نوین نیز، با انبوهی از نشانه ها روبرو می گردیم که گزینشی و مردم-بنیادی بودن ِ پادشاهی را برمی نمایانند. چه بسا در کنار ِ همه چیزها که جای شان خالی ست و باید افزوده شوند، یک قلم "رایزن" در تاریخ ِ فلسفه ی ِ سیاسی ِ ایرانزمین نیز می شاید که به لیست ِ خرید ِ حزبی که داو ِ ملی گرایی دارد، افزوده شود.

در دو متن ِ زیر، تنها به مشتی نمونه ی ِ خروار نشانه می دهیم تا نمایانده باشیم، که نه تنها رشته ی ِ حق و آزادی در جهان ِ ساسانی پاره نشد و از استبداد سخن راندن جز خودزنی ِ بی چرایانه نیست، بلکه کل ِ فلسفه ی ِ سیاسی به بلندایی از پیشرفت ِ مینشیک (مفهومی) رسید که نه در جهان ِ هخامنشی و نه در جهان ِ اشکانی، فراچنگ نیامده بودند. شگفتی نیز نداشت، ساسانیان، هم از روزن ِ هنر، هم سیاست و هم اقتصاد، بر دوش ِ آن بزرگان ایستاده و نیم هزاره ای جلوتر بودند. ولی آن بزرگان، و به همراه ِ آنان، دوران ِ بزرگی، رفتند، و این نخستین و واپسین بار در تاریخ نبود، که شهر، در برابر ِ بیابان به زانو در می آمد: کسان بهارستان شان را می خواستند و بهارستان شان را نیز به چنگ آوردند. یک و نیم هزاره ای پس از آن رویداد ِ مهین، در یک میهمانی ِ با شکوه ِ دیگر، یک بار ِ دیگر بزرگی به زیر کشیده شد و جهان، انگشت ِ شگفتی به دندان گزان، زیر ِ روشنایی ِ مهتاب، سراسیمه و خود-ز-خود-برون افتاده شهرهایی را به نگرش نشست، سر فرو آورنده به نوبت، در برابر ِ روستا. اینبار اما، همانگونه که همه چیز ، پس از آن زور-کوچک-شَوی ِ نخستین، بر بوم ِ وارونگی ایستاده بود: اگر در بار ِ نخست ناگه این بیابان بود که به شهر اندردویده بود، اینبار این شهری ایستاده در آستانه بود، که خود به فرازتراشیدن ِ بیابان ِ خویش برمی خاست.

***

هنگامی که انجمن ِ لشگری، که در کنار ِ مهستان یکی از نیرومندترین نهادهای ِ گزینشی در سراسر ِ دوران ِ اشکانی-ساسانی بود، بر این می شود که هرمز را از گاه (تخت) براندازد و او را از نهاد ِ پادشاهی واگمارد (عزل کند)، هموندان گرد ِ هم می آیند و به روایت ِ دینوری چنین آوا سر می دهند:

"نه هرمز شاه و نه یزدان گشنسپ وزیر!" (ویدنگرن، فئودالیسم در ایران ِ باستان، تهران، 1378، ب. 175)

جهان اما، حتا با این شاه- واگماری و گاه-براندازی نیز از نگره ی ِ (eidos) شاهی تهی نمی ماند و روشن است که به جای ِ یزدان گشنسب نیز، وزیری نو به گرداندن ِ کار ِ کشور برگزیده می شود. خودپیداست که سنت ِ شاه-گزینی و رایزنی که ریشه در نهانگاه ِ تاریخ داشت به سختی و با همه ی ِ نیرو دنبال شود. این چنین بود که پس از شکست ِ خسروپرویز از بیزانس و برکناری ِ تنی چند از فرماندهان، بار ِ دیگر "اهل المملکه" گرد می آیند:

"چون مردم ِ کشور چنین دیدند با یکدیگر رایزنی کردند و بر این شدند خسرو پرویز را واگمارده و پسرش شیرویه را به پادشاهی برگمارند..."(ویدن گرن، ب. 176)

ادب ِ سنتی، در امر ِ درپیوند با شاه-گزینی فنواژگانی به کار می برد که می توانند بسیار اندیشه-برانگیز باشند:

«اهل الاشراف»، «اهل البیت»، و «العظما»، که اهل ِ بیت برابرنهادی ست برای ِ «واسپوهرگان»، اشرافیان برگردان ِ «آزاتان/آزادان» ِ اشکانی-ساسانی ست و العظما به دسته ی ِ «وُزرگان/بزرگان» نشانه می دهد.

همه ی ِ این ها در انجمن ها و رایگاه های (پارلمان) ِ ویژه ی ِ خود گرد می آمده، و در کنار ِ سپاهیان و لشگریان از پایه های ِ مهین ِ گزینش و رایزنی و رایگزینی در گرانچمترین ِ پرسمان ها بوده اند، از جمله، گزیدن ِ شاه. آنچه که اما در این سنت بیش از هر چیز چشم ِ پژوهنده را به خود درمی کشد کاربرد ِ دو فنواژه ی ِ "العامه" و "القوم" است که در برخی از این شاه-گزینی ها هنباز بوده اند. ویدنگرن می گوید:

"اما همزمان چنین بازمی شناسیم (تشخیص می دهیم) که طبری در وصفش از رویداد، زبانزد  ِ دیگری به کار می گیرد، [زبانزدی در این راستا] که آن انجمن ِ گزینشی ای را نشان می دهد که نمایندگان ِ کل ِ مردم ِ ایران را، و از این رو نه تنها نژادگان، بلکه نانژادگان [در زبان ِ فنی یعنی توده ی ِ روزمره] را نیز در بر می گیرد. او این انجمن را «القوم» می نامد؛ به زبانی دیگر، کل ِ مردم؛ اما همزمان در ناسازگارینگی با «العامه»، که باید نامی باشد برای ِ مردم ِ «دون پایه» (...) [دون پایه در چم ِ همبودشناختی ِ آن: Grund-schicht]

انجمن ِ گزینشی که به هنگام ِ مرگ ِ یزدگرد فراخوانده شد، بایستی هم نژادگان و هم نانژادگان، یعنی مردم ِ دون پایه را دربرگرفته باشد. به زبان ِ دیگر، رایگاهی (پارلمان) از گونه ی ِ کمیابی بوده است که آن را در ارمنستان ِ برچسب ِ نهادهای ِ پارتی خورده می بینیم. (...) بر پایه ی ِ روایت ِ دینوری «آن ها گرد آمدند و برگزیدند» و طبری می گوید: «قوم گفتند: ما خسرو را به پادشاهی برگزیده ایم.»" (ویدنگرن، ب. 171)

دینوری در جایی دیگر به رویداد ِ بسیار مَهَند ِ (مهم/گرانچم) دیگری نشانه می دهد:

"بزرگان ِ ایران به شَوَند ِ (سبب) بد رفتاری ِ یزدگرد و روش ِ ناپسندیده اش «پیمان» بستند که هیچ یک از پسران ِ او را به پادشاهی «برنگزینند». " (ویدنگرن، ب. 169)

روشن است که آبشخورها و کانی های (منابع) ِ رومی نیز، که در سراسر ِ دوران ِ پارتی-ساسانی در میانکنش با آسیا به سر می بردند، درین پیوند خاموش نباشند. یوستین می گوید:

" مهرداد پادشاه ِ پارتیان به شَوَند ِ دُرُشتی اش پس از جنگ با ارمنستان، به میانجی ِ سنای ِ اشکانی از پادشاهی واگمارده شد" (ویدنگرن، ب.155)

فنواژگانی که یوستین به کار می برد این های اند:

statuere, nominare,constituere, sustituere؛

سپس ویدنگرن می گوید:

"به نگر می آید که چنین زبانزدهایی(اصطلاحات) نشان دهنده ی ِ «گزیدن»، «نشاندن» و «نامیدن» ِ شاه باشند. از این رو، سنا از یک سو حق دارد شاه را «واگمارد» [Pellere/عزل] و از دیگر سو شایستگی ِ آن را دارد تا شاه ِ نوینی «برگزیند» و بر تخت نشاند." (همان)

در فارسنامه اما با فنواژه ی ِ دیگری روبرو می شویم که از روزن ِ حق- شناختی و بازصورتبندیِ داد ِسیاسی-شهروندی بسیار راهگشاست. در فارسنامه از «لشگر» و «رعیه» به شمار ِ «انجمن ِ برگزیننده» سخن می رود. سپس ویدنگرن در همسنجی ِ واژه ی ِ پارسی ِ میانه ی ِ سپاه که با ispao ِ پارتی همخوان است به واژه ی ِ «گله» می رسد که سپس در طول ِ زمان چم ِ «زیردستان» را به خود می گیرد.

در رایگاه ِ عام ِ همگانی اما، در کنار ِ آزادان، با «گرد ِ هم آیی ِ مردانی که»ramik هستند روبرومی گردیم. در ادب ِ پساسانی «رمیک» و یا «رمه» جای ِ خود را به «رعیه» می دهد؛ از روزن ِ ما، جابجائی ِ گران و پُرپیامدی که نه تنها یک گذار ِ فنواژشناختی ست، بلکه یک سبک تر شدن ِ دادشناختی را نیز در پی دارد. همین سبک گشتن و کاهش  ِ بار ِ حق-شناختی را در پیوند با فنواژه ی ِ «بندک/بنده» نیز که در کنار ِ (mairya/مردان) ریشه در دوران ِ کهن دارد، از سر می گذرانیم.

"بنده"، که از زمان ِ هخامنشیان تا آستانه ی ِ فروپاشی ِ جهان و آغاز ِ دوران ِ تازش، جامه ای حق-شناختی بر تن دارد، پس از فروریزی ِ جهان ِ کهن و روزمرگی ِ تباهی، به یک زبانزد ِ همگانی فروکاسته می شود که تنها می تواند نشان دهنده ی یک چیز باشد: برهنگی ِ پساسانی ِ بندگان از حق ِ شهروندی که می تواند خواب را در هر چشم ِ تری فروشکند!

در جستار ِ "جهان از روزن ِ تیسفون، جایگاه ِ قانون در ایرانشهر" به چند و چون ِ قانون و چگونگی ِ گزارش ِ آن پرداخته ایم. اینک اما ناآموزنده نخواهد بود اگر بنگریم که خسرویی دیگر، اینبار با پسنام ِ پرویز، در نامه ای که به بهرام ِ چوبینه می نویسد چه چیزی را بر زبان می راند:

"از خسرو، شاه ِ شاهان، فرمانران ِ فرمانرانان، سرور ِ مردم، شاهزاده ی ِ رامش (صلح) و رستگاری....به بهرام، سردار ِ پارسیان، دوست ِ ما...ما تخت ِ شاهی را نیز به »شیوه ای قانونی« به دست آوردیم و »آیین های ِ پارسیان را فرونگذاشتیم..."

در اینجا خسرو خود را تنها از آن رو شاه ِ به حق می داند چرا که تاج ِ فرمانرانی به شیوه ای قانونی از آن ِ او گشته است. چرا که او آیین ها را فرونگذاشته است. قانون، همان یک کلمه ای که ملکم خان در پی ِ آن با چراغ گرد ِ شهر می گشت. آری، درست است که ذهن های ِ بنیادگرای ِ بی بنیاد به سخنانی چون "استبداد ِ شرقی"، "زن-خویی و بنده واری ِ آسیایی"، "سلطانیسم"، " در خاور فقط یک تن آزاد است" و دیگر سخنان ِ جادویی خو کرده اند، ولی آیا دیگر زمان ِ آن در نرسیده است که حق ِ تاریخ را به تاریخ بازگرداند و به متن ها بازگشت؟

"»ما« شاپور را شاه کردیم. اما هر کس [در ایرانشهر؟] کس ِ دیگری را می شناسد که می شاید »برحق تر« و درستکارتر از شاپور شاه باشد...و هر کس از این پس تانا (قادر) است ایرانشهر را بهتر [و تندرست تر؟] از شاپور شاه پاس دارد و بر آن فرمان براند، این را به او بگوید!" (ویزهوفر، ایران ِ باستان، تهران 1377)

این "ما" کیست که شاپور را شاه کرده است؟ بی شک اهورامزدا نیست. چرا که اهورامزدا نامه ای برای ِ تاریخ ننگاشته است. بی شک فرّ و خورنه ی ِ شاپور نیز دهان به سخن گفتن نگشوده است.

نه، پادشاهی در ایرانزمین امری ست زمینی، استوار بر قانون و در بهترین ِ نمونه های اش، برایندی از رای ِ همگانی، بخوانید جمهور. در جستار ِ "پاد ِ جمالی"(2) نشان داده بودیم که چگونه امر ِ جمهور از دل ِ پادشاهی گذر می کند و به رساترین گونه، جمهوری، به شمار ِ فرمانرانی ِ قانون ِ برامده از رای ِ مردم در پیرابودی رای-آزادانه، زیرآمدی از امر ِ پادشاهی است. پادشاهی ای که از آن رو که گوهر اش زمینی بود و سامان اش برامده از قانون و آئین ِ انسان-ساخته، نمی توانست در پیوند با دین و آئین ِ مردم اش بی سویانه (بی طرفانه) نباشد و همه را به یک چشم: یعنی چشم ِ قانون!، ننگرد:

" مسیحیان در این دوره خود را مشیحایی [مسیحی] نیز می گفته اند که به معنای ِ باورمندان به عیسی مسیح است، و نمایانه (ظاهرا) سپس تر ها خود را کریستین نامیده اند. بجاست به یاد آوریم که هویت ِ زبانی ِ ایشان - مانند ِ مانیائیان که بیشینه شان به سریانی سخن می گفتند و رانده شدگان[تبعیدیان] و پسینیان ِ ایشان چه بسا تا مدت های ِ دراز سخن گویی به زبان ِ یونانی را دنبال می کردند - نشان دهنده ی ِ این نیست که مسیحیان بیگانه و یا یک گروه ِ کمینه (اقلیت) بودند. از روزن ِ زبانی سریانی بسیار رواج داشت، و از روزنی دیگر، فارسی ِ میانه یا پهلوی که زبان ِ شاهان و موبدان بود، به شمار ِ زبانی دولتی در امپراتوری ِ چند زبانه ی ِ ساسانی به آن ها زوربُرد (زورداشت/تحمیل) نمی شد. از این دیدگاه نیز ساسانیان از الگوی ِ پیروزمندانه ی ِ اشکانیان پیروی می کردند. انکاریدنی(انکار کردنی) نیست که مسیحیان در زندگی ِ روزمره، خود را اهل ِ شهر یا کوست (منطقه) یا قومی از ایرانشهر می دانستند...." (ویزهوفر، ب. 251)

شهروند ِ ساسانی، که دنباله ای ترازچم (منطقی) بود از شهروند ِ اشکانی، جامه ای از جنس ِ داد بر تن داشت، به گونه ای که می توان نام ِ "دادشهروند" را بر او بربست. با سپر ِ داد در پیش، او می توانست در کنار ِ همنشینی و هم اندیشی در نزد ِ پادشاه که در نشست های ِ فرزانشی ِ دربار رسم بود، به شمار ِ یک باورمند به دینی جز دین ِ پادشاه حتا خدای ِ "بیگانه" ی ِ خود را نیز بر پادشاه ِ ایرانشهر پیش-بهکشد (ترجیح دهد) و این پیش-بهکشی را رو در رو نیز با او در میان گذارد:

"شاه گفت: «دوستی ِ شما به من کدام است؟» شمعون گفت: «من بی گمان شما را دوست دارم و همیشه، چنان که کتاب ِ مقدس ِ ما فرمان داده است، خودم و قوم ام برای ِ پادشاه دعا می کنیم. اما شاهنشاها، عشق ِ من به خداوند بهتر از دوستی ِ با شماست.» " (ویزهوفر، همانجا)

هم از این روست که ویزهوفر، چنان بسی دانشمندان ِ ایرانی و انیرانی ِ دیگر که هر روز بر شمار شان افزوده می شود و از سوی ِ بنیادگرایان ناخوانده بازمی مانند، نگاهی دیگر به تاریخ را شدنی کرده اند؛ برایند چیزی ست از این دست:

"روی ِ هم رفته، بسیاری از برداشت های ِ نادرست در باره ی ِ پیرابود (شرایط) ِ دینی در امپراتوری ِ ساسانی و در زمینه ی ِ هویت ِ شهروندان ِ مسیحی و مانیائی ِ «شاه ِ شاهان» به ناچار کنار گذاشته شده است. نه یگانگی ای کلی میان ِ «تخت» و «مهراب» بوده است [بگذریم که حتا یگانگی ای جزئی نیز در میان نبوده است] و نه درست است که از «کلیسای ِ دولتی» یا «دین ِ دولتی» ِ ساسانی سخن بگوییم. " (ویزهوفر، ب. 263)

اما شاید نتوان با وجدانی آسوده این بخش را به پایان برد و نشانه ای به جایگاه ِ دانش و فرزانش در سنت ِ پادشاهی نداد:

"در سال ِ بیستم ِ شهریاری ِ خسرو [انوشیروان] پزشکان ِ جندی شاپور به فرمان ِ شاه ِ بزرگ برای ِ برگزاری ِ همایشی دانشیک گرد آمدند. گفت و گوهای ِ آن ها فرونوشته شده است. این نشست ِ به یادماندنی به سالاری ِ جبریل دُرُست آباد، پزشک ِ ویژه ی ِ خسرو و با همباشایی ِ(حضور) سوفسطای و همکاران اش همراه با یوحنا و شمار ِ فزینی از پزشکان ِ دیگر برگزار شد. هر کس به پرسمان ها و کراننمودهای ِ اندر بحث در این نشست نگر افکند، گستره ی ِ دانش و آروین (تجربه) ِ ایشان را درمی یابد...." (ویزهوفر، ب.267)

پاول ِ پارسی، یکی از برجسته ترین فرزانشورزان ِ دوران ِ ساسانی ِ پسین، در درآمدی بر منطق که برای ِ انوشیروان نوشته است و هنوز برجامانده، چنین آورده است:

"فرزانش، که شناخت ِ راستی درباره ی ِ همه چیزهاست، در ذات ِ شما اندرهست. من این فرزانش را که ذاتی ِ شماست، به شما پیشکش می کنم." (ویزهوفر، ب. 266)

آگاثیاس، تاریخنویس ِ بیزانسی که از فزونی ِ روم-دوستی به ایرانشهرستیزی گراییده بود، در باره ی ِ این شاه ِ فرزانه چنین می گوید:

"مردم - و نه تنها ایرانیان، بلکه برخی از رومیان نیز - بیش از آنچه سزاوار ِ اوست [خسرو انوشیروان] زبان به ستایش و آفرین ِ او می گشایند. می گویند خود را به پای ِ ادبیات نهاده است و در فرزانش ِ ما بسیار چیره دست است و فرمان داده تا کارهای ِ یونانی را برای ِ او به زبان ِ پارسی بترجمانند. می گویند بیش از آنچه دموستن، پسر ِ اولوروس را دوست داشت، او شیفته ی ِ فرزانشورز ِ اهل ِ استاگیرا [ارستو] است و سخت سرگرم ِ خوانش ِ کارهای ِ افلاتون پسر ِ آریستون است. می گویند تیمائوس فراتر از فهم ِ او نیست ولو اینکه با نگره ی ِ هندسه خوانده شود...." (ویزهوفر، ب. 265)

چنین نیکوئینه ها و هُنره هایی(فضل) بی شک نیازمند ِ گونه ای ویژه از پرورش و فرهیزش بودند؛ "پرورش ِ نیکو" که پای در تاریخ داشت و نه تنها گستره ی ِ اندیشه و فرزانش را دربرمی گرفت، بلکه دیسه ی ِ (dimension) زیبایی و نیکویی ِ کنشیک را نیز از فرهیزش (تربیت) بیرون نمی گذاشت. در متن ِ پهلوی ِ خسرو و ریدگ چنین می خوانیم:

"واسپور (اشرافی)، یشت و هادخت، یسنا و وی-دیو-داد را مانند ِ هیربد آموخت و به آموزش در زند ِ آن ها پرداخت. اما در کنار ِ آن ها خود را با ادبیات، تاریخ و سخن ِ هُنریک سرگرم می داشت. البته او همه ی ِ فن های ِ سپاهیک و جنگی را نیز می دانست، اما به جز آن ها، چنگ و عود و سنتور نیز می نواخت، به آواز و اخترگویی و هر گونه بازی ِ تخته نیز می پرداخت. شاه از سماکاران اش (خدمت کاران) دانشینه هایی (اطلاعات/ازداها) در باره ی ِ خوراک ِ خوب و پرندگان ِ خوشمزه؛ در باره ی ِ چگونگی ِ پخت ِ گوشت، خورش، و شیوه ی ِ نگهداری و جوشاندن ِ میوه ها، در باره ی ِ میوه و مِی، دریافت کرد. آن گاه پسرک شگفت زده شد و از او در باره ی ِ خنیا، عطر ِ گل ها، بهترین زنان، بهترین جانوران برای ِ سواری و چیزهای ِ دیگر پرسیده شد. این سماکار (خدمتکار) شیرها را رام می کرد و آزمایش ِ بزرگ تر برای اش آن بود که می توانست وسوسه ی ِ خود را در برابر ِ زنی زیبا لگام زند..." (ویزهوفر، ب. 270 )

*

دین کرد، نسک ِ سوم، کرده ی ِ 46:

درباره ی ِ خویشکاری های ِ شهریاران در زدودن ِ بدبختی و نیاز و تنگی و ناخوشی از مردمان تا آنجا که شدنی است، برابر ِ آموزه ی ِ دین ِ بهی.

برابر ِ آموزه ی ِ دین ِ بهی، همانگونه که از خویشکاری های ِ شهریاران، بازداشتن ِ انیران و دشمنان از <چیرگی بر> تخت ِ شاهی، و پیشگیری از <تازش ِ> دزدان و ستم-کامگان از شهرهاست، به همانگونه نیز از خویشکاری های ِ آنان، دور راندن و زدودن ِ(spōxtan=bē-burdan) تهیدستی و تنگی و نیاز و ناخوشی و بیماری- تا آنجا که در کیهان<شدنی> است- از کسانی که در<گستره یِ> شهریاری شان <می زییند>؛ به همان گونه نیز <بر آنان بایاست که در کار ِ> توانرسانی ِ<ابزار ِ کار و ورز ِ مردمان> و چاره جویی و پاییدن ِ <کار ِ آنان باشند.>

در میان ِ شهریاران، آن کسی برین پایه تر است که بدبختی و بیماری را - تا آنجا که چاره پذیر است - از شهر ِ مردمان آنچنان زُداید که در گستره ی ِ شهریاری ِ او مردم ِ کم-دست نیز بی درد و بیماری <زییند.>

<اکنون در باره ی ِ خویشکاری های ِ برجسته ی ِ شهریاران در برابر ِ مردم:>

1. <خویشکاری ِ شهریار در برابر ِ آن کس که .... (؟) او درمان ناپذیر است و هیچ رای و روشی برای ِ <درمان> ِ او پیدا نیست:

می باید برابر ِ آموزه و اندرز  ِ دین، از <...................................................>

2. <خویشکاری ِ شهریار> در برابر ِ تنبلی و دمدمی بودن ِwaranīg)) <کسان> نسبت به خویشکاری های ِ داده شده (؟)

<شهریار می باید> با گسترش ِ چاره های ِ به کار بردنی و زایا، آنان را برای ِ انجام ِ خویشکاری برانگیزاند تا از راه ِ این <انگیزش> وادار ِ به کار و کوشش شوند.

3. <خویشکاری های ِ شهریار در برابر ِ> آن کسان که ابزار ِ خویشکاری ِ آنان - برای ِ نمونه:

گاو ِ ورزا و ابزار ِ ورزی-گری و دیگر ِ ابزارهای ِ همیاری (pēsh-kār abzār) در کارهای شان - از دست رفته است و به شَوَند ِ [سبب] این از دست رفتگی ناتوان <از انجام ِ خویشکاری> اند:

<می باید> برای ِ به راه افتادن ِ کار، ابزارها<ی ِ بایسته> را به وی دهد تا بتواند کارهای اش را بی کاستی انجام رساند.

4. <خویشکاری های ِ شهریار> در برابر ِ کسان که پیر یا ناتوان شده اند:

<..................................................................................................>

5. <خویشکاری های ِ شهریار در برابر ِ> همه ی ِ زنان ِ از کار افتاده (؟) و همه ی ِ کودکان ِ ناتوان از کار(؟):

<می باید>................ تا که < هر گونه ..........(abargarz ?) ناداری از آنان باز داشته شود.

6. <خویشکاری های ِ شهریار در برابر ِ> مردم ِ ناتوان از <....>:

<.................................................................................................>

و این آشکار است که با <بهره گرفتن از> تنخواه ِ ویژه (kardag-handōz) می شاید تهیدستی را از آنان زدود.

7. <خویشکاری ِ شهریار در برابر ِ ......>:

به گونه ای روشن (؟) برابر ِ <دستوَریِ> دین می باید رای زند و رواج دهد و بفرماید تا نیازها همه برآورده شود < و مردم بتوانند> بی درد < و رنج زییند> (؟) و نیز خواهان ِ<....>.

8. <خویشکاری های ِ شهریار در برابر ِ> چاره جویی برای ِ بیماری و تن-تُرنجی (فلجی):

می باید در همه ی ِ شهرها و نیز در کشور [یا نیز: در همه ی ِ روستاها] بیمارستانی بی کاستی <برپا> کند و با بهره گرفتن از پزشک ِ رواندوست ِ کارشناس، <شاینه ی ِ [شاوند/امکان] ِ دسترسی ِ همگان را نیک> به دارو و درمان فراهم کند

<................................................>

9. <خویشکاری های ِ شهریار در برابر >ِ دیگر ِ کارها:

<شهریار> می باید بفرماید تا کارها بی کاستی انجام گیرد؛ و همواره در پرس و جو و پژوهش باشد تا کارها به درستی انجام شود؛ و گران چم تر از همه اینکه «داد» در شهرها گسترده گردد؛ که از راه ِ داد است که کشور به آبادانی می رسد؛ <تنها از این راه است که> بیماری های ِ واگیردار و خشکی [ و یا نیز: جذام] و بدبختی و نیاز از تودگان، سرتاسر زدوده خواهد شد.

<و از بایاترین خویشکاری های ِ شهریاران این است که> با <پراکندن> ِ بوی ِ خوش (hū-bōyīh) بر آتش و آب و زمین، برای ِ پایش ِ هوا<ی ِ پیرامون>، که پوسیدگی و تباهی از آن (=از نبود ِ پایندگی ِ آب و هوا) ترابُرده می شود، بیماری های ِ چرکین و خشکی و بدبختی و نیاز ِ تودگان را - تا مبادا بُن-انگیزه ی ِ بیماری و ناخوشی ِ مردم گردد - ریشه کن کند؛ و این شدنی نیست مگر از راه ِ پاییدن ِ آتش و آب و زمین.

این <سخن ِ واج-آراسته که در زیر می آید> از اندرزهای ِ دین ِ بهی است:

«از فرمان های ِ شهریاران          استواری ها اندر گیهان». (گزارش ِ متن از فریدون ِ فضیلت)

***

1) "حزبی در برابر ِ تاریخ، تباهی شناسی ِ حزب ِ مشروطه، یک پیکار"؛ به شماره، از جستار ِ یک تا جستار ِ پنج:

http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=2&ni=23755

http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=2&ni=23812

http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=2&ni=23949

http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=2&ni=24303

http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=2&ni=24990

2) "پاد ِ جمالی، و یا، دیگر بس است آقای ِ جمالی":

http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=8&ni=14861

2

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.