روان‌کاوی بحران قوم و ملیت ایرانیان

مباحث در باب قوم و ملیت، به داغترین و جنجال برانگیزترین مباحث در میان ایرانیان و از جمله در سایت ایران گلوبال تبدیل شده است. دلایل این اهمیت و نیز دلایل این درگیری و بحث همه جانبه نیز مختلف، عقلانی و غیرعقلانی، آگاهانه و یا ناآگاهانه هستند. موضوع بحث ذیل، ترسیم علل روانی، فرهنگی و عمیق این معضل و راه عبور از آن، ترسیم ساختارهای درون این مباحث و ترسیم راه‌های دگردیسی هر چه بیشتر آن به یک جدل خلاق و سازنده و به یک کثرت در وحدت نو و مدرن و دیالوگ مدرن است.

مباحث در باب قوم و ملیت، به داغترین و جنجال برانگیزترین مباحث در میان ایرانیان و از جمله در سایت ایران گلوبال تبدیل شده است. دلایل این اهمیت و نیز دلایل این درگیری و بحث همه جانبه نیز مختلف، عقلانی و غیرعقلانی، آگاهانه و یا ناآگاهانه هستند. موضوع بحث ذیل، ترسیم علل روانی، فرهنگی و عمیق این معضل و راه عبور از آن، ترسیم ساختارهای درون این مباحث و ترسیم راه‌های دگردیسی هر چه بیشتر آن به یک جدل خلاق و سازنده و به یک کثرت در وحدت نو و مدرن و دیالوگ مدرن است. امیدوارم که دوستان دیگر نیز با بیان نظرات و انتقادات خویش به ایجاد یک بحث نو و خلاق در این زمینه کمک رسانند

 

رابطه هویت، زبان، کثرت در روان‌کاوی و مشکل ایرانیان در دست‌یابی به کثرت در وحدت مدرن

انسان در زبان می‌زید و زبانش در واقع بیان‌گر و ایجادگر هویت و فردیت اوست. در معنای روان‌کاوی لکان هر جمله و هر زبانی دارای دو حالت «زبان عبارت» و «زبان اشارت» است. به قول دکتر موللی «زبان عبارت» درباره صرف و نحو زبان و زبان صوری است ولی «زبان اشارت» جایگاه و بیانگر آرزومندی و تمنای بشری است.(1). «زبان عبارت» بیانگر قواعد انتقال اطلاعات و خبر توسط زبان است و «زبان اشارت» در واقع معنای احساسی و معانی فرهنگی نهفته در کلمات و تمناها و احساسات ما در پی عشق و نفرت هستند که در واقع «هویت فرهنگی» ما را تشکیل می‌دهند و در قالب زبان خویش را بیان می‌کنند.

این دوگانگی حالت زبان باعث می‌شود که در واقع فرد یا فاعل جسمانی، یک فاعل منقسم باشد. یعنی همیشه میان انسان با خود یا با دیگری، میان انسان با «غیر» فاصله و حجابی است و او برای لمس تمنای خود و یا لمس دیگری نیاز به تن دادن به ارتباط و دیالوگ با او دارد و این ارتباط و دیالوگ از طریق زبان صورت می‌گیرد. انسان برای تماس با خویش و یا با رقیب بایستی با «غیر» به دیالوگ و گفتگو بنشیند و هیچگاه نیز بناچار به راز نهایی خود یا دیگری، به معنای نهایی «غیر» پی نخواهد برد بلکه مرتب قادر به ایجاد روایاتی نو از خویش و دیگری، از هستی و یا از هویت خویش است. او در واقع مرتب جهان سمبولیک و روایت خویش از جهانش را بدور یک «هیچی محوری» و نادانی محوری می‌آفریند و قادر به آن می‌گردد به هزار شکل و حالت با «غیر»، با تمنای خود یا با معشوق و رقیب یا خدا ارتباط بگیرد و به آنها و به خود نام و معنایی فانی و قابل تحول دهد. این فاصله و نیاز به دیالوگ و ایجاد روایات مختلف قدرت بزرگ بشری و اساس بلوغ فردی و جمعی اوست که ناشی از قدرت شکاندن وحدت اولیه با طبیعت و مادر و دست‌یابی به این حالت منقسم و بافاصله با خویش و دیگری است. زیرا اکنون او بایستی به عنوان فاعل جسمانی و فرد با فاصله تثلیثی با جهانش و با خودش از طریق زبان تماس گیرد و او بایستی در واقع مرتب از حالت «فاعل عبارت» به «فاعل اشارت» دگردیسی یابد و با هویت خویش و یا تمنایی نو از خویش روبرو شود و او را در خویش پذیرا گردد. این گونه این فاعل منقسم در واقع یک کثرت در وحدت است و مرتب با تبدیل شدن از فاعل عبارت به فاعل اشارت با بخشی از خویش روبرو می‌شود و بایستی او را در خویش به شیوه سمبولیک پذیرا گردد، روایتی نو بیافریند و به کثرت در وحدتی نو و فانی دست یابد. کثرت در وحدتی که هیچگاه کامل نیست، زیرا زبان و نوشتن و دیالوگ پایان نمی‌یابد و ذات انسان و «غیر» ازین رو مرتب در تحول و در حال ایجاد هویتهای نو و روایات نو و ناتمام جدید است.

برای مثال زبان فارسی به عنوان «زبان عبارت» بیانگر قواعد دستورزبان فارسی و جمله بندی فارسی است. اما به عنوان «زبان اشارت» او تبلور و بیانگر هویت ایرانی است و در واقع یک زبان عارفانه و شاعرانه است و این حالت عارفانه و شاعرانه یک حالت خاص و ماهوی هویت ایرانی را تشکیل می‌دهد. حالت دیگر آن، حالت کاهنانه و اخلاقی نهفته در زبان فارسی است. جالب است که به این موضوع توجه کرد که این حالت عارفانه و شاعرانه نه تنها متخص به زبان فارسی بلکه دربرگیرنده همه اقوام ایرانی و زبان‌های ایرانی است، حتی وقتی از لحاظ ریشه زبانی، مثل تفاوت ریشه زبانی زبان فارسی با زبان ترکی و عربی، اختلاف وجود داشته باشد. اما با این‌حال شما این حالت شاعرانه و عارفانه و نیز بخش کاهنانه و اخلاقی یا قهرمانانه را در همه زبان‌ها و هنر اقوام ترک و کرد و فارس و بلوچ و عرب ایرانی می‌توانید بیابید، زیرا زبان فارسی بیانگر هویت مشترک همه این هویت‌های قومی و مختلف و نقطه وحدت در این تنوع زیبای قومی و فرهنگی است. طبیعتا این هویت و زبان دارای قدرت و ضعف‌های خاص خویش است، اما بهرحال یکایک ما در این زبان می‌زییم و دارای این حالات عارفانه و شاعرانه یا عاشقانه هستیم که مختص هویت ایرانی است و هم ایجادگر عشق و برادری و تلفیق عمیق میان ایرانیان و هم در دوران تحول مدرن، ایجادگر معضلات فرهنگی آنها با مدرنیت نیز بوده و هست که بعدا به آن بیشتر می‌پردازیم.

حال فرض کنید که من می‌گویم:« من ایرانی هستم». اینجا در واقع من دو نفر هستم. من اول به عنوان «فاعل عبارت» بیان کننده این جمله هستم. اما جمله بالا در عین حال به مفهوم هویت ایرانی و هویت من نیز اشاره می‌کند و مرا به عنوان فاعل جمله با هویت خویش، با بخشی دیگر از خویش، با «غیر» خویش روبرو می‌سازد. ازین‌رو یکایک ما وقتی این جمله را می‌گوییم، خودبخود دچار احساس عشق یا نفرت و دچار این احساس می‌شویم که این جمله با خویش باری از معنا و حتی بارسنگین دارد و بسته به نوع رابطه شخصی ما با هویت خویش، این جمله در ما احساس غرور، ترس یا خشم و غیره ایجاد می‌کند. موضوع اصلی اما این است که در واقع من در لحظه گفتن جمله « من ایرانی هستم»، با این هویت روبرو می‌شوم و محکوم به دیالوگ با او و پذیرش او در خود و ایجاد روایت فانی خویش از او هستم. زیرا همان‌طور که گفتیم، هویت و همه چیز به سان «غیر» بر ما ظاهر می‌شود و ما راهی جز دیالوگ با او و ایجاد روایت فانی خود از او نداریم. زیرا هیچگاه نمی‌توانیم برای مثال صد درصد بگوییم که ایرانی بودن چیست. حس این فاصله و لمس ضرورت دیالوگ اما باعث می‌شود که ما اسیر نگاه هویت و یا «غیر» خویش نشویم و به برده یک روایت و یا یک تصور از هویت تبدیل نشویم؛ بلکه بتوانیم با حس این فاصله و در عین حال با دیدن اینکه این هویت بخشی از وجود ما و دارای اهمیت است، قادر به ایجاد ارتباط با او و ساختن بهترین روایت فانی از هویت خویش و در خدمت سعادت فردی و جمعی خویش گردیم. اینگونه در حالت سالم و بالغانه، انسان و گوینده این جمله، به عنوان فاعل جسمانی از حالت «فاعل عبارت» به «فاعل اشارت» و بدرون هویت خویش وارد می‌شود و بدان تن می‌دهد و او را در خویش پذیرا می‌گردد و اینگونه مرتب به یک کثرت در وحدت نو و یا وحدت در کثرت نو تبدیل می‌گردد. بزبان لکانی فاعل جسمانی در واقع خود را به عنوان «فاعل عبارت» حذف می‌کند تا بتواند به عنوان «فاعل اشارت» هویت و تمنای نهفته در جمله خویش را لمس و حس کند و او را در خویش پذیرا گردد. در چنین حالت بالغانه‌ای آنگاه انسان به هویت و زبان خویش عشق سالم و چندلایه دارد و به او تعهد دارد، زیرا هویت اوست، اما اسیر یک تصویر این هویت نیست، زیرا او می‌داند:

1/ آنچه که او هویتش و معنای این جمله می‌نامد، روایتی و نامی از هویت و یا از خود اوست و همیشه روایات دیگر و نام‌های دیگر از هویت، از خود او و یا از زندگی ممکن است و زندگی بشری یک جهان هزار روایت فانی و قابل تحول است. ازین‌رو او هم این هویت را دوست دارد و همزمان مرتب این هویت را می‌سازد زیرا می‌داند که هیچگاه نام نهایی خود یا هویت و یا خدا را نخواهد دانست و تنها با روایات نو روبرو خواهد بود. اینگونه نیز برای مثال هویت ایرانی در عین تداوم و ارتباط با هویت چندهزارساله ایرانی، مرتب قادر به ایجاد هویت‌های نو مثل هویت مدرن و یا هویت ایرانیان مهاجر چندملیتی خواهد بود وقتی که این ارتباط سالم و بالغانه وجود داشته باشد و ایرانی می‌تواند در عین پیوند با گذشته مرتب نو و به قول زبان اینترنتی آپ دیت شود. زیرا یادگیری هر زبان نو در واقع قبول یک هویت نو و دست یابی به وحدت در کثرتی نو و فانی و ایجاد تلفیق‌های نوست.

2/ این فاعل جسمانی منقسم ایرانی و یا بزبان دیگر این «جسم خندان چندلایه و منقسم» ایرانی در واقع یک کثرت در وحدت است. البته می‌توان بر پایه تفکر «من» منسجم فرویدی و یا «من» مدرن نیز به یک وحدت در کثرت دست یافت. زیرا این سوژه یگانه دکارتی و یا «من» قدرتمند فرویدی نیز می خواهد مرتب چیزهایی نو و سودمند برای خویش را در جهانش جذب کند و تحول یابد همانطور که این قدرت تحول و حتی حالت مولتی کالچر را در فرهنگ پویای مدرن می‌بینیم. مشکل این شیوه این است که در واقع این شیوه دارای یک حالت تک‌روایتی درونی است و تلفیق عمیق و چندزبانی و چندهویتی عمیق صورت نمی‌گیرد. نمونه آن حالت «من» مدرن و تلاش برای ایجاد یک جامعه مولتی کالچر است که اکثرا با تمامی تلاش‌ها، در نهایت از فرهنگ‌های ثانوی مثل فرهنگ ایرانی و ترکی و غیره در کشورهای آلمان و یا آمریکا، چیزی جز رستوران ایرانی و ترکی و غیره باقی نمی‌ماند. زیرا کانسپت «من» یگانه مدرن چنان درونا بسته و سیستم‌بندی شده است که مرتب می‌خواهد هویت‌های نو را به رنگ و حالت عقلانی و تک رنگ خویش درآورد و درمی‌آورد. کانسپت «من» مدرن نمی‌تواند به یک کثرت در وحدت دست یابد که در عین یگانگی و وحدت درونی به عنوان جسم، قادر به تن دادن به هویت‌ها و زبان‌های مختلف فارسی، آلمانی، آذری و غیره باشد و قادر به ایجاد تلفیق و چندلایگی و چندزبانی عمیق گردد. برای دست‌‌یابی به چنین توانایی است که متفکران پسامدرن و روانکاوی پسامدرن و جسم‌گرایانه ، من منسجم را می‌شکند و به فاعل منقسم دریدا و لکان و غیره تبدیل می‌سازد. اکنون این فاعل جسمانی و جسم خندان می‌تواند مرتب به حالت و هویتی نو از خویش تن دهد، به عنوان فاعل عبارت محذوف گردد و به فاعل اشارت تبدیل شود و هویتی دیگر و یا تمنایی دیگر از خویش را لمس کند و او را در خویش جذب کند و به یار و امشاسبند خویش تبدیل سازد، به چهره و نقشی دیگر از خویش، به روایتی دیگر از خویش. روایتی از هزار روایت ممکن و در حال خلق شدن. این فردیت جسمانی و این جسم خندان منقسم قادر است به این کثرت در وحدت و به این چندزبانی دست یابد و مرتب هویت‌ها و روایاتی نو بیافریند.

فرهنگ و هویت ایرانی نیز وقتی به بحران خویش پایان می‌دهد که ابتدا این فردیت و فاصله بوجود آید، تا ایرانیان مختلف بر پایه این فردیت جسمی و جنسیتی خویش و با ایجاد فاصله با «غیر»، قادر به ایجاد انواع و اشکال وحدت در کثرت مدرن و یا کثرت در وحدت پسامدرن و چندزبانی گردند. ابتدا از طریق این وحدت در کثرت و یا کثرت در وحدت است که می‌توان هم هویت مدرن ایرانی را آفرید و هم مفاهیم گیتی‌گرایی و فردیت ایرانی و هم با ایجاد یک هویت تلفیفی، رنگارنگ و چندزبانی مدرن و یک کثرت در وحدت مدرن ایرانی به بحران اقوام و ملت ایرانی پایان بخشید. طبیعی است که این هویت مدرن و رنگارنگ نیازمند به سیستم حقوقی و مدرن متناسب با خویش نیز هست. اما بدون ایجاد این وحدت در تنوع ایرانی به شیوه مدرن نمی‌توان به بحران هویت ایرانی و به بحران اقوام ایرانی پایان بخشید.

درک اهمیت توانایی به ایجاد این روایات نو از هویت ایرانی و به این وحدت در تنوع نو، برای عبور از این بحران دارای اهمیت ماهوی و اساسی است. زیرا مشکل وقتی شروع می‌شود که فرد این فاصله و ضرورت ایجاد روایت خویش از هویتش را نبیند و در واقع به قول لکان و با ترجمه موللی، «خود را به جای خویش» بگیرد و خیال کند که ایرانی هست.(2) آن گاه این انسان هویتش را چون امری مطلق می‌بیند و می‌خواهد چون روحی سیال در او ذوب شود، به یک ایرانی بزرگ تبدیل شود و بگوید که «هنر نزد ایرانیان است و بس». یا به نافی مطلق هویت خویش تبدیل شود. یا در اشکال جدید آن به پان‌ترکیسم و یا پان‌عربیسم دچار شود. زیرا در همه این حالات ما با فردی و نگاهی روبرو هستیم که اسیر یک رابطه نارسیستی شیفتگانه/متنفرانه با هویت خویش است و مرتب با بزرگ کردن بخشی از هویت خویش، همزمان بخش‌های دیگر آن را سرکوب می‌کند و ناتوان از ایجاد کثرت در وحدت و یا وحدت در کثرت است. او یا شیفته یک تصویر و یا یک بخش از هویت خویش و متنفر از «غیر» است و اکنون برایش خاک ایران یا خاک بلوچستان و کردستان مقدس می‌شود و برای حفظ مام وطنش به جنگ دشمن خیالی می‌رود که به باور او به خاکش و مامش تجاوز کرده است. خواه این دشمن خیالی، غرب باشد یا قوم فارس و یا کردستان و غیره. در هر حال مرتب ما شاهد گرفتاری در نگاه یک تصویر خیالی و نارسیستی از هویت و تبدیل شدن به سرباز جان برکف یک هویت مطلق شده و مقدس شده هستیم. اینگونه این شوونیست شیفته، پان ترک و یا پان عرب شیفته، چنان اسیر نگاه توهم و هویت خیالی خویش است که هم فاصله اش را از یاد می‌برد، هم از یاد می‌برد که این هویت یک روایت فانی و قابل تغییر و تحول است و هم از یاد می‌برد که با حل شدن در هویتش و مطلق کردن هویتش و نفی بخشهای دیگر هویتی و یا نفی «غیر» در واقع خود را به سترونی و شکست و داغانی محکوم ساخته است. زیرا او اکنون مرتب در حال بازگشت به خویشتن و نفی کثرت درونی خویش و نفی دیالوگ است. ازین‌رو ایرانی شوونیست، پان ترکیست و پان عربیست عملا دو روی یک سکه و ناتوان از دیالوگ و ناتوان از درک عقلانی معضلات و تحول در روایات خویش بر اساس تحولات زمانه و نیاز زمانه خویش هستند. آنها دچار یک حالت «مات زدگی» و گرفتاری در یک نگاه هستند و اینگونه هم براحتی حرکاتشان قابل پیش‌بینی است و هم ناتوان از حرک عقلانی فردی یا سیاسی هستند و مرتب دچار یک حالت واکنشی می‌باشند. زیرا این انسان نارسیستی دچار احسااس حقارت ایرانی یا کردی و بلوچی، با از دست دادن فاصله درونی خویش و با اسارت در نگاه یک هویت خیالی خویش، در واقع بلوغ خویش را ، قدرت خویش را از دست داده است و محکوم بدان است که مرتب به قتل خویش و یا دیگری در پای آرمان خیالی دست زند و اسیر بحران باقی بماند . زیرا او به کودکی تبدیل شده است که می‌خواهد در نگاه یک هویت خیالی ذوب شود، سرباز جان برکف شود و همین گونه نیز به عنوان این سرباز جان برکف در جنگ تراژیک/کمیک با دشمنان خیالی محکوم به شکست و مرگ و ماندن در بحران مداوم است. تا آنگاه که به اشتباه خویش پی ببرد و با ایجاد فاصله تثلیثی و با تحول به جسم خندان منقسم قادر به ایجاد یک کثرت در وحدت درونی به عنوان فرد، یا به عنوان ملت باشد و بتواند دیگر بار خلاق و چندصدایی، چندهویتی گردد. فاجعه کشور ما از دوران مشروطیت تا کنون و بحران اکنون ما نیز، در واقع به خاطر ناتوانی از دست یابی به این هویت مدرن و کثرت در وحدت ایرانی است که من به آن « هویت مدرن ملی و رنگارنگ ایرانی» می‌گویم.

ما مرتب در حال تکرار این خطای بازگشت به خویشتن و اسارت در نگاه یک هویت و «غیر» مطلق شده به اشکال مختلف هستیم و مرتب خودمان را به جای این و یا آن می گیریم و به جای دست یابی به یک وحدت در تنوع مدرن، مرتب اسیر یک صدا و تصویر از هویت خویش می‌شویم و به جنگ بخشی دیگر می‌رویم. اینگونه یا غرب ستیز و یا غرب شیفته می‌شویم. سنت ستیز و یا سنت شیفته می‌شویم و ناتوان از دست‌یابی به مدرنیت ایرانی از طریق پذیرش مبانی مدرنیت در فرهنگ خویش و نوزایی فرهنگی هستیم. اکنون نیز ناتوان از دست یابی به این کثرت در وحدت ایرانی و به عنوان یک ملت مدرن و رنگارنگ، در معرض خطر جنگ برادرکشی و تجزیه و کابوس کشتار یکدیگر و یا داغان کردن پروسه مدرنیت کشور خویش قرار داریم. با آنکه بزرگترین قدرت جامعه و فرهنگ ما این تنوع و رنگارنگی فرهنگی و قومی است که اگر به اشکال و انواع تلفیق و وحدت در کثرت و یا کثرت در وحدت مدرن تبدیل شود، آنگاه ایرانی می تواند در همه زمینه ها به خلاقیت هنری، فرهنگی، سیاسی و غیره دست زند و چندلایه و چندزبانی گردد. برای دست‌یابی به این توانایی نگاهی عمیقتر و اجمالی به هویت ایرانی و نیز معضلات کنونی لازم است.

 

هویت ایرانی و هویت قومی

هویت ایرانی بیانگر حالات خاص و متفاوت فرهنگ ایرانی و الگوهای رفتاری و نگرشی و احساسی است که بدان وسیله«ایرانی» خویش را از «غیر» و همسایه و یا رقیب متمایز دانسته و می‌داند. یک علامت واحده این هویت مشترک ایرانی به قول دکتر موللی حالت «رودربایستی» ایرانی است که در بحثی دیگر بدان و نکات مثبت و منفی آن و ضرورت تحول در آن پرداخته‌ام.(3) موضوع مهم درک این مطلب است که در معنای روانکاوی هویت و فردیت ربطی به هویت مدرن یا فردیت مدرن ندارد. فردیت مدرن و هویت مدرن شکلی از هویت و فردیت هستند و به این معنا نیستند که قبل از آن برای مثال در ایران هویتی مشترک و یا هویت قومی نبوده است. تلاش برخی روشنفکران قومی برای فرار از هویت مشترک خویش از طریق نفی هویت مشترک ایرانی و یا نفی فرودسی، جز یک تلاش نارسیستی نابالغانه و ضدعلمی بیش نیست. طبیعی است که می‌توان فردوسی و تاریخ ایران را از جوانب مختلف بررسی کرد و به نقدهای متفاوت از این هویت و یا تاریخ دست یافت، اما نمی‌توان وجود هویت مشترک و حالات عمومی آن را که هنوز در زبان و فرهنگ ایرانی وجود دارد نفی کرد. تنها می‌توان به معانی مختلف مفهوم «ایران و ایرانی» در زمان‌های مختلف اشاره کرد و یا از جوانب مختلف این تاریخ گذشته را بررسی کرد. یا بررسی کرد که چرا در حین هویت سازی مدرن دوران مشروطیت، اهمیت دوران هخامنشی زیاد می‌شود و یا به دوران اعراب به دید عمدتا منفی نگریسته می‌شود و یا برای مثال به دوران مهم اشکانی و نئوهلنیسم در ایران کم‌بها داده می‌شود و می‌توان این موضوعات را از جوانب مختلف روان‌کاوی، علم تاریخ و غیره بررسی گرد.

به قول اندیشمندی، تاریخ حادثه ایست که اتفاق نیافتاده است و به قلم نویسنده ای که آنجا نبوده است. حتی تاریخ مدون و علم تاریخ نیز در واقع یک روایت و چشم‌انداز و یا به قول فوکو یک دیسکورس است و می‌توان به اشکال دیگری به آن نگریست. موضوع اما این است که نمی‌توان فردیت نهفته در حافظ و مولانا و یا هر فرد دیگر مربوط به گذشته را نفی کرد و یا هویت مشترک یک فرهنگ ایرانی را نفی کرد. زیرا هر فردی دارای سه بخش نارسیستی/خیالی/ سمبولیک و فردی است و هر فرهنگی دارای هویت خاص خویش است و این هویت در عین تداوم مرتب در حال تحول و دگردیسی است و هر هویت در واقع در خویش دارای هزاران «خرده-هویت» است. هویت مشترک در واقع دریایی است که از پیوند این خرده-هویتها بوجود آمده است و مرتب با ارتباط با «غیر» و هویت و زبان‌های نو به هویت‌های نویی دست می‌یابد و متحول می‌شود.

هویت ایرانی در واقع دارای یک حالت عارفانه/کاهنانه/قهرمانانه است که بویژه حالت عارفانه و عاشقانه آن دارای قدرت اساسی در این فرهنگ است. اصولا کمتر فرهنگ بشری را می‌توان یافت که اینگونه دست‌یابی به عشق و دوستی را هدف خویش قرار می‌دهد و نگاهی عارفانه و عاشقانه به هستی دارد و از طرف دیگر ایجادگر نگاه اوستایی نیک/بد مطلق و خیر/شری مطلق باشد. این هویت مشترک دارای خصایل مثبتی چون عشق و برادری، تلفیق و تنوع عظیم فرهنگی ایرانیست و همزمان دارای نکات منفی چون سیاه/سفید دیدن و نفی دگراندیش در پای آرمان مقدس خویش و جستجوی مقصر برای بدبختی‌های خویش است که من به این مباحث اینجا نمی‌پردازم و علاقه‌مندان به مبحث هویت را به دو مقاله در لینک بخش ادبیات رجوع می‌دهم. اینجا تنها متناسب با بحث ما، برخی مباحث مهم مطرح می‌شوند.(4)

این هویت ایرانی تبلوریافته در زبان فارسی و زبان اقوام ایرانی و آیین‌های ایرانی چون آیین نوروزی و مذهبی و قومی، در واقع دارای سه بخش است. هویت ایرانی از سه بخش، هویت مشترک ایرانی، هویت مذهبی و هویت اقوام‌های مختلف ایرانی تشکیل شده است. خصلت مهم این هویت و زبان حالت عارفانه و شاعرانه آن با نکات مثبت و منفی هویتی است. هویت مشترک ایرانی دربرگیرنده زبان فارسی و آداب و سنن عمومی ایرانی چون آیین نوروزی و غیره است. هویت مذهبی دربرگیرنده اسلام و دیگر مذاهب ایرانی است و هویت اقوام‌های مختلف ایرانی نیز به معنای زبان‌ها و گویش‌های مختلف ایرانی و هویت‌های آنان است. هر سه بخش این هویت در پیوند تنگاتنگ با یکدیگر و با تاثیر متقابل با یکدیگر قرار داشته‌اند و بوجود آمده‌اند. دو خصلت مهم و اساسی این هویت، حال تنوع مهم آن و حالت تلفیق آن است که ایجادگر انواع و اشکال تلفیق و وحدت در تنوع می‌شود. اصولا هرگاه در فرهنگ و تاریخ ایرانی ما به شکوه و قدرت بزرگ برمی‌خوریم، شاهد این تلفیق و پذیرش «غیر» در خویش از طریق دیالوگ با فرهنگ غریبه هستیم. چهار نمونه مهم آن فرهنگ هخامنشی، اشکانی، عرفان و دوران مشروطیت هستند. پرسپولیس و آیین نوروری در واقع تلفیق دو فرهنگ بزرگ بین‌النهرینی و فرهنگ مهاجرین ماد و پارس است و به قول مهرداد بهار این تلفیق تقریبا صدو بیست سال طول می‌کشد و ابتدا پس از حدودا صدو بیست سال آبستنی و تلفیق ، آنگاه فرهنگ هخامنشی و پرسپولیس زاییده می‌شود. نمونه دیگر آن فرهنگ اشکانی است که در واقع نقطه تلاقی ایران با فرهنگ یونانی و دموکراسی شهری است و ایجادگر سیستم شهری و آمفی تئاتر و رشد علم و غیره می‌شود. نقطه سوم فرهنگ عرفان است که زمان تلاقی فرهنگ ایرانی با اسلام و نیز فرهنگ یونانی نئوافلاطونی و مسیحیت است و ناتوانی از رشد بیشتر علم و پیروزی نگاه شرعیون توحید طلب، مانع از ایجاد انواع و اشکال جدید فردیت و گیتی‌گرایی اولیه ایرانی می‌شود. نمونه چهارم دوران مشروطیت و ارتباط با جهان و فرهنگ غرب است که تحولی عظیم در جامعه و فرهنگ ایران را بوجود می‌آورد و هم به علت ناتوانی از پذیرش عمیق مدرنیت در فرهنگ خویش و ناتوانی از ایجاد هویت مدرن ایرانی و سیستم مدرن ایرانی، به بحرانی دچار می‌شود که ما اکنون وارثان و حاملان آن هستیم. هر هویت در واقع از طریق این تحولات و پذیرش خون نو و قوی و عنصر غریبه در خویش، مرتب نو و متحول می‌شود، در عین آنکه خودی و وارث سنت و گذشته خویش باقی می‌ماند. او اینگونه صاحب تاریخ و نیز تحول می‌شود.

هویت ایرانی پس از تلفیق اولیه در دوران هخامنشی، به قول احمد اشرف در دوران ساسانیان به هویت مدون تبدیل می‌شود. ساسانیان در واقع پايه گذاران هويت مدون ايراني هستند .ساسانيان براي پيوستگي امپراطوري خويش و نيز تفاوت نگاه خويش با روميان و ديگران براي اولين بار از واژه <ايران> به عنوان واژه سياسي استفاده ميکنند و اردشير خويش را شاهنشاه <ايران و انيران> مي‌نامد و هويت ايراني، بر اساس نگاه اوستايي و نيز شاهنامه اي و ريشه گرفتن ايرانيان از کيومرث و ايرج در تناقض با توران و روم، رشد و چهارچوب مدون جديدي مي يابد و مراسم نوروزي نيز اهميت فراوان خويش را در اين هويت مدون شده ايفا ميکند. در اينجاست که هويت ايراني به قول احمد اشرف در مقاله «بحران هويت ملي و قومي در ايران» سمبل خويش را ميانه روي می‌شمارد و این میانه روی را تفاوت هویتی خویش با سلم پادشاه غرب می‌داند که مظهر خردمندي است و تور پادشاه توران که مظهر دلاوري است . در اين تفاوت گذاشتن ميان خويش و ديگران، در حقيقت تحول هويت ايراني که از تاريخ بين النهريني آغاز ميشود و با آمدن آرياييان و تلفيق آنها با تمدن قبلي تحولي نو مي يابد، در سيستم ساساني به يک چهارچوب مشخص تري دست مي يابد و همانجا نيز يکي از نطفه هاي جديد نکات منفي هويت ما کاشته ميشود.

«دشمنان ايران با انکه گروهي دلير و جنگاورند(توران) و گروهي خردورز و انديشمند(غرب)، هر دو با نيروهاي اهريمني پيوند دارند و در کار توطئه بزرگ و ابدي بر عليه سرزمين اهورايي ايرانند. <ايران> همزمان با <انيران> زاده ميشود و از همان روز هدف توطئه بيگانگان قرار ميگيرد.توهم توطئه بيگانگان بر عليه ايران از همان اغاز پيدايش ايران زمين در ژرفاي تفکر ايراني جا ميگيرد.»(5)

این تئوری توطئه و حالت پارانویید به ارث رسیده به یکایک ما، در کنار حالت منفی عشق بی‌‌مرز به آرمان مقدس و تئوری مقدس خویش و نفی دگراندیش، از مهمترین نکات منفی هویت مشترک ایرانی است که تاثیر منفی آنها و ناتوانی از دیالوگ مدرن را در همه بحث‌های ایرانی می‌توان یافت. طبیعی است که می‌توان در باب زمان زندگی فردوسی و نظریات بالا و یا حالت دوران هخامنشی و غیره نظرات متفاوت داشت و به جدل علمی با یکدیگر پرداخت، اما نمی‌توان به نفی هویت مشترک و یا این دوران‌های تحولی پرداخت. کافی است که به درگیری میان نظرات مختلف در این زمینه از هوادران پورپیرار تا مخالفان او، از هواداران فردوسی تا مخالفان او نگاهی عمیق انداخت، تا دید که آنها در ساختار و شیوه سخنشان بسیار شبیه هم هستند و هر کدام حرف استاد و آرمان خویش را مقدس می‌دانند و به نفی ‌کامل نظر مقابل می‌پردازند. اینگونه این حالت تراژیک/ کمیک پیش می‌آید که در بحثهایی مثل بخش نظرخواهی خوب‌ سایت ایران گلوبال، با کمی توان فاصله گیری و توان سنجش ساختاری، می‌توان به خوبی دید که بخش مهمی از کامنت دهندگان دارای ساختار مشابهی با یکدیگر هستند و اسیر این تئوری توطئه و یا عشق فراوان به تئوری خویش و نفی دیگری هستند و اینگونه هرچه بیشتر با هم می‌جنگند، عملا بیشتر به هم شبیه می‌شوند و به زبان طنز نشان می‌دهند که همه ایرانی هستند و فرزندان این کشور زیبا و حاملان نکات منفی و مثبت هویتی خویش. از این رو نیز این مباحث عمدتا به یک کثرت در وحدت نو، به یک دیالوگ سازنده و خلاق و ایجاد چشم‌اندازهای مختلف روشنفکران ایرانی به ‌یک موضوع واحد تبدیل نمی‌شود و ایرانی عمدتا در حسرت این دیالوگ چندچشم‌‌اندازی و با قلبی گرم و مغزی سرد می‌ماند.

در تحول بعدي هويت ايراني و با آمدن اسلام ابتدا در حدود دو قرن زبان فارسي و نيز آيينهاي فارسي قدغن ميشوند، اما اين خواست مردم است که هردو را زنده نگه ميدارد و سپس آيينها و زبان فارسي پس از دو قرن سکوت دست به تحولي نو مي زنند و دوباره زنده مي‌شوند . در اين تحولات اما افسانه هاي ايراني با اسلامي در هم اميخته ميشود و کتاب قران نيز جاي خويش را بر سر سفره هفت سين کم کم مي يابد. همانطور که ايرانيان با ايجاد شيعه در حقيقت اسلام را ايراني مي‌کنند. در ضمن اين تحول با جانشيني خط عربي بجاي خط آرامي که تنها براي کاتبان قابل خواندن بود، زمينه رنسانس زبان دري و شروع نثر هزارساله زبان فارسي را ايجاد مي‌کند. یا در چالش ‌و درهم‌آمیزی هویت ایرانی با انديشه هاي اسلامي و تفکر یونانی شاهد یک گذار چندصدساله از زاهد و صوفی به عارف و رند قلندر چندنحوی حافظ و دیگران می‌شویم. این گونه در این تلفیق عرفان ايراني زاییده می‌شود که تفسيري نو از داستان آفرينش قران است و خود دارای اقسام گوناگون چون عرفان خراسانی و یا عرفان فارس است. این گونه در تکامل و تلفیق هویت ایرانی مشترک، ما شاهد شکل‌گیری هر چه بیشتر انواع و اشکال «خرده-هویت» در درون این هویت مشترک و تلفیقی و رنگارنگ هستیم. انواع و اشکال خرده هویت و نگاه‌های نو که اگر به تحول خویش ادامه می‌داد و بر بستر تحول علم و ارتباطات اقتصادی و فرهنگی میان ایران با غرب و «غیر»، می‌توانست هرچه بیشتر ایجادگر اشکال مختلف هویت فردی و گیتی‌گرایی ایرانی و نیز ایجادگر گذار مهم بعدی هویت ایرانی، یعنی دگردیسی به هویت مدرن و ملی ایرانی و شکل‌گیری مدرن هویت های ملی و قومی مدرن باشد. شکل‌‌گیری این هویت فردی و هویت ملی و یا هویت مدرن اقوام مختلف و ایجاد یک وحدت در تنوع مدرن مسیر طبیعی بعدی این تحول می‌بود که ابتدا، با شکست پروژه عرفان و ارتباط با غرب و پیروزی شرعیون بر نوگرایان، عملا تا دوران مشروطیت به تعویق می‌افتد. با آنکه اگر به حافظ و جهان عارفانه و گیتیانه و چندنحوی حافظ و یا فلسفه شاعرانه مولانا بنگریم، شاهد آن هستیم که ایرانی چگونه گام به گام به این هویت فردی و چندلایه و متفاوت عاشقانه خویش نزدیک می‌شود، اما ناتوان از به پایان بردن کار خویش است و «خراباتی» عاشق و رند حافظ که در واقع بایستی در مرحله بعدی به یک عاشق زمینی خندان و خردمند تحول یابد، به دلیل ناتوانی از این تحول به یک «خراباتی» گرفتار یک معشوق اسرارآمیز ابدی و گرفتار خانقاه و دوری از تاریخ و زمین تبدیل می شود و ابتدا چندصدسال بعد در دوران مشروطیت از خواب غفلت بیدار می‌شود و متوجه تاخیر تاریخی اش می‌شود. با آنکه در دوران صفوی ارتباطی نو با غرب ایجاد می‌شود، اما ایرانی ناتوان از پذیرش ترمیزی و سبمولیک مدرنیت و «غرب» در هویت و فرهنگ خویش و دست‌یابی به تحولی مدرن و نو در هویت خویش می‌شود و دچار سترونی قرون متوالی می‌گردد..

با این حال همین تلفیق و درآمیختگی قرون متوالی مذهب و هویت ایرانی، تلفیق اقوام ایرانی و هویت مشترکشان و ایران و جهان غرب و یا با اعراب و غیر، ایجادگر یک هویت تلفیقی و وحدت در تنوع ایرانیست که قدرت عمیق این فرهنگ و زیربنای عشق نهفته در هر ایرانی برای کشور وفرهنگش از هر قوم و مسلکی است. عشق، تنوع و تلفیق مشترکی که بدون آن ایران تا کنون هزارپاره شده بود، زیرا در این چندسده ناتوان از ایجاد سیاست و دولت مدرن و قوی بوده است. اصولا اگر درست بنگریم، تلفیق فرهنگی و خانوادگی در میان اقوام ایرانی اینقدر قوی و در این مسیر چندهزارساله آنقدر زیاد بوده است که احتمالا نمی‌توان یک فارس اصیل، ترک اصیل یا بلوچ اصیل یافت و همه ما تلفیقی از خون‌ها و فرهنگ‌های مختلف هستیم. از اين رو نيز گفتن اینکه زبان فارسي زبان قوم فارس است، جز ناداني و نشانه اي از بي توجهي به تاريخ تحول اين زبان از زبان ايران باستان به پهلوي ميانه و آنگاه فارسي دري و تاثير زبان کردي، ترکي، عربي و ديگر زبانها بر اين زبان و بالعکس و در پروسه ايجاد و تحول آن مي باشد. زبان فارسي و اين نثر هزار ساله همانقدر به هويت مشترک ايرانيان تعلق دارد که نوروز و آيينهاي مشابه. اينگونه نيز از نظامي گنچوي تا شمس تبريزي و تا شهريار آذري و نويسندگان کرد ، فارس و عرب و غيره در رشد اين زبان مشترک نقش داشتند و دارند، همان طور که حکومتهاي ترک، ترکمن، سلجوقي و ... در طي تقريبا يک هزاره حاميان و گسترندگان زبان فارسي بودند. همان طور که موسيقي مشترک و کلاسیک ایرانی حامل نواهاي ترکمني، بلوچي، گيلکي، لري، کردي و... مي باشد و جداسازي آنها غيرممکن است. از اين رو نيز هر پيشرفتي در زمينه هويت فردي اين اقوام ايراني و زبان و فرهنگ آنها تاثير مستقيم بر فرهنگ مشترک دارد و رشد فرهنگ و هويت مشترک تاثير مثبت بر اين فرهنگهاي اقوام ايراني دارد. زیرا هویت مشترک ایرانی چون دریایی مشترک است و هویت اقوام مختلف لر، ترک، عرب، بلوچ و غیره و مذاهب و مسالک مختلف ایرانی از زرتشت و میترایسم تا اسلام شیعه و سنی تا بهایی و غیره، رودهایی که به این دریا ریخته و می‌ریزند. پس هر چه رودها پربارتر باشند، دریا پربارتر است و هرچه دریا پربارتر، ابرها قویتر و باران خلاقیت فرهنگی بیشتر و رشد و گسترش رودها و چندزبانی قویتر.

رابطه میان جمع و فرد، میان خرده-هویت و هویت مشترک، یک رابطه دیالکتیکی است و ضربه به یکی به معنای ضربه به دیگریست. مشکل جامعه و هویت ایرانی این است که این رابطه دیالکتیکی و تاثیر متقابل میان هویت مشترک و اقوام ایرانی، میان مذاهب و هویت مشترک به هم می‌خورد و یا بهتر است بگوییم جلوتر نمی‌رود و به تفاوت و چندزبانی مدرن و کثرت در وحدت مدرن تبدیل نمی‌شود. این تحول بدون دست یابی به فردیت فردی و هویت ملی و شهروندی غیرممکن است. تنها بر بستر هویت ملی می‌توان هر چه بیشتر به تفاوت و تفاوطهای هویتی قومی و فردی و مدرن تن داد و بدون هویت فردی رشد هویت ملی غیرممکن است. فردیت و هویت ملی که بایستی بر بستر فرهنگ و زبان ایرانی بوجود آید و ایجادگر مدرنیت ایرانی گردد. زیرا از یک طرف مفاهیم، فرد، ملت و دولت در پیوند تنگاتنگ با یکدیگر هستند و از طرف دیگر هر چه یک هویت می‌خواهد قویتر و پربارتر باشد، باید بتواند مرتب میران بیشتری از این تفاوتها و خرده-هویت‌ها و جدل و دیالوگ میان آنها را در خویش ایجاد کند و مرتب خون تازه از طریق ارتباط با «غیر»، از طریق دیالوگ با خرده-هویتهای متفاوت خویش و با فرهنگ غریبه بدست آورد و در عین پیری و قدمت مرتب جوان و تازه شود. فرهنگ ما ناتوان از این کار به دلایل مختلف روانی و فرهنگی و سیاسی و اقتصادی می‌گردد و این‌گونه هویت ایرانی دچار یک اختناق و سکون درونی می‌شود که تا دوران مشروطیت ادامه می‌یابد و ثمره‌اش سترونی و خرابی فرهنگ ایرانی و کشور ایران بوده است.

 

گذار سیاسی از مشروطه تا کنون

با دوران مشروطیت ضرورت ایجاد یک هویت مدرن و نوی ملی ایرانی و تحول مدرن در جامعه نیز بوجود آمد. ایرانیان در ملاقات با غرب و لمس قدرت این جهان به عقب ماندگی خویش پی بردند و در صدد یافتن علل این عقب‌ماندگی و راه‌های عبور از آن بودند. دیگر بار یک ملاقات فرهنگ‌ها و شکست در رقابت باعث درک ضرورت تحول و دست‌یابی به یک هویت مدرن و سیستم مدرن و وحدت در کثرت مدرن و یا کثرت در وحدت مدرن در میان ایرانیان می‌شود.

ازین‌رو روشنفکران مشروطیت چون آخوندزاده و دیگران در پی ایجاد این هویت مدرن بودند و طبیعتا نیز به نوزایی این هویت فرهنگی و نوزایی گذشته خویش دست زدند. در این دوره نیز توجه به تاریخ و گذشته ایران شدت بیشتری یافت و در واقع شروع به ایجاد روایات نو از گذشته خویش و برای زمینه سازی هویت نوی خویش کردند. از طرف دیگر می‌بینیم که در قانون مشروطیت نیز برای پاسخ‌گویی به معضلات قومی، طرح سیستم ایالتی و ولایتی مطرح می‌شود. هم‌زمان خواست‌های قومی نیز در این زمان بیدار می‌شوند و شروع به بیان خواست‌های خویش می‌کنند.

مشکل از اینجا شروع می‌شود که فرهنگ و جامعه ما ناتوان از آن می‌شود که به یک وحدت در کثرت مدرن و یا یک کثرت در وحدت مدرن دست یابد و نمی‌تواند هویتی نو ایجاد کند که هم بر بستر نگاه مدرن و شهروندی به خواست‌های این سه بخش هویتی خویش پاسخ دهد و به همه آن‌ها جایی مناسب و مدرن در خویش دهد و هم قادر به ارتباطی نو با هویت و جهان مدرن جدید خویش و با جهان غرب داشته باشد. از این‌رو دچار افراط و تفریط‌های فراوان و ناتوان از دست‌یابی به این کثرت در وحدت مدرن می‌شود. اگر مشروطیت قادر به ایجاد این هویت مدرن ملی و رنگارنگ می‌بود، آنگاه مطمئنا در مسیر بعدی خویش، سیستم ایالتی و ولایتی می‌توانست به سیستم فدرال و چندزبانی ایرانی تبدیل شود و جامعه ما به بحران مدرنیت امروزی دچار نشود.

مشکل اما از اینجا شروع می‌شود که روشنفکران ایرانی، از هر نوع قومی و ایرانی یا مذهبی، ناتوان از ایجاد این هویت مدرن و وحدت در کثرت ایرانی و یا کثرت در وحدت ایرانی می‌گردند و ناتوان از درک فاصله میان خویش و هویتش و درک ضرورت روایات نو و قابل تحول از هویتش می‌گردند. آن‌ها ناتوان از ایجاد یک کثرت در وحدت مدرن و ایجاد رابطه دیالکتیکی میان جمع و فرد، میان هویت فردی، قوم و ملی می‌شوند و از این‌رو دچار حرکات افراطی و تمامیت‌خواه به اشکال مختلف و نفی یکدیگر می‌گردند. یعنی آن‌ها در معنای روانکاوی گرفتار حالت نارسیستی شیفتگانه/متنفرانه می‌شوند و به پرستش یک بخش از هویت خویش و نفی بخش دیگر می‌پردازند و در این تحول غلط نکات منفی هویت مشترک ایرانیشان، سیاه/سفیدبازی ایرانی، مطلق‌نگری و سرباز جان برکف شدن یک آرمان و نفی دگراندیش، مسیر را برای آنها هموار می‌سازد. این گونه هر بخشی دچار حالت نارسیستی بزرگ نمایی هویت ایرانی یا قومی یا مذهبی و نفی دیگری و یا نفی غرب می‌شود و از یک طرف شیفته یک تصویر و از طرف دیگر متنفر از دیگریست. این افراط‌گریها و حالات نارسیستی را در برخورد به یکدیگر و نیز در برخورد به تاریخ گذشته در دوران مشروطیت و بعد از آن به خوبی می‌توان مشاهده کرد. یک نمونه آن تلاش برای طلایی کردن دوران هخامنشی و نفی اسلام و اعراب و یا حتی تلاش نارسیستی برای پاکسازی و «پارسی کردن» زبان فارسی از کلمات عربی بود. دکتر آجودانی در این زمینه نظریات دقیقی را مطرح کرده است که خواندنی است، با آنکه نقدش بر «بوف کور» دارای خطاهای فراوان است که بدان در نقدم پرداخته‌ام. به قول دکتر موللی، در فانتزی بسیاری از ایرانیان، حمله اعراب به ایران به سان یک فانتزی تجاوز جنسی حفظ شده است که در واقع یک توهم و فانتزی نارسیستی است.(7) زیرا درست است که حمله اعراب ابتدا باعث خرابی فراوان در ایران می‌شود، اما همزمان با درهم‌آمیختگی اسلام و هویت ایرانی و تلفیق فرهنگ و علم دانشمندان عرب با علوم ایرانی و هنر ایرانی، امکان رنسانس فرهنگی ایرانی و زبان دری بوجود می‌آید. ازین رو نفی کلمات عربی در زبان فارسی در واقع تلاش برای نفی تاریخ خویش و یک حرکت نژادپرستانه و نارسیستی تمامیت‌خواهانه و نفی قدرت بزرگ فرهنگ ایرانی، یعنی تلفیق و تنوع فرهنگ ایرانی است. همین برخورد افراطی و نارسیستی را در برخورد به فرهنگ غرب می‌بینیم که یا غرب شیطان و خطرناک است و یا به ناجی و معبود تقلید تبدیل می‌شود به جای آنکه غرب را در خویش پذیرا شود و هویتی مدرن و چندلایه بیافریند.

در واقع حاصل این ناتوانی از دست‌یابی به یک کثرت در وحدت مدرن و عدم ایجاد فردیت و گیتی‌گرایی ایرانی، یک بازگشت به خویشتن متناقض و بحران‌ساز مداوم و به اشکال مختلف و از طرف گروه‌‌های مختلف است که از دوران مشروطیت شروع می‌شود. این گونه خواست‌های قومی مثل خواست شیخ خزئل به جای ایجاد یک هویت مدرن ایرانی و عربی و دست‌یابی به یک کثرت در وحدت مدرن، در پی بازگشت به خویشتن قومی و نفی مدرنیت است و کشور را دچار خطر تجزیه می‌کند. از طرف دیگر رضاشاه که با سرکوب این خطر به قدرت دست می‌یابد، خود دچار یک بازگشت به خویشتن از نوع آریایی است و فرزندش محمدرضا پهلوی به دنبال ایجاد یک هویت خیالی هخامنشی و آریایی است، به جای آنکه یک کثرت در وحدت جدید و مدرن و یک سیستم مدرن و فدرال و دموکرات ایجاد کند. ازین رو حرکات و خواست‌های آنها نیز افراطی و تمامیت‌خواه و چندپاره و متناقض و محکوم به شکست است . در مرحله بعدی و با انقلاب ایران، هویت مذهبی قدرت را در دست می‌گیرد و او اکنون هویت ایرانی و هویت اقوام را نفی و یا کوچک قلمداد می‌کند و ناتوان از ایجاد یک کثرت در وحدت مدرن است و بدنبال یک بازگشت به خویشتن مذهبی و ضدمدرن است و بناچار او نیز محکوم به شکست و بحران مداوم و کنونی است. اکنون ما شاهد تکرار جدید خطا در قالب افراط‌گریهای قومی و ایجاد پان‌ترکیسم و پان‌عربیسم و غیره هستیم که سعی در تاکید بر هویت قومی خویش و نفی هویت مشترک ایرانی دارند. نمونه افراطی آن گروه‌های تجزیه طلب آشکار و حتی تروریستی هستند. نمونه دیگر ولی در نهایت به همان اندازه خطا، «کنگره ملت‌های ایران فدرال» هستند که در واقع زیر شعار فدرالیسم و ملیت در حال نفی بخشی دیگر از هویت خویش و تکرار خطای قدیمی هستند و در پی یک بازگشت به خویشتن تراژیک جدید و گرفتاری در نگاه یک هویت خیالی و تمامیت خواه هستند و برای دست‌یابی به خواست خیالی و قدرت نارسیستی خویش حاضر به قبول هر بهایی و حتی خطر برادرکشی نیز هستند.چه به شخصه این را بدانند یا ندانند، آگاهانه بخواهند یا نخواهند. نتیجه یکی است. در هر حال ما باز هم شاهد تکرار یک تراژدی قدیمی ایرانی و تکرار یک سناریوی قدیمی و تراژیک و ناتوانی از دست‌یابی به کثرت در وحدت نو و به مدرنیت ایرانی هستیم.(7)

 

هویت مدرن ملی و رنگارنگ ایرانی

موضوع این است که دست‌یابی به هویت مدرن و کثرت در وحدت ایرانی و یک سیستم سیاسی و حقوقی دموکرات، فدرال یا مشابه، در جهت کاملا مخالف بازگشت به خویشتن آریایی، مذهبی و یا قومی حرکت می‌کند. زیرا این هویت مدرن بر پایه سه اصل فردیت، ملت و دولت استوار است و حالت این هویت و فردیت بستگی به بستر فرهنگی و زبانی ایرانی آن دارد. ازین رو نیز طرح «هویت مدرن و رنگارنگ» من و این مقاله در پیوند تنگاتنگ با دو مقاله دیگر و طرح «عارف زمینی» من قرار دارد. از این هویت مدرن و کثرت در وحدت ایرانی می‌توان اشکال مختلف و روایات مختلف آفرید و بایستی آفرید و از طرف دیگر این هویت، هویتی مرتب در حال تحول و ناتمام است، اما نمی‌توان بازگشت به خویشتن آریایی، مذهبی یا قومی انجام داد. زیرا این هویت مدرن که بر مبنای تفاوت فردی و قومی و قبول هویت مشترک و ناتمام قرار دارد، در واقع به خویش باز نمی‌گردد، بلکه به عنوان زن و مرد ایرانی می‌خواهد هم‌چنان با بقیه هویت‌های خویش و قدرت‌های خویش نیز تماس برقرار کند و تلفیق ایجاد کند و مرتب در عین خود بودن، متفاوت و قادر به تحول باشد و بتواند جهانش و هویتش را متناسب با شرایط سعادتش تحول بخشد. زیرا این فرد ایرانی مدرن می‌خواهد، مثل شاعر زن ایرانی و آذری زیبا کرباسی در شعر «خنچا»، برای بیان احساسات و تمناهای خویش در کنار زبان فارسی به بیان تمنای خویش در زبان مادری و اصیلش چون زبان ترکی و یا بلوچی بپردازد و یا می‌خواهد چندزبانی و به زبان انگلیسی و آلمانی شعر و مقاله بنویسد، چون اینها هویتها و زبان‌های عمیق‌تر متفاوت و یا جدید او هستند. زیرا مانند شعر «خنچا» شاعر مدرن ایرانی/آذری لایه به لایه برای بیان عمیق‌ترین احساسات اروتیکی و عاشقانه خویش ، از زبان فارسی به زبان آذری عبور می‌کند تا تمنای خویش را بیان کند. همان گونه که یکایک ما در لحظه اروتیک، عشق و یا درد به زبان مادریمان سخن یا داد می‌زنیم.

موضوع ایجاد این رابطه دیالکتیکی و متقابل دوباره میان جمع و فرد، میان فرد و «غیر»، میان فرد و هویت ایرانی یا هویت قومی و هویت‌های دیگر خویش است، تا او بتواند به عنوان فرد و هنرمند و اندیشمند ایرانی به چندزبان و سیستم بیاندیشد و بنگرد و خلاقیت هنری چندلایه بیافریند و تلفیق‌های مختلف ایجاد کند. تا اینگونه هم هویت مشترک و هم هویت اقوام مرتب تحول و تکامل یابند و هم این هویت‌ها مرتب در تلفیق با هویتهای نو و زبان‌های نو، به چندلایگی و چندنحوی نو دست یابند و جهانی شوند. تا هنر چندلایه و چندزبانی ایرانی و جهانی بوجود آید. تا شهروندان ایرانی در عین حفظ زبان فارسی به عنوان زبان و هویت مشترکشان، قادر به آن باشند چندزبانی رشد کنند و هرکدام حداقل یک زبان اقوام و یک زبان بین‌المللی بداند و هر شهروند ایرانی حس کند که جزوی از یک خانواده بزرگ و رنگارنگ است و دارای حقوق برابر است. این شهروند چندزبانی و مدرن ایرانی قادر به ایجاد سعادت فردی و شکوه کشوری است، زیرا چندلایه و قدرتمند و خلاق است. زیرا قادر به ایجاد روایات نو و مداوم از جهان و هستی و از هویت خویش است. زیرا در او و در هر لحظه چندین خون و قدرت و یک کثرت در وحدت وجود دارد و او هم ایرانی، هم عرب یا ترک، هم مدرن یا اروپایی و هم متفاوت و یا متفاوط است. اینجاست که هنر و علم مدرن و پسامدرن ایرانی و سیستم شهروندی ایرانی زاییده می‌شود. من این کثرت در وحدت ایرانی را «هویت ملی و رنگارنگ ایرانی» می‌نامم که دارای چند خصلت مهم ذیل است:

1/ همان گونه که در هویت مدرن، فردیت، ملت و دولت در پیوند تنگاتنگ با یکدیگر قرار دارند و سیستم شهروندی بدون تفاوت فردی و رقابت اندیشه ها و علائق ممکن نیست، همان‌گونه نیز هویت مدرن و رنگارنگ ایرانی و کثرت در وحدت ایرانی بر پایه فردیت ایرانی و قبول تفاوت و رقابت اندیشه‌ها و علائق قرار دارد و از تفکر امت‌گرا، قوم‌گرا، جمع گرای نافی فردیت و خودمداری نافی هویت مشترک عبور می‌کند و به یک کثرت در وحدت دست می‌یابد. از آنجا که این هویت مدرن و ملی تنها بر بستر زبان و فرهنگ ممکن است، از این رو نیز مفهوم «هویت مدرن و رنگارنگ» من و این مقاله در پیوند تنگاتنگ با دو مقاله دیگر و مفهوم فردیت ایرانی یا «عارف زمینی» قرار دارد. طبیعی است که راه پیشنهادی من یک راه ممکن است و می‌توان و بایستی انواع و اشکال این کثرت در وحدت مدرن را آفرید و اصولا «هویت مدرن و رنگارنگ» یک حالت است که هرکس به شیوه خویش بایستی به آن معنا و روایت بخشد. موضوع درک خویش به سان یک فرد مدرن ایرانی متفاوت و چندلایه است که در عین حال جزوی از خانواده بزرگ و رنگارنگ ایرانیست و مرتب می‌تواند حالت این هویت و پیوند را تحول بخشد و یا هویت و تمنایی نو به آن اضافه کند. مهم آن است که یکایک ما خویش را به سان یک فرد ایرانی ترک، عرب و غیره و یا یک فرد عرب و بلوچ ایرانی و دارای هویت‌های دیگر مدرن چون هویتهای دوملیتی ما مهاجرین دوملیتی حس و لمس کنیم. مهم این است که این انسان چندصدای ایرانی می‌داند روایت او از این کثرت در وحدت یک روایت فردی و قابل تحول است و نه آنکه او اسیر یک هویت مطلق ایرانی یا ترکی شده باشد و خود را با او اشتباهی بگیرد و دیگربار مطلق خواه و تمامیت‌خواه شود. این فرد مدرن ایرانی می‌داند که او همیشه در روایت خویش و روایت مشترک از هویت می‌زید و این روایت قابل تحول است. او هم عشق به هویت مشترک و هم هویت قومی و هم به هویت متفاوت فردی و یا به هویت مدرن خویش را حس می‌کند و قادر به ایجاد یک کثرت در وحدت به عنوان انسان مدرن ایرانی چندلایه و چندهویتی و چندزبانی است. او با این حس مشترک هم می‌تواند از پیروزی و موفقیت هر ایرانی خوشحال شود و هم تفاوت و تفاوط خویش را حفظ کند و انواع و اشکال تلفیق و یا هنر چندزبانی بیافریند. اکنون بر بستر این هویت مشترک و رنگارنگ، بر بستر این عشق و برادری مشترک می‌توان به ایجاد انواع و اشکال مختلف تفاوت و فردیت دست زد و پیوند با زبانهای نو و هویت‌های نو ایجاد کرد. زیرا هویت مشترک ایرانی و فرهنگ ایرانی برای رشد خویش احتیاج مداوم به دیالوگ با «غیر» و پذیرش فرهنگ غریبه در خویش و احتیاج به خون تازه برای باروری و خلاقیت مداوم دارد. بر بستر چنین «هویت مدرن و رنگارنگ و چندزبانی» ایرانی است که می‌توان هنر و علم مدرن و پسامدرن ایرانی و متفاوت را آفرید. می‌توان برعکس امروز که ایرانیان از هم فراری هستند و یا هر کس به گونه ای در حال نفی دیگریست، هرچه بیشتر به یکدیگر نزدیک شد، پیوند درونی و عشق درونی به یکدیگر را احساس کرد و از تنوع فرهنگی، اندیشه‌ای خویش لذت برد و با یکدیگر به دیالوگ نشست و تلفیق مشترک ایجاد کرد. این هویت مدرن و رنگارنگ که بر بستر فردیت جسمانی و جنسیتی است، مهمترین وسیله گذار ایرانی از بحران کنونی و مهمترین وسیله دست یابی ایرانی به انواع و اشکال کثرت در وحدت نو و وسیله عبور از بحران قوم و ملت کنونی است.

2/ این نگاه و هویت مدرن و رنگارنگ احتیاج به سیستم سیاسی و حقوقی متناسب با خویش را دارد که این سیستم مدرن طبیعتا یک سیستم دموکراتیک و با شکلی از اشکال فدرالیسم یا عدم تمرکز قدرت است. من به شخصه به سیستم فدرالی چون سیستم آلمان، اما بر پایه تقسیمات قومی و استانی کنونی ایران علاقه دارم. اما ایجاد بهترین شیوه عدم تمرکز قدرت و گذار جامعه از تک‌زبانی به چندزبانی و فدرالیسم، موضوعی مربوط به کار متخصصان است. مهم درک پیوند مهم میان این هویت مدرن و سیستم مدرن و شهروندی است و نیز حرکت عقلانی با توجه به شرایط کشور در مسیر ایجاد این سیستم نو و دوری از هرگونه افراط‌گرایی.

حال با گشودن برخی مطالب مربوط به این بحث، بهتر می‌توانیم به معضل قوم‌گرایان افراطی کنونی و تکرار تراژیک یک خطای تاریخی، به علت عدم داشتن حافظه تاریخی و عدم تحول درونی، پی ببریم.

 

جدل میان بحث قوم و ملت

مشکل اول بحث پان ترکیست‌ها و پان‌عربها و یا مشکل نگاه «کنگره ملتهای ایرانی فدرال» در این است که می‌خواهد با نفی پیوند مشترک هویتی خویش با دیگر ایرانیان، با تبدیل خویش به ملت ترک و کرد و عرب، به هویت خیالی خویش بازگشت به خویشتن کند و اینگونه نیز تنها بر پایه نفی یک بخش دیگر خویش و برپایه نفی کثرت در وحدت خویش به خواست نارسیستی و ضدمدرن خویش می‌تواند دست یابد. در مفهوم کنگره ملتهای ایرانی در واقع هویت مدرن مشترک ایرانی به یک پیوند تاریخی و یا جغرافیایی کاهش داده می‌شود و بدین وسیله روشنفکر افراطی قوم‌گرا خشم خیالی خویش به هویت مشترکش و گرفتاریش در عشق خیالی به یک هویت پاک ترک یا کرد و بلوچ و ناتوانی از دست‌یابی به کثرت در وحدت مدرن ایرانی را نشان می‌دهد. ازین رو در نگاه این دوستان هم‌وطن و مدرن، تناقض دیدگاهی و افراط‌گری بسیار شدید است و ما مرتب به یک سناریوی قدیمی تجاوز و بدبختی خاک و هویت پاک قومی توسط قوم فارس روبروییم که چیزی جز یک سناریوی نارسیستی و خیالی نیست. زیرا در ایران ما شاهد تبعیض فرهنگی و عدم تقسیم درست قدرت و ثروت بوده ایم ولی هیچگاه نه با آپارتاید و تبعیض قوم فارس بر دیگری روبرو بوده ایم. فرهنگ تلفیقی ایرانی و حکومت تلفیقی ایران که در طی این هزارساله بطور عمده در دست ترکان و ترکمنان بوده است، قدرت بزرگ دو قوم باصطلاح فارس و ترک در عرصه اقتصاد و بازار و غیره، حاکی از عدم وجود چنین سناریوی سفید و سیاهی است و این سناریو باردیگر حکایت از گرفتاری تراژیک این دوستان در نکات منفی هویت ایرانی و جستجوی مقصر و مظلوم نمایی ایرانی می‌کند. یکی از مهمترین درس‌های روان‌کاوی این است که وقتی بخشی از هویت و تمنایت را بدور اندازی، آنگاه این بخش بشکل تراژیک و بیمارگونه در رفتار و آگاهیت برمی‌گردد. دوستان افراطی قوم‌گرا نیز بنا به طنز زندگی در این لحظه بازگشت به خویشتن قومی و سراپا ترک و لر شدن و دفاع از خاک و هویت مقدس کردی و بلوچی، در واقع بیش از همیشه حالات منفی هویت مشترک ایرانی مانند تبدیل شدن به یک روح سیال در پی یگانگی با مادر خیالی وطن یا آرمان و تنفر از مخالف و دشمن خیالی را نشان می‌دهند. باری دقیقا این سناریوی خیالی و نارسیستی ستم قوم فارس بر دیگران، بیش از هرچیز «ایرانی بودن» و گرفتاری این دوستان در تئوری توطئه را نشان می‌دهد و حکایت از بیماری مشترک ایرانی و قومی آنها می‌کند.

در معنای مدرن مفهوم ملت در پیوند تنگاتنگ با مفهوم دولت قرار دارد، از این‌رو نیز در واقع با ایجاد فدرالیسم و رشد منطقی و برنامه‌ریزی شده آن در ایران، کم‌کم اقوام ایرانی می‌توانند با دست‌یابی به استقلال خویش و دولت خویش به ملتهای ایرانی تبدیل شوند و در عین حس وحدت هویتی مشترک خویش، هرچه بیشتر به استقلال درونی دست یابند و به کشوری چون سویس یا کانادا و یا بلژیک و غیره تبدیل شوند. مللی که در عین تنوع ملی، همزمان یگانگی ملی خویش به سان ملت سویس و کانادا و بلژیک و غیره را حفظ کرده و می‌کنند.. اما دقیقا حرکت افراطی این دوستان در جهت نفی رشد این کثرت در وحدت و رشد منطقی عدم تمرکز و فدرالیسم حرکت می‌کند و حکایت از نگاهی سنتی می‌کند که اگر تا دیروز سراپا شیفته یک وحدت و یک آرمان جمعی و گروهی چپ یا ایرانی بوده است، حال یکدفعه خودمدار می‌شود و به نقطه مقابل و مشابه حالت قبل دچار می‌شود. یعنی در نهایت او در حالت افراط و تفریط باقی می‌ماند و اینگونه محکوم به تکرار تراژیک نفی مدرنیت و بازتولید سنت و نفی آرزوهای مدرن خویش نیز هست. زیرا بهرحال این دوستان دارای جوانب مدرن نیز بوده و جزو روشنفکران مدرن جامعه ما محسوب می‌شوند. مسیر طبیعی تحول منطقی اقوام ایرانی به ملتهای ایرانی دستیابی به این کثرت در وحدت نو و ایجاد فدرالیسم و تحول مداوم فدرالیسم است، اما این دوستان می‌خواهند یک شبه ره صدساله بروند و ازین رو چنان از فدرالیسم و ملت و خاک پاک سخن می‌گویند که گویی همه اینها حاضر و آماده است و فقط قوم فارس مانع دستیابی این اقوام به خوشبختی است. توهم نهفته در این نگاه نیازی به توضیح ندارد. این گذار منطقی بدون دست‌یابی به هویت مدرن و رنگارنگ ایرانی و بدون دستیابی و گذار صحیح از مراحل مختلف فدرالیسم و قبول مسئولیت بیشتر توسط اقوام غیرممکن است و همه این راهها دارای زحمات و نکات مثبت و منفی خاص خویش است. البته انگار این دوستان از شدت علاقه به دست‌یابی به قدرت علاقه ای به طرح این مسائل و معضلات مهم و حرکت منطقی و مداوم ندارند. ازین‌رو نیز طرح فدرالیسم و موضوعات دیگر بیشتر یکسری شعارهای خیالی است تا طرح عملی و پاسخ عملی برای مشکلات در راه مدرنیت و پلورالیسم ایرانی.

اقوام ایرانی از یکسو در این مسیر تحول بایستی بر نکات سنتی قومی مخالف مدرنیت خویش چیره شوند و از طرف دیگر گام بگام و همراه با روند دموکراسی در کل کشور به مراحل قویتر و عمیقتر استقلال و فدرالیسم دست یابند. در این مسیر نیز که بر بستر هویت مدرن و رنگارنگ ایرانی صورت می‌گیرد، فرد و جامعه می‌تواند هرچه بیشتربه عدم تمرکز و یک پیوند مدرن و درونی نو عادت کند و دچار هراس از تجزیه و بازگشت به خویشتن نشود. زیرا تاریخ کشور ما نشان می‌دهد که جامعه ما هربار که خطر تجزیه را حس کرده است، به سمت راست کشیده شده است، مانند دوران رضاشاه و یا در دوران جنگ کردستان. قوم‌گرایان کنونی به جای این تحول سنجیده و عقلانی، در واقع با حرکت افراطی خویش هم به روند مدرنیت ضربه می‌زنند و هم به تحقق فدرالیسم و عملا به بازتولید سنت و سرکوب خویش و مدرنیت کمک می‌رسانند و این تکرار تراژیک ناشی از عدم حافظه تاریخی این دوستان است.

حالت دیگر این است که قبول کنیم که در ایران این اقوام در حالت یک اقلیت ملی (نشنال ماینوریتی) قرار داشته‌اند و یا حکومت ملیشان سرکوب شده است. اما در کشوری که لااقل در هزارسال اخیر آن بخش اعظم حکومت در دست ترکان بوده است، نمی‌توان از اقلیت ملی سخن گفت. با این حال دقیقا برای ایجاد این مفهوم «اقلیت ملی»، برخی از گروه‌های افراطی سعی می‌کنند بشکل تراژیک و نیز خنده‌دار چنین سناریویی را ایجاد کنند و برای مثال سرکوب شیخ خزئل در خوزستان و یا سرکوب حکومت موقت در کردستان و آذربایجان را به عنوان نمونه این حکومت ملی بیان کنند و کشورشان را از آن زمان اشغال شده فرض می‌کنند. البته این سناریوها چنان خنده دار و دور از واقعیت است که همه آن را بیان نمی‌کنند و یا آشکارا بیان نمی‌کنند. زیرا اصولا اقوام ایرانی هیچگاه خویش را به عنوان اقلیت ملی احساس نکرده‌اند و تنها از تبعیضات فرهنگی و نبود تقسیم درست قدرت و ثروت و نبود دموکراسی رنج برده اند. دوما تلفیق خانوادگی و فرهنگی جالبی که در ایران وجود دارد در کل منطقه بی‌نظیر است. در کجا می‌توان هم شاهنامه به فارسی و هم به کردی یافت و یا در هر خانواده ایرانی وصلتی با یک قوم دیگر یافت. ازین‌رو نیز کرد ایرانی هیچگاه خود را غریبه احساس نکرده است و برای این کشور تلاش و جنگیده است. حکومت‌های دمکرات کردستان و آذربایجان نیز در پی جدایی نبودند و خواهان تغییرات دمکراتیک در کل کشور و خودمختاری برای خویش بودند. آنها سرانجام هم به علت خطای سیاسی و گرفتاری در بازی قدرت‌های سیاسی چون شوروی مورد سو‌ءاستفاده قرار گرفتند و از طرف دیگر به ناحق توسط شاه سرکوب شدند و یا به دلیل امتیاز شمال و چند کرسی در کابینه توسط حزب توده فروخته شدند.

حکومت ارتجاعی شیخ خزئل را به اولین حکومت ملی خویش تبدیل کردن، نمادی از عدم دانش سیاسی و گرفتاری در خواب‌های ارتجاعی امثال شیخ خزئل است وگرنه اصلا چگونه می‌توان به چنین فکری رسید. در هرحال در معنای مدرن کلمه ملتهای ایرانی هم ضد مدرن و هم مخالف مبانی مدرنیت است و هم افراطی است و در نهایت به ضد آن چیزی عمل می‌کند که می‌خواهد. زیرا به بازتولید سنت و بازتولید هراس از عدم تمرکز و فدرالیسم و یکی خواندن فدرالیسم و تجزیه می‌انجامد و جامعه ما را به سمت راست و یا برادرکشی سوق می‌دهد. از طرف دیگر مفهوم ملتهای ایرانی در واقع یک بازگشت به خویشتن و نافی کثرت در وحدت مدرن است و ازینرو نابالغانه و تکرار تراژیک/کمیک یک خطای قدیمی ایرانی و نماد ناتوانی از دستیابی به فردیت مدرن خویش و هویت مدرن و تلفیقی و چندزبانی خویش است و این تلاش محکوم به شکست است.

 

فدرالیسم یا کنفدراسیون

مفهوم فدرالیسم تنها در پی تقسیم قدرت و عدم تمرکز نیست بلکه موضوع مهم فدرالیسم ایجاد رقابت میان ایالات و استان‌های مختلف و رشد توسعه کشوری و رشد عدم وابستگی مالی استانها به دولت مرکزی و رشد کشور است. زیرا فدرالیسم امری بسیار گران‌قیمت است. فقط به خواست تحصیل به زبان قومی در کنار زبان فارسی و بودجه لازم برای این کار بیاندیشید، تا به عمق مشکل پی ببرید. ازین‌رو روند فدرالیسم در هر کشوری و متناسب با آن کشور و تاریخش بایستی بگونه‌ای باشد که ایالات با کمک مالیات مستقیم و غیرمستقیم هرچه بیشتر قادر به تامین هزینه‌های خویش باشند .زیرا استقلال بیشتر به معنای مسئولیت بیشتر در برابر خویش است. ازین‌رو فدرالیسم بایستی نه تنها به تبعیض پایان دهد بلکه باعث پایان وابستگی به نفت به عنوان مهمترین وسیله تامین بودجه مملکتی گردد و زمینه ساز توسعه فرهنگی و اقتصادی، از طریق رشد چندزبانی و چندفرهنگی و چند مرکز اقتصادی گردد.

مشکل «کنگره ملتهای ایرانی فدرال» در این است که از یک‌ طرف با نفی آشکار و پنهان هویت مشترک خویش با دیگر ایرانیان به سان یک ملت واحد، در واقع عملا مانع ایجاد یک وحدت در کثرت و نافی ایجاد فدرالیسم و رشد خطر تجزیه می‌شود و از طرف دیگر مفهوم فدرالیسم آنها نیز بسیار افراطی است و در واقع یک «کنفدراسیون» مثل کنفدراسیون کشورهای روسی و یا مثل اروپای مشترک است. بدون آنکه توجهی به تاریخ و شرایط ایجاد این کنفدراسیون کند. البته هنوز من برنامه دقیقی درباره حالت و چگونگی فدرالیسم از طرف این دوستان ندیده‌ام و آنچه هست بیشتر شعارهایی است که می‌خواهد در واقع نظرات واقعی نهفته در پشت این فدرالیسم، یعنی خواست کنفدراسیون را بپوشاند و یا نادقیق بیان کند. اما افراطی بودن این نگاه و تناقضات درونی این نگاه کاملا آشکار است و ازین‌رو به حق با مخالفت دیگر روشنفکران قومی و ملی ایرانی روبرو شده است. مهم اما آن است که با طرح دقیق موضوعات، اندیشه فدرالیسم ایرانی را از این اندیشه افراطی کنفدراسیون جدا ساخت و مانع ضربه خوردن به مفهوم مهم عدم تمرکز قدرت و شکلی از اشکال فدرالیسم گردید. طبیعی است که شکل نهایی عدم تمرکز قدرت در جامعه ایران را بایستی ملت ایران تعیین کند اما این دوستان با شعارهای افراطیشان مطمئنا نه تنها به رشد تفکر فدرالیسم کمک نمی‌کنند بلکه بدبینی به آن را بیشتر ایجاد می‌کنند. زیرا هر چقدر هم این دوستان قسم و آیه بخورند که خواهان تجزیه مملکت نیستند و در پی ایران متحد هستند، اما نگاه افراطی آنها چیزی دیگر می‌گوید. پس یا از شدت گرفتاری در حالات سنتی و نابالغانه، حتی خطای خویش و نتایج اجتناب‌ناپذیر افراطی‌گری خویش را نمی‌بینند و یا به خود و دیگران دروغ می‌گویند. مشکل انسان گرفتار در حالت نارسیستی شیفتگانه/متنفرانه و ناتوان از دست‌یابی به کثرت در وحدت این است که این انسان چه بخواهد یا نخواهد، اعمال و گفته‌هایش دورویانه و متناقض است و همه چیز برای او به ابزاری برای بدست یافتن این قدرت مطلق و حکومت مطلق خویش و آرمان خویش تبدیل می‌شود. این‌گونه این دوستان با گرفتاریشان در حالات افراطی و سنتی، در واقع هم به ناچار چه بخواهند و یا نخواهند، به رشد خطر تجزیه کشور و ضربه به روند مدرنیت کمک می‌رسانند و هم مانع فدرالیسم می‌شوند، زیرا نگاه و شعارشان افراطی و خیالی و مالامال از نگاه انسانی سنتی است که اکنون یکدفعه همه چیز را با هم می‌خواهد و برای خود می‌خواهد. اینکه در آینده این دوستان حتی در خویش نیز مخالفی نیز را نمی‌توانند بپذیرند، از برخوردهای افراطی اکنون آنها معلوم است. همان‌طور که برخی از آنها به قول مقاله آقای امینی(8) مانند ارتش آزادیبخش خلق بلوچ از همین حالا به فکر پاکسازی منطقه ملی خویش از خراسانی‌ها و گرگانی‌های اشغال‌گر است و یا از گروه‌های تروریستی و ارتجاعی چون جندالله و غیره دفاع می‌کنند. فکر کنید فردا بر سر اینکه شعر نقده متعلق به کردها و یا ترکها است، چه جنگی می‌تواند صورت گیرد. فردا که در درون هویت بلوچ و لر، خرده هویتهای مختلف لر بختیاری و هفت لنگ و چهارلنگ و یا لر باشتی و غیره سرباز می‌کنند وحق خویش می‌خواهند، آنگاه این دوستان مطلق‌گرا و شیفته قدرت با این استقلال‌طلبان نو یا تفاوتهای نو چه می‌کنند؟ وقتی امروز حتی ناتوان از دستیابی به یک کثرت در وحدت در درون خویش و قبول چندهویتی بودن خویش هستند. وقتی نمی‌خواهند قبول کنند که بلوچ ایرانی و کرد ایرانی، بیشتر با فارس و عرب ایرانی دارای هویت و تاریخ مشترک است تا حتی بلوچ پاکستانی و یا کرد عراقی. زیرا موضوع دقیقا همین است و نه تنها مسئله خاک. با آنکه خود این دوستان نیز فردا بر سر هر وجب خاک پاک خویش به احتمال زیاد دعوا خواهند داشت. زیرا به زبان طنز هرچه باشد، همه ایرانی هستیم و رفتار افراطی ایرانی را در این شرایط می‌شناسیم.

بویژه پایه‌گذاران مهم این جبهه یعنی حزب دمکرات کردستان و کومله در خویش دچار یک تناقض بنیادین هستند که در هر عمل و رفتارشان خود را نشان می‌دهد. آنها ازیکسو نگاهشان به سوی کردستان بزرگ است و از سوی دیگر به فکر کردستان ملی در چهارچوب ایران کنفدراسیون هستند و به اشکال مختلف نشان می‌دهند که آنها انتخاب نهاییشان را بسته به شرایط در منطقه می‌دانند. موضوع اما این است که همین رفتار متناقض آنها سبب می‌شود که نه تنها به فدرالیسم بدبینی بیشتری بوجود آید بلکه نمی‌توان به آنها اعتماد کرد. زیرا آنها می‌توانند امروز مرتب از مخالفت خویش با جنگ و تجزیه سخن گویند، اما عمل آنها نشان می‌دهد که در لحظه انتخاب ممکن است، انتخابشان گونه‌ای دگر باشد. زیرا جایشان را مشخص نکرده‌اند و با نفی هویت مشترک خویش با دیگر ایرانیان عملا خود را درونا جدا ساخته‌اند. از این‌رو طبیعی و بحق است که دیگران در اعمال این احزاب حالت دورویی و فرصت‌طلبی خطرناک می‌بیند و رهبران کنونی این احزاب در واقع در حال داغان کردن مهمترین احزاب دمکرات قومی ایرانی به علت شیفتگی در پی قدرت و خودمداری هستند و در نهایت به قدرت مدرن خویش نیز ضربه می‌زنند، همان‌طور که به روند مدرنیت و فدرالیسم ایران ضربه می‌زنند.

 

معضل مخالفین قوم‌گرایان، از جنبش چپ تا مشروطه خواهان و دیگران

اگر مشکل تنها این افراط‌گیریهای برخی روشنفکران و احزاب قومی مدرن ایرانی باشد، آنگاه راه حل ساده می‌بود و می‌شد با روشنگری و برخورد دقیق سیاسی نیروهای دیگر، این گروهها را به انزوا کشاند و یا وادار به تحول و انتخابی نو کرد. مشکل حتی تلاش موسسات آمریکایی چون اینترپرایز و حکومتهای دیگر در دفاع از نیروهای تجزیه‌طلب و سرنگونی طلب نیست. مشکل در ناتوانی ایرانیان و نیروهای سیاسی ایرانی در ایجاد یک هویت مدرن ایرانی و کثرت در وحدت ایرانی است که حاصل آن چندپارگی کنونی میان ایرانیان و قدرت‌گیری نیروهای افراطی گریز از مرکز و نافی وحدت در کثرت است. انگار ایرانی بایستی همیشه به زبان طنز گربه مرتضی علی باشد و یا وحدت طلب و یا خودمدار نافی وحدت در کثرت باشد. مشکل دیگر این است که جامعه ما در یک حالت بینابینی قرار دارد و هنوز پروژه تشکیل ملت مدرن، دولت مدرن در او کامل و تحول نهایی را نیافته است. این دو مشکل دارای ثمرات منفی ذیل هستند:

1/ مشکل چندپارگی میان ایرانیان باعث شدت‌یابی حالت هراس و افراط‌گریهای ناشی از بحران هویتی ایرانی می‌شود و هر ضربه و خطر اندکی را نیز به کابوسی بزرگ مبتلا می‌سازد. همین که ایرانیان از یکدیگر فرار می‌کنند و یا حتی برای رفتن به استادیوم ورزشی نمی‌توانند بر یک پرچم با یکدیگر به موافقت برسند و ده تا پرچم در دست می‌گیرند، حکایت از این بحران چندپارگی عمیق و ناتوانی از دست‌یابی به کثرت در وحدت نو می‌کند. ازین رو پاسخ‌گویی به این بحران هویتی و ضرورت توجه سیاستمداران و روشنفکران ایرانی به پیشنهادات ما کارشناسان و بحث و جدل در این زمینه برای دست‌یابی به انواع و اشکال کثرت در وحدت و پیوند نو و مدرن اهمیت اساسی و محوری دارد.

2/ ما ملت داریم، دولت داریم، جامعه مدنی داریم، جمهوری داریم، اما هیچکدام اینها دچار یک تحول و پوست‌اندازی نهایی مدرن نشده اند و به قول معروف در حال تحول هستند. طبیعی است که هیچ تحولی به معنای تحول نهایی نیست اما بدون یک پوست اندازی مدرن و دگردیسی به دولت مدرن و دموکراتیک، ملت مدرن و جامعه مدنی، جامعه و فرهنگ ما هرچه بیشتر دچار تناقض و چندپارگی است. ما دولت داریم اما هنوز قانون اساسی و شکل دولت ما دارای نواقص فراوان ضددمکراتیک است و بحث دموکراسی یک بحث اساسی جامعه ماست. مفهوم ملت نیز در حال شکل‌گیری است و ازین رو دقیقا دست‌یابی به این وحدت در کثرت شهروندی و مدنی و یا کثرت در وحدت مدرن ملی لازم و ضروری است تا هر ایرانی خویش را جزوی از این ملت مدرن ایرانی احساس کند. ازین رو نیز دفاع از مفهوم تمامیت ارضی ایران در پیوند تنگاتنگ با شکل‌گیری این مفهوم ملت و نیز مفهوم دولت مدرن ایرانی دارد. مفهوم ملت ایران در پیوند با این تاریخ و خاک و بر بستر تلفیق و وحدت در تنوع بزرگ و زیبای فرهنگی ایرانی ممکن است. ازین‌رو نیز مفاهیم «دفاع از تمامیت ارضی، دموکراسی، فدرالیسم» پیوند تنگاتنگ با یکدیگر دارند. مشکل ما این است که چون یکدفعه بایستی چندین موضوع را همزمان حل کنیم، دچار این چندپارگی و بحران شدید شده ایم، اما راه حل این بحران شیوه‌های افراطی نیست بلکه حرکت مدرن و چندجانبه است که در بالا خطوط کلیش را شرح داد‌ه‌ام.

حاصل این عدم تحول نهایی و پوست‌اندازی جامعه ما را می‌توان در مشکلات روشنفکری و جریانات سیاسی ایران نیز دید که خود به مشکلی نو در این زمینه تبدیل شده اند. یک نمونه این مشکل جریانات چپ ایران و جریانات جمهوری‌خواه و اکثریت و غیره در زمان حال هستند. چپ ایران همیشه دارای مشکلی در رابطه خویش با موضوع تمامیت ارضی ایران بوده است. از خطاهای حزب توده در برتری دادن دفاع از سوسیالیسم واقعا موجود و شوروی بر منافع ملی گرفته تا نگاه افراطی و مارکسیستی گروه‌های چپ در زمینه « حق جدایی ملل مارکسیستی»، همه این معضلات نمادی از این رابطه غلط و معضل‌دار چپ با «ایران» است. گویی چپ ایران در عین دفاع درستش از منافع خلق‌ها یا اقوام ایرانی، در عین حال دچار یک خشم نارسیستی به خاک و هویت مشترک ایرانی به سان خشم به پدر است و نمی‌داند که این خشم نااگاهانه و نابالغانه است. این طنز زندگی است که اتحاد جماهیر شوروی به موضوع «حق جدایی ملل مارکسیستی» بهایی نداد و بعد از انقلاب اکتبر سریع جنبش‌های ملی قزاقان و آذربایجان را سرکوب کرد. اما چپ ایران بدون آشنایی دقیق با تاریخ ایران و درک وحدت در تنوع عمیق جامعه ایران، به تکرار این مفاهیم پوچ و پرطمطراق پرداخت. حال نیز که هرچه بیشتر مدرن شده است و به دموکراسی باور آورده است، اما هنوز دچار این خطای گذشته است که نمونه‌اش جلسه مشترک جمهوری‌خواهان و اکثریت با حزب دموکرات و کومله است. انتقاد آقای امینی کاملا به حق است. رفتار دورویانه و فرصت‌طلبانه حزب دموکرات و کومله بایستی زیر سوال رود تا شفافیت در روابط بوجود آید. اما جنبش چپ ایران دچار یک بیماری قدیمی است و مثل مقاله آقای تابان(9) شیپور را از سر گشادش می‌دمد. آقای تابان به جای اینکه سوال کند که چرا اصلا بایستی موضوع مهم «دفاع از تمامیت ارضی» و پیوند مهم این موضوع با روند مدرنیت ایرانی را زیر سوال برد، بویژه وقتی بخش اعظم جامعه ما خواهان حفظ این پیوند درونی و تمامیت ارضی است، ایشان برعکس سوال می‌کند که چرا اینقدر بر موضوع تمامیت ارضی تفرقه برانگیز تاکید می‌شود. دیدن این همه چپ‌نگری و ناتوانی از دیدن پیوندهای مهم توسط چپ ایران، دردانگیز است. ناتوانی چپ ایران از درک مدرن از فدرالیسم و برپایه تاریخ ایران تراژیک است. در فدرالیسم مدرن، هر کشور فدرالی بر بستر تاریخ کشور خویش و نوع پیوند درونی کشور خویش، به درجه‌ای از استقلال درونی ایالات خویش تن می‌دهد و این استقلال در طی زمان و با قبول مسئولیت بیشتر در برابر هزینه خویش افزایش می‌یابد و در عین حال خودشان را بسان یک ملت واحد چون سیستم فدرال آمریکا، آلمان، سویس و کانادا احساس می‌کنند

. چپ مدرن ایران بدون شناخت این مباحث مهم و به خیال خویش به صرف حقیقت‌گویی، می‌خواهد سریع و از قبل موضوع حق جدایی را و عدم اهمیت تمامیت ارضی را مطرح کند. گویی که تمامیت ارضی تنها موضوع خاک است و حتی نمی‌بیند که دقیقا این دوستان افراطی فردا بر سر هر وجب خاک مقدس کردستان و بلوچستان با همسایه درگیری خواهند داشت. چپ ایران نشان می‌دهد که دارای حافظه تاریخی نیست وگرنه چگونه از یاد می‌برد که حزب توده برای منافع شوروی در منطقه و امتیار نفت شمال حاضر به سازش با حکومت و حتی قبول آشکار و پنهان سرکوب جنبش کردستان و آذربایجان شد. اکنون نیز هنوز چپ ایران دچار این خطا است و به جای اینکه این نظر را مطرح کند که اصولا چه از نظر استراتژیک و یا تاکتیکی طرح سوال نفی تمامیت ارضی و یا حق جدایی ملل و یا اصلا موضوع تبدیل کلمه اقوام به ملل در شرایطی که ملت و دولت مدرن ایرانی در حال شکل گرفتن نهایی است، یک خطای مهم و یک حرکت افراطی است، به دفاع از این نظریه برمی‌خیزد و ناراحت است که چرا اینقدر بر سر یک مشت باصطلاح خاک دعوا صورت می‌گیرد. این همه نادانی تاسف‌آور و درد‌آور است.

تمامی بحث جنبش‌های افراطی قومی در این است که با حذف هویت مشترک و حذف ضرورت دفاع از تمامیت ارضی، در واقع طرح کنفدراسیون ملی خویش را به ثمر برسانند و به این دلیل نیز که برای آنها موضوع دست‌یابی به این قدرت قومی مهمترین مسئله است، ازین‌رو نیز برخلاف مبانی مدرنیت از اندیشه سرنگونی جمهوری اسلامی و حرکت مسلحانه فاصله نگرفته‌اند. بسیاری از آنها در خفا می‌پندارند که بهترین فرصت دست‌یابی به قدرت خویش و استقلال خویش، در شرایط خلاء بعد از سرنگونی جمهوری اسلامی است و ازین‌رو به قول آقای امینی روابط خویش را با آمریکا حسنه و زیبا می‌سازند و یا در طرح‌های افراطی اینترپرایز و غیره به شکل آشکار و پنهان شرکت می‌کنند. در چنین شرایطی چگونه احزاب چپ می‌توانند بدون ایجاد فاصله‌گیری درونی و بیان مرزبندی خویش و دفاع از پیوند « تمامیت ارضی، دموکراسی، شکلی از اشکال فدرالیسم یا عدم تمرکز» به دیالوگ با حزب دموکرات و کومله بنشینند. چگونه این چپ نادان و افراطی می‌تواند به جای آنکه این احزاب و اقلیت سیاسی را به شفافیت دعوت کنند، از دیگران بخواهند که زیاد از موضوع تمامیت ارضی سخن نگویند تا این دوستان معامله‌گر ناراحت نشوند. این نادانی و حماقت چپ ایرانی تراژیک و دردآور است. موضوع سرکوب احزاب افراطی قومی نیست. آنها نیز روشنفکران مدرن ایران با خطاهای سنتی هستند و فرزندان همین هویت مشترکند. ما می‌توانیم بر بستر رواداری متقابل و عشق و برادری ایرانی به یکدیگر اجازه دگراندیشی دهیم و در عین حال با یکدیگر به چالش و جدل نظری و سیاسی بر سر این مسائل مهم بپردازیم. موضوع درک درست تفکیک حوزه‌هاست که انگار هنوز در جنبش چپ رشد نکرده است و متوجه نیست که این شیوه برخورد او در واقع به روند مدرنیت و تحقق دموکراسی ایرانی ضربه می‌زند و دیگربار خطای تاریخی جنبش چپ را تکرار می‌کند.

مشکل دیگر نیز جنبش‌های مشروطه خواه و غیره هستند که متوجه نیستند که «سیستم ایالتی و ولایتی» آنها و پاسخ آنها به مباحث قومی، کافی و متناسب با شرایط و تحولات امروزی نیست. همین‌گونه نیز خواست به حق آقای امینی در زمینه توسعه کشور و عدم بازگشت به تفرقه قومی، هیچ منافاتی با فدرالیسم ندارد. به باور من ایشان به سادگی مفهوم فدرالیسم را به مفهوم افراطی کنفدراسیون این احزاب قومی افراطی واگذار می‌کنند و اهمیت دست‌یابی به این چندزبانی مدرن و چندمرکزی در عین وحدت درونی و در عین حفظ پارلمان مرکزی را متوجه نمی‌شوند.

حاصل این شرایط و عدم بلوغ نهایی بحث در جنبش ایران، این چندپارگی و این آش شله قلمکاری است که در مباحث مربوط به بحران اقوام و ملت ایرانی دچار آن هستیم و هر دیالوگ را به یک دعوا و هراس از کابوس برادرکشی نو دچار می‌سازد. بدون دست‌یابی به این هویت مدرن و رنگارنگ ایرانی و دست یابی به سیستم مدرن ایرانی بر بستر پیوند « دفاع از تمامیت ارضی، دموکراسی، فدرالیسم» نمی‌توان پاسخی مدرن و منطقی به این بحران داد و از چندپارگی به چندلایگی رسید. حاصل این ناتوانی وضع امروز است که با اینکه اغلب احزاب و افراد به قبول نوعی از فدرالیسم و عدم تمرکز و قبول دموکراسی و مدرنیت دست یافته اند، با اینکه مردم ایران خواهان حفظ یکپارچگی و پیوند درونی خویش و در عین حال رفع تبعیض هستند، اما به خاطر ناتوانی از دست‌یابی به این کثرت در وحدت و به این سیاست مدرن، نه پیوند لازم میان جنبش‌های مختلف مدنی ایرانی بوجود می‌آید و نه می‌توانند در برابر این خطر تجزیه و برادرکشی و یا حرکات افراطی، به شیوه مدرن به دفاع مشترک برخیزند. حاصل این وضعیت تراژیک/کمیک امروز است که همه بنوعی ضد همه هستند و هر کس از طرف دیگری نفی می‌شود و دیالوگ مدرن رخ نمی‌دهد.

 

راهی برای گذار از بحران

راه عبور از این بحران دست‌یابی به اشکال مختلف این کثرت در وحدت مدرن، به اشکال مختلف «هویت ملی و رنگارنگ ایرانی» و تلاش برای ساختارهای قانونی و سیاسی متناسب با آن و به پایان رساندن پروسه شکل گیری دولت و ملت و فدرالیسم ایرانی است. برای دست‌یابی به این خواست‌ها توجه به این سه اصل ذیل و توافق بر آن میان یکایک ما امری ضروری است. طبیعی است که مخالفین این طرح و یا مخالفین کثرت در وحدت ایرانی نیز فقط رقبای سیاسی و دیگر روشنفکران مدرن ایرانی هستند و نه دشمنان سیاسی. موضوع جدل بر سر بهترین راه حل برای پاسخ‌گویی به بحران کشور و ملت خویش و چالش و جدل سیاسی و نظری پرشور و با قلبی گرم و مغزی سرد است. موضوع ایجاد خطوط عمده وحدت میان این تنوع فکری و سلیقه‌ای و ایجاد مرزبندی با نگرشهایی است که به باور ما در جهت مخالف روند دموکراسی، فدرالیسم و کثرت در وحدت ایرانی و شکوه فرد و جامعه ایرانی حرکت می‌کنند. خواه حاملان این نظرات افراطی این را بخواهند یا نخواهند. موضوع نگرش آنهاست و ثمرات نگرششان و ایجاد مرزبندی مدرن خویش برای دیالوگ و چالش مدرن و بر بستر رواداری مدرن. این خطوط مشترک و کثرت در وحدت مشترک و راه عبور از بحران به باور من به شرح ذیل هستند:

1/ یکایک ما ایرانیان جزیی از این کثرت در وحدت مدرن ایرانی و هویت مدرن ایرانی قابل تحول هستیم و بر پایه مبانی مدرنیت و فردیت و شهروندی با یکدیگر به چالش و گفتگو و رقابت می‌پردازیم. این‌گونه هر فرد ایرانی در واقع یک ایرانی لر، ترک و غیره، یا یک فرد ترک و عرب ایرانی است که در عین حال دارای هویت‌های دیگر چون هویت کشوری مدرن مثل ما و یا هویت مدرن خویش است. یعنی این هویت مشترک در واقع هزار رنگ و لایه و چندزبانی است و مرتب قادر به تحول است. اساس این هویت بر پایه عشق و برادری ایرانی و پیوند زبانی و تاریخی مشترک ما و وحدت در تنوع ماست. این تنوع و چندلایگی بزرگترین قدرت ماست و عشق و وحدت مشترک ما نقطه پپوند در این تنوع و برابری قومی و فردی است. این کثرت در وحدت مدرن و ملی ایرانی ناتمام و قابل تحول را من «هویت مدرن ملی و رنگارنگ ایرانی» می‌نامم.

2/ برای هر ایرانی بایستی مفاهیم «دفاع از تمامیت ارضی، دموکراسی، شکلی از اشکال فدرالیسم یا عدم تمرکز» با یکدیگر پیوند تنگاتنگ داشته باشند و همه جریانات مختلف بایستی خویش را بدور این دو اصل «هویت ملی و رنگارنگ ایرانی» و «پیوند تمامیت ارضی با دموکراسی و فدرالیسم و یا شکلی دیگر از آن» جمع ‌کنند و به یک کثرت در وحدت برسند و بر سر بهترین تلفیق و راه های عدم تمرکز با یکدیگر به دیالوگ و چالش بنشینند. این دو اصل مشترک مرز آنها با دیگران و رقیبان سیاسی از قبیل «کنگره ملتهای ایرانی» است، یا نقطه اشتراک آنها از چپ تا مشروطه‌خواه و جمهوری‌خواه و روشنفکر و احزاب قومی و از هر گروه و اندیشه ای هست. بحث بهترین شیوه عدم تمرکز قدرت و یا فدرالیسم یک بحث تخصصی است که بایستی توسط متخصصان ایجاد و برنامه‌ریزی شود.

3/ راه عملی اجرای آن، بر بستر این حس هویت مشترک و مدرن و رنگارنگ ایرانی، رهایی از هر اندیشه سرنگونی و یا تغییر مخملی و وفاداری به نگاه و راه مدرن و تغییر در چهارچوب قانون و تلاش برای تغییر و تحول مدرن در قانون اساسی به شیوه قانونی است. ما نه سرنگون‌طلب و نه اصلاح‌طلبیم بلکه نیروهای مدرن جامعه ایران هستیم که بر بستر جامعه مدنی فرهنگ خویش با دولت و ملت و با دگراندیش به چالش و دیالوگ می‌نشینیم، راه حل و انتقاد مطرح می‌کنیم و مبارزه مدنی و قانونی برای تحول مدرن ایران انجام می‌دهیم. برای مثال ما مهاجرین دوملیتی در برخورد به رئیس جمهور و دولت کنونی همان برخوردی را داریم که در برخورد با کشور دیگرمان و رئیس جمهور کشور دوممان و اینگونه برای تحول نهایی پروسه دولت و ملت مدرن ایرانی، به جدل و چالش نظری و سیاسی و قانونی می‌پردازیم. با چنین حرکت مدرن و مسالمت‌آمیزی ، هم ما در نهایت بر فرهنگ کهن خیر/شری ایرانی چیره می‌شویم و بستر چالش مدرن در فرهنگ خویش را قوی می‌سازیم و هم با خواستهای تحول ساختاری خویش و تحول قانونی در قانون اساسی بر خطاهای سنتی جنبش اصلاح‌طلبی چیره می‌شویم. این گونه ما هم به پارانوییای سرنگونی رژیم و توطئه چینی و سوءاستفاده از روشنفکران توسط دول خارجی برای ایجاد پارانوییای «تغییر قهرآمیز و یا مخملی رژیم» پایان می‌دهیم. هم مانع از سرکوب سنتی خویش توسط بنیادگرایان درون کشور می‌شویم .زیرا نگاه ما چنان شفاف و مدرن و مخالف هر حرکت توطئه‌آمیز و سرنگونی خواهی است که دیگر نمی‌توان ما را به اعتراف تلویزیونی کشاند. زیرا ما چیزی جز چالش مدرن و قانونی نمی‌خواهیم. ما دقیقا از دولت مدرن خویش، رئیس جمهور و پارلمان مدرن خویش می‌خواهیم هر چه بیشتر به وظایف مدرن خویش عمل کند و از انتقاد نترسد و به نظارت جامعه مدنی تن دهد وگرنه به اصول قانون اساسی و جامعه مدرن ایرانی پشت کرده است و دیگر انتخاب نمی‌شود. شیوه ما این راه مدرن و مسالمت‌آمیز و بر بستر تحول ساختاری مثل «کمپین زنان» و غیره است. اینگونه نیز راه عملی دست‌یابی به رفع ستم قومی، اول تلاش برای اجرای اصول اجرانشده متمم قانون اساسی جمهوری اسلامی در زمینه مباحث قومی است و همزمان رشد بحث و نهادینه ساختن ضرورت فدرالیسم و پیوند میان دموکراسی و فدرالیسم در درون جامعه است، از طریق کار مشترک و متنوع روشنفکران قومی و ملی و احزاب سیاسی ایرانی. تا بدین گونه سرانجام گام به گام این تحول مشترک صورت گیرد و جامعه ما هرچه بیشتر به چندزبانی و عدم تمرکز، به رهایی از سیستم وابستگی به نفت و توسعه و رقابت بیشتر دست یابد و به یک ملت مدرن رنگارنگ و دارای سیستم مدرن و متفاوت تحول یابد.

زیربنای همه این تحولات، هویت مدرن و رنگارنگ ایرانی است تا ایرانی مدرن بتواند خود را جزیی از این تنوع بزرگ و زیبا احساس کند و هم قادر به تن دادن به تفاوتهای فردی و قومی یا مذهبی خویش گردد و هم احساس کند که جزیی از یک خانواده بزرگ و رنگارنگ است. عشق و تلفیق و برادری نهفته در یکایک ما و در فرهنگ ما بزرگترین پشتوانه ما در ایجاد این هویت مدرن است. عشق و برادری مشترک که بدون آن ایران تاکنون هزار پاره شده بود. اکنون لازم است به این عشق و برادری و تلفیق خانوادگی و فرهنگی کهن، نگاه مدرن و سیستم مدرن را نیز اضافه کرد تا به هویت مدرن شهروندی و سیستم مدرن ایرانی و هویت مدرن ایرانی دست یافت و به بحران قوم و ملیت در ایران پایان داد و این بحران را به تخته پرشی به سوی یک وحدت در تنوع نو و مدرن و ناتمام و هویت‌های چندزبانی و چندلایه ایرانی و مدرن تبدیل ساخت. باری در یکایک ما هم این هویت مشترک و قومی، مذهبی و هم فردیت و تفاوت مدرن و فرهنگ مدرن وجود دارد، پس با عبور از چندپارگی و دست یابی به چندلایگی نو بر بستر این هویت فردی و جمعی، به یک پیوند نو و عبور از بحران کنونی دست یابیم و خالق رنسانس ملت مدرن و رنگارنگ و سیستم مدرن ایرانی شویم. راه این است.

 

ادبیات:

 

1/ http://www.movallali.fr/sokhani%20ba%20shoma%202.pdf

2/ دکتر موللی. هویت فردی و ملی نزد ما ایرانیان

http://www.movallali.fr/filer%20farsi/UntitledFram...

3/ http://www.radiozamaneh.info/idea/2007/08/post_154...

4/ در باب بحران هویت و بحران اقوام و بحث هویت ملی و رنگارنگ ایرانی

http://asre-nou.net/1384/khordad/24/m-kavosh9.html

http://www.asre-nou.net/1384/farvardin/1/m-norouz....

5/ http://www.asre-nou.net/1384/farvardin/1/m-norouz....

6/ دکتر موللی. مبانی روان‌کاوی فروید/لکان.ص.228

7/ http://www.iranfederal.org/fa/

8/ http://www.iranglobal.dk/I-G.php?mid=2&news-id=438...

9/ http://www.iranglobal.dk/I-G.php?mid=2&news-id=438...

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.