بینابین سطرها (2)

تنها نشسته بودم. آمد. گرفته بود. گرفتگی¬هایم را در لیوانی به او تعارف کردم. خندید. دیدم خنده¬اش با دلم خیلی ایاغ می¬نماید. من هم خندیدم. در حین خندیدن به خاطرم خطور کرد چیزی بپرسم. خیالم را خواند و پیش از پرسیدنم پرسید:" ... آدمی؟!... هستی؟!"
...اینگونه شد که او با بی¬زمانی رفت و من همپای عقربه¬های همه ساعت¬های عالم بر صلیب آویزانم.

 

    کسی برای مادرت پیراهن دوخته بود، بی­آنکه بداند او مادر توست و گرمی نگاهش بیشتر از خود او وزن دارد، چندانکه در هیچ پیراهنی نمی­گنجد. مادرت را آیا هرگز پیراهنی بر تن بود؟ مادرت از مادرش نیز این نمیداند، اما خوب یادش هست، پدرت پیراهنی کهنه بر تن داشت در شبی که نمی­بایست می­آمد.

 

    آمدی، خوب، جایت خوش! ولی اینجا خود قبلاً جای یکی دیگر بود، یکی که جایش را از دیگرِ دیگرِ... دیگری به عاریت گرفته بود. آمدن­هایت خوش باد، نازنین! به! به! چه پیراهنی با توست! چه کسی، چه کسی این را برای تن تو دوخته است؟!

 

    اِه، اِه، اِه... دست­های من در آستین تو چه می­کند؟! این آستین، آری همین آستین تو شاید از آنِ بیشمار دستهایی چون دست من است؛ منی که پیراهنم را بر شاخ تمام بادهای دنیایی بی­درخت آویخته­ام و برهنه اینک در این صفحه پیش روی تو راه می روم.

 

    خدای را نه، خیاط بی­دست را که ما را دست انداخته است! مایی که بی­پیراهن هم شاید توان­مان بود انسان باشیم.

 

    کسی برای مادرت پیراهن دوخته بود... پدرت پیراهنی کهنه بر تن داشت... پیراهنی نیز برای تو دوخته شده است... دست­های من در آستین توست...  تویی که در پیراهن شاید هرگز خود  تو نخواهی بود.

 

 

                                  ***

 

                

    این زن، این بانو، این مادر، زمانی همه دغدغه­اش این بود که روزی مادر شود، با مردی و فرزندی و خانه و کاشانه­ای؛ اینک اما فرزندانش را باید خانه­ای و همسری باشد، فرزندان فرزندانش را نیز.

 

    این مرد، این آقا، این پدر، زمانی با زنی برای بقای خود معنایی و یادگاری می­جست، آرزوهای کوچکی در سر داشت، اینک اما اگر تمام زمین را به نامش بنویسی، باز سودای سیاره­ای دیگرش در سر است.

 

    دغدغه، دغدغه، دغدغه­های جاودانی جاوید. هه! تو باز از قدم برداشتن روی زمین شرمگینی؟!

 

 

                                 ***

 

 

    «قرن پدرم قرن نفرت، قرن بیرحمی، قرن تلاش برای جستجوهای بیهوده، فرزندم»، پدری میگوید. «من از قرن شرمم، قرن ترا همه دریچه­های امید گشوده باد!»

 

                                  ***

 

    تنها نشسته بودم. آمد. گرفته بود. گرفتگی­هایم را در لیوانی به او تعارف کردم. خندید. دیدم خنده­اش با دلم خیلی ایاغ می­نماید. من هم خندیدم. در حین خندیدن به خاطرم خطور کرد چیزی بپرسم. خیالم را خواند و پیش از پرسیدنم پرسید:" ... آدمی؟!... هستی؟!"

    ...اینگونه شد که او با بی­زمانی رفت و من همپای عقربه­های همه ساعت­های عالم بر صلیب آویزانم.

 

 

 

www.y-k-shali.com

منبع: 
ایران گلوبال
انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.