دیروز و امروز

در جوار اخبار پراهمیتی چون امکان تشدید فشار بین المللی بر ایران، اختلافات حاد درون حکومت، تداوم بحران اقتصادی با وجود قیمت بیش از صد دلاری نفت و از آنسو تصمیم مسئولان رژیم در برگزاری انتخاباتی بسته تر از همیشه و سخن گفتن از حذف انتخابات ریاست جمهوری چند خبر بظاهر کم اهمیت تر توجه مرا جلب کرد. فشار برای جمع کردن یا مشکل کردن استفاده از دیش‏های ماهواره‏ای در ابعادی بی سابقه در گذشته افزایش یافته...

در جوار اخبار پراهمیتی چون امکان تشدید فشار بین المللی بر ایران، اختلافات حاد درون حکومت، تداوم بحران اقتصادی با وجود قیمت بیش از صد دلاری نفت و از آنسو تصمیم مسئولان رژیم در برگزاری انتخاباتی بسته تر از همیشه و سخن گفتن از حذف انتخابات ریاست جمهوری چند خبر بظاهر کم اهمیت تر توجه مرا جلب کرد. فشار برای جمع کردن یا مشکل کردن استفاده از دیش‏های ماهواره‏ای در ابعادی بی سابقه در گذشته افزایش یافته، طرح تاسیس اینترانت ایرانی (اینترنت بسته) در دست بررسی اجرایی است و سخن از بررسی اجرایی طرح جدایی جنسیتی در دانشگاه‏ها می‏شود. این اخبار مرا به دو خاطره در گذشته برد.

۱۳۵۴

ساعت هشت شب نیمه اسفندماه سال ۵۳ بود. من و اسفندیار کریمی و قاسم سیدباقری روی یکی از تخت ‏های زندان شماره سه قصر نشسته بودیم و بحث می‏ کردیم. تلویزیون در ته راهرو اخبار پخش می‏کرد. یک خبر توجه ما را جلب کرد. حزب ایران نوین ومردم منحل می‏شود. بحثمان را متوقف کردیم و رفیتم پای تلویزیون. دیگران هم همه خبردار شدند که خبر مهمی از تلویزیون پخش می‏ شود و همه پای تلویزیون جمع شدند. خبر حاکی از تشکیل یک حزب سراسری و موظف بودن همه ایرانی‏ ها به عضویت در این حزب بود. روشن نبود که عواقب این تصمیم چیست و چه گام‏ های عملی در این راستا برداشته خواهد شد. برخی خوشبین بودند و می ‏گفتند این معنایش این است که بالاخره رژیم فهمیده است که سیاستش با شکست مواجه خواهد شد و این مقدمه‏ایست برای بازشدن فضای سیاسی. من نگران بودم. یکی دو ماه قبل یکی از زندانیان به من گفته بود که خبری از طریق یکی از مسئولین رژیم به وی رسیده که به من خواهد گفت ولی به این شرط که در هیچ شرایطی اسم او در رابطه با این خبر مطرح نشود. او می گفت برنامه سنگینی برای نابودی فدائیان و مجاهدین طرح‏ریزی شده و یکی از عناصر آن انتقال ما از زندان قصر به زندانهای تاره تاسیس و منفرد کردن ما و قطع رابطه‏مان با خارج است. من آن خبر را جدی نگرفتم. مگر میشد خبری از درون رژیم درز کند و به من از طریق یک زندانی دیگر در درون زندان برسد. تشکیل حزب سراسری ظاهرا نمی‏توانست به آن خبر ربطی داشته باشد و من بیهوده نگران بودم ولی نمیتوانستم این فکر را از سرم دور کنم که ممکن است آن خبر درست بوده و یک عنصر کوچک از مجموعه اقداماتی باشد که زیر عنوان تشکیل حزب رستاخیز مطرح شده.

فردا صبح من و دو نفر از کسانی را که در ارتباط مستقیم با فداییان دستگیر شده بودیم صدا کردند و گفتند وسایلمان را جمع کنیم. پرونده ما به هم مربوط نبود و انتقال ما احتمالا ربطی به خبر دیشب داشت. ما را به اطاقی بردند که نزدیک به چهل نفر از زندانیان از بندهای مختلف زندان قصر را در آنجا جمع کرده بودند. همان لحظه ورود متوجه شدم که همه چهره ‏ها آشناست. تقریبا همه افراد سرشناس وابسته به سازمان فداییان را جمع کرده بودند و معلوم بود که میخواهند به زندان دیگری منتقل کنند. فرخ نگهدار را در میان جمع دیدم. پیش او رفتم و گفتم انتقال ما حتما به خبر دیشب و تشکیل حزب رستاخیز ربط دارد میخواهند یا ما را تحت فشار قرار دهند یا با ما بحث و مصاحبه داشته باشند. شما صحبت کرده‏اید که سیاست ما چیست. گفت نه صحبت نکرده‏ایم و دو نفری رفتیم پیش بیژن جزنی که یک گوشه اطاق ایستاده بود و فرخ همین سوال را مطرح کرد. بیژن گفت موضع ما در همه جا همان موضع همیشگی‏مان است. " شما امکان فعالیت سیاسی بدهید مبارزه مسلحانه همان روز متوقف خواهد شد" موضعی بود صریح و قابل دفاع

آن روز ما را به زندان اوین منتقل و از هم جدا و به انفرادی فرستادند. نه بازجویی در کار بود و نه سوال و مصاحبه‏ای. ملاقاتی های ما را قطع کردند و کوشیدند ارتباط ما را با بیرون و سایر زندانیان قطع کنند. چند هفته بعد یک صفحه روزنامه به ما دادند که خبر از لو رفتن یک خانه تیمی چریکی در قزوین داشت. در این خانه تیمی خشایار سنجری فرمانده تیم کشته شده بود و محمود نمازی و انوشیروان لطفی و منصور فرشیدی که همان روز مخفی و به تیم‏ های چریکی پیوسته بودند دستگیر شدند. آن ها هم پرونده و نزدیک ‏ترین دوستان من بودند. محمود نمازی و منصور فرشیدی زیر شکنجه به قتل رسیدند. آن ها نه مسلح بودند و نه اطلاعی از خانه های تیمی و یا سایر چریک‏ ها داشتند و ساواک هیچ ضرورتی نداشت که آنان را تا حد مرگ شکنجه کند. چند هفته بعد خبر قتل نه زندانی در تپه ‏های اوین را به ما دادند. و این آغاز سال های سیاه ۵۴ و ۵۵ برای مخالفین رژیم بود.

رد و بدل کردن چند کتاب یا اعلامیه که قبلا حداکثر یکی دو سال محکومیت داشت میتوانست در این سالها با ده یا پانزده سال محکومیت مواجه شود. دانشجویانی که تنها یک اعلامیه پخش کرده بودند ممکن بود تا حد یک فرد مرتبط با چریک ها در سال های گذشته شکنجه شوند. از آزادی زندانیانی که محکومیتشان پایان یافته بود خودداری شد و آنان بدون هیچ دلیل در زندان ماندند. در سطح جامعه بسیاری از منافذی که برای روشنفکران منتقد رژیم وجود داشت مسدود شد.

ساواک خود را پیروز میدید. آنان موفق شدند سازمان مجاهدین را با بهره گیری از خطاها و تنگ‏نظری‏های رهبران آن نابود کنند. فداییان تا سرحد نابودی ضربه خوردند. صداهای منتقد خاموش شد و مسئولان رژیم از جزیره ثبات و امنیت سخن می‏گفتند. دو سال بعد زمانی که بر اثر فشار آمریکا باز شدن فضای سیاسی آغاز شد، هیچ‏کس این تصمیم را جدی نگرفت و زمانی‏که صدای انقلاب مردم ایران شنیده شد و تغییرات بنیادین در دستور قرار گرفت خیلی دیر شده بود. من با نظر تحلیل گرانی از وابستگان به رژیم گذشته چون آقای داریوش همایون موافقم که معتقدند رژیم در شرایطی که رشد اقتصادی اجتماعی کشور امکانات مساعدی برای بازکردن فضای سیاسی در اختیار آن قرار داده بود عکس عمل کرد و تمرکز (فردی) را افزایش داد تا حدی که با فرارسیدن بحران، رژیم حتی در بسیج نیروهای اجتماعی خود ناموفق ماند و فرو پاشید. خطای سالهای ۵۴ و ۵۵ در سال‏های ۵۶ و ۵۷ نتایج خود را نشان داد و همه مردم کشور و بیش از همه مسئولان رژیم پیشین هزینه خطاها را پرداختند.

دهه شصت

بیستم مهرماه سال ۱۳۶۲ من با صمد اسلامی قرار داشتم. ماه های شهریور و مهر آنسال سخت ترین روزهای زندگیم بود. رهبری یا بخشی از رهبری ما در تور بود. من چند بار فرار کردم ولی مجددا به تور افتادم. دیگر مستاصل شده بودم. به امکان حفظ تشکیلاتمان امیدی نداشتم. خطاهای دو سال گذشته و یافتن راههایی برای جلوگیری از دستگیری و حفظ جان بخش وسیعتری از رفقایمان ذهن مرا آن چنان به خود مشغول کرده بود که نمی توانستم به آنچه در کل جامعه می گذشت به درستی فکر کنم. صمد در بدبینی من شریک نبود و می گفت، پس از سرکوب سازمان های مخالف، حکومت دارد میتازد. دانشگاه ها را خیال ندارند امسال هم باز کنند. در ادارات فشار بر کارمندان هر روز افزایش می ‏یابد اگر ما بتوانیم یک دوره دوام بیاوریم اعتراضات گسترش می‏یابد و آنان نمی توانند همه نیرویشان را متوجه تشکل‏ های سیاسی کنند. او خودش هم زیاد به حرفی که می‏ زد مطمئن نبود.

روند حوادث از تصورات من بدبین به مراتب بدتر بود. صمد شش ماه بعد دستگیر و اعدام شد. تشکیلات ما دو سال بعد نابود شد. در زندانها لاجوردی‏ ها و حاج داوودها جهنم ساختند. دانشگاه ‏ها چند سال دیگر بسته ماند و یک نسل از جوانان امکان تحصیل در زمان مقرر را از دست دادند و پس از تصفیه صدها استاد و دانشجو و بازشدن دانشگاهها، دانشگاه‏ها را به چیزی شبیه یک سربازخانه بزرگ مبدل کردند. هزاران کارمند تصفیه شدند. خانواده‏ای نبود که یک یا چند تن از عزیزان خود را در جنگ از دست نداده باشد. اگر شرایط دشوار سالهای ۵۴ و ۵۵ را فعالان سیاسی و اجتماعی حس می کردند دهه شصت سال های تاریک برای همه آن هایی بود که با فرهنگ و رفتار نیروهای حاکم بیگانه بودند. چندی قبل وبلاگی را دیدم که خاطرات عینی جوانان را از سالهای دهه شصت منتشر می کرد. وقتی شروع کردم دیگر نتوانستم قطع کنم و تمام نوشته‏ ها را در یک نوبت خواندم. تاکید درست فعالان سیاسی و حقوق بشری بر جنایاتی که در دهه شصت در زندان ها صورت گرفت، بر ارائه تصویر از فضای حاکم بر جامعه در آن سال ها سایه افکنده و حتی تاحدی فراموش شده. سال هایی که یک دختر دانشجو به خاطر یکبار خندیدن بلند در راهرو دانشگاه می‏ توانست با خطر اخراج مواجه شود. بدست آوردن یک آهنگ مایکل جاکسون یا پینک فلوید با خطری مشابه خرید یک جنس قاچاق همراه بود. فیلم مدرسه موشها تنها فیلم قابل دیدن تلویزیون جمهوری اسلامی در شرایطی بود که ماهواره و اینترنت وجود نداشت. برای برخی هیات‏‏های گزینش در ادارات دانستن نام فرزندان ائمه مهمتر از مدرک تحصیلی و کارآیی فرد بود. ترس از ارتکاب خطایی که از چشم حزب اللهی‏های تیزبین پنهان نمانده باشد به یک عنصر روزمره و جاری زندگی بدل شده بود. نیروی حاکم باتکا حمایت اکثریت قاطع مردم، زندگی را برای کسانی که بگونه دیگری می‏اندیشیدند و نحوه متفاوتی از زندگی را خواستار بودند به جهنم تبدیل کرده بود

رژیم این بار با اعتراض گسترده توده‏ای مواجه نشد. حمایت اکثریت مردم از رژیم به نیروی حاکم اجازه میداد که بدون ترس از اعتراض هر آنچه میخواهد انجام دهد و هر صدای منتقدی را با خشونت سرکوب کند. چه باک اگر به صدها هزارتن صدمات غیرقابل جبرانی وارد شده و اقتصاد کشور ویران گردد و موقعیت ایران در جهان در سطح نازلتری قرار گیرد. رژیم موفق شد همه ناراضیان را سرکوب کند ولی در ساختمان جامعه‏ای که خواهان یا حداقل مدعی آن بود و در مسلط نمودن فرهنگ و نحوه نگاه خود با شکست مطلق مواجه شد. اولین ناقوس شکست سیاست های اعمال شده در اواخر دهه شصت در دوره رفسنجانی به صدا در آمد. این خود مسئولین بودند که متوجه شدند حاکم شدن حزب اللهی های بی سواد در مدیریت کشور کل سیستم را با فروپاشی مواجه خواهد ساخت و بحث تعهد و تخصص و برچیده شدن بساط هیات‏های گزینش را براه انداختند. در دهه هفتاد نسلی بعرصه فعالیت‏های اجتماعی پا نهاد که دوران شکست، سرخوردگی و سرکوب سالهای دهه شصت را تجربه نکرده بود و موفق شد فضای حاکم بر جامعه را دگرگون سازد بگونه‏ای که هیچ‏گاه در دوران رژیم گذشته مردم در ابعاد امروز با فرهنگ و دیدگاه نیروهای حاکم در دهه شصت و امروز فاصله نداشته‏اند.

امروز

امروز به نظر میرسد بار دیگر رویای بازگشت به سالهای دهه شصت جان گرفته. سرکوب همه نیروهای مخالف و منتقد، تصفیه همه ارگانها از نیروهای مردد و سپردن آنان بدست نیروهای مومن و قاطع، تحمیل فرهنگ و نحوه زندگی خود با اعمال فشار و زور.

در انتخابات پیش روی مجلس صحنه مبارزه و تعیین توازن نیرو مایین کسانی است که هم اکنون نیز قدرت را در دست دارند و بر خلاف گذشته برای جلب بخشی از منتقدان و مخالفین به شرکت در انتخابات کوششی بعمل نمی‏آید. حتی آقای خامنه‏ای کوشید که گروه‏‏بند‏ی‏های حاکم را به سازش با یکدیگر و ارائه لیست واحد متقاعد سازد که این تلاش با جلب مردم به شرکت در انتخابات مغایر است. در انتخابات مجلس به هر حال بخشی از مردم یا بدلیل مسائل محلی و یا بدلیل اینکه سیاست این یا آن جناح حاکم را بیشتر بسود خود میدانند شرکت خواهند کرد. این تصور که با عدم شرکت اکثریت مردم رژیم مشروعیت خود را از دست خواهد داد واقعی نیست. ولی عدم شرکت آگاهانه بخش عمده نخبگان جامعه به آن معناست که آخرین حلقه‏های ارتباطی مابین آنان و سیاست‏های حاکم بر جامعه قطع خواهد شد و مسئولان رژیم به خطرات ناشی از چنین تحول کیفی واقفند ولی با وجود این در مواجهه با دشواری‏های حضور محدود شده مردم، انتخاباتی هدایت شده را ترجیح می‏دهند.

این اولین بار نیست که برای جمع کردن دیش‏‏های گیرنده ماهواره‏ها اقدام میشود و هربار خود مسئولان به این نتیجه رسیده‏اند که هزینه چنین اقداماتی سنگین‏تر از نتایج عملی آنست ولی اعمال فشار سنگین ماههای گذشته در شرایط کنونی یک تصمیم گیری سیاسی است که به نظر میرسد این‏بار نیز با عدم موفقیت همراه بود. نصب کارابین و فرود کماندوهای ضد شورش از بام مجتمع‏های بزرگ و خرد کردن و پایین انداختن دیش‏ها با لگد تنها یک نمایش سبک و تکراری نیست. بسیج صدها مامور به مجبورکردن دهها هزار نفر به جمع کردن دیش‏هایشان در طی روز و نصب آنها در شب، بازی با اعصاب و روان صدها هزار شهروند است که نتایج این عصبیت در همه عرصه‏های حیات اجتماعی خود را منعکس میکند.

عدم اجازه انتشار به صدها کتاب حتی کتاب‏هایی که قبلا منتشر شده‏اند، عدم صدور اجازه تولید و یا نمایش به دهها فیلم، صحبت از طرح‏ محدود کردن گسترده ارتباط اینترنتی تحت عنوان شبکه داخلی (اینترانت ایرانی) و ... در کنار سخنان این یا آن مسئول رژیم در رابطه با مخالفین یا ساختارهای کشور حتی اگر بسیاری از اقدامات در عمل بی نتیجه مانده و متوقف شود، نشان‏ دهنده آن است که در درون حاکمیت کماکان رویای تکرار روزهای خوش دهه شصت زنده است. دهه شصت حاکمیت از حمایت اکثریت مردم برخوردار بود و باتکا این حمایت، می‏کوشید اراده خود را بر اقلیت تحمیل نماید ولی امروز چنین اقداماتی در برابر اکثریت جامعه و اکثریت قریب باتفاق نخبگان کشور است. در چنین شرایطی مردم در برابر مسدود کردن هر روزنه، راه های دیگری را خواهند یافت. بستن سینماها در ماه رمضان پس از افطار برای ترغیب مردم به رفتن به مساجد و یا دیدن برنامه ‏های مذهبی تلویزیون، فقط بر تعداد بینندگان فیلم‏های کم ارزش کانال فارسی وان افزود و محدود کردن اقشار مدرن جامعه در بهره گیری از تعطیلاتشان در کشور، ایران را به دومین منبع ارز و در آمد توریستی ترکبه (پس از روسیه) بدل می‏سازد و در برابر لغو پروازهای مستقیم به آناتالیا دهها راه دیگر یافته میشود. اقداماتی که تنها نتیجه ‏اش خشم و عصبیت است. می‏توان با نیروی سرکوب برای مدتی مانع از اعتراضات گسترده در خیابانها شد ولی عصبیت ناشی از فشارهای اقتصادی و فرهنگی و اعمال محدودیت های سیاسی خود را در محیط کار و اتوبوس و صف خرید منعکس کرده و پایه‏ های کل سیستم را مورد حمله قرار میدهد.

سال ۵۴ رژیم شاه به دلیل موفقیت های اقتصادی و بالا رفتن در آمد کشود موفق شد که بمدت دو سال برنامه‏های خود را اجرا نماید. امروز ما در شرایطی که در آمد نفت در شش سال اخیر به ما امکان یک جهش بزرگ و کسب موقعیتی برتر در اقتصاد جهان را میداد با بحران اقتصادی در گیریم. بیکاری رشد نموده و گرانی سالهای اخیر فشار بر مزدبگیران و اقشار کم درآمد جامعه را تشدید کرده. تکرار سناریوی سال 54 در ایران ناممکن است.

اگر در دهه شصت اکثریت مردم به حاکمین اجازه دادند که نزدیک به یک دهه هر آنچه می خواهند انجام دهند، امروز کافی ست مسئولان کشور یکبار سوار مترو شده و از میرداماد تا بهشت زهرا رفته و بازگردند تا ببینند مردم در رابطه با اختلاس سه ملیارد دلاری اخیر چگونه قضاوت میکنند و راجع به مسئولان کشور از بالا تا پایین چه میگویید. تکرار حتی محدود آنچه در آن سال ها رخ داد ناممکن است.

سیاستی که امروز پیش برده میشود و اقداماتی که صورت میگیرد نمیتواند حتی با موفقیت کوتاه مدت مواجه شود و هزینه نتایج آنرا همه مردم ایران و بیش ازهمه مسئولان کشور خواهند پرداخت.

۳۰.۱۰.۲۰۱۱

مهدی فتاپور

fatapour@gmx.de

http://www.fatapour.de

http://fatapour.blogspot.com/

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.