اصلاح طلبان و نظام ولایت فقیه

من این پرسش را سامان دادم زیرا اصلاح طلبان ایرانی اند و در کارمبارزهء سیاسی. لذا دیگران دگر اندیش و یا غیر اندیش انتظار دارند تاآنان به روشنی مبانی فکری/سیاسی خود را در مقابل وضعیت سیاسی موجود ایران بیان و روشن سازند.که چنانکه گفتم در کانون آن مسئله ی ولایت فقیه را باید روشن کنند وبگویند که کار گذر به نظام دموکراسی را با وجود سد عظیم ولایت فقیه چگونه می خواهند به اجرا درآورند. البته و در صورتی که به استقرار دموکراسی می اندیشند و بدان معتقد اند.

ساختار سیاسی نظام ولایت فقیه حاکم بر ایران وبرمقدرات ملت ایران،امروز به جائی رسیده که این نظام بطورمطلق به رویاروئی بی پرده در مقابل خواستها ومنافع حیاتی ملت ایران ایستاده است.آنچه که امروز بر مقدرات ملت ایران وحیات آن حاکم است تنها اراده وخواست یک فرد بنام "ولی فقیه" است.امروز سخن گفتن از نظام سیاسی مثلا جمهوری ودرپوشش خصلت اسلامی در ایران همان قدر مهمل وبی معنی است که ادعای وجود حق شهروندی برای ایرانیان وحراست حقوقی آنان از سوی نظام حاکم ودولتمردان وعمله و اکراهء مقام ولی فقیه.ابتد گذری اجمالی دارم برآنچه که بعد از سقوط سلطنت پهلوی به سال 1357در ایران وقوع مییابد.

دستگاه روحانیت ایران به رهبری روح الله خمینی با تمام ابزار و وسایلی که امروز برهمگان روشن است وبا حمایت توده های دهها میلیونی مسلمان ایرانی که کف بردهان عرصهء خیابانها ی شهرهای کوچک وبزرگ این سرزمین را در اشغال خود داشتند،پدیده ای بنام جمهوری اسلامی را ازصندوقهای مثلا رأی گیری ودر 12فروردین 1358،بیرون آورد و برمقدرات این سرزمین حاکم ساخت.

این نظام اسلامی یا بگوئیم جمهوری اسلامی وساختارسیاسی آن برسه قوهء قانون گذاری ــ قوهء قضائیه ــ وقوهء مجریه یعنی دولت و دستگاه اجرائی،اما به روی کاغذ ، ویک فرد فراسوی سه قوه یعنی ولی فقیه که از اختیارت نامحدود برخورداراست ودرعمل قانون گذارواقعی ومجری واقعی هم اوست، ودر تمام عمر این نظام همان یک فرد"ولی فقیه" فرمانروای واقعی بوده، شکل گرفت. جایگاه و نقش ولی فقیه آنگونه که پیرامونیان وپیروان فرهیخته خمینی برای بنیانگذارنظام اسلامی از لابلای هزاران حرف وسخن وروایت وحدیث که درسدها هزار ورق پاره با تکیه برساختار الهیات شیعی درمتن قانون پرداختند، مقامی بود قدسی فرازمینی که مریدان میلیونی وی حتی این عنوان قدسی مآب را به کمک کلماتی عاریت گرفته از دیگران ِ مدرن "گریزماتیک"(فره مند) نامیدند. البته وبنا برتصریحات همان قانون اساسی بنا بود ولی فقیه مواظب کردار و عمل متصدیان ودولتمردان متعهد به عهد اسلامیت باشد که مثلا از میزانهای عدل الهی که تحت نظارهء اوست، فراتر نروند.

در واقع امر مقام ولی فقیه (خمینی)عمل اش دوعرصه داشت.روزها پیرامونیان ودولتمردان خود را در خلوت خویش به حضورمی پذیرفت وراه وکار و وظایف عملی ایشان را بدانان دیکته می کرد و طبعا آن کسان نیزدر اجرای فرامین امام امت خود سراز پا نمی شناختند وبا یکدیگر کوس رقابت می زدند.واما این امام امت شبها در بالکونی برای امتِ، ونه ملت ِ، مسلمان ایران همان نقش برکاغذ نوشتهء قانون اساسی را ایفا میکرد و به مردم مینمود که او طلبه ای بیش نیست وفقط در کار ارشاد است.واقع امر این بود که دستگاه اجرائی(دولت)،دستگاه قضا و قوهء قانون گذاری همان یک فرد بود. منتها فرق خمینی امام امت و ولی فقیه امروزآنجا است که

خمینی تا هنگام مرگ خود شیوه های فرمانروائی مطلق خودرا با چنان مهارت هائی تنظیم میکرد که جای حرف وسخنی برای کسی باقی نگذارد.

علاوه برآن این اوبودکه به دولتمردان عمامه به سر وچارق پوش شان دیگر، قدرت وثروت را بخشیده بود.وباز بالا تر آنکه شخصیت او برای ایرانیان منحصر به فرد بود و کسی را یارای نقد او نبود. که دیدیم هر آنکس که به هر شکلی از در ناسازگاری و معارضه یا مخالفت با وی درآمد جان خود را براین کار گذاشت. تمام ابعاد شیوه های سرکوبگر وی امروز برای ایرانیان روشن است.ما شواهد کاملا گویائی ازراه و روش حکومتی مستبدانه و انحصار طلبانه وی را در دست داریم که نیازی به دلیل و استدلال زائدی نیست.امروزسخن گفتن ازمثلا رأی مردم، نمایدگان مردم،تفکیک قوا یا استقلال قوای سه گانه درنظام حاکم برایران ودرهمان دوران ولایت آیت الله خمینی نیز، ترهاتی بیش نیست.

تفاوت شاخص ومهم دورهء ولایت خمینی با ولایت خامنه ای آنجاست که ارزشهای انقلاب اسلامی که نظام سیاسی ملایان حاکمیت خود را برآنها نهاده بود در عصر خمینی هنوز چهره گشائی نشده و اعتبار خود را نزد توده های پیروانقلاب واسلام سیاسی از دست نداده بود.اما در جریان زمان ودر دورهء ولایت خامنه ای به دلایلی که همگان برآنها وقوف دارند وبرشمردن آنها مجالی خاص می خواهد، ارزشهای انقلاب مثل:" حکومت مستضعفان"، "انقلاب اسلامی"، انقلاب مهدی"،"صدور انقلاب برای نجات مستضعفان جهان" بطور کامل به بن بست رسید.

واین ارزشها به پایان کار خود رسیده وبه شکست قطعی انجامید.اگر بخواهیم علت های جدائی بخشهایی از پیروان استوارو سوگند خوردهء انقلاب اسلامی را که درمتن حکومت بیش از سی سال جمهوری اسلامی رشد کردند و در عرصهء سیاسی ایران جائی بدست آوردند ونامی یافتند وسپس دریکی دو دههءاخیر وبه تدریج ازساختار ولایت فقیه خامنهء فاصله گرفتند وامروز به اصلاح طلبان موسوم اند ، بدقت ریشه یابی کنیم ، باری مسئله را بایست که در همین بن بست و سپس شکست قطعی ارزشهای انقلاب و نظام اسلامی بجوئیم .

در درجهء نخست علت پیدایش حرکتی بنام دوم خرداد را که به ظهور محمد خاتمی و قضایای بعد انجامید نیز می بایست که در این محور مورد مداقه قرار داد.طبعا این نوشتار فرصت چنین بررسی را نمی دهد.اما برای شناخت تاریخی ومتدیک دستکم دودههء پیش در ایران را میباید ازاین منظر مورد پژوهش قرار داد. که پژوهشی اینگونه ودقیق که بااستناد به واقعیت های موردی concret شناخت معتبری را به دست میدهد.

بی تردید راه برای خروج از بن بست فعلی یا راه سپاری برای پی افکندن جامعهء واقعی دموکراتیک، همگان،اسلام گراوغیر اسلام گرا رایاری خواهد کرد.از طرفی پیدایش ایدهء بنام"مکتب ایرانی" از سوی بخشهائی ازعوامل رژیم حاکم که امروز دراردوگاه احمدی نژاد و حلقه ی اووبه ظاهردر مقابله با جریان روحانیت حاکم مثلا سنگ ایرانیت را به سینه می زنند وخیمه شب بازی دیگری را برای تحمیق توده و جلب اعتماد مطلقا برباد رفته و سوختهء رژیم ، تدارک میبینند و ازاین طریقت در خیال، وفقط درخیال بازیافتن مشروعیت مطلقا متلاشی شدهء حاکمیت اسلامی هستند، را باید در همین بن بست کامل ارزشهای متلاشی جمهوری اسلامی دید و بررسی دقیق کرد، که در تحقیق یاد شده به تفصیل از این"مکتب ایرانی" دارودستهء احمدی نژاد چهره گشائی خواهم کرد.و همینجا یاد آور باشم که از یاد نبریم علیرغم تصوربسیاری مکتب ایرانی احمدی نژاد در ماهیت خود معارض ولایت خامنه ای یا اصل ولایت فقیه نیست. اینهمه را توضیح خواهم داد.

من این نکات را یادآور میشوم تا به امروز برسیم.مسئله اینجاست که در دورهء حاکمیت خمینی مردم ایران بالقوه وبالفعل در مقابل نظام ولایت فقیه ناایستاده بودند.وقتی خمینی می گفت:میزان رای ملت است، رای توده ها، که توده البته رأی ونظری مستقل ومتفاوت از رهبر نداشت واندیشه یی سیاسی را درخیال نمی پروراند،باری با رهبر همسوبود.روشنتر گفته باشیم خمینی رابطهءخود رابا پیرامونیان وچاکران وغلامان حلقه به گوش وتودهء مردم وبا تکیه براطاعت پذیری توده از«آقایان»،[روحانیان شیعی]،نحوی ترتیب داده بودکه پیروان اواز ریز ودرشت خود را مطیع ارادهء وی می دانستند. از اینجاست که فرمانروائی مطلق وی در چهرهء قدسی مآب اوپنهان بود. وگرنه در روزگار او نیز نه قوهء قانون گذاری مستقل در ایران معنا داشت ونه قوهءقضائیه و نه البته قوه مجریه.که هیچ یک ازقوا از اختیاراتی که قانون اساسی برای آنها شناخته، بهره مند نبودند و نه استقلال عملی برمحورآن داشتند، همان قانون اساسی که میرحسین موسوی هرگزازآن تنازل نکرده.البته به جزقوهء مجریه وبا یک استثنا،اینکه دولت واقعا مجریه بودوآنهم مطیع ومجری فرامین امام وامروز در اطاعت خامنه ای.ازافتخارات کسانی که درعصر خمینی مسئولیتهای اجرائی داشتند اینکه آنروزیا امرورزخود را "دولت خدمت گذار"میشناسند،البته که آنان خدمت گذاربودند.اما خدمتگذارکی؟

روشن است.خدمتگذارامام امت که مردم هم بردگان دراطاعت وی دیده می شدند. وگرنه خود این آقایان هم به خوبی وروشنی میدانند که در دستگاه ولایت فقیه از روزنخست هیچ یک

از نهادهای سیاسی ایران ازناچیزترین ارادهء مستقل وآزاد برخوردار نبود و همگی: رئیس جمهور و وزیر و نمایندهء پارلمان وغیره کارگذار ولی فقیه بودند.به جز چند تن از این مقامات که از آغازخواستند به نحوی بررأی ونظر خویش کار حکمرانی راپیش برند که در مآل یا حذف شدند ویا تن به سازش و اطاعت دادند. مورد اول مهندس بازرگان بود و مورد دوم که برای بقای در قدرت ظاهری اطاعت ازولایت فقیه ِ خامنه ای،یعنی سروری اورا پذیرفت، سید محمد خاتمی ست.این تصویری است ِشماگونه از آنچه که بنام جمهوری اسلامی ایران معرفی شده ومی شود.

ودراین میان خیل آیت الله ها و صاحبان فتوانیزچنین هستند. گرچه برخی ازآنان خیال میکردند وشاید هنوز براین توهم اند که مثلا روحانیت متفاوت ازکارگزاران رژیم از جایگاهی تعیین کننده برخورداراست ویا ولی فقیه و فرماندهان پاسدارواسلحه بدست اوبرای آنان نقشی به جز تشویق یا الزام توده ها به اطاعت از ولی فقیه می شناسد،که آن توهمی بیش نیست زیرا ملایان کسی جز زائده های ولی فقیه نیستند. برخورد خمینی درهمان ابتدای استقرار سیاسی اش با معتبرترین چهرهء فقاهت شیعی که پیش از انقلاب57جایگاهی بسیار فراتر از وی داشت،یعنی آیت الله شریعتمداری ، به روحانیت نشان داد که اگر قصد بهره مندی از

جایگاه خود رادارند باید که دراطاعت ولی فقیه باشند ومجیزخوان او. که همگان چنین کردند بجز تنی چند که ملت ایران از سرنوشت آنان باخبر است ونیازی به باز گوئی نیست.

لازم می بینم نمونهء بسیار آشکاراز قدرت مطلقهء خمینی واینکه تنها اوبود که در عصر ولایت خود برمقدرات این سرزمین و مردم ایران حکمرانی می کرد وقوای سه گانه چیزی بیش از نامه رسانهای او ومجری اراده وفرمانهای اونبودند، را در اینجا ارائه کنم،نمونهء که حتی مسئولان امر و فرمانبران ولی فقیه امروز"خامنه"ای نیز ازآن سخن می گویند.وآن قتل عام زندانیان سیاسی سال67است. مسئله چنین است که اگردر جمهوری اسلامی وبنا برقانون اساسی آن قوای سه گانهء بود و یا مثلا هست. ودر این قانون تفکیک قوائی هست و هرقوه به نوبهء خود ازاستقلال برخوردار است،وقوهء قضائیه نیز در حوزهء عمل دادگری وکار حقوقی ورسیدگی به تخلفات وجرایم تنها مرجع مشروع از نظر قانون اساسی است،که البته به تکرار بگویم که هرگز نبوده،چرا رئیس قوهء قضائیهء وقت، تابستان67،برای تصمیم گیری دربارهء هزاران زندانی سیاسی از خمینی کسب تکلیف می کند؟

آخر خمینی بنابرهمان کاغذ نوشته یا ورق پارهء قانون اساسی آیا به جز روحانی قدسی مآبی بود که نقش ارشادی را عهده دار است؟ آیا خمینی خود برمقام قضا نیز تکیه زده بود، که البته تکیه زده بود،که میباید بر سرنوشت اسیران وزندانیان ولایت خود تصمیم بگیرد وهمگی را به جوخه های اعدام بسپارد؟کمتر کسی براین وجه مسئلهء کشتارعام سال67نظر کرده است.چنین دخالت آشکار وبی پرده در عرصهء سیاسی نظام ولایت فقیه ایران، بی تردید در تاریخ معاصر ایران بی سابقه است.آیا دخالتها و حضوربی وقفهء ولی فقیه در تمام امور قانون گذاری،اجرائی،وحقوقی ماشین دولت، چیزی به جز حاکمیت مطلقه است؟نمونهء دیگر از دخالت آشکار ومعارض صریح با قانون اساسی جمهوری اسلامی را دردورهء ولایت خامنه ای نشان میدهم و بررسی جامع تعارض های ذاتی و ساختاری نظام جمهوری اسلامی را جهت آگاهی افزون مردم ایران وثبت در خاطرهء تاریخی ملت ایران به بعد واگذار می کنم.اصلاح طلبان امروز وجریان دوم خردادی آنروزها انتخابات مجلس، اگر اشتباه نکنم ششم، را می برند.

نمایندگان اکثریت که همان دوم خردادی ها هستند بلافاصله تصمیم می گیرند تا قانون مطبوعات را در دستور کار خود قرار دهند.اما ولی فقیه«خامنه»ای فرمان حکومتی صادر می کند و به نمایندگان دستور میدهد که موضوع آزادی مطبوعات را از دستوربررسی مجلس خارج کنند.آیا چنین دخالت آشکار درکاربرگزیدگان ملت ــ حال آنان نماینده ملت بودند یا خیر جای گفتارش اینجا نیست ــ و اراده مردم ایران به جز نفی خواست ملت و تحمیل ارادهء مستبدانهء ولی فقیه است؟آخر خامنه ای اگر ولی فقیه ئی ست که ورق پاره قانون اساسی وی را می گمارد، از کدام حق ِ حقوقی برخوردار است که برفراز ارادهء جمعی ملت ایران به صدور حکم حکومتی برمی خیزد وامروز فراتر میرود و آشکارا به خیمه شب بازان تئاتر مجلس می گوید که

چه بکنند وچه چیزی را به قانون مبدل سازند؟وباز بیفزایم که نظام ولایت فقیه از روز نخست استقرار خود مشروعیت حقوقی خود را از دست داد.زیرا کلیهء مبانی ساختاری قانون اساسی مورد تجاوز آشکار ولی فقیه وکارگزاران وی قرار گرفت وتمام حقوق مسلم ملت بی محابا لگد مال شد.

از اینرو تمام کسانی که در عمر نظام اسلامی وبنا برهمان قانون اساسی خودشان در کلیهء عرصه ها : سیاسی/حقوقی /فرهنگی/اقتصادی نقشی داشته اند باید که درمقابل ملت ایران که صاحبان واقعی ومشروع این سرزمین اند ، جواب گو باشند.نکته ای دیگر را در خصوص حاکمیت مطلقهء ولی فقیه وخنثی بودن قدرت قوای سه گانه دربرابرارادهء ولی فقیه یاد آور می شوم وشرح آنرا به نوشتاری مستقل که اشاره کردم وامی گذارم.و آن پدیده ای ست که نوعا دولتمردان جمهوری اسلامی بدان وقوف ندارند. وآن بدین قرار است . کسانی که از آغاز عمررژیم در کار سیاسی اند از ماهیت دولت Etat ،چگونگی پیدایش دولت ، منشأ قدرت سیاسی ، حق سیاسی ، فرد «شهروند» به مثابه پیدایش حق سیاسی و منشأ قدرت سیاسی ، که در جامعهء ایران شهروند ایرانی چونان منشأ قدرت سیاسی وجود نداشته،شناخت و دانشی ندارند. دولتمردان نظام اسلامی حاکم برایران به یقین از مفهوم های یاد شده آگاهی معتبری ندارند، شناختی که به مثابه فرماسیون های پایه ای و راسیونل«عقلانی» می تواند آنان را برای نقش سیاسی آماده سازد.

دولتمردان اسلامی به ویژه ملایان دارای نقش سیاسی، بطور کامل با مفاهیم سیاسی نوین بیگانه هستند . در حالی که عنوان هائی مثل : قانون اساسی ، دولت به مثابه قوهء مستقل اجرائی ، قوهء قضائیه و دستگاه حقوقی ودیگر نهاد های دولت به معنی Etat ونه به معنی Gouvernement ، وپیش از هرامری دیگر اساسا مفهوم « استقلال» اراده ی سیاسی، بی تردید برای تمام این آقایان نا مفهوم وبی معنا است . در صورتیکه جوهرهء ذهنیتی که در تدوین قانون اساسی جمهوری اسلامی نقش آفرین بوده ، ذهنیتی ست برآمده از درک وشناخت جوهرهء سیاست و قدرت سیاسی در اندیشه های مدرن مغرب زمینی. لذا این عدم شناخت وجهل این آقایان به امور یاد شده در همسوکردن پیوند ناممکن نهادهای اصلی سیاسی با نقش ولی فقیه در بهترین وصادقانه ترین وجه آن آشفتگی های رایج را به وجود آورده که هم اکنون نیز از سوی اصلاح طلبان شنیده میشود.

نمونه ی روشن، نقطه نظرات مبهم ، آشفته وغیر قابل درک ِ منطقی آقای محمد خاتمی شاخص ترین این جریان است. در واقع پاردوکس اصلی نظام اسلامی وازآن ِاصلاح طلبان دراینجاست.واین پاردوکس است که نظام اسلامی حاکم برایران را غیرقابل اصلاح می سازد.وچنانکه گفتم تفصیل این دشواریها را که خود بخشی از منجلابی است که ایرانیان بدان گرفتارند به بعد موکول میکنم.این را نیز ناگفته نگذرم که غالب اصلاح طلبان به جهت عدم آشنائی متدیک از اندیشه های سیاسی واصلهای Maximes سیاسی، درک روشنی ازعدم امکان اصلاح طلبی نظام اسلامی حاکم را ندارند.آنان بعضا ونا آگاهانه نقدهای بنیانی ازنظام اسلامی را به براندازی تعبیر می کنند، اگر نگوئیم که قصد ایشان فشار سیاسی به غیر اندیشان است.لذا در نوشتار دیگری که سامان خواهم داد به این مسئلهء مهم عرصهء اپوزیسیون هم می پردازم ونشان خواهم داد که چرا ذاتا و ماهیتا اصلاح ساختار پارادوکسال رژیم حاکم ناممکن است.

مسئلهء پارادوکس های ساختاری رژیم اسلامی تنها این یک نیست که اشاره کردم.در بررسی های بعدی نشان خواهم داد که پدیده ای بنام جمهوری اسلامی و هدف های بنیادین آن مثل : "امت اسلامی" ،"انقلاب اسلامی" و امور مشابه دیگر در بنیان پیدایش خود پارادوکسال بود. قهرا بنیانگذار جمهوری اسلامی در حد آگاهی های خود از تعارض های ذاتی این نظام آگاه بود. بنظر من یکی از دلایل پی افکندن اصل ولایت فقیه در حاکمیت وجود پارادوکس های ساختاری این نظام دینی نسبت به حرکت سیاسی گستردهء سال57 بود که دست کم بدنبال استقلال سیاسی وتحقق ارادهء ملی به نحو عقلانی بود،لذا مسئله رادر اینجا باید جستجو کرد. به سخنی دیگر خمینی می دانست که بدون کسب قدرتی متمرکزنهاده برارزش پایه ای دیانت رایج تشیع برایران ، نه هرگز حمایت مطلق توده ای را بدنبال خواهد داشت ونه می تواند متحدان تاریخی خود یعنی روحانیت را به قدرت برساند . نیز آنکه برای قبضه کردن قدرت سیاسی تنها راه حل توسل به خشنونت وسرکوب و ازمیان برداشتن کامل رقیبان سیاسی است . خمینی به خوبی میدانست که میان حق سیاسی فرد ایرانی و استقلال ارادهء سیاسی، دولت مستقل برآمده از رأی واقعی وآزادانهء ملت و کوشش اوبرای فرمانروائی ذاتا و ماهیتا تعارض وجود دارد .

پس برای حل این مشگل ولایت فقیه را حاکم ساخت وبنیان آنرا را برسرکوب نهاد . این شرح اجمالی ِ بررسی ای می باشد که ابعاد تفصیلی آنرا به شرح خواهم گفت. بنابراین امروز ولی فقیه پرده ها را پس زده. اومثل خمینی طلبه ای ساده نیست که بخواهد بکار ارشاد دولتمردان اکتفا کندو یا درنقش شایسته ترین فرد نظام که فقط خطوط اصلی راهبرد سیاسی را به دولتمردان نشان میدهد یا برکردارشان نظارت میکند، باشد.امروز ولی فقیه یگانه فرد فرهیخته ای در ایران است که اختیارت تمام دستگاه سیاسی رژیم را در دست دارد. اوست که به قوهء قانون گذاری میگوید چه چیزی را از تصویب بگذراند و چه چیزی را رد کند. امروز همان به اصطلاح نمایندگان ملت ودر واقع منسوبان آقای خامنه ای ولی فقیه روی کرسی های نمایندگان ملت ایران،آشکارا و با صدائی بلند اعلان میدارند که ما چیزی را از تصویب می گذرانیم که مقام معظم رهبری اراده می فرمایند. امروز، علیرغم خیمه شب بازیهای رایج در جمهوری اسلامی که مثلا می گوید رئیس جمهوردر مقابل ولی فقیه است،اما رئیس جمهورو دولتمردانش همگی غلامان حلقه بگوش ولی فقیه اند.

امروزدر نظام حاکم برایران پدیده ای بنام دستگاه قضائی که در کار اجرای عدالت میان مردم ایران باشد، ادعائی ست که از شدت مسخرگی خنده برلبان همه کس می نشاند.وباز آنکه رئیس این قوهء قضائیه که یکی از گماشتگان وچاکران حلقه بگوش خامنه ای ست با صراحت و روشنی اعلان میدارد که در کار قضا مقام رهبری تصمیم میگیرد و عاملان قضا از صدر تا ذیل کارگزارن ارادهء مقام معظم رهبری می باشند.و امروز کارگزارن خامنه ای به نحوی دیگر

خیمه شب بازی انتخابات را برپاکرده اند تا بلکه این ملت نگون بخت را دوباره ملعبهء سناریوی انتسابات ولی فقیه گردانند.وجالب آنجاست که برخی از این آقایان اصلاح طلب نیزچون گذشته به تحمیق خلق پرداخته اند و برای انتخابات شرط و شروط میگذارند. لابد در سودای آنند که به این خیمه شب بازی مفتضحانهء انتسابات ولی فقیه وجهه مشروعی بخشند وبلکه خلق نگون بخت را به پای صندوقها بکشانند و آنگاه ازرهبر فرزانه چند کرسی در صحنهء تئاتر های روحوضی بنام مجلس برای چرت زدن دریافت کنند. آنچه را که در اینجا برشمردم بخشی از واقعیت نظام اسلامی است . رژیم حاکم تا آخرین روز بقای خود برولایت فقیه تکیه خواهد داشت. بنا براین واقعیت است که این نوشته را برمبنای پرسشی اساسی از اصلاح طلبان سامان دادم.

باری نکاتی را که در این نوشتاربه اجمال گفتم واقعیت های روزمره ای است که بیش از سه دهه است که در ایران تکرار میشود و کمترکسی هست از عارف وعامی که بدانها وقوف نداشته باشد. اما غرض من از تکراراین واقعیتها آن است که پرسشی روشن وکاملا ساده را برای آقایان اصلاح طلب طرح کنم. کسانی که خواستهای به اصطلاح آزادیخواهانه ی خود را با تاکید برقانون اساسی فعلی حاکم بر ایران می خواهند پیش برند ومبارزه را در محور آن سامان بخشند.دراینجا از اموری دیگروعملکردهایی دیگر در عرصهء مبارزاتی که اصلاح طلبان در سودای تحقق ویا مدعی تحقق آنهاهستند، سخنی به میان نمی آورم. مسئله این است که اصلاح طلبان مبارزهءاپوزیسون خود رابرقانون اساسی نهاده اند.اما چنان که چندو چون واقعیت قدرت سیاسی حال وحاضر ایران نشان میدهد تمام ساختار حکومتی در اختیار ولی فقیه وخدمتگذاران قابل اعتماد او در دستگاه های حاکمیت و فرماندهان نقش آفرین سپاه پاسداران است، سپاهی که یگانه تکیه گاه دستگاه خامنه ای ست. سپاهی که در صدد است تا آخرین خیزش خود را به سوی قدرت سیاسی:اجرائی/قانون گذاری/وقوه قضائی با قبضهء مجلس وسپس دولت به نحو کامل، نوعی دولت نظامی/ دینی را بر ایران والبته به رهبری آقای خامنه ای مسلط گرداند.

حال آقایان اصلاح طلب باید به روشنی بگویند که در مقابل نظام ولایت فقیه به نحو عام چه وضع گیری دارند؟ نظامی که از روز آغازمبانی شکست وفلاکت تاریخی ایران را فراهم ساخت وامروز، چنانکه اشاره کردم وخود آقایان نیز بدان اعتراف دارند، این نظام به طور آشکار وبی پرده در مقابل خواستهای ملت ایران ومنافع حیاتی آن ایستاده است باری اصلاح طلبان با ولایت فقیه چه می خواهند بکنند؟از یاد نبرند که:" تاکید بلاتنازل ِ قانون اساسی"در کانون خود تعهد به ولایت فقیه را دارد.باری بدون پاسخ روشن وصریح به این پرسش ،هرگونه ادعایی برای برقراری نظام سیاسی مبتنی برخواست وارادهء ملت ادعائی واهی است و بی تردید راه به جائی نخواهد برد به جز کشتن زمان واسارت هر چه بیشتر توده ها . به یقین اصلاح طلبان که از درون همین نظام و با هویت سیاسی اسلام گرائی بیرون

آمده و امروز در تکاپوی نحوی دموکراسی هستند، باری در این مرحلهء مبارزهء ملت ایران برای دست یافتن به نظام سیاسی دموکرات، و اما نه درورسیون اصلاح طلبان،در مقابل آزمونی سخت وسنگین وبسیار سنگین تر از آزادیخواهان دگر اندیش، که به عمد آزادیخواهان لائیک/سکولر را بکار نمی برم، قرار گرفته اند.اما چرا سخت وسنگین؟ زیرا در مواضع دموکراتیک خود نه شفاف اند ونه از مبانی ساختار ساز اندیشه ی دینی سلطه گرانهء خود به طور جد فاصله می گیرند.

من این پرسش را سامان دادم زیرا اصلاح طلبان ایرانی اند و در کارمبارزهء سیاسی. لذا دیگران دگر اندیش و یا غیر اندیش انتظار دارند تاآنان به روشنی مبانی فکری/سیاسی خود را در مقابل وضعیت سیاسی موجود ایران بیان و روشن سازند.که چنانکه گفتم در کانون آن مسئله ی ولایت فقیه را باید روشن کنند وبگویند که کار گذر به نظام دموکراسی را با وجود سد عظیم ولایت فقیه چگونه می خواهند به اجرا درآورند. البته و در صورتی که به استقرار دموکراسی می اندیشند و بدان معتقد اند.و باز ناگفته نگذرم که تمام حرکتهای آنان در داخل وخارج زیر نگاه های دقیق ملت ایران است کوچکترین حرکت و به هرشکلی وبا هر مرکز قدرتی که بخواهد آنان یا هر گروهی را برای رسیدن به قدرت اما نه در راستای دقیق استقرار دموکراسی یاری کند،بی شک از سوی ملت ایران مردود خواهد بود. ملت ایران ، خاصه نسل جوان وقشرهای بصیر و آگاه ایرانی با تیز هوشی همه چیز رازیر نگاه های موشکاف خود دارد.مقطع امروزی مبارزه به هیچ وجه تشابهی نه با وقایع سالهای بیست وجنبش نهضت ملی دارد ونه باوقایع سالهای چهل و پنجاه و نه به ویژه با انقلاب 57 . بنابراین عرصه مبارزاتی امروزهمهء کنشگران سیاسی را از هر طیف ونقطه نظر اندیشهء سیاسی به دقت عمل بسیاری فرا می خواند و فعلاهمین.

محمد حسین صدیق یزدچی

پاریس دهم سپتامبر 2011

 

انتشار از: