به مناسبت درگذشت محمدرضاشاه

نیروهای مخالفان شاه از گروههای مسلح چپ گرفته تا اسلامی ها تجربه زندگی و تجربه سیاستمداری و گرداندن یک کشور را نداشتند و نمیدانستند که در مورد چه چیزی داشتند سخن میگفتند. تعجبی نداشت این خوشخیالی شان. مشتی جوانک کم تجربه و از خود مطمئن خیال داشتند دنیا را کنفیکون کنند و طرحی نو دراندازند. نگاه کردند دیدند فیدل کاسترو به روستاهای کوبا رفته و از آنها یاری گرفته و رژیمی را سرنگون کرده پس یاعلی.. بزن بریم سیاهکل اول ژاندارمری را میگیریم بعد میریم از دهات اطراف مردم را به قیام وا میداریم و پاسگاه پس ا

هرگاه به بررسی تاریخ معاصر میپردازیم «اگر» های بسیاری خودنمایی میکنند. اگر در سال 1356 آن مقاله بر علیه خمینی در روزنامه اطلاعات چاپ نمیشد، اگر مباحث انتخاباتی احمدی نژاد و موسوی به تلویزیون برده نمیشد، اگر در 27 مرداد مصدق فرمان قلع و قمع مخالفان شاه را نمیداد، اگر در 19 بهمن ماه تلویزیون خوابگاه دانشجویان و هنرآموزان خاموش بود و گزارش ورود خمینی را تماشا نمیکردند... چرا باید این اگرها اینقدر در سرنوشت ما موثر باشد؟

همواره معتقد بوده ام که جمهوری اسلامی حاصل حادثه (همان اگرها)، و سپس نوع رشد و تکامل تاریخی جامعه ایرانی است. جامعه ایرانی عقبمانده از پیشرفت دنیای مدرن بود و الیت جامعه ایرانی، از حاکم و مخالف تلاش داشتند که کشور را به قله های تمدن روز برسانند. مشکل اما بسیار بود. مهمترین آن این بود که به جامعه بصورت کامپیوتری نگاه میکردند که چنانچه فلان برنامه را به آن بدهید الزاما نتیجه مطلوب نیز بدست خواهد آمد. خیال میکردند که جامعه یک ماشین حساب است که اگر دو را در دو ضرب کنید حاصلش میشود چهار. اگر نظام سرمایه داری در آن برقرار شود همه خوشبخت خواهند شد. اگر نظام سوسیالیستی، سوسیال دمکراسی، اسلامی، ووو در آن برقرار شود جامعه بسوی خوشبختی خواهد رفت. جمشید اسدی همبند علی خامنه ای در زندان کمیته نقل میکند که خامنه ای با حالتی رویایی اشک میریخت و به جمشید اسدی میگفت؛ جمشید در جمهوری اسلامی زندانی سیاسی نخواهیم داشت. تجربه تاریخ معاصر بسیاری کشورها نشان داده است که چه بسا دو ضرب در دو که مورد نظر بود حاصلش بشود هزاران کشته و جنگ و نکبت.

شاید بسیاری این کلام خامنه ای را به پای حقه بازی او در آن زمان بگذارند اما باور من چنین نیست. به باور من خامنه ای از صمیم قلب چنین عقیده ای داشت. اگر خمینی میگفت همه تان را صاحب خانه میکنیم و آب و برق را مجانی میکنیم از صمیم قلب چنین عقیده ای داشت. همه نیروهای سیاسی و هواداران شان از چپ حزب توده و فداییان اش بگیر تا مجاهدین و لیبرالهای جبهه ملی و نیز دستگاه نظام پادشاهی همه نیت خیری داشتند و من چیزی بنام خیانت یا خودفروشی یا نوکری بیگانه و اجنبی را نمیتوانم بپذیرم.

از دیرباز بودند سیاستمدارانی که در برخورد با بیگانگان ملاحظه میکردند که ایران مجبور است با قدرتهای زمان خود کنار بیاید و از همین رو نظرشان این بود که درافتادن با قدرتهای زمان به نفع منافع ملی ما نیست و ما را به زمین خواهد زد. مخالفان این افراد نه این سیاست و تفکر را بلکه صاحبان آنرا مورد حمله قرار میدادند و میگفتند فلانی نوکر فلان قدرت است. انگلیسی یا آمریکایی است. این گونه ادبیات انگ زدن بجای برخورد با اندیشه از آدابی است که حزب توده بکار گرفت و برای همیشه در ادبیات سیاسی ما باقی ماند. اگر فیدل کاسترو از شوروی کمک میگرفت عین مردم دوستی اش بود اما اگر شاه از آمریکا کمک میگرفت میشد نوکر آمریکا. اگر ایران ما به وضعیت افغانستان امروز افتاده بود و ما یک رئیس جمهور مانند حامد کرزای میداشتیم مسلما مخالفانش او را عروسک کوکی آمریکا میخواندند. این نوع نگاه بکلی نامربوط است. صورت مساله اما چیز دیگریست. آمریکا با طالبان مشکل داشته و سراسر افغانستان را اشغال کرده. حال به افغانها میگوید بیایید کنار هم بنشینید و مجلس موسسان تشکیل دهید و قوانین تان نیز باید مطابق حقوق بشر باشد. بخش حقوق بشری اش را آمریکا به آنها تحمیل میکند. حال اگر ما ایرانیان باشیم چه میکنیم؟ ناگفته پیداست که اولین مساله ای که به آن می اندیشیم این است که «من میدانم که باید بروم و در اداره کشورم سهم خودم را ادا کنم اما اگر به من انگ زدند چه؟ این ترس از انگ زدن باعث شد که اوایل انقلاب بسیاری از مردان اهل سیاست خود را کنار بکشند و مقامی بعهده نگیرند مبادا متهم شوند به این که انقلاب کرده اند تا مقامی بدست آورند. امروز هم ما نیروهای سیاسی در بحثهای مان از این متلکها به یکدیگر میپرانیم که فلانی بوی کباب شنیده نمیداند که اینجا خر داغ میکنند. یعنی هنوز تقی به توقی نخورده از حالا دارند زمینه های تهمت را فراهم میکنند و این از مشکلات روانی جامعه سیاسی ماست.

نیروهای مخالفان شاه از گروههای مسلح چپ گرفته تا اسلامی ها تجربه زندگی و تجربه سیاستمداری و گرداندن یک کشور را نداشتند و نمیدانستند که در مورد چه چیزی داشتند سخن میگفتند. تعجبی نداشت این خوشخیالی شان. مشتی جوانک کم تجربه و از خود مطمئن خیال داشتند دنیا را کنفیکون کنند و طرحی نو دراندازند. نگاه کردند دیدند فیدل کاسترو به روستاهای کوبا رفته و از آنها یاری گرفته و رژیمی را سرنگون کرده پس یاعلی.. بزن بریم سیاهکل اول ژاندارمری را میگیریم بعد میریم از دهات اطراف مردم را به قیام وا میداریم و پاسگاه پس از پاسگاه ژاندارمری را تسخیر میکنیم و کشور را آزاد میکنیم. چشمان شان باور نمیکرد وقتی همان روستاییان سیاهکل که عکس شاه و فرح بر دیوار اتاقهای شان بود آنها را دستگیر کردند و به مقامات تحویل دادند. و این میزان بی تجربگی و در عین حال اعتماد به هدف رسیدن حیرت آور است.

مخالفان شاه میگویند که شاه جامعه را عقب نگه داشته بود و گول خمینی را خوردند. بسیار خوب. این سخن کاملا در مورد مردم عادی صدق میکند. اما در مورد جنابعالی که صدق نمیکند؟ شما که کتاب خوانده بودی، جزوه خوانده بودی، رفته بودی سیاهکل قیام کنی، در جبهه ملی و حزب توده و نیروهای اسلامی سالها تجربه داشتی، اسمت بنی صدر بود و دکتر فلسفه بودی، اسمت شایگان بود و تاریخ و فلسفه درس میدادی، اسمت فرخ نگهدار بود و اسمت مسعود رجوی بود و ....

نه.. شاه و رضاشاه جامعه را عقب نگه نداشته بودند. جامعه خودش عقبمانده بود. تاریخ تکامل ما متاسفانه بنوعی رقم خورده بود که رضاشاه ناچار باشد بزور چادر از سر مادربزرگهای ما بکشد. اگر این کار را نکرده بود امروز من و شما مثل افغانی ها اجازه نمیدادیم همسر و دخترمان بدون چادر راه بروند. محمدرضاشاه ناچار بود با همسرش به زیارت امام رضا برود چرا که پادشاه تو پدرت بود که به هنگام محرم با قمه توی سر خودتان میزدید و گل به تن می مالیدید. هنگامی که میخواست حق رای زنان را به تصویب برساند پدر من و تو به فتوای مراجع با آن مخالفت میکردند. کفن می پوشیدند. امروز هم کسی مردم را مجبور نکرده اما میلیونها نفر برای چاه جمکران نامه فرستاده اند و امزاده متحرک روی وانت را زیارت میکنند. هنوز هم بخش بزرگی از مردم عقبمانده اند.

امروز البته اگر یکی از ما با دختری چهارده ساله ازدواج کند او را به پدوفیلی متهم میکنیم و قوانین کشورهای غربی «شوهر» را به زندان محکوم میکند. اما مادر خود ما چندساله بود که به عقد پدر مان در آمد؟ شاه با وجود مخالفت جامعه عقبمانده مان این قانون را به آن تحمیل کرد که اگر دختر زیر 15 سال را خواستید شوهر بدهید باید با نظر پزشک و قاضی باشد. حال اگر میگفت که خود دختر باید نظر موافق داشته باشد ببینید چه غوغایی میشد. هم سن و سالهای من بیاد دارند که چقدر دخترها را در خیابان انگشت میکردند. این را هم شاه رواج داده بود؟

در یک جامعه عقبمانده مثل ایران، چه رضاشاه، چه محمدرضاشاه یا هرکسی دیگر اگر اروی کار می آمد با این چالش ها روبرو بود. پدر و پسر تنها دیکتاتورهای ایران نبودند. دیکتاتوری در روح ایرانی هنوز که هنوز است موج میزند و من شخصا از این لحاظ به احدی اطمینان ندارم. بسیار هستند ایرانیانی که در رویاهایشان به این رویا اندیشیده اند که «آخ که اگر من همه قدرت را در ایران داشتم ایران را بهشت میکردم». و این جمله مایه نکبت ما ایرانیان است. ما ایرانیان چشم نداریم که ببینیم که دیگری به وطنش خدمت بکند. شاه چشم ندارد مصدق خدمت کند و مصدق چشم دیدن شاه را ندارد. و این هردو با قوام اسلطنه مشکل دارند و هر سه خدمتگزار ایران هم هستند. آن دوران، آن رقبا آنقدر در زدن یک دیگر پیش میرفتند که صحبت مرگ و زندگی میشد. سخن از هیبت رضاشاه و ترس از او بسیار رفته است اما کمتر کسی سخن از کودتاهایی که بر علیه او در نطفه خفه شده بود سخن گفته است. دستکم سه بار ترور علنی بر علیه پادشاه مملکت آنهم در زمانی که مملکت آرام است و مردمی مثل سال 1357 بیرون نریخته و رفتن او را طلب نکرده اند معنی اش چیست؟ شلیک 5 گلوله در سال 1327 به سوی او به هنگام بازدید از دانشگاه تهران به چه معناست؟ توجه باید داشت که سال 1327 شاه دخالتی در امر سیاست نداشت و تنها یک پادشاه مشروطه بود و نخست وزیران قدرت سیاسی را بدست داشتند. هم شاه میخواست خدمت کند و هم مخالفانی که میخواستند او را ترور کنند. خوب.. چرا او دیگران را از میدان بدر نکند. و کرد. اگر قرار است یک نفر نام نیک از خود برای سازندگی ایران باقی بگذارد (با همه ایراداتی که میتوان به چنین کسی گرفت) خود اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر چه چیزش کم است که کیانوری یا مصدق بیاید و کورش ایران شود؟

امروز هم وضع تفاوتی نکرده. من در اینکه تمامی نیروهای سیاسی داخل و خارج از مجاهدین گرفته تا توده ای و سلطنت طلب و نیز اصلاح طلبان داخلی نیت خیر در مورد میهن شان دارند شکی ندارم. مشکل آنها این است که دیگری را لایق خدمتگذاری به میهنش نمیداند. به او انگ میزند که از میدان بدرش کند. و این را هیچ کاریش نمیتوان کرد.

امروز پس از گذشت 32 سال از انقلاب به این نتیجه رسیده ام که اگر تجربه امروز بود، کسی انقلاب نمیکرد. اگر انقلاب کردیم، بعدش با رژیم تازه بلافاصله در نمیافتادیم که او نیز آن گونه «انقلابی» مجبور به دفاع از خود شود. و اینجا باز برخورد میکنیم به آن سرنوشت ناجور این کشور و این مردم. مشکل ما با رژیم اسلامی تنها سیاسی نیست. اگر تنها سیاسی بود من شخصا میگذاشتم این مشکل 50 سال بعد حل شود. مشکل این است که اینها به لباس و ماهواره و مسائل خصوصی مردم کار دارند. یعنی اگر اول انقلاب بود حاضر بودم سیادت سیاسی رژیم تازه را بپذریم و اصلا حزب و سازمان و آزادی بیان هم نمیخواستم. اما اینها با اسپری دستهایم را رنگ میکردند که چرا آستین کوتاه پوشیده ای. نوارهای موزیک، فیلمهای ویدیو، را ضبط میکردند و مرا شلاق میزدند. مثل حیوان شلاق میزدند و این است که قابل تحمل نیست. و این است که راهی باقی نمیگذارد که بتوان با رژیم اسلامی حاکم کنار آمد. آنها هم نمیتوانند از آنچه کرده اند بازگردند. اگر همه چیز را آزاد بگذارند این ایراد را خودشان از خودشان میگیرند که اگر هدف از حضور ما و جمهوری اسلامی اجرای قوانین اسلامی نیست پس چرا انقلاب کردیم و قدرت را بدست گرفتیم و اینهمه نامردمی و خرابی ببار آوردیم؟

.

نتیجه

نتیجه اینکه امروز هم معتقدم که همه نیروهای سیاسی داخل و خارج از ایران از هر رقمی قصد خدمت به کشور شان را دارند. آن سلطنت طلبی که صد دلار پول پرچم به شهرام همایون میدهد، آن مجاهدی که سالهاست در کمپ اشرف خود را از همه مواهب دنیا بری داشته است، آن نویسنده و فعال سیاسی تبعیدی که سالهاست روی وطن را ندیده است، آن اصلاح طلبی که در ایران در زیر شکنجه و اعتصاب غذا جان میبازد، مطمئنا برای ظلم کردن به مردم دست به این کار نزده است.

اما آیا ما درسی از تاریخ مان گرفته ایم؟ شاید سوال شود کدام درس؟

پاسخ؛ درس از نوع عمکرد شاه و مصدق و کیانوری و بازرگان و قوام السلطنه و امیراحمدی و زاهدی و غیره و غیره. این که آنها پشت به پشت هم ندادند که ایران مان را بسازند بلکه تا توانستند سنگ سر راه هم انداختند و هرچه را که دیگری میدوخت پاره میکردند.

فرض کنیم امروز آمریکا کشور ما را تسخیر کرده و آخوندها را فراری داده. به ایرانیان میگوید بیایید مجلس موسسان تان را زیر نظر سازمان ملل تشکیل دهید. آیا ما میتوانیم با انگ زدن و غیره دیگری را از این حق بری داریم؟ زور مان به آمریکا که دیگر نمیرسد. آیا می نشینیم کنار که دامن مان آلوده نشود و دیگری برای سرنوشت کشورمان تصمیم بگیرد؟

ایرانیان نکات مشترک بسیار دارند که یادی از آن نمیکنند اما بر نقاط اختلاف بسیار کوچکی که دارند آنچنان طبل میکوبند که گوش خودشان هم کر شده. به بحث ها و کامنت ها نگاه کنید. میدان واقعی این دهل ها سایت «بالاترین» است که واقعا غوغاست. کمتر مطلبی میتوان یافت که کسی از مطالعه اش دلخور نشده باشد یا نیشی نزند.

خائنی وجود ندارد. وطن فروشی یافت نمیشود. (عملکرد مسعود رجوی در مورد صدام البته خیانت به ایران بود اما او نه به قصد خیانت که به خیال خدمت آن اشتباه مهلک را مرتکب شد. او تاوان این اشتباه را در فردای ایران که نمایندگانش رای نخواهند آورد را خواهد پرداخت، نیازی به محاکمه اش نیست). همانگونه که ما اهل سیاست از نحله های گوناگون میتوانیم در خیابان به هم برخورد کنیم و یک ناهار هم به شادی با هم بخوریم میتوانیم برای کشورمان نیز با هم کار کنیم.

 

انتشار از: