روانکاوی چالش نیکفر/گنجی و نوع دیدارشان با تاریخ و کابوس مشترک

بنابراین مشکل بحث نیکفر و گنجی و نقطه ایی که هر دو دچار ضعف به درجات مختلف می شوند، در واقع یک «نقطه ی مشترک» است و آن نقطه ی مشترک تلاش برای «تبرئه کردن» خویش یا دیگرانی است که خودشان را با آنها همسوتر می دانند. اینکه اینجا به درجات مختلف از دیدار عمیق و هولناک با تاریخ مشترک خودداری می شود که پیش شرط تحول جمعی ماست. دیداری عمیق که به ما امکان می دهد که «ضرورت هولناک و حقیقت دردناک این فاجعه ها» را لمس بکنیم و اینکه چه چیزها باید تغییر ساختاری بکند.

داریوش برادری  کارشناس ارشد روانشناسی/ روان درمانگر

حتما دوستان کمابیش از بحث و چالش شدیدی که مابین اقای نیکفر و برخی دوستان همفکر او از یکسو و از سوی دیگر اقای گنجی و دوستانی دیگر بدور «کشتار زندانیان سیاسی و مسئولیت دولت یا گروهها در ایجاد این فجایع» مطلع هستید. می توان در برخورد هر دو متفکر نکات قوی برای دیدار با فاجعه و تلاش برای عبور از فاجعه ی مشترک دید و همزمان می توان دید که کجا یکایک انها در برخورد به فاجعه و تاریخ مشترک کمابیش دچار «خطای ساختاری» می شوند و گاه  به جانبداری از  یک روایت تک سویانه مبتلا می شوند. در واقع بایستی برای درک بهتر آن زمان و ایجاد روایتی جامع تر و مثمرثمرتر  ( و نه روایت نهایی) نگاه نیکفر و گنجی را در ساختاری نو بهم پیوند زد تا هم درک فاجعه و هم یادگیری مشترک از فاجعه و معضلات و راههای نو و مدنی بهتر ممکن شود.

اما  به باور من بایستی یکایک ما از شروع این بحث خوشحال باشیم و کمک به رشد بهتر و درست آن بکنیم. به آن چهارچوب بهتری بدهیم تا چالش پرثمر و موفقی باشد. چهارچوب و ساختاری که در زیر کوتاه توضیح می دهم. من بشخصه قبل از هر چیز از این بحث شکل گرفته و چالش رخداده خوشحالم، زیرا این بحث یکی از مباحثی بود که سالها به اشکال مختلف مطرح می کردم و اینکه جنبش مدرن یا سکولار ایرانی از هر نوع چپ، قومی یا لیبرال آن نمی تواند به تحول مدرن خویش از یکسو و از سوی دیگر تحول مدرن جامعه ما یاری بکند، بدون آنکه با خویش و تاریخش و نقشش در تولید «سرکوب خویش و جامعه اش» دیدار بکند، بدون اینکه هم پیوندیهای درونی و ساختاری و تشکیلاتی یکایک ما و سازمانها با دیکتاتور و دیگری را ببیند و اینکه چگونه به اشکال مختلف به سرکوب خویش و رشد دیکتاتوری کمک رسانده اند یا رسانده ایم. اما خوب دیدن خویش و دیدار با زخم خویش همیشه سخت است و بهایش از جهاتی همین است که می بینید با چه سختی و مشکلاتی گروههای چپ یا مسلمان و قومی یا لیبرال انزمان هنوز هم در حال پوست اندازی هستند و گاه در نیمه راه مانده اند و نمی بینند که این ناتوانی چگونه دقیقا به تولید و دوام گفتمان سنتی و دیکتاتوری کمک می رساند. برای کمک به رشد این بحث مهم بایستی ساختاری درست به او داد. ازینرو یکایک ما بایستی از شکل گیری و رشد این بحث خوشحال باشیم و همزمان از دو خطای عمده خودداری بکنیم:

 

ا/ اینکه بخواهیم با یکی شمردن خطای مسئول دولتی با سازمانها بناچار و ناخواسته به تبرئه شکنجه یا قتل زنجیره ای بپردازیم. زیرا بایستی تفاوت حوزهها را نگه داشت. این یک حوزه قضایی و سیاسی است .زیرا تفاوت است میان انکه قدرت  سیاسی حاکم را دارد و انکه در اپوزیسیون است. یا نمی توان شکنجه گر را با شکنجه شده با یک چوب راند. اینجا شکنجه گر از لحاظ قانونی و قضایی زیر سوال است و محکوم است. همانطور که حکومت مسئولیت اصلی را به عهده دارد. زیرا حاکم است.

 

  2/ دوم بحث «دیدار با تاریخ مشترک معاصر و سی و اندی ساله» و پذیرش مسئولیت فردی، سازمانی یا جمعی در انچه است که بوجود امده است. این پذیرش مسئولیت و دیدن نقش خویش چه از زمان روز اول حکومت بازرگان تا بعد و تا به امروز وظیفه ی هر جریان مدرن است وگرنه او نمی تواند جلو برود و راهی جز تکرار همان تاریخ ندارد. دقیقا در این بخش است که هیچکدام ما قربانی نیستیم و مسئولیت داریم، به درجات مختلف. همانطور که بدون قبول این مسئولیت و خطاهایمان نمی توانیم به سازمان مدرن و قدرت مدرن دگردیسی یابیم زیرا حاضر نشدیم بهایش را بپردازیم. یعنی باز همان طور عمل می کنیم که به دیگری یا دیکتاتور نسبت می دهیم. موضوع دیگر این بحث اما این است که بدون توانایی این رویارویی با گذشته نمی توان به «شفای جمعی» و تغییر مدرن ساختارهای سیاسی یا فرهنگی و به شیوه های مدرن و مدنی دست یافت. زیرا برای عبور از «ساختار سیاه/سفیدی و خیر/شری برخورد با دیگری» و نتایج فاجعه بارش چون نفرت متقابل و دور باطل « پدرکشی پسرکشی»، بایستی جایگاهت را در ساختار عوض بکنی و مسئولیت قبول بکنی. بایستی قادر به دیدار با خویش و گذشته مشترکت باشی.

 

وقتی از این دو منظر اساسی مدرن به بحثها بنگریم، انگاه خطای آقای نیکفر در مقاله اش « مشکل گرفتاری ...» اینجا سریع نمایان می شود که در واقع می خواهد این جریانات اپوزیسیون آنزمان و حتی حال را همه تبرئه بکند و بی مسئولیتی در برابر حوادث و تاریخ مشترک نشان می دهد. در نهایت می خواهد خویش و یکایک روشنفکران را تبرئه بکند، چیزی که یک فرار از مسئولیت و دیدار با تاریخ است و محکوم به تکرار تاریخ و فاجعه است. حاصل این تلاش برای «تبرئه» دقیقا تولید خطاهای دیگر نوشته ی او از نوع نگاه سیاه/سفیدیش به جنگ با به اصطلاح رژیم ضد مدرنیت/ طرفداران مدرنیت است. اینکه حکومت کنونی از اول ضد مدرنیت بود و دیگران طرفدار ازادی و مدرنیت. این یک فانتسم و برداشت غلط از آن شرایط است. یک فرار از پیچیدگیهای مباحث است.  زیرا جمهوری اسلامی و تحولش از روز اول و با مشارکت بخش عمده ی گروهها دقیقا یک «پروژه مدرن» است و مشکلش همینجاست. زیرا هم می خواهد جمهوری باشد و هم اسلامی باشد و بازگشت به خویشتن بکند (نیکفر باید بداند که حتی مفهوم سنت نیز یک مفهوم مدرن است و ابتدا در مسیری رویارویی با مدرنیت بوجود امد و برای تلاش به هضم مدرنیت به شیوه ی عمدتا خطای خویش.). به جای اینکه تن به جمهوری و دموکراسی با ویژگیهای مذهبی یا فرهنگی خاص خویش بدهد. همانطور که رضا شاه و پهلوی «پروژه های مدرن» و برای دستیابی به جامعه ی مدرن ایرانی هستند و دقیقا چون مدرنیت را بخشا می خواستند و همزمان حاضر به پرداخت بهتر بهای آن و قبول دموکراسی و قانون مدرن نبودند، پروژه شان محکوم به بحران و شکست بود. ازینرو در متن نیکفر نوعی نگاه از بالا به پایین به مردم و تحولات کنونی نیز نهفته است و توجه به روند سکولاریسم جامعه ما نمی کند که از یک سو توسط سکولارهای خارج از کشور و از سوی دیگر توسط جنبش سبز و حتی به شیوه خود جنبش بنفش و غیره در جریان است و مرتب بحث و فضا یا خواستهای نو مطرح می کند. در حالیکه دقیقا موضوع کمک به رشد این تحولات و رشد عقب نشینی هر نگرش بنیادگرانه و یا ساختارهای سنتی و ماورای قانون است. بحث درست و قوی نیکفر اما توجه به نقش حکومت و نیروهای حزب اللهی در رشد سرکوب و پس گرفتن ازادیهای اولیه است و اینکه نقش حکومت در این مسائل بنا به مسئولیت و قدرتش مهمتر است. اینکه نمی توان و بشدت غلط است که ما حضور «دیکتاتوری» و رشد دیکتاتوری و شروع سرکوب ازادیها از همان فردای انقلاب را ندیده بگیریم. اینکه بخواهیم به خاطر دیدن تحولات درون حکومت و رگه های مختلفش، ساختار هنوز سلطانی و دیکتاتورمنشانه را فراموش بکنیم. اشتباه نیکفر اما این است که با یک مفهوم «رژیم کشتار» در واقع تمامی این سایه و روشنها و تحولات در درون نیروهای حاکم را کنار می زند که کسانی چون موسوی و کروبی یا گنجی و دیگران را نیز بوجود اورده  ومی اورند. زیرا این یک پروژه مدرنیت و برای پاسخگویی به خواست و هراس یک جامعه مذهبی یا سنتی و مدرن شدن به شیوه خویش است و مجبور است مرتب بهایی بپردازد و با دروغها یا کلکهایش و هراسهایش روبرو شود، مثل یکایک ما.  اما او از طرف دیگر در پی «تبرئه» اپوزیسیون آن زمان است و ندیدن بهای خطاهای آنها. اینکه حتی همین خطاها و ناتوانی از دیدار با آنها باعث شده است که بخش اعظم اپوزیسیون چپ و غیره که نیکفر از آنها دفاع می کند، هنوز هم بشدت دچار بحران ساختاری مدرن هستند و نتوانسته اند حتی در خارج از کشور و دور از چشم باصطلاح دیکتاتور قادر به دگردیسیهای عمیق باشند. لااقل این را که اقای نیکفر نمی تواند به دوش حکومت بگذارد.   (جالب است که سالها پیش نیکفر در بحثی مشابه از این سخن گفت که «نباید روشنفکر ایرانی را اسیب شناسی کرد. باید دیکتاتور را اسیب شناسی کرد». من جزو محدود کسانی بودم که این نگاه او و خطا و فانتسم نهفته در آن را نقد کردم و انزمان در سایت زمانه منتشر کردم. جزو اولین مقالات من انزمان در سایت زمانه بود.  خواندن کامنتهای این مقاله جالب است. بویژه اینکه اقای نیکفر عزیز هم کوتاه وارد بحث شد و با اینکه کمی همراهی با نظر من کرد اما سر حرف خودش به شکلی دیگر ایستاد و حال حاصل چنین خطایی و ناتوانی از قبول چنین مباحث مهمی اینجا خویش را نشان می دهد. زیرا حاضر نبود بهایش را بپردازد. خنده دار این بود که سایت زمانه حتی تیتر مطلب مرا تغییر داد که ابتدا روانکاوی مفهوم روشنفکری نزد نیکفر بود،. چون خوشش نمیامد یک تازه وارد به استادشان نقد بکند. یا اسمش را در تیتر ببرد، آنهم در هلند و اروپا و با پول انها. لینک را در بخش ادبیات می زنم.1)

 

از طرف دیگر آقای گنجی در مقاله اش « رژیم کشتار؟»،  یا آقای سهیمی در جوابیه ایی دیگر بنام « چه کسی خشونت...»( که در آن فاکتهای جالب و مهمی از غنی بلوریان و غیره اورده شده است) دچار این خطا می شوند که بدنبال این می گردند که چه کسی اول خشونت را اغاز کرد و بدینوسیله از جهاتی به تبرئه حکومت و مسئولیتش در برابر قانون و مردمش دست می زنند. آنها بایستی متوجه باشند که برای پیش برد بحث مهم دوم و دیدار با فاجعه و برای عدم تکرار آن، قبول بحث اول تفاوت مسئولیت سیاسی، یا قضایی و حقوقی لازم است وگرنه شکنجه گر را تبرئه می کنی و باز به بازتولید سنت دست می زنی. زیرا شکنجه شده ایی  (که به احتمال زیاد اگر او نیز حکومت را می گرفت به شکنجه گر بعدی تبدیل می شد، بخاطر ساختارهای درونی و بیرونی ضد دمکراتیکش)، نمی تواند به خاطر کار نکرده محکوم یا سرزنش شود. به عنوان شکنجه شده، مورد تجاوز واقع شده یا زندانی یا مقتول او در مقام قربانی است که بایستی از او و حقش دادخواهی کرد. همانطور که چنین نگاهی به معنای قبول حق هر دولت در دفاع از خویش در برابر هر حرکت تروریستی یا سرنگونی طلبانه است و از چنین حق پایه ایی نه نیکفر و نه گنجی یا یکایک ما می توانیم در برویم، همانطور که نمی توانیم به اسم این حق، از حقوق شهروندی و مقابله با قتلهای زنجیره ایی و غیره بگذریم. زیرا وقتی خویش را نیروی مدرن نامیدیم، این مباحث پایه ایی را قبول کرده ایم و نیز به عنوان شهروندان جوامع مدرن یا جامعه مدرن ایران. بنابراین مشکل بحث گنجی این است که می خواهد بار اصلی حوادث را بنوعی بدوش نیروهای اپوزیسیون بیاندازد و از مسئولیت محوری حکومت حاکم در برابر حوادث کابوس وار حرکت نمی کند، یا خوب حرکت نمی کند. او در تلاشش برای جلوگیری از خشونت جدید در نهایت دچار نوعی خشونت به گذشته می شود، در کنار مباحث مهمی که در مورد اعمال متقابل نیروهای آن زمان مطرح می کند و اینکه بایستی توجه به مراحل مختلف تحول حکومت به قول او غیر دموکراتیک و سایه و روشنهایش کرد. اما به این بها نمی توان همزمان خط سرخ «حکومت سلطانی و دیکتاتوری» و سرکوب ازادیها و نظرات را نفی کرد که کم کم از فردای انقلاب رشد کرد و امروزه هنوز به درجات مختلف بلای جان کشور ما و تحول مدرنش است. همانطور که دیدن رشد جدید این ساختار سیاسی سلطانی و ولایت فقیه پس از سرنگونی شاه، بدون توجه به حرکات گروههای اپوزیسیون و ساختارهای فرهنگی و کیش شخصیتی و غیره ناممکن است. اینکه چرا جامعه ی ما مجبور بود حال که شاهی را می اندازد، شاهی دیگر و حتی پدری قویتر حاکم سازد و عکسش را به ماه ببرد.

 

بنابراین مشکل بحث نیکفر و گنجی و نقطه ایی که هر دو دچار ضعف به درجات مختلف می شوند، در واقع یک «نقطه ی مشترک» است و آن نقطه ی مشترک تلاش برای «تبرئه کردن» خویش یا دیگرانی است که خودشان را با آنها همسوتر می دانند. ازینرو در بحثشان می بینیم که هر دو  (و همینطور بحث اقای سهیمی) در نهایت در پی آن هستند که بگویند «چه کسی اول خشونت را اغاز کرد». در حالیکه اصولا نمی توان در یک چالش سیاسی یا اجتماعی نشان داد که چه کسی شروع کرده است و در واقع این سوال ما را از اصل مسئله و دیدار با کابوس و حقایق نهفته در آن دور می کند. زیرا با چنین سوالی ما در واقع در پی تبرئه کردن خویش و یاران خویش هستیم و نه دیدار با فاجعه و حقیقت مشترک.  به این دلایل در این چالش نیکفر/گنجی به درجات مختلف، و در عین دیدن نکات قوی و درست توسط هر دو، همزمان از دیدار عمیق و هولناکی با تاریخ مشترک خودداری می شود که پیش شرط تحول جمعی ماست. دیداری عمیق که به ما امکان می دهد که «ضرورت هولناک و حقیقت دردناک این فاجعه ها» را لمس بکنیم و اینکه چه چیزها باید واقعا تغییر ساختاری بکند تا دگردیسی و عبور ممکن شود. یعنی از این حقیقت فرار نکرد که اگر «هر نیروی سیاسی دیگر» از چپ تا مجاهدین، حزب دموکرات یا لیبرالها حکومت را در دست می داشتند، بنا به گفتمان آن زمان و ساختارهای حاکم درونی و بیرونی شان، چیزی جز (یا به احتمال زیاد) «دیکتاتوری و سرکوب به درجات مختلف» بوجود نمی اوردند و جنگ با یکدیگر و نفی یکدیگر به درجات مختلف و شدت سرکوب مختلف.( کافیست به تحولات بعدیشان و حتی در خارج از کشور و در ساختار مدرن و ازادی مدرن نگاه بکنیم). یعنی برای درک بهتر موضوع بایستی دیدگاه نیکفر و گنجی را با هم به سان بخشهای یک «پازل» بهم پیوند زد تا تصویر جامع تری دید و همزمان از خطای آنها برای «تبرئه ی خویش و دوستان یا تاریخ فکریشان» گذشت و حاضر به رویارویی عمیق و تحول افرین با « تحول و کابوس مشترک» شد. تا بتوانیم از مسیر چنین دیداری به تحول ساختاری و راههای نو دست یابیم. بنابراین مشکل اینجاست که نیکفر و گنجی نیز اینجا با تاریخ خویش روبرو می شوند و دقیقا تلاش اگاهانه/نااگاهانه برای «تبرئه کردن خویش و دیگری» باعث می شود که روایتشان دچار نقص به درجات مختلف باشد. زیرا ابتدا وقتی همگی مسئولیت مشترک در برابر این تاریخ مشترک و فجایعش را پذیرفتیم، نشان داده ایم که حاضر به رویارویی با خویش و دیگری و حتی با ارواح مقتولان خویش بوده ایم و می توانیم کاری بکنیم که آنها سرانجام ارامش یابند، به تجربه جمعی و  خاطره جمعی تبدیل شوند و یاور ما برای ساختن حال و اینده باشند. بنابراین مشکل بحث، برخلاف نظر اقای نیکفر،  حضور روایات مختلف از تاریخ گذشته نیست. زیرا این اختلاف روایات و برداشتها از همان روز اول انقلاب نیز بود و دقیقا باعث جاگیریهای مختلف گروهها نسبت به رخدادها و حوادث مشابه شد، از قتل هویدا و غیره و هوراکشیدن جمعی تا سرکوب تظاهرات زنان و باز هوراکشیدن یا همراهی جمعی تا سرکوب یک گروه و خوشحالی گروه راست یا چپ دیگر و غیره. از این حضور روایات مختلف نیز فراری ممکن نیست. زیرا هرکس بنا به جایگاهش در دیسکورس و در ساختار به چشم اندازی دست می یابد. مشکل «نوع دیدار با دیگری و حادثه و تلاش برای نفی دیگری و تبرئه ی خویش» بود که مشکل اصلی بود و هنوز هست. وگرنه می توان و باید به انقلاب و تاریخمان هم از جوانب مختلف نگریست و هم وحدتی در کثرت داشت. زیرا همگی و تا حد توان بایستی وفادار به حقوق بشر و مسئولیت مدرن و نقد مدرن و عدم نفی یکدیگر باشیم. زیرا قبول کرده ایم که برای ارمان یا خاطره ایی و « تبرئه ی چیزی»، حقیقت و زندگی و حقوق ساده ی شهروندی  نباید سرکوب و نفی بشود و یا باید جلوی چنین حرکاتی مشترکا ایستاد. زیرا تا خاوران مشترک و نیز مقتولین دیگر این تحولات از نیروهای اپوزیسیون تا اعضای  ترور شده حکومت و غیره به عنوان درد مشترک و فاجعه ی مشترک قبول نشود و شفای جمعی به راه نیافتد، انگاه نه این ارواح سرگردان ارامش می یابند  ونه ما، و نه می توان به دادخواهی برحق و قانونی مقتولین قتلهای زنجیره ایی و غیره پرداخت.

 

در این معناست که بایستی همگی از من و شما تا نیکفر و گنجی و غیره با خودمان صادق باشیم و در این جایگاه مدرن قرار بگیریم که نمی توان تاریخ معاصر حکومت را فهمید و اینکه تحول اولیه چرا به اینجا کشیده شد، بدون توجه به حرکات اپوزیسیون. زیرا به قول فوکو هر گفتمانی اپوزیسیون خویش را می افریند. اپوزیسیونی که بناچار در بنیادش شبیه پوزیسیون و نیروی حاکم است، زیرا دو قطب یک گفتمان مشابه هستند. مگر اینکه اپوزیسیون مدرن این خویشاوندی پدر/فرزندی خویش را ببیند و به جای پدرکشی/پسرکشی و «تبرئه ی مداوم» و فاجعه بار گروه خویش  دست به تحول و تفاوت سازی در ساختارها بزند، چه در ساختار سیاسی یا فرهنگی، چه در طرف مقابل یا در خویش. موضوع اصلی تولید ساختارهای نوین و وحدت در کثرتی است. برای تولید این ساختار مشترک  بایستی  اما یکایک ما «گناه نمادین، مسئولیت نمادین» خویش و دیگری را در برابر تاریخ خویش ببینیم و به عهده بگیریم. بایستی بهای این جایگاه مدرن را بپردازیم و از تبرئه کردن خویش و دیگرانمان دست برداریم. وگرنه هرکدام فکر میکند درد کشیده است و برحق است. اما مگر این دوستان از یاد برده اند که  دقیقا این موضوع گفتمان مشترک کین توزانه مستضعفین و حکومت انزمان و سازمانهای سیاسی انزمان بود و انچه در همه سطوح فاجعه افرید. اینکه در نهایت هر کدام خویش را برحق و فرای قانون می پنداشتند و خویش را تبرئه می کردند. دولت می گفت می خواهم از قانون و اسلام دفاع بکنم و نیروی اپوزیسیون از ارمانش و بیگناهی و مظلومیتش یا از ارمان چپ و راستش.

 

 بدون قبول این «گناه نمادین یا مسئولیت نمادین» خویش در همه سطوح حکومتی و جامعه مدنی، در یک جامعه نه تحول عمیق روی می دهد و نه «شفای جمعی» و عبور از نفرت و کین توزی متقابل و تحول ساختاری. البته دقیقا چون این موضوع درداور است و فرد با تاریخ فردیش و روح یارانش درگیر می شود، می تواند گرفتار میل فرار از دیدار با «حادثه هولناک» یا تبرئه کردن خویش بشود. در کشورهای دیگر نیز می توانیم ببینیم که ابتدا زمانی لازم بوده است تا جامعه به این نقطه برسد که درباره ی حوادث و تاریخش واقعا بحث بکند و حاضر به دیدارش باشد. یک نمونه ی آن بحث گروه بایدرمانهوف در المان و حوادث آن زمان است که ابتدا سالها بعد شروع به نقد شد و از جمله در فیلم «کمپلس بایدر مانهوف». من انزمان نقدی بر این فیلم نوشتم که در بخش دومش به مباحث ایران و ضرورت این بحثها پرداختم و این خواست را مطرح کردم که روزی ما نیز بایستی به حوادث کشور خویش بپردازیم، تا «دور باطل و اجبار به تکرار» را ببینیم و سرانجام از آن بگذریم، دور باطل و خشونت امیزی که از حمله ی حزب اللهی ها به سازمانها یا به مجاهدین  و سرکوب و  ترور در زندانها از یکسو و از سوی دیگر ترور  متقابل نیروهای دولتی و باصطلاح هفتاد و دونفر که تحول فاجعه امیز بعدی در کشور را زمینه سازی کرد.یکی دیگر را مرتب و بشکل متقابل ودر یک چرخه ی جهنمی زمینه سازی و پایه ریزی کرد. یا از یکسو شکست گفتگوی نمایندگان بازرگان با نیروهای کرد و حوادث بعدی که سرانجام فاجعه کردستان و قتلهای فراوان را زمینه سازی کرد و غیره. ازینرو خوشحالم که این موضوعات سرانجام در حال مطرح شدن هستند. زیرا ضرورت تحول مدرن ما و ساختارهای ما هستند. زیرا همانطور که درون و برون یکی است. همانطور هم حکومت و اپوزیسیون، دولت و جامعه مدنی دو روی یک نوار موبیوسند و تغییر یکی بناچار دیگری را وادار به تغییر می کند. زیرا تنها با تغییر خویش قادر به تولید شرایطی هستیم که دیگری مجبور شود تغییر بکند. زیرا ساختارها و روابط تغییر کرده است. زیرا در برابر جامعه مدنی قوی، دیکتاتور محکوم به عقب نشینی و تحول ساختاری به مسئول دولتی است، به این شکل یا به ان شکل. همانطور که هر حرکت درست حکومت باعث تغییر در اپوزیسیون و جامعه مدنی می شود و تحولش. زیرا اینجا هر چه بیشتر بازی مدرن شکل گرفته است و کمتر میل تبرئه ی خویش یا نیاکان خویش. موضوع اصلی شکاندن این ساختار نارسیستی/هولناک،سیاه/سفیدی و دور باطل آن است. ( لینک نقد فیلم را در بخش ادبیات می زنم.2)

مقالات نیکفر و گنجی:

http://www.iranglobal.info/node/27102

http://news.gooya.com/politics/archives/2013/11/170162.php

ادبیات:

1/ http://zamaaneh.com/idea/2007/06/post_118.html

2/ http://www.iranglobal.dk/I-G.php?mid=2-47392

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.