مسافرت راز و نیاز

چنانچه آدمها با روح و روان حیوانات آگاه می شدند هرگز بخود اجازه نمی دادند
با آنها بدرفتاری کنند وبدتر از آن برای ارضای شکمشان به کشتارگاه بفرستند.
متاسفانه آگاهی کم است ویا خود خواهی زیاد است.

 اسمان ابری وتیره دیده میشد. تماس بابرف که مانند مخمل سفید زمین را پوشانده, مثل سیم خاردار سوزناک بود.  سرتاسر رودخانه سطحی از یخ عظیم را زینت داده بود.  اما هوا چه بوی مطبوع وتازه ای داشت.  قوهای زیبا واردکهای رنگارنگ هریک در گوشه ای از رودخانه خود را جمع کرده بودند. هتل همانجا  واقع بود. 

"راز" که بخارسرما از دهانش خارج میشد  به "نیاز" گفت: راستی فراموش کردم که سه چیز را بتو بگویم. من در زندگی بر اساس ایمان مذهبیام,   هرگز گوشت خوک نخوردم ونمیخورم ونخواهم خورد. دوم اینکه خوراک دریائی غیر از ماهیهای حلال,  نیز نمیخورم. سوم اینکه گوشت ولبنیات را همزمان نمیخورم. منظورم اینکه باهم قاطی باشند حتی دست هم نمیزنم.

 

 "راز" و "نیاز" دوست وهمکارند. هردو  درکارشان حرفه ای اند. سالهای درازی است که باهم صمیمی هستند.  درمواردی نیز باهم اختلاف دارند اما همیشه بخوبی حل میشوند. در آئین یهود خوردن گوشت خوک حرام است. همچنین همزمان گوشت ولبنیات را باهم قاطی کردن اصلا جایزنیست. آنها عقیده دارند غذا باید کاشر (درعبری כשרیعنی حلال) باشد. مثل گوشت گاو, گوسفند, مرغ, خروس وامثال اینها. مواد گوشتی و لبنیات نیز باهم مصرف نمیکنند زیرا که معتقدند نه فقط سالم نیست, بلکه مضر هم میباشد. از اینها گذشته ذبح حیوانات اهلی هم باید طبق شرع یهود باشد وگرنه کاشر محسوب نمیشود.  "راز" با این اعتقادات بزرگ شده و ازکودکی آنها را حفظ کرده.  "نیاز" به "راز" گفت: نگران مباش سعی میکنم غذاهای مورد علاقه تو را تهیه کنم.

شب اول که به هتل رسیدند هردو ازخستگی, گرسنگی و تشنگی وهمچنین سرمای کشنده دیگر نای حرف زدن نداشتند. خود را به lounge هتل(سالن غذا خوری) رساندند. بوفه ورستوران ها نیز همگی تعطیل بودند. در lounge  از غذا تقریبا چیزی باقی نمانده بود. "نیاز" ازگارسون خواهش کرد هرچه که هست حتی قطعه ای نان نیز میتواند نیاز آنها را برطرف کند.  گارسون  پس از گذشت دقایق کوتاهی با سینی که چند قطعه کوچک گوشت که روی آنها با کره تزیین شده بود وکمی نان حلقه ای مقابلشان قرار داد وگفت: این تنها چیزی است که باقی مانده. "نیاز" با نیمی از زوایه چشم به چهره "راز" نگاه کرد.  نگاه خشک هردو تلاقی شدند. "نیاز" درسکوت از "راز" پوزش خواست. "راز" بدون گفتن کلامی, کره را یواشکی باکلینکس از روی گوشت پاک کرد وبا سردی چند لقمه سرداد. 

پس از خارج شدن "نیاز" به "راز" گفت: خداوند تورا میبخشد زیرا که ماگیرکردیم و نیازمند لقمه ای نان هستیم که انرزی از دست رفته را بدست آوریم.  "راز" که هم اکنون پس از صرف غذای ناخواسته, حالش بهتر شده بود, راضی دیده میشد.  فردا فراررسید وروز کار بود. به شرکت مورد نظر رسیدند. پس از تلاش فراوان  چندین ساعت پی درپی کار برای بدست آوردن نتایج رضایت بخش در آزمایشگاه, موقع نهار فرار رسید. رئیس شرکت به پاس احترام به آنها گفت:  به افتخارشما تمامی محققین را برای صرف نهار, رستوران مخصوصی جا رزرو کردم. به مکان مورد نظر رسیدند. "راز" و"نیاز" با چنین پیشنهادی موافقت کرده,  از او سپاسگزاری کردند.  پس از رسیدن به رستوران, مدیر از "نیاز" سئوال کرد چه نوع غذائی میل دارید؟ "نیاز" پس از توجه به فهرست غذا نگاهی به مدیر انداخت. باید ذکر کنم که آقای مدیر  دانشمند باهوشی است.  چهره اش دوست داشتنی تپل ومپل,  هیکل چاق و چله وموهایش زولیده و پولیده مانند آلبرت انشتیاین دیده میشود. از نظر اقتصادی مانند بسیاری از اروپائیان حسابگراست.  "نیاز" به او گفت: بیائید یک وعده تجارتی برای همه سفارش دهیم. بیخبر از اینکه این وعده شامل گوشت خوک میشد. بهرحال غذا سررسید. همگی مشغول شدند. "راز" هم اکنون فقط پلکهایش تکان میخورد.   اما برای اینکه همرنگ جماعت شود بازهم با بی تفاوتی غذا را میل کرد. هنگام خروج از "نیاز" سئوال کرد آیا گوشت خوک بود؟ "نیاز" من ومن کرد وسعی کرد از جواب طفره رود اما "راز" چندین بار سئوال را تکرار کرد. "نیاز" گفت: راستش آره, گوشت خوک بود. مهم اینه که تمیز و خوش طعم بود.  "راز" احساس کرد که زبانش به سقف دهانش وصل شده ونمیدانست چه بگوید. پس از چند لحظه گفت: رئیس شرکت آنقدر مهربان وبا محبت بود که فکرکنم اگر گوشت تمساح هم بما میداد,  ممانعت نمیکردم. "نیاز" از مثبت بودن "راز" خیلی خوشحال شد. روز بعد که همچنین خسته وکوفته به lounge رسیدند وبعلت مسافت طولانی بین هتل وکار, پاسی از شب گذشته بود. هم اکنون در  lounge فقط کمی غذاهای دریائی مانند صدف, میگو وغیرو سرو میشد. پس از جا گرفتن روی صندلی "راز" روی پای خود جهید وروی چهره اش حالت شک وتردید بود, ازیکطرف گرسنه بود ازطرف دیگر هرروز با چیزی مواجه میشد که مخالف میل او بود. اینبار تا جائیکه قادر بود خندید. "نیاز" که جویدن لقمه دردهانش اجازه خنده به او نمیداد گفت: بخور خیلی خوشمزه است. پشیمان نمیشی. ناگهان "راز" صدایش را در lounge که تعداد زیادی نیز مهمان در آنجا نشسته بودند,بلند کرد وگفت: نمیدانم چه سری است که هر روز خداوند مرا با غذاهائی که کاشر نیست  امتحان میکند؟ "نیاز" گفت: بعقیده تو کاشر یعنی چی؟ "راز" آب دهانش را قورت داد وگفت: آدم حسابی هنوز  نمیدانی غذای حلال یعنی چه؟ "نیاز" که با ذوق وشوق میگوها را یکی پس از دیگری در دهان فرو میکرد گفت: ما هنگامی میتوانیم خداوند را از خود راضی کنیم که خود نیزکاشر باشیم. انسانی که بخاطر خود خواهی خود حیوان بیچاره را با زجر میکشد برای اینکه با طعم ولذت گوشتش را بخورد, دیگر حلال وحرام  چه معنی میدهد؟ آیا میدانی گاو وگوسفند شب قبل از فردای آن که قرار است او را ذبح کنند تا صبح میگرید؟  آیا میدانی که بقیه حیوانات باقی مانده درسوگ از دست  دادن دیگری, عزادار وغمگین میشوند واز انسان نفرت پیدا میکنند؟ آیا میدانی که گاو,  گوسفند, مرغ وخروس وبطور کلی همه حیوانات  درست مانند انسان خانواده اش را دوست دارد وبطور دائم او را درگله جستجو میکند که گم نشده باشد؟ آیا میدانی که آنها چهره شاد و مهربان را بر صورتی خشمگین ویا افسرده ترجیح میدهند؟ آیا خبرداری که مانند انسان نیز حافظه دارند وخوب وبد را تا مدتی طولانی بیاد دارند؟  آیا آگاهی که مانند انسان استقلال طلبند؟ آنها فقط یک فرق با انسان دارند که قادر نیستند صحبت کنند. اگر انسان موجود خوبی بود که این موجودات مظلوم را به کشتن نمیداد, بلکه مانند خانواده اش از آنها نگهداری میکرد. "راز" که ذاتا مهربان و درستکاراست پس از شنیدن این بیان, اشک از چشمانش جاری شد وگفت: من همه اینها را از قبل میدانم و بطور دائم برای حیوان بی دفاع ناراحت میشوم وهر موقع گوشت میخورم اعصابم بهم میریزد. اما تو آگاه نیستی از بچگی چگونه ذهن مرا با این کاشر و غیرکاشر بودن  پرکردند وبرای هر رعایت نکردن نیز تنبیه وسرزنش خداوند گوشزد کردند. نمیتوانم رازهای نهفته محدویتهائی که از بچگی در مغز من تحمیل وکاشته شده بیان کنم.  از طرف دیگر آیا انسان راه دیگری برای ابقای بقا دارد؟  "نیاز" گفت: بله, میتوان گیاهخوار بود. با اینکه گیاهان نیز نفس میکشند اما با حیوانات معصوم فرق دارند. چنانچه  آدمها با روح وروان حیوانات آگاه میشدند هرگز بخود اجازه نمیدادند با آنها بدرفتاری کنند وبدتر از آن   برای ارضای شکمشان به کشتارگاه بفرستند. متاسفانه آگاهی کم است ویا خود خواهی زیاد است. "راز" گفت: بدون شک من این موجودات مظلوم را درک میکنم وقلبم با آنهاست. اجازه بده رازی را برای تو فاش کنم.  هرگز این واقعیت را فراموش نمیکنم. مادر بزرگم در روستائی زندگی میکرده که تعدادی گاو و گوسفند داشتند. او بطور دائم مراقب آنها بوده. او در حالیکه نسبتا جوان بوده دچار بیماری خطرناکی میشود. با این وجود هنوز در حین داشتن مریضی, گاو و گوسفندان را هیچوقت فراموش نمیکند. تا یکی از روزها به بستر بیماری می افتد ودیگر قادر به مواظبت ورفتن به اصطبل نبوده. پدربزرگم تعریف کرد از آنروز ببعد با اینکه بقیه اهل خانه مراقب آنها بودند اما غم بزرگی روی چهره حیوانات را پوشانده بود.  روز آخر زندگی مادر بزرگم که هنوز امید به شفا یافتن او میرفت, گاو ها وگوسفندها گریستند. همان شب مادر بزرگم زندگی را به وداع میگوید.  پدربزرگ دیگر لبخند نمیزد. نه فقط عزادار مادر بزرگ بود بلکه رفتار حیرت انگیز گاو و گوسفندها او را افسرده وغمگین ساختند. باور کن از روزیکه از این ماجرا مطلع شدم هروقت گوشت حلال میخورم احساس میکنم خود حرامم.  از اینها گذشته خداوند درس دیگری بمن داد که در هر محیطی خود را با فرهنگ دیگری وفق دهم وهرچه بمن تعارف کردند با تشکر بپذیرم. حلال و حرام بودن ساخت وپرداخت خود انسانهاست وگرنه همه حیوانات روح و روان واحساس دارند. چه خوک باشد چه خروس وچه گاو وغیرو...

 

 خوردن گوشت یعنی خوردن حیواناتی که مانند ما انسانها مایل به طول عمر وزندگی هستند. چنانچه درمحل زندگی خود یک ویا دو حیوان اهلی نگهداری کنید متوجه این حقیقت خواهید شد که آنها با انسان فرقی ندارند. تنها تفاوت اینست که قادر به بیان احساسات خود نیستند.

هم اکنون هوا معتدل  احساس میشد وهنوز بوی تازه میداد. یخهای رودخانه آب شده بود. قوهای زیبا واردک های رنگارنگ چشم براه دیداری تازه بودند. "راز" و "نیاز" به دیدن قوها واردکها رفتند واز آنها با کوله غذائی که همراه داشتند پذیرائی کردند.

5.12.2013



انتشار ویا کپی داستان فقط با ذکر نام نویسنده مجاز است.





انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.