بینابین سطرها 3

از این بد، این بودن، این لعنت، این تکرار، اگر بد می¬گویم، به جان هر چه دوست، نه برای بدی، که برای چیزی جز آن است؛ چیزی که بدان سخت خوشبینم. مرا نه، آن چیز را که بدی نیست و لعنت نیست، به نام بخوان، چندان بلند که خفتگانت از خواب برخیزند و بیدارانت به خاطره¬ای خوش مسرور گردند!

 

    زخمی است در جان آدمی، عمیق، نمی ماند، راه می رود تا بالا شوی. بالا وقتی هستی سطح را بی­عمق می­بینی و فرود می­آیی تا پیدا شوی یا که شاید تنها برای اینکه پنهانی­هایت را پیموده باشی. بر سطح وقتی گذر می­کنی، از بالا، نه، از اعماق می­ترسی، چرا که در همین حوالی پیدا شده­ای. بدین سبب از تنهایی چو بید می­لرزی، درختی اگر باشد بدان پناه می­بری تا که شاید دستکم لرزش و رقص برگهایش را ­دریابی. فرود آمدن چه آهنگی دارد راستی؟! وقتی که وقت فرود آمدن توست و تو بی­که بخواهی تنهای تنها فرود می­آیی، با فرود آمدن تو چه آهنگیست راستی؟ هان، چه آهنگی؟­

                                 ***

    آینده زندگی نیست، شاید. اکنون آیا نمی­تواند همه چیز باشد؛ اینجا، همین­جا و هر جا که من ایستاده­ام؟

    من گذشته نیستم، بود من این است. پس گذشته جزوی از من می­تواند باشد، خود من اما نه. زندگی شاید فقط منم، منتها تنها تا آنزمان که زنده­ام.

    آینده آیا زندگی­های دیگر نیست، با دیگرانی که در اکنون­شان خواهند زیست و... من­هایی که دیگرانند؟

                                  ***

    من بزرگتر از کسی نیستم، با این وجود هستند کسانی که کوچکتر از من اما بزرگتر از شمایند. شما برای بزرگی بیهوده مرا معیار قرار ندهید، معیار شمایید وقتی که از بزرگی سخن می رانید. یادتان نرود، اصل بر این نیست که کوچکترها بزرگ نشوند!

                                  ***

    یکی را مفهوم است گفتن، دیگری را گفتن است مفهوم؛ یکی که دیگری نیست و او نیست، سکوت می­گزیند و هیچ نمی­گوید. من اما می­نویسم، پس، مفهومم. بگذار بگویند فاتح. جهان اما خود فاتحانِ بسیار دیده است. فاتحانی که گاه جان­شان جهان و گاه جهان­شان جان می­جست... و بدین خطا هم جان و هم جهان را مغلوب گشته­اند. خوشا به حال تو که مسکوتی و مفهومی و جهان نمی­جویی!... اینچنین است که من نه به گفتن می­آیم و نه بیش می­نویسم. تا تو در متن من مرا جویا نشوی. هه، خطاست اگر یکی بگوید که این مفهوم نیست!

                                 ***

    از این بد، این بودن، این لعنت، این تکرار، اگر بد می­گویم، به جان هر چه دوست، نه برای بدی، که برای چیزی جز آن است؛ چیزی که بدان سخت خوشبینم. مرا نه، آن چیز را که بدی نیست و لعنت نیست، به نام بخوان، چندان بلند که خفتگانت از خواب برخیزند و بیدارانت به خاطره­ای خوش مسرور گردند!

                                 ***

 

www.y-k-shali.com

انتشار از: