گریه زیر باران

هم اکنون باران با شدت بیشتری میبارید. چهره پدر کودک در راه بیمارستان و مادر
در راه خانه ازفرط گریه و باران کاملا خیس شده بود. روزی که آشنا شده بودند آسمان
نیز میگریست. چشمان دخترک وقلب کوچک او از بیخبری در شگفت بود.

قطره های باران مانند اشک کودکی مظلوم درختان صغیر و تنومند را شستشو میدهند. آفتاب که پشت تکه ابری

پنهان است از دیده ناپدید میشود. جمعیت زیادی برای سوار شدن به اتوبوس ازدحام کرده اند. با اینکه هرکس درنوبت خود ایستاده اما بدون اراده گاهی کتفها باعث تصادم میشود. پیره زنی لاغر وتکیده با عینکی پهن و بزرگ اول صف ایستاده است. با آن بدن نحیف ایستادگی میکند وشکایت ندارد. مرد جوانی که شلوارهای گشاد وخارج از دنیای امروز بتن دارد هر لحظه خم میشود که خرده پولهای داخل جورابهای ضخیم وتیره اش که قسمتی از سطح شلوارش را پوشیده است بدرستی جا دهد. بدون شک اهل اینجا نیست اما مشکل هست که بدانی از چه کشوری است.  دراین عصر تکنولوزی وهسته ای, صبر و حوصله انسانها کاهش یافته. از اینجا تا مقصد مورد نظر چهار ساعت است. دربین مسافرین مرد جوانی با دخترکی 4 الی 5 ساله نظر همه را بیش از دیگران بخود جلب میکند. دختر بچه بطور دائم میگرید. مرد جوان با خشم سعی در آرام کردن او دارد اما بی مورد است. دخترک یک ضرب زر میزند.  نوجوانی که قوی وسالم بنظر میرسد چهره اش به اندازه ای غمناک است که انتظار میرود هر لحظه ایست قلبی کند. زن و مرد سالخورده ای سعی میکنند بخندند وشاد باشند اما سستی ماهیچه های بدن و چهره اجازه نمیدهند. مردی چنان غرق موبایل خود است که انگار اتفاق بسیار مهمی اما خطرناک افتاده است. نگاههایش به روی صفحه موبایل مانند گربه ای که چشمان درخشان او برای جلوگیری از  حادثه به هرجهت می چرخند درحال چرخشند. زن جوانی همراه چهار بچه قد ونیم قد در رسیدگی به آنها دمی آسایش ندارد. پیرمردی گوشه دیگری ایستاده با پسرجوانی که کنار اوست درد دل میکند. همه زندگیش را از سیر تا پیاز برای تین ایجر تعریف میکند.  طبق قصه هایش غمها خیلی بیش از شادیها بوده اند. ناگهان سرو صدائی جدید بپا میشود. خواننده معروفی بهمراه دیگری در ته صف قرار میگیرد. دوربین های عکاسی  که معلوم نشد کی و چگونه از کدام منفذ بیرون آمده اند اطراف او را احاطه کرده اند. خواننده که بطور دائم درجشن ها  بینهایت شاد وشنگول دیده میشود چنان بداخلاق وپرخاشگر رفتار میکند که تعجب همه را بر انگیخته است. او موفق شد قسمتی از دوربین عکاسی یکی از خبرنگاران را بشکند.  طاقت بعضی از مسافرین بخاطر  سروصدا طاق شده است.

زن جوانی در گوشه دیگری از شهر با بی صبری به راننده تاکسی میگوید: عجله کن. خواهش میکنم. هرلحظه اتوبوس ممکنست از آنجا دورشود. به محض راه افتادن اتوبوس زندگی من و بچه ام تمام شده است. راننده تاکسی درحالیکه پا را روی پدال فشار میدهد سعی  در آرام کردن زن دارد. اما زن صبر ندارد بطور دائم حرف میزند وشکوه میکند. زن به راننده تاکسی: تورا بخدا هرچه سریعتر گاز بده ...گاز...گاز...

راننده تاکسی: خانم بس کنید شما که مانند جیرجیرک جر میزنی. واو...یک لحظه فقط یک لحظه نزدیک بود تاکسی به تیر چراغ برق اصابت کند. اما شانس یاری کرد واتفاقی نیفتاد. با اینجال زن دست از گله کردن بر نداشت. ناگهان شروع به گریستن کرد. راننده تاکسی در دل باخود آرزو کرد هرچه زودتر معجزه شود به مقصد برسند که از این مخمصمه رهائی یابد. تاکسی  با رسیدن به مکان مورد نظر چنان دوری برداشت که زن جوان با آن همه شتاب ناگهان فریاد زد یواشتر نیامدم خودکشی کنم بلکه میخواهم زندگی بچه ام را نجات دهم. زن پس از پرداخت کرایه بدون پس گرفتن بقیه پول, بطرف صف اتوبوس مانند پرنده ای زخمی شروع به دویدن کرد. مرد ی که کودک را ربوده بود ناگهان دست در جیب هفت تیری را بیرون کشید وبه  مادر بچه وهمه مسافرین  هشدار داد چنانچه نزدیک شوند به بچه شلیک خواهد کرد. زن از دیگران کمک میخواهد وچند تن از مسافرین به مرد اخطار میدهند هرچه زودتر بچه را رها کند. پسر جوان وافسرده با چشم پوشی از اتوبوس وهمه صحنه, درخفا به پلیس اطلاع میدهد. بچه دزد درحالیکه کودک را که درحال زجه وفریاد است دربغل دارد,  ناگهان بطرف جلو خم میشود.  کودک از دستان لرزانش رها میشود. هفت تیر نیز ازدست او می افتد. آدمها بچه را از آنجا دور میکنند. بچه ربا روی زمین بیحرکت افتاده است. اتوبوس اعلام میکند که مسافرین میتوانند بنوبت سوارشوند. هیچکس به هفت تیر دست نمیزند حتی لمس نمیکند. مادر کودک بچه را بغل میکند و گریه دخترک نیز متوقف میشود. تا اینکه پلیس سر میرسد. مرد را  به بیمارستان میبرند. هفت تیر را نیز از آنجا دور میکنند.

اسلحه ای که مشخص شد واقعی نیست بلکه اسباب بازی است. اما طوری ساخته شده که مثل حقیقی دیده شود.

بچه ربا در واقع پدر بیولوزی کودک است. سالها پیش او ومادر دخترک رابطه عاشقانه داشتند. بچه دزد از نظر مادی وضع خوبی نداشت. بهمین دلیل والدین مادر بچه, با این وصلت موافقت نکردند. مادر کودک با شخص دیگری ازدواج کرد که نام کودک به اسم او خوانده شد. بچه دزد از این موضوع طوفانی شد واینچنین سعی کرد با ربودن بچه معشوقه اش را نیز نزد خود برگرداند.

هم اکنون باران با شدت بیشتری میبارید. چهره پدر کودک در راه بیمارستان ومادر درراه خانه, از فرط گریه و باران کاملا خیس شده بود. روزی که آشنا شده بودند  آسمان نیز میگریست. چشمان دخترک و قلب کوچک او از بیخبری در شگفت بود.

گاهی اوقات آدمها قابل درک نیستند. آنها مقابل خطر رد میشوند بدون اینکه به آن توجه کنند. خستگی آشکار در

زانوهائی که تحت بار سنگین زندگی تلوتلو میخورند افکار را نیز افسرده میسازد. ارتعاش همه بدن با قلبی سنگین باعث میشود که چشمها را ببندند وببینند چگونه خون در رگها منجمد شده. روز را با تمام امید آغاز میکنند اما هنوز شروع نشده به ظلمت شب میرسند. ظلمتی که پایان ندارد.  روح انسان در حیرت اینهمه پیچیدگی از خستگی باز هم سکوت میکند. نه هر اتفاقی که می افتد تقدیر باعث میشود. انسانها می بیینند نه آنچه که دیده میشود بلکه آنچه را که مایلند ببینند.

05.02.2014

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.