«هاله» چشمکی به من زد و خندید، و

در معرکه بگیر و ببند مراسم ختم هاله وقتی دیدم زهره سحابی را دست بند به دست می برند تا در مسجد محبوس کنند. دلشکسته و گریان ایستاده بودم، یک نفر از لباس شخصی ها به سمت مرد جوانی که کنار من ایستاده بود آمد و زیر لب گفت پنج نفر را پشت ماشین پلیس که آنطرف خیابان هست محاصره کرده و نشانده اند تا ببرند دو تا خانم هم بین آنها هستند، بجنبید کمی شلوغ کنید تا بتوانیم فرارشان دهیم!! ولوله ای پُر از شادی و نشاطی طنز آمیز دختران و پسرها و حتی پیر زنان و مردان را در بر گرفت و آنها را تکان داد و از مبهوت شدن در

شاد بودن و شاد کردن دوستانم را در دستور کارم قرار داده ام تا لحظات مثلا سخت مبارزه و مقاومت، بر همۀ ما آسان تر بگذرد. بسیاری از دوستان ام شاهدند که نگاه من به بازی زورمندان و ثروتمندان، برگرفته از آموزه های بزرگان ملی مذهبی، نگاهی از بالا به پائین است اما در عین حال نگاهی متفاوت و زنانه است. من ورای بسیاری از کنش ها و واکنش های سیاسی و رفتارهای عبوس و خشونت بار زنان و مردان سیاستمدار، دخترکان و پسرک های گرفتار و گدای محبت را می دیدم که انتقام نداشتن ها، نخوردن ها، نخندیدن ها، نفهمیدن ها و به خصوص نادیده گرفته شدن هایشان را در روزگار عسرت می خواهند به هنگام مثلا زورمندی و به حساب آمدن، از دیگران بگیرند .

این قبیل رفتار ها به نظرم چنان مضحک می آمد که در ماجراهای سیاسی و شخصیت هایی که از انسانیت خود در قبال زور سیاسی و شهرت و ثروت بیگانه شده بودند ، می کاویدم تا بخش های کمدی و نکتۀ طنزی در آنها پیدا کنم تا بتوانم در معاملۀ نابرابر انسانیت و ایمان در قبال پول و شهرت و زور، اصالت را به انسانیت و قدرت عشق بدهم .

چه می دانم شاید هم سعی می کنم با طنز و خندیدن به زد و خوردهای به اصطلاح سنگین سیاسی بین پسرکان وحشت زده دیروز و مردان به اصطلاح سیاست زدۀ امروز، ترس های انسانی ناشی از گم شدگیِ رحم و مروت و وجدان و انسانیت انسان در هزار لای شهرت و قدرت و زور را کم کنم، تا بتوانم به خودم بباورانم و ثابت کنم که می شود با اتکاء بر عصای عشق و محبت (و توضیح، به جای توجیه) سر پا ایستاد و بر بی غیرتی سیاستِ زورمدار خندید و خنداند.

دوستان دیده و نادیده ام بگذارید رازی را که تا کنون فقط «هاله» نازنینم از آن باخبر بود را نزد شما هم فاش سازم. هاله سحابی تنها دوست ام بود که به رغم شجاعتی که داشت، و به رسم دوستی و همدلی، در این خندیدن و خنداندن ـ به منظور زدودن ترس، و تحقیر زور ـ با من همدستی و همنوایی می کرد. همه ما و شما دیده ایم در محافل خانوادگی و دوستانه، عده ای به اصطلاح خانم بالا و آقا بالا حضور دارند که سهم شان از مشارکت در مهمانی و یا محفل، عمدتاَ سخن گفتن و کمتر شنیدن و گوش دادن است . این ها هرگز خود را با لطیفه گفتن و آواز خواندن و رقصیدنِ ناشیانه در جمع دوستان شان به اصطلاح «کوچک» نمی کنند. هر چند با شنیدن لطیفه و طنز و نوای خوش و دیدن پایکوبیِ ناشیانه

و خنده دار دیگران، لبخندی بر گوشه لب می نشانند اما برای حفظ جایگاه عالیه و علیه شان از جا تکان نمی خورند...

من و هاله اما راه خود می رفتیم و سرمان به کارمان گرم بود .گهگاه با شیطنت، آقای مهندس سحابی را هم وارد بازی های طنز آمیزمان می کردیم. چه شادی ها می کردیم وقتی لبخندی بر لبان خسته مهندس می نشاندیم. در بیمارستان و پس از وفات مهندس، هاله حتی مرگ را مسخره می کرد و یواشکی می خندیدیم. وقتی هاله در رؤیایی صادق درست لحظه جان به جان آفریدن پدرش مهندس سحابی در حالی که در خانه پدر نشسته بود و مطالعه می کرد؛ پدر را می بیند که سالم و بدون عصا و با لباسی مناسب به خانه وارد می شود. از او می پرسد بابا از بیمارستان در رفتی؟؟؟ و مهندس پاسخ می دهد نه هاله جان او که آنجا خوابیده من نیستم.

هاله موقع تعریف کردن این رؤیا با لبخند به من می گفت دیدی مینو باز هم بابا در رفت!! و با این طنز تلخ اما بسیار زیبا، مهندس و هاله هر دو با هم زور ورزی مرگ در ربایش زندگی را به سخره گرفته بودند. گویی آن که گرفتار بیماری و مرگ شده بود، کس دیگری بود، و در جریان خوادث پس از وفات مهندس سحابی، تحقیر طنزآمیز زور و مرگ با ما همراه بود. به ما نیروی تحمل مصیبت و مقاومت در برابر زور گویی می داد که اصرار داشت مهندس را به زور و شتابزده به خاک بسپارد.

بعد از تراژدی شهادت هاله و درست در لحظاتی که احساس می کردم جهان از هر چه طنز و شادی تهی شده و زندگی عرصۀ یکه تازی زورمندان قسی القلب شده و تنها مانده است، و در لحظاتی که احساس می کردم در صحنه تنهای تنها شده ام و تئوری من و هاله در به سخره گرفتن قدرت و ثروت، تئوری غیر قابل اثبات و شکست خورده ای محسوب می شود و دیگر خندیدن و خندان بر من حرام شده است، و درست در معرکه بگیر و ببند مراسم ختم هاله وقتی دیدم زهره سحابی را دست بند به دست می برند تا در مسجد محبوس کنند. دلشکسته و گریان ایستاده بودم، یک نفر از لباس شخصی ها به سمت مرد جوانی که کنار من ایستاده بود آمد و زیر لب گفت پنج نفر را پشت ماشین پلیس که آنطرف خیابان هست محاصره کرده و نشانده اند تا ببرند دو تا خانم هم بین آنها هستند، بجنبید کمی شلوغ کنید تا بتوانیم فرارشان دهیم!!

ولوله ای پُر از شادی و نشاطی طنز آمیز دختران و پسرها و حتی پیر زنان و مردان را در بر گرفت و آنها را تکان داد و از مبهوت شدن در برابر خشونت عریان رهانید، جنبیدند و شلوغ کردند و محاصره شدگان را فراری دادند. و من هاله را دیدم که چشمکی به من زد و خندید و به سوی آسمان پَر کشید.

 

انتشار از: