آیا میتوانیم مرده خویش را نقش قبر کنیم!

آگاهانه به تمام زوایای فکری و شخصیتی خود،آنچه را که داریم بی پروا وبا آموختن و آزمودن اندیشه و تفکردر بنیان نهادن "خود" و "ما"ی دیگر،به چالش کشیده،سفری دور و دراز را برای بخود آمدن و رها کردن خود از چنگال انفعال فکری آغاز کنیم.وتن این مرده"نقش قبر "کرده را با دمیدن نفس مسیحایی "فکر،اندیشه و جستجو و پرسش"زنده کرده،و آنچه دیگران دارندوما در داشتن آن به نظر میرسد شروع به غبطه خوردن به آنها را کرده ایم را پذیرا شویم

                                                                                                                   سالها پیش،هنگامی که هنر جوی سال سوم هنرستان فنی بودم وتازه یکسال واندی از بر پایی جمهوری اسلامی گذشته بودو درس"تعلیمات  دینی" اجباری!،توفیق آنرا داشتم که از معلم تعلیمات دینی ام که یک ملا بودبپرسم:در میان هرآنچه بدست انسان  ساخته شده و پدید آمده،چیزی را نمیتوان یافت که بدون نیازی ساخته و پدید آمده باشد.از ماشین و خانه و لوازم خانه گرفته تا آثار هنری و ادبی و غیره، همه ناظر بر هدفی و بر اساس نیازی بوده است.و حالا سئوال من اینست که هدف خداوند از خلق این جهان،کائنات و کهکشانها و منظومه ها و در نهایت در گوشه ای از این عالم بی انتها،سیاره ای بنام زمین و تما م بوده ها و هست های روی آن،چه بوده است!آن ملای معلم پس از کلی فلسفه بافی در این باره که خداوند خواسته به این طریق از رحمت و رحمان خود چیزی نصیب ما کند و این همه را بوجود آورده که ما شکر گزارش باشیم و جوابهایی از این دست که البته ذهن پرسشگر و کنجکاو مرا قانع نساخت .و نهایتا گفت که دیگر نباید این سئوال را دوباره تکرار کنیم وبحث را بست. اما به دنبال اصرار من برای دریافت پاسخی در خور، آن معلم تعلیمات دینی طی فرمانی من را از حاضر شدن در سر کلاسهای خود محروم ساخت!و من هم چون نتوانسته بودم پیش خود برای رشته تحصیلی خودم که الکتروتکنیک بود و تعلیمات دینی پیوندی منطقی پیدا کنم،این امر مرا اصلا و ابدا ناراحت نکرد.چون تعلیماتی از این دست را در سالهای نوجوانتریمدر کلاسهای اول و دوم راهنمایی با رفتن به دوره های قران که آنموقع انجمن ضد بهائیت تقریبا در تمام شهرهای بزرگ و کوچک داشت،به اندازه کافی فرا گرفته بودم!        اما هدفم از طرح این خاطره،طرح این پرسش است که چرا نمایندگان زمینی و سینه چاکان و مغز شویان دینی همیشه و همه جا وقتی کم می آورند،اولین وسیله مقابله را حذف فیزیکی وسعی و تلاش در پاک کردن صورت مسئله میبینند!خاصه اگر این سئوالات بنیادی ترین،بنیادهای دین را نشانه رفته باشند.شاید آنها بیش از پرسشگر مقابل خود بر زبونی و ناتوانی خویش آگاهند و بر همین اساس ،هر جا لازم بوده پرسش کردن را منع کرده اند و با پرسشگران با زبان داغ و درفش سخن گفته اند.زیرا اعتقاد و اطمینان دینی ،تحمل سئوال کردن و پرسش را ندارد.و شاید به همین دلیل هم بنا به گفته بزرگواری: چرا انسان از آن لحظه که توانسته حوادث را بصورت مستند ثبت کند،نه دریایی شکافته شد و نه عصایی به مار تبدیل شد و نه پیغمبری نازل گردید و نه معجزه ای رخ داد!معجزات امروز قطعا از  آزمایشگاههای علمی جهان در میاید که اندیشمندان  و نوآوران آنها در تلاشی خستگی ناپذیرو بی وقفه در حال کشف رازهای دانش واندوختن آگاهی اند تا زندگی را بر نوع بشر آسان کرده و عمرها را درازتر نمایند!دیگر معجزه ای در آسمان و طبقات چند گانه آن روی نمی دهد!در مورد عروج پیغمبر به طبقات چندگانه گفته میشودکه او  وقتی از در خانه بیرون آمد ، زنجیر در خانه شروع کرد به تکان خوردن! و حضرتشان وقتی از سفر و عروج الهی خود بر گشتند ،هنوز آن زنجیردر حال تکان خوردن بود! سفر چند ساعته گاگارین به فضا چنان دستاوردهای حیرت انگیزو فوق العاده داشت که میشد صدها کتاب نوشت!ولی از عروج آن حضرت به آسمان هفتم و بازگشتش،آنهم در این فرصت کوتاه چه چیزی را نصیب بشریت کرد و چه رازی گشوده گشت؟آیا حق داریم سئوالهایی از این دست را از خود و متولیان دین کنیم! اگرپیدا شوند که بگویند: آن عروج،عروجی علوی و ملکوتی و الهی بود،بازهم در اصل سئوال من چیزی عوض نمی شود!                                 ظاهرا ما ملتی هستیم،حداقل با تاریخی مدون به درازای   2500سال و شایدبا رشته هایی باریک و آشکار و نهان 3000 ساله! و هر گاه می خواهیم بر داشته ها و انباشته های خود در طول این قرنها بنگریم،از حس غرور آنچنان باد شده ودر فضا شناور میشویم که گویی در نوک هرم دانایی های بشری در پروازیم و چنان لیست بلند بالایی را میتوانیم بنویسیم که طوماری به بلندی علم حضرت عباسمان خواهد شدو در دفاع از آن رگهای گردنمان را از حیث غیظ و غرور متورم مینمائیم. آما با یک نظر به امروزمان،امروزی که باید داشته ها و انباشته هایمان به کمکمان آمده تا سری در میان سرها بر افراشته و بالا نمائیم،خود را میان زمین و آسمان رها شده می یابیم! اما براستی امروز چه داریم و ما امروزیان خود را با چه و در کجای این هستی میخواهیم معنا کنیم.دارایی مان حکومتی 35 ساله که شعارش در اوایل بر پایی آن بر تمام در و دیوار شهرها و حتی روستاها نقش بسته بود:"اسلام با خون رشد کرده است"!حکومتی که در همان روزهای اول خود ابتدایی ترین حق زنان و مردانمان را با دیکته نوع لباس پوشیدن،از همه سلب کردو به اصطلاح گربه را دم حجله کشت! و در همان روزها و ماهها و سپس سالهای اولیه سرمستی خود از قدرت و حکومت ،هزاران زن و مرد را یا به جوخه های اعدام سپردن و یا در زندانها پوسیدند و یا هر آنکه چومن توانست،جانش را برداشته،مجبور به جلای وطن شد! و همه اینها همه بنام "دین" و برای "دین" بود!و در تمام این سالها ،این ماشین جهل و جنایت به پیش رفته و به پیش میرود! این حکومت "دینی"از همان روزهای نخست، گردنهایمان را بر میخ کوفته شده اسلام در 1400 سال قبل چنان بست که،از گیجی و منگی تاریخی آن تازه امروز با یکدیگر وارد بازی کی بود کی بود من نبودم شده ایم ،غافل از اینکه ما فرزندان خلف اجداد ذوب شده در انجماد دینی مان در قرنها پیش هستیم و بجز این نمی توانستیم جور دیگری باشیم!و هر یک سعی میکنیم به حیلی در فغان و شکایت نسل امروز از ما نسل انقلاب که ارمغان آور انقلاب 57 برای آنان بودیم،بگوییم: ما که از همان اولش هم یا نبودیم و یا مخالف بودیم! باری،هم نسل امروز و هم ما کاشفان و راشدان این انقلاب از خود نمی پرسیم که آیا سرنوشت محتوم ما رهایی از دیکتاتوری کراواتی پهلوی و افتادن در دیکتاتوری نعلین آخوندی بود؟ و اگر بود چرا؟این همان "چرای "بزرگی است که صدای کلنگ آنرا بر سنگ قبر 1400 ساله مان باید بشنویم!این "ما"ی مرده و دفن شده در گور عقیم و نازای دینی، با این چرای بزرگ آیا بیدار خواهد شد؟                                                                                                                            هر کاری ابزاری میخواهد و برای این نبش قبر،باید دید کلنگمان چند مرده حلاج است و شاید این نقش قبرو شکافتن آن نیازمند ابزاری بس قویتر باشد!چرا؟چون بسیارند کسانی و از همه مهمتر رو شنفکران این اب و خاک که اصلا معتقد به این مرده 1400 ساله و با کمی دورتر 3000 ساله،نیستند!ساحت این "مرده" آنچنان در فرهنگ دینی ما  "قدسی" و گاها دست نیافتی است که ما ،این اشباح سر گردان و مفلوک را جرات "جسارتی "دراین ساحت مقدس  نیست.!تولید "فکر و اندیشه" در ما هیچگاه از شعر و شاعری و عرفان و صوفی گری بالاتر نرفته!کمتر کسی در میان ما میتواند بر مولوی یا حافظ و یا عطار و بسیاری دیگر، این قله های رفیع و خنیا گران احساسات رقیقمان ،ایرادی بگیرد!شناوری و سبکی  و احساس بودن،آری فقط احساس بودن، در این پرسه گاه زمینی و آماده گرداندن خود و تلا شیحریصانه و ناخود آگاه  برای دست یافتن به دنیایی در ناکجا آباد،معنای زندگی میگردد و هر چیزی بیرون از این چارچوب یا وجود خارجی ندارد و یا متعلق به کسانی است که برای زندگی معنایی زمینی و واقعی دارند.هر روز که میگذرد و علم و تلاش علمی انسانهایی که پا در روی زمین سفت و واقعی دارند،به دستاوردهای جدیدی دست میابند که ما خود گاه اولین مشتاقان و چاکران و مصرف کنندگان آنانیم،بی هیچ انگیزه ای در پروراندن این سئوال که "ما" سهممان در این میان چیست!فرهنگ "خراباتی" ما مملو از این یقینها و تلقینهایی از این دست است:"ما برای امتحان به این دنیا آمده ایم"،این دنیای بی وفا"،این دنیای فانی"  ویا"ما که در این دنیا کاری از دستمان بر نمی آید" ،"هر چه تقدیر باشدوبر پیشانی نوشته شده است" و صدها جمله هایی از این دست را میتوان قطار کرد! آیا اینها که از اعتقادات قلبی و غالبا تردید ناپذیر که شک کردن و پرسیدن در آن ممنوع میباشد،میتوانند ما را، این مرده فرسوده را بخود آورند؟آیا هیچ شده از خود بپرسیم:اینهمه دروغ؛، نیرنگ،عدم اعتماد،پایمال کردن حقوق اولیه یکدیگر،بی ارزشی جان آدمی،نفاق و نداشتن حس همیاری و همدوشی،از یک چاله بدر آمدن و در چاله دیگر افتادن و .....از کجا می آید؟سرچشمه این همه سیه روزی کجاست؟در طول این قرنها این درخت تنومند نازایی فکری و نیندیشیدن از کدام آب و در کدام خاک توانسته اینگونه تنومند و بارور شود؟درد کجاست؟  تا به خاستگاه و علت و سبب اصلی، آگاهی نیابیم،نمی توانیم قدمی در راه برون رفت از آن برداریم.                                                                                                                      بیمار، تا نداند و آگاه به بیماری خود نگردد،هرگز در فکر درمان خود نخواهد افتاد و دراین راه تلاشی نخواهد کرد!و این همان نکته اساسی و بنیادین است که اعتراف به بیماری خود کرده ، تا در پی درمان آن ،به فکر راه و چاره بیفتیم!هستند کسانی ،حتی در مسلک رو شنفکری،و در این سالهای اخیرمخصوصا تحت عنوان فریبنده و عوام پسند "روشنفکران دینی" از قدرت رانده شده، به هزار و یک ترفند و ملقمه سازی های فلسفی و اجتماعی و سیاسی و گاهابا دست یازیدن و آراسته کردن فکر خودبا  رایحه خوشبوو دل ا نگیز دستاوردهای عظیم اجتماعی و فلسفی و سیاسی و فرهنگی غرب که طی قرنهاو بر پایه جدا ساختن اندیشه از زندان دین بدست آمده ودوران سخت آبستنی خود را به صورت طبیعی و نه سزارین و وارداتی طی کرده،سعی دارند،میان این دستاوردها و دینی که از بادیه های بی آب و علف و مملو از خشونت و خونریزی برخاسته و پایه های آن  در فقر فرهنگی عرب ،نهاده شده!یعنی میان "اسلام" و دمکراسی و آزادی اندیشه و فکر،پلی ساخته و "آب " را با "آتش" آشتی دهند!چنین معجزه ای در غرب رخ نداد وبرای مانیزرخ نخواهد داد.هر لحظه و هر گاه نتوانیم حساب خود را با آغاز اندیشیدن و تفکر و زمینی کردن زندگیمان و امروزمان،با این اینه زنگ آلود گذشته،که بی هویتی فکری ونا اندیشی در آن ، از اقیانوس"درخششهای تیره"  سرچشمه میگیرد و تا امروز همچنان در حال غلیان و جوشش است، وگاهی بلندی موجهای آن به ملکوت و هفت آسمان می رسد،جدا نکنیم،در فردایی که جنبشی بخواهد و بتواند حکومت سیاسی را از نمایندگان امروز آن باز ستاند،خطر افتادن در چاه و چاله  ای دیگر بر سرمان،چون "شمشیر داموکلس"آویزان خواهد بود!برای گرفتار نیامدن دوباره در دام دیکتاتوری دیگری،باید زمینه های  رشد و نمو آن را که  در ما نهادینه و فرهنگی است،وحتی در برخوردهای روزمره شخصی هر کدام ما نمود پیدا میکندرا بخشکانیم.با پذیرش این امر که فرهنگ ما در عمیق ترین و ناپیدا ترین زوایای خود"فرهنگی دینی"بوده و هست،اولین قدم را در شناسایی علت بیماری و مرگ خود بر داشته ایم.با نگاهی صادقانه،ظلم و ستم وسیه روزی حکومت دینی حاکم در کشور با رشته ها و بندها و عصبهایی  ریز و درشت  به درون تک تک ما پیوند خورده است،تک صدایی کردن پیرامون خود،در خانه، محیط کارو  دیگر عرصه های زندگی شخصی خود،در نوک هرم جامعه،یعنی "حکومت" تجلی  " می یابد،چه حکومت پهلوی باشد و چه جمهوری اسلامی!فقط ابزارها ومحدوده های آن با هم فرق میکند.جنگهای حیدری و نعمتی ویا متشرعه و شیخیه و شیعه و سنی ،وبابی و بهایی کشی،آبشخورشان یکیست که در زمانهای مختلف و بنا به شرایط، شکل وشمایلشان با هم فرق کرده است!                                                                              باید به درون خود به ریشه هایمان  بپردازیم،باید در سفری آگاهانه به تمام زوایای فکری و شخصیتی خود،آنچه را که داریم بی پروا وبا آموختن و آزمودن اندیشه و تفکردر بنیان نهادن "خود" و "ما"ی دیگر،به چالش کشیده،سفری دور و دراز را برای بخود آمدن و رها کردن خود از چنگال انفعال فکری آغاز کنیم.وتن این مرده"نقش قبر "کرده را با دمیدن نفس مسیحایی "فکر،اندیشه و جستجو و پرسش"زنده کرده،و  آنچه دیگران دارندوما در داشتن آن به نظر میرسد شروع به غبطه خوردن به آنها را کرده ایم را پذیرا شویم. 

انتشار از: