زمانی دانشجو بودم! همین کافی است!

آیا میدانیم اولویت‌بندی جوانان در مراجعه به سایت‌های اینترنتی چگونه است؟ در اینترنت، در این دنیای مجازی کدام مسئله را دنبال می کندن؟ همه اینها سوالاتی است که هر جریان سیاسی باید از خود بپرسد. تصویر جنبش دانشجوئی صرفاً صحنه‌های درگیری‌ها، مجروح‌شدن‌ها و شهادت‌ها نیست. این امری است که متأسفانه رژیم سفاک بر جنبش سبز و جنبش دانشجوئی تحمیل می کند. جنبش دانشجوئی امروز که من آنرا از جنبش نسل جوان جدا نمی کنم، جنبشی است اجتماعی برای پاسخ‌گویی به حداقل‌ها.

« انسانها دوست دارند، آنچه را که دوست‌دارند، حقیقت داشته باشد. بزودی آنرا باور می کنند و به آن معتقد می شوند. » بیکین

این امر بخصوص در میان ملل عقب‌مانده که ما ایرانی‌ها نیز برخلاف ادعای خود در آن ردیف می گنجیم، بسیار قوی است. دوست نداریم زیاد راه عقلانیت را طی کنیم. به نسبت‌های مختلف دل در گرو فردی، جریانی، حرکتی می گذاریم و بی‌آنکه فکر کنیم بدنبال آن روان می شویم. چونان مجنون بدنبال کجاوه لیلی. گفتم نسبی، ولی فکر نکنیم ما روشنفکران از این قاعده مستنثنی هستیم. نه، متأسفانه هرچه بیشتر نظر می کنم، این احساس به من دست میدهد که جریان روشنفکری که عمدتاً در کار تئوری است و کمتر در کار مشاهده و عمل، بیشتر به این مرض دچار است. بر سر حقیقتی که بدرستی نمی شناسیم بحث و جدل می کنیم، حال آنکه جریان واقعی زندگی دورتر از ما و اگر خیلی خوش‌بین باشیم از کنار ما می گذرد. اما چون جریان زندگی آرام می گذرد و تحولات بنیادی در آن بسیار بطئی صورت می گیرد، ما قادر به دیدن آن نیستیم و یا نمی خواهیم. ما از زندگی تنها آن بخش که توأم با جوش و خروش انقلابی و نمودهای اعتراضی باشد می بینیم و بشور آمده از هر حرکت اعتراضی، جنبش خیابانی، دانشجوئی، کارگری سیاست‌های خود را تعیین می کنیم. سی، چهل سال است که از جرگه جنبش دانشجوئی خارج شده‌ایم، تمام دانسته‌هایمان مربوط به تعدادی اطلاعیه، تظاهرات و دیدار با چند دانشجو است. اما نسخه‌ای که برای آن صادر می کنیم. همان نسخه‌ای که به تشخیص غلط یا درست سالها قبل ما بر میگردد. و از تمام مسائل دانشجوئی، جنبش دانشجوئی تنها بخش سیاسی و تهاجمی در نظر ما مجسم می شود. اصلاً کلمه جنبش در نظر ما یعنی فقط اعتراض، درگیری و نهایتاً انقلاب. ما هنوز از جنبش دانشجوئی همان تصاویر سالهای 32 تا 57 را در نظر داریم. تصویری که در آن خواسته‌های صنفی، اجتماعی، اقتصادی دانشجویان بسیار کم رنگ بود. و هنوز فکر می کنیم که جنبش دانشجوئی یعنی جوانان سالهای پنجاه یعنی جنبشی صرفاً سیاسی که نمی تواند بدنبال خواسته‌های حداقل اجتماعی خود باشد. از نظر ما جنبش دانشجوئی یعنی دفتر تحکیم وحدت. تعدادی اعلامیه دانشجویان چپ، آزادی‌خواه و سکولار. یعنی تظاهرات و اعتراض به سخن‌رانی فلان فرد و یا دفاع از دانشجویان سیاسی دستگیرشده. درک ما از جنبش دانشجوئی و خواسته‌های دانشجوئی بیشتر در این چارچوب می گنجد. و دانشجو از نظر ما صرفاً در این بستر ارزش و اعتبار می یابد. بی‌آنکه میلیونها دانشجوی دیگر را در نظر بگیریم.

ما دوست داریم تصویری پاک و مقدس از دانشجو ترسیم کنیم. از این رو به هیچ‌وجه حاضر نیستیم روی دیگر سکه را که نیازهای واقعی دانشجوست، ببینیم. آن روی دیگر سکه که در آن دانشجو ماننده هر جوان دیگر مسائل، مشکلات، ضعف‌ها، آلودگی‌ها و غم نان شب خود را دارد. ما فکر می کنیم مسیح هرگز دچار وسوسه نمیشود.

« آخرین وسوسه‌های مسیح! »

این درک از دانشجو و جنبش دانشجوئی در فرهنگ روشنفکری ما به یک قاعده تغییرناپذیر تبدیل شده که گویا در تمام زمانها و شرائط باید چنین باشد. زمان ما، یعنی چهل سال قبل جنبش دانشجوئی تندرو بدنه اصلی جنبش روشنفکری و انقلابی ایران بود. تمام اعتراضات که با شور و شوق خاص ما ایرانیان همراه بود، عمدتاً سیاسی بودند. تعدادی نه اندک از دانشجویان در چارچوب احزاب و گروه‌های مختلف سیاسی شکل و سازمان می یافتند. جنبش دانشجوئی بندرت با مسئله صنفی دانشجویان درگیر می شد. اصولاً خواسته‌های صنفی که می توانست تعداد وسیع از دانشجویان را گرد هم بیاورد، امری نازل و غیرانقلابی تلقی می گردید و اگر روزی در تظاهراتی مطرح می شد، صرفاً برای شروع یک حرکت و سکوی پرش به یک تظاهرات و درگیری سیاسی بود.

بیاد دارم یکی از اعتصابات بزرگ دانشگاه تبریز سال 55 را که به اعتصابات پلکانی معروف شد. اعتصابی بود که با خواسته‌های صنفی دانشجویان شروع شد، که تعدادی وسیعی از دانشجویان را گرد آورد. به محض وسعت‌گرفتن به یک اعتراض سیاسی و خشونت آمیز منجر گردید. در کمیته رهبری اعتصاب می خواستیم خواسته‌های صنفی دانشجویان را طبقه‌بندی کنیم و روی کاغذ بیاوریم. برایمان خنده‌دار بود. مگر دانشجو برای حقوق صنفی مبارزه می کند؟ مگر دانشجو مسئله اقتصادی دارد؟ چیزی کم نداریم، ماهی پانصد و پنجاه تومان می گیریم؛ شهریه نمیدهیم؛ نهار پانزده ریال، شام ده ریال؛ اصلاً قباحت دارد! مردم بگویند: چلوکباب پانزده ریالی می خورند و باز خواسته‌های اقتصادی، صنفی دارند. ما مسئله‌ای برای خود نداریم. درد ما، درد ملت است؛ حکومت می خواهد با امکاناتی که به دانشجو می دهد، جنبش دانشجوئی را اخته کند. جنبش دانشجوئی یک جنبش انقلابی‌ست و جنبش انقلابی نباید اینگونه آرام آرام و پلکانی حرکت کند. چرا که در نهایت می تواند به یک چانه‌زنی با مقامات دانشگاه منجر شود. بوی رفرمیسم از آن به مشام میرسد. می تواند کنترلش از دست ما دانشجویان انقلابی خارج شود، باعث آگاهی ملت نشود. " من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، چه کسی بر خیزد... "

نهایتاً اعلامیه‌ای که برای این اعتصاب تنظیم کردیم، دفاعیه‌ای بود شورانگیز و تهییج‌کننده در حمایت از زحمتکشان و سرنگونی شاه و دفاع از مبارزات مسلحانه چریکی. درگیری‌ها شروع شد. گارد دانشگاه تبریز کفاف نداد، از تهران گارد ویژه آمد. دانشگاه یک ترم کامل بسته شد. آن صفوف عمومی و همگانی در هم شکست. تعدادی از دانشجویان به شهرهایشان برگشتند. تعدادی از همان تبریز کار موقت گرفتند. تعدادی فرصت کافی بدست آوردند که سرگرم چاپ اعلامیه، کار در محلات، کارخانه‌ها و دیگر کارهای انقلابی آن روز شوند. فضا، فضائی بود که حداقل ما دانشجویان غم نان نداشتیم. ترس از آینده، از بیکاری، از فشار روی خانواده، دست همه به دهانشان می رسید. فضا، از نظر ما فعالان و دانشجویان سیاسی که تعدادی نیز در ارتباط با سازمان‌های مخفی بودیم یک فضای خفقان‌بار سیاسی بود. اما برای اکثریت دانشجویان و جوانان فضای باز اقتصادی و اجتماعی وجود داشت. فضائی با چشم‌انداز فارغ‌التحصیل‌شدن، بلافاصله سر کار رفتن. از احترام اجتماعی برخوردار‌شدن. فضائی که اگر وابسته به گروه سیاسی یا تفکر سیاسی خاصی نبودی، فضای مناسبی بود. فضائی خوب برای جوانی‌کردن و از همین رو نیز این همه فساد که امروز در بین جوانان بوجود آمده و زندگی آنها را در چشم‌اندازی تیره قرار داده وجود نداشت. میل به حرکت در مسیری امیدبخش بسیار زیاد بود.

ماکارنکو می گوید: اگر چشم‌اندازهای روشن و امید‌بخشی مقابل انسان، بخصوص جوانان قرار داشته باشد، میل بحرکت و رسیدن به هدف در آنها بسیار زیادتر می گردد و بازتاب‌های شرطی‌شده در آنها مثبت می شود. و هر اندازه که این تصاویر مبهم و تاریک باشند ( چیزی که امروز جامعه ایران به آن گرفتار شده ) این میل بحرکت کمتر و کمتر شده و نهایتاً به بازتاب‌های منفی و دلسردی بدل می گردند.

من اینها را می نویسم تا یک بار دیگر تصاویر آن روزها را ترسیم کرده باشم. تلاش می کنم این تصاویر جدا از آن عینک آنروزی، تصاویری منصفانه باشند. تصویری از رهبران جنبش دانشجوئی که عمدتاً وابسته به گروه‌های سیاسی بودیم. کاتولیک‌تر از پاپ. سیمائی، صورت ظاهری داشتیم که از نظر ما ایده‌آل بود. دانشجوی انقلابی باید در این سیما ظاهر میشد. یعنی به سر و وضع خود نرسیدن و بیشتر در شمای توده‌های زحمتکش دیده‌شدن. ناراحت نشوید واقعاً شکل لباس پوشیدن‌مان به کاپشن احمدی‌نژاد نزدیک بود و اصولاً از لباس پوشیدن تکنوکراتهای جامعه بدمان می آمد. 0 بی‌جهت نبود که بیشتر شعارها و شیوه‌های خمینی با ما هم‌خوان بود. از ساده‌زیستی او تا گفته‌های عامیانه‌اش. پتانسیل انقلابی ما نیز چیزی در حد او بود از نوع دیگرش که داستانی مطول است... بگذریم.

برای ما، بهترین ورزش کوهنوردی بود با سرودهای انقلابی. در کافه‌تریاها که عمدتاً دست ما بود آهنگهای معینی پخش می گردید. سینمای دانشگاه نیز صرفاً فیلم‌های روسی و آمریکائی مانند اسپارتاکوس، شعله‌های خشم و ... را نمایش می داد. رابطه بین دختر و پسر که دست در دست هم بیاندازند و در دانشگاه خلوت کنند، اجازه داده نمیشد. گروه اخطار و ضربتی برای اینکار بود که مبادا فضای دانشگاه از فضای انقلابی خارج شود. چنین روابطی از نظر ما مسمومیت می آورد. دانشجویانی که کراوات می زدند و شیک می پوشیدند و دوست دختر داشتند بچه سوسول بودند و گاه نیز معیار ساواکی بودن. البته این دیدگاه دانشجویان انقلابی بود. چپ و مذهبی در تمام این موارد با هم مشترک بودند. ما مذهبیون چپ بودیم و آنها مذهبیون فناتیک. ما آنها را از لحاظ مذهبی‌بودن فناتیک میدانستیم صرفاً از این لحاظ که در ایدئولوژی ما نمی گنجیدند. وگرنه تمام راه‌کارها و آنالیزهای ما بدون آنکه با آنها تصمیم‌گیری کرده باشیم در عمل مشابه هم بود. )

حال بعداز چندین دهه که ادعای تحول می کنیم و ادعا می کنیم که سی سال زندگی خارج از کشور و قرارگرفتن در زندگی اجتماعی اروپائی، آمریکائی، چه از نظر اجتماعی، خانوادگی، اخلاقی و سیاسی ما را دگرگون کرده و بجائی رسیده‌ایم که گاه دموکراسی اروپائی را به زعم خودمان بهتر از خودشان تفسیر می کنیم. اما وقتی به مسئله ایران می رسیم، همان کارآکتر تاریخی قدم بمیدان می گذارد و ذهنیت غایب بجلو صحنه کشیده می شود و چوب گز‌ قدیمی بکار می افتد. یک اعتراض دانشجوئی را دوباره بسط می دهیم و تبدیل به یک جنبش سیاسی می کنیم. اعتراض سیاسی بخشی از جنبش دانشجوئی را به تمامیت جنبش دانشجوئی بدل می کنیم و مسائل صنفی، اقتصادی، اجتماعی دانشجویان کم‌رنگ می کنیم یا اصلاً صحبتی از آن بمیان نمی آوریم. و فکر می کنیم که جنبش دانشجوئی و دانشجویان همان کسانی هستند که باید ساده بپوشند؛ هم و غم‌شان جنبش انقلابی باشد، دنبال کتابهای سیاسی، جریان‌های سیاسی بگردند. هنوز از گرفتن دوست دختر اکراه می کنند. لب به مشروب نمی زنند، با اعتیاد بیگانه‌اند؛ وقتی دور هم جمع می شوند برنامه‌ریزی کوه، اعتصاب و انقلاب می کنند. هنوز اوقات بیکاری خود را به کار بین زحمتکشان اختصاص می دهند. از اینکه موی سر خود را بلند کنند، اکراه دارند. لباس‌های مد روز غرب را نمی پوشند؛ هر جا مسئله‌ای اجتماعی در میان باشد، زودتر از همه حاضرند و قبل از آنکه بفکر مسائل خود باشند، بفکر مسائل اجتماعی دیگرانند.

در گذشته بچه‌های درس‌خوان را بر نمی تابیدیم. اصلاً درس‌خوانی را مترادف غیرانقلابی‌بودن می دانستیم و از این رو هیچگاه به بچه‌های درس‌خوان نزدیک نمی شدیم و در تمام جنبش دانشجوئی تصویری از این زحمتکشان درسی نمی بینیم. همان رنج‌ درس‌خواندن بعداز ورود به دانشگاه را قبول نداشتیم. و امروز نیز در ارتباط با جنبش دانشجوئی هیچ کجا نشانی از دانشجویان درس‌خوان نیست. از دانشجویانی که در این بازار وانفسای تحقیر علم، بکار علمی مشغولند. و از همین منظر است که تفاوتی با گذشته نکرده‌ایم. هنوز خواسته‌های ذهنی خود را جایگزین واقعیت امروز دانشگاه‌ها می کنیم و اقلیتی از دانشجویان را نماینده تمامیت جنبش دانشجوئی میدانیم. چرا که از نظر ما جنبش دانشجوئی یعنی جنبش انقلابی. امام‌زاده‌ای است مقدس! آیا براستی چنین است؟ آیا براستی بعداز این همه سال تغییرات در تمام شئون زندگی و ترکیب دانشگاه‌های: و وجود صدها دانشگاه آزاد، نگرش این نسل جدید به زندگی، جامعه، مسیری که طی کرده‌اند، با هزاران مسئله‌ای که در پیش روی آنهاست و فشارهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، اخلاقی که بر آنها و خانواده‌های آنها وارد می شود، با گذشته یکسان است؟

اصلاً چه کسی می گوید که نسل ما بعداز گذشت حداقل سه دهه هنوز فکر می کند سخن‌گوی دانشجویان است و الگوی او درست‌ترین الگوست و مبارزه دانشجوئی باید از میدان جاذبه ما رد شود؟ و مبارزه انقلابی آنطور که ما می گوئیم بهترین شکل مبارزه است؟ ما امروز با یک بخش وسیع و چند میلیونی دانشجو و دانش‌آموزان سالهای بالای مدارس روبرو هستیم. با ده‌ها دانشگاه دولتی و صدها دانشگاه آزاد، که میلیون‌ها جوان را از هر طیف و قشر و طبقه‌ای در خود جای داده است. جوانانی با پایگاه‌های اجتماعی متفاوت، که عمدتاً نیز با تلاش حاکمیت از خانواده‌های مذهبی، شهدا، جان‌بازان، بسیجی‌ها و پاسداران بیشترین طیف مخصوصاً در دانشگاه‌های دولتی را تشکیل می دهند. جوانانی زاده‌شده در یک جامعه بیمار، خشن، بی‌چشم‌انداز. جوانانی که متأسفانه در بحرانی‌ترین روزای تاریخ ایران به دنیا آمده‌اند و بیشتر نقش موشهای آزمایشگاهی را در جامعه‌سازی اسلامی بر عهده داشتند، تحولات نظام آموزشی در مدارس، دانشگاه‌ها ... یک مثل چینی می گوید:" نفرینت می کنم در دوران انقلابات و تحولات بدنیا بیائی!" و این نسل جوان امروز محصول این نفرین است. جوانانی که تا چشم گشوده‌اند جز خشونت، تحقیر، فضای محاصره‌شده دور خود ندیده‌اند. محاصره‌شده در وحشت خانواده، مدرسه، اجتماع که فردیت آنها را از آنها سلب کرده است. فرق نمی کند، بچه تمام خانواده‌های مذهبی و سکولار همه در این چنبره عظیم اجتماعی گرفتار شده‌اند. گرفتار حکومتی نابخرد؛ آرامش و حرکت سنجیده زیربنائی در آن جائی ندارد. و تمام سی سال دوره تنش‌ها و برخوردهای تند اجتماعی بوده است. حکومتی که تلاش می کند جهان را در قامت آخوندها و احمدی‌نژادها ترسیم کند و از دانشگاه حوزه علمیه قم بسازد. جامعه‌ای که متأسفانه در نخستین آموزش خود دو شخصیتی‌بودن و عدم اتکاء به خود را آموزش می دهد. شخصیت درون خانواده، بیرون خانواده. جامعه‌ای که بادهای مسموم آن در هزارتوی اندرون هر فرد می گردد و لطمات خود را به شفافیت شخصیت افراد، مخصوصاً جوانان وارد می کند و تلاش می کند که همه را در چنبره دولت محصور نماید و جیره‌بگیر آن سازد. (1)

سوی دیگر آن جهان کوچک‌شده در فنآوری الکترونیکی است. جهان تخیل بیکران، جهان مهمان‌شده در هر خانه و خانواده در دورافتاده‌ترین نقاط این کره خاکی. جهانی که خوشبختانه جوانان این زمانه هزار بار بهتر از ما طریق دسترسی با آن و ارتباط با آن را یاد گرفته‌اند. جهانی که تصویر آن از شعارها و چشم‌اندازهای محدود ما نسل قدیم بسیار فراتر است. از شیوه زندگی مدرن، گوناگونی افکار و سیستم‌ها، آزادی فردی در غرب، دمکراسی، علم و فرصت‌های وسیع فردی سخن می گوید. و دیگر یک کتاب کوچک غرب‌زدگی آل احمد نمی تواند طوفانی در استکان شکل دهد. از همین رو جوانان امروز از نسل ما در خواسته‌ها و نیازها و تفکرشان بسیار فاصله دارند. ( امروز برعکس ما رفتن برای ادامه تحصیل در غرب برای جوانان یک رویای توأم با تکاپوست و نرخ دانشجویانی که برای ادامه تحصیل به غرب می روند بسیار بالاست. )

براستی جوانان امروز در ایران که بخش عمده آن شامل محصلان و دانشجویان می شود، چگونه به زندگی، هدفها و ایده‌ال‌های خود نگاه می کنند؟ وقت بیکاری خود را چگونه می گذرانند؟ خواسته‌هایشان از زندگی چیست؟ مرزهای تفکری آنها تا کجا امتدا می یابد؟ نگاهشان به مسائل اخلاق، دوران بلوغ، جنس مخالف، نحوه زندگی و شغل چگونه است؟ کعبه آمالشان کجاست؟ دیدشان نسبت به جریان‌های سیاسی، انقلاب و تحول چگونه است؟ آیا لحظات خشم آنها در ادامه جنبش سبز گویای واقعی جنبش دانشجوئی و تحول است؟

آیا نسل امروز نیز مانند ما خواهان انقلاب، تحول سریع، یک چالش و رودرروئی خشن می باشد؟ و یا اینکه خواهان تحولی است عمیق در یک پروسه، هرچند که می داند این رژیم تا چه میزان جنایتکارانه برخورد خواهد کرد!؟

آیا میدانیم اولویت‌بندی جوانان در مراجعه به سایت‌های اینترنتی چگونه است؟ در اینترنت، در این دنیای مجازی کدام مسئله را دنبال می کندن؟ همه اینها سوالاتی است که هر جریان سیاسی باید از خود بپرسد. تصویر جنبش دانشجوئی صرفاً صحنه‌های درگیری‌ها، مجروح‌شدن‌ها و شهادت‌ها نیست. این امری است که متأسفانه رژیم سفاک بر جنبش سبز و جنبش دانشجوئی تحمیل می کند. جنبش دانشجوئی امروز که من آنرا از جنبش نسل جوان جدا نمی کنم، جنبشی است اجتماعی برای پاسخ‌گویی به حداقل‌ها. جنبشی است که در دل این غار سنگی مسدود شده با ملات استبداد. خواهان گشودن روزنه‌ای است که بتواند در فرآیند آن را به یک راه خروج به جاده‌ای برای گذر (2) به یک جامعه دمکراتیک تبدیل نماید. این نسل از حداقل خواسته‌های انسانی خود محروم گشته است. من جنبش دانشجوئی و دانش‌آموزی را از نسل جوان جدا نمی کنم. چرا که عمده نسل جوان امروز خواهان تحول ایران در این مجموعه می گنجد. این نسل با مسائل عدیده‌ای مواجه است که پرداختن به هرکدام از این مسائل خود یک مبارزه بزرگ اجتماعی برای رسیدن به دمکراسی است. که ندیدن هر یک از این مسائل و عدم برخورد و چاره‌جوئی ما را از شناخت این نسل و جنبش سبز محروم می سازد. نباید از کلیت این نسل و جنبش دانشجوئی باز یک چهره مقدس و مبارز بسازیم و هاله‌ای از تقدس را به دور آن بکشیم. این اعتیاد وسیع به مواد مخدر که نرخ آن به مدارس و چهارده‌ساله‌گان رسیده درون همین نسل و همین جنبش قرار می گیرد. زیرپا‌گذاشتن مرزهای اخلاقی که در هر دمکراسی نیز باید آنرا رعایت کرد، برای بسیاری از جوانان امروز امری عادی گردیده است.

وقتی به صحبت‌های خصوصی بین خودمان می رسیم، از نرخ بالای فحشا سخن می گویم. اما هیچوقت نمی گوئیم که این عارضه اجتماعی دامنه‌اش از مدارس تا دانشگاهها و عمدتاً نسل جوان کشیده شده است. نمی گوئیم که متأسفانه دید امروز بیشتر جوانان به امر دوست‌یابی دختر و پسر صرفاً دیدی است غریزی ک در تخیل و گاه در عمل با تجاوزکاری همراه است.

مسئله ازدواج این زیباترین امر جوانی اکنون به یک تابو و یک تجارت تبدیل شده و اصطلاح تورزدن از داخل همین نسل برخواسته است؛ تور زدن دخترهای پولدار یا پسرهای پولدار، رسیدن به موفقیت‌های فردی به هر قیمت و صدها عارضه دیگر؛ و در کنار این امر بخش بزرگی از همین نسل جوان، دانشجویان و محصلان در بسیج‌های دانشجوئی، محصلی و محلی متمرکز گردیده‌اند. آیا آنها مربوط به نسل جوان و جنبش دانشجوئی نیستند؟ آیا صرفاً بدلیل بسیجی‌بودن در چارچوب مسائل مبتلابه جوانان و مسائل اجتماعی نمی گنجند؟ جوانانی که پایگاه عمده آنها از خانواده‌های کم‌بضاعت، حاشیه‌نشینان شهری، کارگران و روستائیان می باشند. آیا باید رودرروی آنها ایستاد؟ آیا هیچ راه گفتگوئی، مراوده‌ای با آنها نیست؟

جنبش دانشجوئی نمی تواند این بخش عظیم را نادیده بگیرد. قدرت هر جنبشی در جذب و یافتن راه‌های مدارا گفتگو و تساهل و تسامح است. من این شعار دوران خاتمی را ارج می نهم. چیزی که امروز نیز به آن نیازمندیم.

سیلاب‌ها سنگهای عظیم را جابجا می کند. گاه خرد میسازد، گاه متأسفانه در مسیر حرکت قرار میدهد؛ اما چه زیباست رود جاری حقیقت، رود جاری زندگی که به تأنی در راه است؛ گاه اوج میگیرد، گاه سرازیر می شود، خروش بر می‌آورد؛ اما همیشه در راه است. سنگهای عظیم را می ستاند؛ در مسیر پر افت و خیز خود گاه به کناره می کوبد، گاه در میانه می گیرد، صیقل می دهد و نهایتاً سنگی گرد و صیقل‌یافته می سازد و راه خود را به دریا می گشاید. نهایت تمام رودها پیوستن به دریاست. دریا آغوش به تمامی رودها دارد.

« چه زیباست منظر انسانی که بر لب رود جاری حقیقت زانو زده است.»

رومن رولان

ابوالفضل محققی

mohagheghizanjan@yahoo.com

1- این یک طرف چهره جوان ایرانی است.

2 – زندگی‌کردن، جوابگوئی به حداقل خواسته‌های انسانی برای کار، ازدواج، رفاه و نهایتاً حیاتی سالم.

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.