بیاد فریده قریشی

فریده را بار آخر چند سال پیش در لندن دیدم، ولی سرحال بنظر نمیرسید، احساس کردم او حالت ماهی را دارد که از آب دور شده باشد، آنهمه انرژی و شور و نشاط فریده بدرد جامعه ای میخورد که قابل تغییر و تحول باشد، نه جامعه اروپا که تغییرات آن با حرکت لاکپشتی انجام میگیرد. او برای آبی مناسب بود که صخره ها راهش را ببندند، کوسه ماهی ها بدنبالش بدوند و مرغ ماهی خوارها دم راهش سبز شوند و عاقبت سالم به مقصد برسد. یاد فریده را گرامی میدارم و آرزوی صبر برای بازماندگانش می کنم.

زنده یاد فریده قریشی عضو شورای شهر سندج بود که پس حمله پاسداران خمینی ناگزیر به زندگی مخفی در تهران شد . مدتی را در تهران زندگی کرد و سپس به سوءد پناهند شد

در بهار آزادی بعد از انقلاب بهمن ۵۷، در حالی که کمتر از دوهفته به عید نوروز مانده بود به سنندج خبر رسید که بعضی دوستان در طی یک مأموریت سازمانی در تصادف ماشین، کشته و زخمی شده اند . روز بعد تعداد بسیار زیادی از مردم سنندج به همراه همه نیروهای سازمان چریکهای فدائی خلق در جاده ورودی شهر جمع شده و منتظر استقبال از جسد رفیق علی خلیقی بودیم. زنی حامله را دیدم که جلو جمعیت ایستاده و به محض ورود ماشین حامل جسد، دستش را به علامت پیروزی بالا برد، بدون اشکی وشیونی با گام هایی استوار بدنبال ماشین راه افتاد و سپس در سالن دانشگاه سخنرانی کرد، پر صلابت و قوی. او گفت علی در راه خدمت به انسانها جان خود را از دست داده و او نیز راهش را ادامه خواهد داد. او فریده قریشی همسر علی خلیقی شهید بود. بعد از دو ماه فرزندشان آلان به دنیا آمد. فریده هم مادر بود و هم زنی مبارز که عاشقانه در راه خدمت به انسانها کوشش میکرد، خصوصیت برجسته او داشتن استقلال شخصی و فکری اش بود.

فریده لیسانس زبان و ادبیات فارسی داشت و به عنوان دبیر دبیرستانهای سنندج کار میکرد، از فعالین فداکار سازمان بود، و در سخنرانی تبحر قابل تحسینی داشت. زنی شجاع و مهربان و مادری مسئول برای آلان که حالا دیگر چند ماهه شده بود. کاندیدای برتر شورای شهر سنندج شد، و ماهها در این سمت و برای دمکراتیزه کردن اداره امور شهر تلاش کرد. اواز سوی شورای شهر و با تایید وزیر بهداری دولت موقت به سمت رياست بهداري و بهزيستي سنندج برگزیده شده بود. او بعد کاندیدای سازمان فدائیان در مجلس شورای ملی (اسلامی) برای انتخابات مجلس شد. اما هجوم رژیم جمهوری اسلامی به سنندج، جنگ ناخواسته ای را به مردم کورد تحمیل کرد وشورای شهر سنندج که یک نهاد دمکراتیک بود، از فعالیت هایش باز ماند، و فریده مثل بسیاری از مبارزین دیگر از شهر خارج شد.

دیدار بعدی ما در مهاباد بود، در جریان حمله سپاه به شهر، سازمان ناچار به تخلیه نیروهای خود شد، من، فریده را در ده سلامت دیدم، قرار شد فریده و مرضیه رضایی (همسر کاظم یعنی اکبر عسگر پور که او نیز بعد از سالها مبارزه بر علیه سرطان در آلمان جان سپرد) و من به دهکده دیگری برویم، با ماشین جیپ روباز همراه دو مرد پیشمرگه در مسیر راه متوجه پرواز سه هلیکوپتر در آسمان شدیم، آن روزها دولت همه جای کردستان را برگبار می بست، راننده ترمز کرد و ما همه از ماشین پائین پریدیم و بداخل بوته های کنار جاده خزیدیم، هلیکوپترها آنقدر نزدیک شدند که فکر میکردیم هر لحظه تیراندازی خواهند کرد، ولی گویا هدفشان جای دیگری بود، وقتی به مقصد رسیدیم، مرضیه متوجه شد که خشاب کلتش را جا انداخته و من چون خودم را در بوته های خار انداخته بودم، بدنم دچار سوزش و درد شده بود. فریده در حالیکه می خندید بشوخی گفت میگویند کرمانشاهیها ها کورد خالص نیستند( من و مرضیه هر دو کرمانشاهی و دانشجو بودیم). او خبر گم شدن خشاب را رساند و مرا کمک کرد که چگونه از سوزش گزیدگی خار نجات پیدا کنم. بعد از چند روز به مهاباد برگشتیم و هر کدام به جایی برای ادامه کارمان پخش شدیم. مهاجرت به خارج از ایران همه ماها را از هم پراکنده کرد. مرضیه که اوهم زنی برجسته و خوشفکر واهل قلم بود برای معالجه در آلمان سکنی گزید، در بیمارستان برلین بدیدارش رفتم، من شدیأ متأثر بودم، دستهایم را گرفت و گفت "خیلی دلم برای کاغذ دیواریهای پاره خانه مان تنگ شده. دلم میخواهد یک بار دیگر به تاریکه بازار (بازار سر پوشیده) کرمانشاه سری بزنم، بشرط اینکه تابستان باشد تا از خنکی اش لذت ببرم". مرضیه بعد از سالها مبارزه با سرطان، تن به پذیرش مرگ داد.

فریده را بار آخر چند سال پیش در لندن دیدم، ولی سرحال بنظر نمیرسید، احساس کردم او حالت ماهی را دارد که از آب دور شده باشد، آنهمه انرژی و شور و نشاط فریده بدرد جامعه ای میخورد که قابل تغییر و تحول باشد، نه جامعه اروپا که تغییرات آن با حرکت لاکپشتی انجام میگیرد. او برای آبی مناسب بود که صخره ها راهش را ببندند، کوسه ماهی ها بدنبالش بدوند و مرغ ماهی خوارها دم راهش سبز شوند و عاقبت سالم به مقصد برسد. یاد فریده را گرامی میدارم و آرزوی صبر برای بازماندگانش می کنم.

ناهید حسینی

28/01/2011

 

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.

         

 

دیدگاه‌ها

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
قشنگً بود نوشته شما از مرحوم فريده قريشى.. اسم پسرش با شهيد على خليقى آلا هست نه آلان. آلا به زبان كردى يعنى پرچم. موقع تصادف و مرگ على فريده تازه حامله بود. آلا دو ماه بعد تصادف به دنيا نايمد بلكه آلا تولدش اول مهرماه ٥٨ هست..