فالگیر

ماهها و سالها گذشتند. هم اکنون دختری بالغ و سالم دیده میشد. با نو جوانی آشنا شد. روزهای خوبی در کنار هم داشتند. در لحظات وساعتهای بوجد آمده
خاطره ها مانند راننده بی باکی که با سرعت میراند فرار میکنند. او حامله شد. این بزرگترین فاجعه بود برای او. ناگهان وحشت جانشین وجد شد.

 از کودکی باد وباران و رعد وبرق را دوست داشت. درشهرک کوچکی که تابستان آن داغ وزمستان بینهایت سرد بود بزرگ شد. اکثر روزها را مانند خواب بیاد دارد اما یکروز...فقط یک روز استثنائی وفراموش نشدنی را هزگز فراموش نکرد. در آنروز نیز جرقه رعد وبرق مانند موزیکی طبیعی در گوشهایش طنین می افکند.  هنگامیکه بارش باران را میدید و یا وزش باد را احساس میکرد و جالبتر صدای رعد وبرق را می شنید برعکس بچه های دیگر که معمولا جامیخورند او خوشحال میشد و کنار جدول پیاده رو میرقصید.  بخود میگفت:  اینست زندگی. اینست زنده بودن. طبعیت...طبیعت شگفت انگیز وزیبا! در این دقایق برق شادی از چشمان قهوه ای تیره اش میدرخشید.  

اما آنروز  برخلاف  روزهای دیگر باران  گل آلود بود. موزیک رعد وبرق ناهموار وگوشخراش بود. ستاره ای اشتباهی افتاد و خاموش شد. راهی را که میبایست بهمراه مادرش وزنی سالخورده بهمراه نوزادی پیچیده در تکه پارچه ای سفید وچروک طی کنند, پیچیده بود. روی سرشان نایلون سیاهی کشیده بودند که خیس نشوند. دخترک کفشهای راحت بپا نداشت. هرلحظه امکان لیز خوردن او میرفت. دستش در دست مادر بود. مادری که بطور دائم میگریست. نوزاد قنداق شده نیز فقط ساعتی قبل از این سکوت, بطور دائم اشک میریخت. او از گرسنگی وتشنگی هلاک شده بود. مادر چاره نداشت. دخترک کوچک که فقط سه سال داشت دست نوازش روی نوزاد میکشید اما آگاه نبود چگونه میتوان او را آرام کرد. هم اکنون بین خاک و سنگلاخ های ریز و درشت, دخترک به آرامی اشک میریخت. هر چند لحظه یکبار نیز ریگی وارد کفش پاره و پوره اش میشد. کمی مکث میکرد وسپس دوان دوان به مادر وزن میانسال خود را میرساند. موهای مجعد  قهوه ای رنگ روشن او از بارش باران نرم و لخت دیده میشدند. نوزاد را در گوشه ای خاک کردند, خاکی که دیگر گل شده بود. مادر با خود فکر کرد اینچنین بهتر است تا اینکه مثل من ودخترکم زجر بکشد. درسکوت مطلق به خانه ابدی فرستاده شد. نه حرفی نه دعائی نه حتی زمزمه ای. امید وناامیدی معنی نداشت. این صحنه برای همیشه چون یادگاری تلخ بر قلب او سنگینی کرد.  

او بیاد ندارد که چه مدت از این حادثه گذشت که مادر نیز در گذشت. هنوز کودکی بیش نبود. در خانه ها و جاهای مختلف بزرگ شد. هر چقدر فکر کرد که تصویر نوزاد را فراموش کند او بر میگشت وخودش را نشان میداد. روی زبانش نامش را زمزمه کرد. لبخند زد اما اشکها دور وبرچشمان عمیق او حلقه زدند.  نام او را روی قلبش حک کرد. اینست سرنوشت شوکه و شگفت زده.

ماهها وسالها گذشتند. هم اکنون دختری بالغ و سالم دیده میشد. با نوجوانی آشنا شد. روزهای خوبی درکنار هم داشتند. در لحظات وساعتهای بوجد آمده خاطره ها مانند راننده بی باکی که با سرعت میراند فرار میکنند. او حامله شد. این بزرگترین فاجعه بود برای او. ناگهان وحشت جانشین وجد شد.  ترس وبیم سرتاسر وجودش را احاطه کرد. هر راهی برای سقط جنین یافت نه به  سنگ  بلکه به صخره میخورد. چهره نوزاد معصوم (خواهرش) در ذهن او بیدار شد. او با هیچ قیمتی جنین را نمیخواست. اما هموار نشد. ناچار مجبور شد نه ماه تحمل کند تا بدنیا بیاید وبه خانواده ای بسپارد.  نه ماه بسختی  گذشت. درخانواده ای غریبه نوزاد چشم به جهان گشود. دخترک حتی جرات دیدن چهره نوزاد را نداشت.  مایل نبود بداند مذکر است یا مونث. فقط دو روز پس از وضع حمل, خانه را با جا گذاشتن یادداشتی کوتاه ترک کرد ورفت. در آن دو روز, دلهره ونگرانی باعث شدند که نه ببیند ونه بشنود. اهل خانه مراقبت نورسیده را بعهده گرفتند.

هوا بشدت گرم بود. باد سام می وزید. گرد وخاک از هر گوشه به چهره و بدن او حمله میکرد. او رفت ورفت به امید اینکه وسیله ای برای انتقال به شهر بزرگتری پیدا کند. دقایق طولانی گذشتند. بارش غبار  امان عبور راحت نمیداد. ناگهان صدائی مانند انفجار, سکوت شهرک را شکست. احساس بد وعجیبی  به او دست داد. او درون خود میدید که بادهای سام وفادار نیستند وقادرند به زلزله تبدیل شوند.  از زاویه چشم راست نگاهی به اطراف انداخت.   زمین به او نشان داد که شهرک کوچک, خرابه ای بزرگ میشود. جائی که فقر وبدبختی موج میزند خشم طبیعت نیز اوج میگیرد. خانه های  گلی و آجری یکی پس از دیگری فرو ریختند. صدای جیغ و داد آدمها با غرش طبیعت بی رحم ادغام شد.

 

حجم بزرگ خستگی وتشنگی وترس, بدن دخترک را به سقوط کشید. پاهایش لمس وچمشهایش بسته شدند.  او غش کرد ومچاله شده مهمان شن وخاک شد. مشخص نشد چند دقیقه ویا ساعت  مانند مرده افتاده بود. راننده  کامیونی که پشت ماشین او توده ای از آدمها مانند دلمه ازدحام کرده بودند, کامیون را متوقف کرد. سعی کردند جنازه را کنار بزنند اما یکی ازمسافران متوجه شد که او هنوز نفس میکشد. او شیشه ای با آبی نسبتا نامطهر بهمراه داشت نمک مطهرقاطی آن کرد به بینی دخترک نزدیک کرد که به هوش آید.   دخترک به  راننده کامیون و خلق جمع شده, ملحق شد. آنها به شهر دور دستی مهاجرت کردند. دخترک  ناگهان نوزاد جا گذاشته اش را بیاد آورد. اما برگشت از دروازه جهنم دیگر امکان پذیر نبود.

دخترک جوان با زنی سالخورده آشنا شد وورق بینی را از او فرا گرفت. بدین طریق فال گیری  را پیشه خود کرد. مشتریان فراوانی پیدا کرد. هنگام شروع کار ابتدا زمین را نگاه میکرد از آن قدرت مثبت میگرفت سپس ورقها را در دست میگرفت. چندین بار بهم میزد وبعدا به مشتری یاد میداد که چکار کند. زندگی ساده ای نبود. مشکلات کم نبودند. فراز ونشبیها یکی پس از دیگری روز را به شب وشب را به روز تبدیل میکردند.  روزی از روزها نم نم باران ونسیم بهاری هوا را مطبوع کرده بود. دربین نیز جرقه ای مانند نیمه رعد وبرق روشنائی آسمان را به زمین بازتاب میکرد. مانند زمان بچگی ,اشک در چشمان پیشگو حلقه زد. همه زندگی را در افکار خود از کوچکی  تا بزرگی مانند دایره ای که بخود بر میگردد, مرور کرد.  دلتنگی یکطرف و اعجاب طبیعت از سوی دیگر او را بخود مشغول داشت.

آنروز دختر جوانی با شک و تردید به درخانه چوبی پیشگو نزدیک شد. چند ضربه به در زد. سپس متوجه شد با چرخاندن دستگیره میتواند در را بگشاید. با وارد شدن به حیاط خانه, سرعت طپش قلب او زیاد شد. وارد اتاقی نیمه تاریک شد. زنی با پوشش غریب و دست و گردن مملو از جواهرات سنگی در گوشه ای از اتاق که شمع زرد رنگی میسوخت نشسته بود. فالگیر چهره باریک خود را جلو کشید ونیش دهانش را با لبخند بازکرد.

دختر جوان به او نزدیک شد. او که نفس نفس میزد با کلمات بریده ونیمه تمام به ورق بین توضیح داد که چند وقت پیش علیرغم میل خویش باردار گشته. چند سال قبل اهل خانواده بر اثر زلزله, غیر از دو نفر(پدرم) ومن, همگی نابود شدند.  اما... در اینجا اشک به دختر جوان مجال صحبت نداد.  آینده بین سعی کرد او را آرام کند. برای او وخود, چای نعناع آورد.  دختر جوان  هن هن کنان ادامه داد: بر اثر ترس پدرم, نوزاد را درخانه غریبه ای بدنیا آوردم وسپس او را در بین راه به امان خدا رها کردم.  شاید نیکوکاری او را بردارد وبزرگ کند. اما از آن لحظه تاکنون نمیتوانم نفس راحت بکشم. بمن گفتند شما میتوانید مشکل مرا حل کنید وبمن بگوئید آینده من و بچه ول شده ام چه میشود؟  فال گیر مقابل هیچ مشتری نه می خندید ونه میگریست. او با شنیدن جریان, نوزاد رها شده خود را بیاد آورد. دختر جوان را  مثل یک طفل بی پناه بغل کرد. سپس بسته ورق ها را که با ورق های عادی فرق داشتند روی میز قرار داد. به دخترجوان گفت: دست خود را روی آنها قرار بده ونزد خود سئوال را مطرح کن.  دخترک درحالیکه هوای گیر کرده درون ریه هایش را رها کرد دندانهایش را بهم فشرد. متمرکز شد وترسید. دعا کرد که ورق ها پاسخ امید بخشی داشته باشند. آینده بین گفت: هم اکنون توده ورق ها را سه قسمت کن. از هر قسمت یکی بردار. دختر جوان با انجام اینکار احساس کرد نفسش بند می آید. ورق اولی ورق مرگ بود.

 

فالگیر گفت: وحشت نکن. چنین ورقی مرگ فیزیکی را پیش بینی نمیکند بلکه خبر از زندگی نو میدهد. موقعیت معکوس را نشان میدهد. خرابی های قدیمی نابود میشوند وتولدی جدید آغاز میشود. ورق دومی نه خنجر بود. علامت اینست که  این مدت زمان نگرانی ومیترسی. سومین ودر واقع آخرین ورق سبزه زار, بازگشت عزیزی  را نوید میدهد.

دهان دختر جوان باز مانده بود. در آن دقایق که به چشمان قهوه ای تیره آینده بین خیره شده بود بخود گفت: چشمان او مثل من برق دارند. سپس داستان زندگیش را که از پدر (نه بیولوزی بلکه مردی که او را بزرگ کرده) نقل شده به فالگیر تعریف کرد. ناگهان قامت بلند آینده بین خمیده شد و فنجان چای از دستش افتاد وخرد وخمیر شد. هم اکنون دختر جوان میبایست او را آرام کند. آب برچهره اش پاشید. آینده بین گفت: میدانستم می آئی. اما زمان آنرا قادر نبودم پیشگوئی کنم. هم اکنون نوبت او بود که شرح حال نوزاد رها شده خود را که حالا خانمی شده ومقابل چشمانش نشسته بیان کند.  نه همیشه انسان همه چیز را تعین میکند بلکه سرنوشت گاهی تسلط دارد.

04.05.2014 انتشار ویا کپی داستان فقط با ذکر نام نویسنده مجاز است.

 

انتشار از: 

         

 

دیدگاه‌ها

تصویر راشل زرگریان

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
راشل
پزمان گرامی با تشکر از توجه شما
دختر خانم فریب خورده همچنین تشکر از شما, من سبک خاص خودم را دارم. اما رویهمرفته متوجه منظور شما نشدم.

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
این داستان بسبک داستانهای رنگین نامه زمان شاه نوشته شده ؟

عدم انتشار شده: 
false
نظر: 
راشل عزیز این داستان شما یکی از زیباترین داستانهایی است که تا کنون در این سایت انتشار یافته. متشکریم.
پژمان