بینابین سطرها 4

زمین و آسمان مکدر است. چشمان به تیرگی خو گرفته­ات میل شدیدی به باریدن دارد. در خیال باران خورده­ات با قطره­ها به سوی خانه­ای که نمی دانی کجاست در راهی؛ مسحور، خیس، گم­گشته. آهای... چه کسی از خانه­ی این انسان سراغ دارد؟

 زنی با چتر در خیابان راه می رود وقتی که باران نیست. گام­هایش هیچ آهنگی از شتاب با خود به همراه ندارد وقتی که چتر هست و باران نمی بارد. با اینهمه زن با دغدغه­هایش در کلنجار است و از هوای گرفته و دمق می­ترسد، می­ترسد باران همه جا را فراگیرد و طراوتش شسته شود؛ و چتر را برای همین مقصود آماده به دست بگرفته است.

    زنی بی چتر در خیابان راه می رود. آسمان را تا بخواهی باران است، خیابان را نیز؛ زن اما بی­دغدغه راه می رود و هیچ باکش نیست از بارانی که می­بارد و  از راهی که امتدادش ناپیداست.

    زنی راه می رود، زنی ایستاده است، در خیابانی که طراوتش بارانی است!

                                  ***                    

    شهر شما چراغانی است. شما همیشه شب و روز در شهری روشن بسر می برید. اگرچه چندان به آنچه که بر شهر می رود واقف نیستید و شهر نیز شما را در هیچ جای حافظه­ی تاریک تاریخش راه نمیدهد، اما بسا لحظه­هایی روشن که خود را در اینهمه روشنی خیره­کننده تاریک می­بینید. می­بینید که نمی­بینید گذران شب را و روز را، و نیز تاریکی را که فضای شهر را پوشانده­است؛ چندانکه شعر را دل خوش نمی­دارد، رنگ را گوش نمی­نوازد، و چشم نه تنها از چشیدن  مزه­ی موسیقی، که از دیدن چشم نیز وامانده است، جوری که آدمی روحش روسری به سر می­گیرد، و بی­میلی در صفحه­ی "درگذشتگان" روزنامه­ به جستجوی نامی آشنا می­گردد.

    شهر شما شب­شهر همیشه روشن است، بر تاریکی­هاتان شمع و چراغ نه، آسمان آسمان ستاره و خورشید، خدای را، ارزانی باد!

                                  ***

    اول آنجا، بله همانجا بود که به جستجویش رفت؛ بعد آمد اینجا، فکر کرد جایش اینجاست و باید آن را حتماً همینجا بجوید.

    خیلی جست، اما پیدایش نکرد. بعدها دریافت که نه، اصلاً اینجا هم هیچ نشانی از آن نیست. بنابراین بر آن شد تا در جایی دیگرش بجوید. مدتی اندیشید که جای واقعیش براستی کجا میتواند باشد. در پس کلنجاری عصب­کش، سرانجام به این نتیجه رسید که حتماً جایش آنجاست.

    آنجا را هم زیست، دید که کلاه­اش بدجوری پس معرکه است، چرا که با چیزی سخت­  گنگ و بی­نشان  مواجه گشته­است.

    روزها، شبها، هفته­ها، ماهها و حتی سالها نشست و با خود اندیشید که چرا "آن" همیشه در صورت بوقوع پیوستن و بدست آوردن، "این" می شود، در کنار "جا"یی که همیشه بیجاست، گاهی اینجا و خیلی وقتها هم، همین که قدری با آن فاصله گرفته­ای، آنجاست. شاید همانجایی که می­جویی و نمی­یابی و فکر می­کنی جایی دیگر است. دقیقاً آن جا.

                                 ***               

    زمین و آسمان مکدر است. چشمان به تیرگی خو گرفته­ات میل شدیدی به باریدن دارد. در خیال باران خورده­ات با قطره­ها به سوی خانه­ای که نمی دانی کجاست در راهی؛ مسحور، خیس، گم­گشته. آهای... چه کسی از خانه­ی این انسان سراغ دارد؟

                                 ***                              

    تن تو روز به روز از ذهن بیعرضه­ی تو نیز بیعرضه­تر می شود؛ با از کارافتادگی و درد اعصاب مجروحت را چنان متشنج می کند که بسیار اوقات توانت نیست حتی به لعنت غربت بیندیشی. کاش مرگ چون معشوقی بی­صبر از راه می رسید!

                                 ***

    چشم­، گوش­، دماغ و دهان و... دستها و پاهایت از بس که دیده و دویده و... زیسته­اند از تو جدا گشته­اند و اینک بی تو به تنهایی زندگانی مستقلی را در پیش گرفته­اند.

 

www.y-k-shali.com

انتشار از: