اينک دل من، دلی تماشايی‌ست

... ترا می‌نويسم. / چنانچون، نسيمی / که در صبحگاهانِ بارانِ گيلان - / به سيمای تابانِ زيتون، وزيده‌ست. // ترا می‌نويسم. / درين شهرِ ناآشنا مانده‌ام: "کُلن" / که باران سرشت‌ست / و گويی که نام مرا درغمِ آسمانش نوشته‌ست

 

ترا می‌نويسم

ترا می‌نويسم.
ترا در شبِ شومِ طولانی‌ام می‌نويسم.
تو معنای گُلخندِ پُرماجرای اناری
که در شامِ يلدا
در آغازِ آوازِ خوشرنگِ حافظ، چکيده‌ست.

ترا می‌نويسم.
چنانچون، نسيمی
که در صبحگاهانِ بارانِ گيلان -
به سيمای تابانِ زيتون، وزيده‌ست.

ترا می‌نويسم.
درين شهرِ ناآشنا مانده‌ام: "کُلن"
که باران سرشت‌ست
و گويی که نام مرا درغمِ آسمانش نوشته‌ست.

ـــــــــــــ

yoush.jpgاينک دل من، دلی تماشايی‌ست

از خاطره‌ی قشنگِ لاهيجان
تا عاطفه‌ی ترانه‌خوانِ "يوش"
يک سينه‌ی دردمندِ نيمايی‌ست.

يک سوی مرا حماسه، می‌بارد
يک سوی مرا غزل، به بَر دارد
اينک دل من، دلی تماشايی‌ست.

رضا مقصدی
reza.maghsadi1@gmail.com

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.