بینابین سطرها 5

برای این صفحه، همین صفحه که چنین سیاه می­شود، جوانی جانی و قامت برومند درختی تباه شده است، درختی که خود همه جان و جانش برای تو و من، برای بچه­های همسایه­مان، بسا که بخشایش، بسا که زندگی، بسا که دوستی ­توانست بود.
در این صفحه، همین صفحه که جان دوست من است، خدای را، بگذار شاعر باشم و شرم آدمی را شعری شوم... باری، پیش از آنکه بیش برادری بمیرد، درخت را بگذار بگریم... درخت را!

پشت در، دنیایی دغدغه با اوستدهان به سخن اگر بگشاید، روزگارش زارِ زار استاو انگار برای زاری آمده­استاز همان ایام که دیده به جهان گشود کارش این شده استابتدا در فراق دنیای فارغ از تلاشی که مادر برایش در بطن خود فراهم آورده بود، سپس در انزجار از آنهمه که قهار دنیایش را شکل می­داد و خود او را روز به روز ذره به ذره بی­خود و بی­شکل می­ساخت.

بارها از خود پرسید که این آمدن، این پیوسته جستن، این نرسیدن، این سرخوردن، بیگمان برای این نیست که بیاید بخورد یا که خورده شود و بگذردهدفی، چیزی، مفهومی، غایتی باید در بطن این بی­مفهومی خفته باشد، چونانکه او خود نیز روزگاری خاموش خفته در بطن مادر خود بودبه همین خاطر عمر را سراسر خوابش نبرد تا مبادا از جستن و دریافتن غافل ماند.

آیا آن همه، آن مفهوم، آن غایت خود غفلت نام نداشت؟نه، او از این هیچ، از این غفلت نیز هرگز غافل نمانده بود، تنها نمی­خواست باورش داردنکند او انسانی یا که حیوانی بی­باور بود؟

باورهای خود را یک به یک شمرد: ...روشنایی را دوست می­داشت، شکفتن را می­پرستید، به آرامش عشق می­ورزید.... هان... همین... بیگمان ... همین... نه، این آن نبود که می­توانست باشد... اما... اما شاید بود؟!

خشنود شد، چهره­اش در باور این بی­باوری شکفتهمین را می­جست؛ آرامش رابه همین خاطر بود که کسی مرتب بر در می­کوفت، و او بیآنکه در بگشاید، قفلی بر قفل­های بیشمارش می­افزود، چرا که می­دانست در پس این در گشودن دیگر جستنی میسر نخواهد بود.

اینچنین است که اکنون پشت در، دنیایی دغدغه با اوست و روزگارش زار زار است؛ حتی وقتی که لبخند گیج و گنگی بر لبانش آویزان است و چنین می­نماید که انگار هیچ پریشان نیست و سخت خوشبخت است.

راستی آنکس که بر در می­کوبد، چقدر صبر دارد؟ و همین در، اینهمه فشار و انتظار را از هر دو جانب، تا کجا، تا چند تاب خواهدآورد؟

***

برای این صفحه، همین صفحه که چنین سیاه می­شود، جوانی جانی و قامت برومند درختی تباه شده است، درختی که خود همه جان و جانش برای تو و من، برای بچه­های همسایه­مان، بسا که بخشایش، بسا که زندگی، بسا که دوستی ­توانست بود.

در این صفحه، همین صفحه که جان دوست من است، خدای را، بگذار شاعر باشم و شرم آدمی را شعری شوم... باری، پیش از آنکه بیش برادری بمیرد، درخت را بگذار بگریم... درخت را!

 

 

www.y-k-shali.com

انتشار از: