دختران معتاد در ايران

آخه دوستم بود. دوستش داشتم.تازه موادی شده بود.

قونچا     (دخترک 9 ساله)  دوستم مرده! 
آیدین     متأسفم. کی؟ چرا مرد؟

قونچا  چند ماه پیش بود. میدونید منهم با او مردم. یعنی میخواستم بمیرم ولی نگذاشتند. یه روز آمدند او را با ماشین بردند  قبرستون.
تازه موادی شده بود.نمیدونستم. وقتی فهمیدم زیاد گریه کردم. خیلی دوستش داشتم. خیلی مهربان بود. خیلی خوب بود. خیلی گریه کردم.
بهش گفتم ترا خدا این کار-و- نکن. گفت نمیکنم. ولی رفت بازهم کرد. میدنستم میمره. مرد. خیلی خیلی گریه کردم. نباید میکردم؟ 
آخه دوستم بود. دوستش داشتم.سلامتی اش داشت خراب میشد. 
من هم میدنستم که میمیره.  شنیده بودم  که بچه ها مرده اند. خیلی می ترسیدم. خیلی. آن مرد من هم مریض شدم. 
یه روز دیدم مادرش با یه دسته گل ، آمد سوار اتوبوس شد که بره قبرستون. منهم با اتوبوس بعدی به دنبالش رفتم .
دیدم دسته گل-و- رو قبراو گذاشته گریه میکنه. صبر کردم تا تمام شد . گذاشت و رفت. عصر بود. 
رفتم سر قبر دوستم. صورتم -و- گذاشتم رو خاکهاش. و دراز کشیدم . سیر اشک ریختم. التماس کردم که در را باز کند من هم برم پیشش؛ ولی نکرد. 
ماندم فقط اشک ریختم ...دیگر نفهمیدم چه شد... 
صبح بود که صاحب قبرستون منو  برداشت و برد دفتراش. بعد پلیس آمد . مادرم به آنها  گفته بود که من گم شده ام. 
 نه نمیخوام  با کسی دوست بشم. می ترسم. می ترسم باز یه چیزی بشه، دوستم به حرفم گوش نکنه، بمیره.
آخه میدنید آدم دوست داره. خیلی خیلی دوست داره. اندازه همه آسمانها. همه ستاره ها. همه ی دریا ها( با حرکات دستش بزرگیها را نشان میدهد). بعد یکهو، دوست می افتد و  میمیرد.
میخواستم من هم آنجا بمیرم...میدنید...( حق حق میگرید)....

برگرفته از نمایشنامه :

غنچه Qonça (متن کامل ) نوشته آ.ائلیار

http://www.iranglobal.info/node/36696

انتشار از: 

دیدگاه‌ و نظرات ابراز شده در این مطلب، نظر نویسنده بوده و لزوما سیاست یا موضع ایرانگلوبال را منعکس نمی‌کند.